جانشین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله کیست؟

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

شب اول قبر به روایت شاهد زنده
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
 

 

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل کردند که: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

 

در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما، مادر یکی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت کرد.

 

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏کرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند.

 

هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند، ممکن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

 

دختر در شب اول قبر، کنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

 

پرسیدند چرا این طور شده‏ ای؟

 

در پاسخ گفت: شب کنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد که پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

 

تا این که پرسیدند: امام تو کیست؟

 

آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

 

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏کشید.

 

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می‏بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم 

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏کرد و آن شخصی که همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا کرد.

نقل از کتاب داستان دوستان.


 
 
قضاوتهای جالب حضرت علی (ع)
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
 

حکایت 1:
مردی به نام حامد در عصر خلافت حضرت علی علی السلام در آستانهمرگ به حمید هزار دینار داد و به او وصیت کرد که پس از مرگ من ، آنچهرا دوست می داری ، صدقه بده و بقیه را برای خودت بردار.
حامد از دنیا رفت .حمید از آن هزار دینار ، صد دینار صدقه داد و بقیه(نهصد دینار) را برای خودش برداشت.
وارثان وصیت کننده ، به حامد گفتند: پانصد دینار را صدقه بده و پانصددینار را برای خود بردار؛ ولی او این پیشنهاد را نپذیرفت و همین ، باعثاختلاف و نزاع آنها شد . لذا برای داوری به محضر حضرت (ع) رسیدند و ماجرا را به عرض وی رساندند.
حضرت علی (ع) به حمید فرمودند: (( وارثان وصیت کننده ،پیشنهاد خوبی کرده اند . آن را بپذیر)).
او بر اثر طمع ، پیشنهاد آنها نپذیرفت. حضرت علی (ع) به اوفرمودند: ((وصیت کننده به تو وصیت کرده که آنچه را دوست داری ،صدقه بدهی . تو نهصد دینار را دوست داری . بنا بر این ، باید همان(نهصد دینار) را صدقه بدهی و بقیه را که صد دینار است ، برای خودتبرداری.))
همه از این قضاوت عاقلانه حضرت خوشحال شدند و مجلس را ترک کردند.

 

حکایت 2:
در زمان خلافت حضرت علی(ع) کودکی که دارای دو سر و دو سینه بر یک کمر بود به دنیا آمد، میراثش را از آن حضرت جویا شدند. حضرت علی(ع) فرمود: هنگامی که خواب استبر او فریاد زنند اگر هر دو سر با هم بیدار شدند یک نفر است و یک میراث می برد و اگر یکی بیدار ودیگری همچنان خواب ماند دو میراث می برد.

 

حکایت 3:
مردى داراى دو زن بود که هر دو نفر آنها باردار بودند. هر یک از آنها آرزو مى کرد،فرزندى که به دنیا مى آورد پسر باشد، تا بدین وسیله پیش ‍ شوهرش محبوبتر گردد. در آنزمان - به دلیل پایین بودن سطح فرهنگ و نقش مهمى که مردان در تقویت بنیه نظامى داشتند -داشتن فرزندان پسر، افتخار بوده و داشتن فرزندان دختر، موجب سرافکندگى محسوب مى شد.
از قضا هر دو زن در یک شب تاریک و در یک اتاق ، زایمان مى کنند. یکى از آنها دختر، ودیگرى پسر به دنیا مى آورد. زنى که دختر زاییده بود، در یک زمان مناسب ، فرزندش را بانوزاد پسر هوویش عوض مى کند و وانمود مى کند که او پسر زاییده و هوویش دختر. این کارباعث اختلاف و درگیرى بین دو هوو شده و کسى نمى تواند در این مورد قضاوت کند. طبقمعمول ، براى قضاوت در این مورد، به دریاى علم و حکمت ، امیرمؤ منان ، حضرت على(ع) مراجعه مى شود. آن حضرت دستور مى دهد، هر دو مادر، مقدار معین و مساوى از شیرخود بدوشند. آنگاه آن دو شیر را در ترازوى دقیق وزن مى کنند. با کمال تعجب متوجهمى شوند، وزن حجمى یکى از شیرها بیشتر از دیگرى است . آنگاه آن حضرت حکم مى کندکه فرزند پسر متعلق به همان زنى است که شیرش سنگین تر است.
به دلیل اختلاف ساختمان جسمانى زن و مرد، خداوند متعال حتى در تغذیه نوزادان نیزاختلاف قایل شده است . شیرى که پسر از آن تغذیه مى کند، باید از املاح و فلزات بیشترىبرخوردار باشد، تا استخوان بندى و اسکلت و همچنین عضلات محکم تر و نیرومندترى رابراى مردانى که وظایف سنگین تر، خشن تر و خطرناکترى به عهده خواهند داشت ،فراهم سازد.

 

حکایت 4:

در زمان خلافت امیرالمؤمنین حضرت علی (ع)، مردی را نزد آن حضرت آوردند که ادعا می کند کسی بر سرش ضربه ای زده و در اثر این ضریه چشمانش نمی بیند و زبانش از کار افتاده و حس بویائی خود را نیز از دست داده. حضرت فرمود:« اگر راست بگوید سه دیه ی کامل بر او واجب است.» عرض کردند که از کجا صحت و سقم ادعاهای او را تشخیص دهیم.
امیرالمؤمنین فرمود: «برای اینکه درستی ادعای او مبنی بر اینکه چشمش نمی بیند ثابت شود او را در مقابل آفتاب قرار دهند بطوریکه آفتاب مستقیم به چشمانش بتابد. اگر راست نگفته باشد نمی تواند چشمانش را باز نگهدارد. و در مورد ادعایش مبنی بر اینکه دیگر حس بویائی ندارد، پنبه ای را بسوزانند و مقابل بینی اش بگیرند اگر از چشمانش آب سرازیر شد و سرش را از دود دور کرد صادق نیست و گرنه راست می گوید. ولی در اینکه ادعا می کند زباش آسیب دیده به طوریکه تکلمش را از دست داده، باید سوزنی در زباش بزنند، اگر خون سرخ بیرون آید زبانش سالم است ولی اگر خون سیاه بیرون آید در ادعایش صادق است.


 
 
حکایتی جالب در مورد حضرت علی (ع) همه بخونند
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
 

پیامبر هر موقع می رفت خانه حضرت فاطمه (علیه السلام) همیشه احوال حضرت علی (علیه السلام) و فرزندان رو

از حضرت فاطمه (علیه السلام ) می پرسید و بر می گشت
یه روز که پیامبر (ص) به خانه حضرت رفتند و خواست حال ایشان رو بپسرد
احوال فرزندان و حضرت فاطمه (ع) رو پرسید و اسمی از امام علی (ع) نیاوردند !!!!!!!!
پیامبر که می خواست برود ، حضرت فاطمه (ع) فرمودند : پدر جان شما همیشه وقتی می امدید ابتدا احوال
حضرت علی (ع) رو می پرسیدید ولی امروز احوال علی (ع) رو نپرسیدید ؟؟؟ علت چیه پدر ؟؟
بچه ها می دونید پیامبر چه گفتند : الله اکبر ،، واقعا دل بده پیامبر (ص) چی گفته

پیامبر فرمودند : دخترم من امروز وضو نداشتم برای همین اسم علی (ع) رو بر زبانم جاری نکردم

چه مقامی داشته علی (ع) ، خیلی ناشناخته و غریب مونده مولامون
نهج البلاغه چه گنجینه بزرگی است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آیا کسی هست که بتواند حضرت علی (ع) رو توصیف کند !!!!!؟؟؟؟؟؟


 
 
گلچین ( اوخشامالار و رباعی لر ) نوحه های دو بیتی
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
 
 

      توضیح مختصر در باره اوخشامالار:

      اوخشامالار در واقع رباعیاتی است که در فرهنگ فولکلوریک آذری زبانها جای

      گرفته و از نوع مذهبی و عاشورائی می باشد که نسل به نسل در سینه های آبا و اجداد

      ما جای گرفته و به نسل امروزی رسیده است و در اگثر مراسم مذهبی و تعزیه

      خوانده میشود ‍.


      نام اوخشاما : امام حسین (ع) و حضرت زینب(س)
       
      غم لیباسین سوْیمارام

      آغلاماقدان دوْیمارام

      باشێن یاراسێن گؤردۆم

      باشا حنا قوْیمارام

      
      دییه‌ره‌م گۆل سوْلۇبدۇ

      گۆلشه‌نده گۆل سوْلۇبدۇ

      باشێوێ شئمر آپارێب

      اللرون بس نوْلۇبدۇ

     
      کربلاده داش آغلار

      زینبون قارداش آغلار

      دۆشمه‌نلرین قوْخۇسۇندان

      قێزلارۇن یاواش آغلار

      
      اۆره‌گیم اسدی فله‌ک

      صبریمی کسدی فله‌ک

      هر یئرده چادێر قۇردۇم

      طنابین کسدی فله‌ک


      کربلاده کؤچ اوْلدۇ

      کاروان گئتدی کؤچ اوْلدۇ

      یئددی قارداشلان گله‌ن باجێ

      آخری آی هئچ اوْلدۇ

     
      زینبم هارا گئدیم؟

      هارام وار هارا گئدیم؟

      یاپێشێم بالالارۇوۇن الینده‌ن

      هارام وار هارا گئدیم؟

      
      گلیردیم داغ آراسێ

      تاپدێم معجه‌ر پاراسێ

      اؤلۆنجه دای ساغالماز

      اۆره‌گیمین یاراسێ

     
      آغلارام آغلار کیمی

      دردیم وار داغلار کیمی

      خزه‌ل اوْلۇب تؤکۆلدۆم

      وئرانا باغلار کیمی

     
      بیر قۇش گلیر آغ داشدان

      خبر وئریر قارداشدان

      قارداش باجێدان دوْیسا

      باجێ دوْیماز قارداشدان

      
      خئیمه‌لریم تالاندێ

      اۆره‌گده اوْد قالاندێ

      گؤره‌ن دییه‌ردی زینب

      خانیملیغین یالاندێ

      
      گۆلۆم خزانا دؤندۆ

      نغمه‌م فغانا دؤندۆ

      گئجه گۆندۆز آغلادێم

      گؤز یاشێم قانا دؤندۆ

      
      اۇجا داغلار باش اۇلدۇ

      منه غم یوْلداش اوْلدۇ

      بئله قوْجالماغێمێن

      باعیثی قارداش اوْلدۇ

    
      غملی گۆنه قالمێشام

      باشا قارا سالمێشام

      نه مصیبت چکیب من

      کؤینه‌گیوی آلمێشام

      
      قلبی یانان زینبم

      قدّی کمان زینبم

      دۆشمه‌نیوین جانینه

      لرزه سالان زینبم

      
      گلدی نه حاله‌ت منه

      اوْلدۇ قییامه‌ت منه

      کوفه‌لیله‌ر ائیله‌دی

      ظۆلم-وْ-شماته‌ت منه

     
      من زینبم آغلارام

      قبریوی قۇجاقلارام

      بۇ قانلێ کؤینه‌گیوی

      سینه‌م اۆسته ساخلارام

      
      یوْرقۇن یارالێ قارداش

      باشێ بلالی قارداش

      من شامیده قالمالێ

      سن کربلالی قارداش

    
      جان قارداش، جانیم قارداش

      آغرئیور جانیم قارداش

      باش قوْیۇم دیزین اۆسته

      قوْی چێخسین جانیم قارداش

     
      دییه‌ره‌م آستانادا

      دردیم وار آستانادا

      وۇردۇلار جاوان نه‌نه‌می

      یێخێلدێ آستانادا

     ------------------------

      نام اوخشاما : حضرت علی اکبر (ع)
      
       
      اوْغۇل اوْلدۇن هارالێ

      سنی گؤردۆم یارالێ

      قارا توْپراغا قوْیدۇم

      آلا گؤزلی مارالێ

     
      گؤزۆنده قانا قۇربان

      یارالێ جانا قۇربان

      رقیّه باجۇن گلدی

      دانێشدێر آنا قۇربان

   
      منیم آنام اؤز آنام

      ایکی دوْلێ گؤز آنام

      یاد آغلار یاواش آغلار

      دئیین آغلاسێن اؤز آنام

     
      داغلارێن قارێ منه‌م

      گۆن دَگسه اریمه‌ره‌م

      قبریمی قوزئیده قازێن

      جاوانام آی چۆرۆمه‌ره‌م

      
    
      من اؤلدۇم آنام قالدێ

      اوْدۇما یانان قالدێ

      نه دونیادا کام آلدێم

      نه بیر نیشانام قالدێ

     
      داغلارا دوْلۇ دۆشدی

      قار دۆشدی، دوْلۇ دۆشدی

      قبریمی یوْل اۆسته قازێن

      شاید نه‌نه‌مین یوْلۇ دۆشدی

      
      گؤرۆنه‌ن داغلارێمێش

      اۆستۆنده باغلارێمێش

      آنا بالادان آیرێلاندا

      نه یامان آغلارێمێش

     
      اوْغۇل اینان سؤزۆمه

      یۇخۇ گلمیر گؤزۆمه

      سنده‌ن آیرێ دۆشه‌نده‌ن

      آغلارام اؤز اؤزۆمه

     
      قێزێل گۆل کوْلدا قالدێ

      درمه‌دیم کوْلدا قالدێ

      دۆشمه‌ن ائوین یێخێلسێن

      گؤزله‌ریم یوْلدا قالدێ

     
      داغلار دۇماندێ قاردێ

      قلبیمی غصّه آلدێ

      گؤزۆم قالدێ توْیۇندا

      قارا زولفیم آغاردێ

     
      هئجروندا آغلارام من

      جاهانی داغلارام من

      اوْتاقێوێن قاپێسێن

      هئی آچێب باغلارام من

     
      آغلار منه داغ داشلار

      گئدیب باجێ قارداشلار

      بیلمه‌م هاچان ایلاهی

      اکبر گلیب توْی باشلار

     
      گؤزلریم یوْلدا قالدێ

      صبریم داخێ آزالدێ

      اکبرده‌ن آیرێلماغێم

      منی بۇ حاله سالدێ

     
      قێزێل گۆل پرپر اوْلدۇ

      چیمه‌نه زیوه‌ر اوْلدۇ

      قارا ساچێم آغاردێ

      باعیثی اکبر اوْلدۇ

      ----------------------
     
      نام اوخشاما : حضرت قاسم (ع)
      ا
       
      آشینا گئتدی یاد قالدێ

      فریاد قالدێ، داد قالدێ

      نه توْی گؤردۆم، نه شادلێق

      اۆستۆمده بیر آد قالدێ

     
      توْیۇم عزالی اوْلدۇ

      قلبیم یارالێ اوْلدۇ

      تازه گلینه‌م آمما

      باشێم قارالێ اوْلدۇ

     
      پوْزۇلدۇ توْی اساسی

      یوْخ دردیمین دواسی

      نیشانه قالدێ توْیدان

      قۇلاغێمێن یاراسێ

   
      ام‌البنین اوْخشامالارێ

      زمانه بئله دؤندۆ

      گؤز یاشێم سئله دؤندۆ

      گؤزۆمۆ یوْلا تیکدیم

      ساعه‌تیم ایله دؤندۆ
     
      داغلار دۇمان اوْلدۇ گل

      حالێم یامان اوْلدۇ گل

      گئجه گۆنۆز آغلارام

      عؤمرۆم تامام اوْلدۇ گل

     
      یارالێیام یاتمارام

      گۆنۆ گۆنه ساتمارام

      قۇتارمێیان دردیوی

      هئچ بیر درده قاتمارام

      
      قێزێل گۆل حشه‌م اولدۇ

      تؤکۆلدۆ حشه‌م اوْلدۇ

      بئله گۆنله‌ره قالدێم

      آغلاماق پئشه‌م اوْلدۇ

    
      بۆلبۆل شئیوه‌نه گلدی

      سوْلان گۆلشه‌نه گلدی

      منی گؤره‌نله‌ر دئییر

      اوْغۇلسۇز نه‌نه گلدی

   
      دوه‌له‌ر قاتار گئده‌ر

      گئجه‌نی یاتار گئده‌ر

      وفالی اوْغۇل مگه‌ر

      آنانێ آتار گئده‌ر

      
      سۇ گله‌ر لیله‌ندیره‌ر

      باغچانێ گۆللـه‌ندیره‌ر

      دردلینی دیندیرمئیین

      درد اؤزۆ دیلله‌ندیره‌ر

      
      زینبیم گله‌ر آغلار

      بالاوێ گؤره‌ر آغلار

      باجۇوا نه دئییبسه‌ن

      قوْلۇندان اؤپه‌ر آغلار

    
      بالاوێن یۆزۆ گۆلمه‌ز

      گؤز یاشێ آخار سیلمه‌ز

      آدینا یتیم دییه‌رله‌ر

      کوچییه چێخا بیلمه‌ز

     
      آخشام اوْلدۇ وقت اوْلدۇ

      دۆشمه‌نین خوْشبخت اوْلدۇ

      آغلاما بالام آغلاما

      بابان گله‌ن وقت اوْلدۇ

     
      غونچارلار آی غونچالار

      یاشێل چالار غونچالار

      آغلاما گۆلۆم آغلاما

      دۆشمه‌نلریم ال چالار

     
      اوْد یانار کؤز دیه‌ر

      اۆره‌گیمه سؤز دیه‌ر

      اوْخشارۇن بالاما اوْخشار

      اۇزاق گئتمه گؤز دیه‌ر

      
      اۆره‌ک باشێن غم آلدێ

      اوْغلۇن سوْلدۇ سارالدێ

      هئی یوْلۇوۇ گؤزله‌دی

      دردی اۆره‌کده قالدێ

 
      گۆل سارالێب سوْلۇبدۇ

      قوْلۇن قله‌م اوْلۇبدۇ

      ائشیتمیشه‌م دئییرله‌ر

      گؤزۆوه قان دوْلۇبدۇ

    
      گؤزۆم قالدێ یۇلۇندا

      قان دۇردۇ ساق سوْلۇندا

      بالا آنوْن اؤلئیدی

      یارا واردێ قوْلۇندا

     
      دیلیم آچێلماز غمده‌ن

      هئی اؤپه‌ره‌م پرچه‌مده‌ن

      سنی یادا سالاندا

      عطرون آللام نوه‌مده‌ن

   
      شأنیده چوْخ اۇجالدێم

      آخێردا قارا سالدێم

      دؤرد اوْغلۇم اؤلدۆ گئتدی

      سوْنسۇزلار کیمی قالدێم

      ------------------------------

      نام اوخشاما : حضرت رقیه (س)
     
       
      یانێما بابا گلدین

      تالاندێم سوْرا گلدین

      هایاندا قوْناقێدۇن

      دوْداغێ یارا گلدین

     
      روقیّه‌م باشسێز اؤلدۆ

      آج اؤلدۆ، باشسێز اؤلدۆ

      یازێن قبرینین داشێنا

      بۇ قێز قارداشسێز اؤلدۆ

     
      باشێ بلالی اوْلدۇن

      رختی عزالی اوْلدۇن

      نه وطه‌نه قایێتدێن

      نه کربلالی اوْلدۇن

     
      من دییه‌ره‌م آی اوْلماز

      یاز اوْلماسا یای اوْلماز

      چوْخ نه‌نه‌لر قێز دوْغار

      روقیّه‌مه تای اوْلماز

    
      غمیم غمده‌ن باش اوْلدۇ

      ازبریم قارداش اوْلدۇ

      یوْللاردا منله یوْلداش

      بیر یارالێ باش اوْلدۇ

      
      زمانه یوْردۇ منی

      یوْردۇ اؤلدۆردۆ منی

      من دئدیم بابام هاردا؟

      سازیبان دؤیدۆ منی

      
      حرم سراچییه‌م من

      بابا مؤحتاجییه‌م من

      منه باخێب گۆلمه‌یین

      قارداشسێز باجێیام من

      
      فله‌ک بئله بئلئیمیش

      سنی یتیم ائله‌میش

      منده‌ن گیلئیلی اوْلما

      سنین یازۇن بئلئیمیش

      
      داغلار باشێ دۇماندێ

      زینب بۇ غمده یاندێ

      روقیّه‌م اؤلدۆ آللاه

      خرابه‌لرده قالدێ

    
      طبیبیم داوا گتدین

      وئر منه بابا گتدین

      منزیلیم پوْزۇلمۇشدۇ

      خوْش گلدین صافا گتدین


      قلبیده سؤزۆم گلدیم

      قالمادێ دؤزۆم گلدیم

      گلمه‌دی ابالفضلیم

      گؤرۆشه اؤزۆم گلدیم

    
      غم دفتریم دۆزه‌لدی

      قلبیمده اوْد کؤزه‌لدی

      خرابه ده گۆل اکدیم

      هر گۆللـه‌رده‌ن گؤزه‌لدی

      
      گئجه‌م وای گۆندۆزۆم وای

      اێشێقلێ اۇلدۇزۇم وای

      خرابه گۆشه‌سینده

      یوْرقۇن یاتان قێزێم وای

     
      گه دئدین اکبریم وای

      گه دئدین اصغریم وای

      ایندی گره‌گ من دییه‌م

      نه‌نه‌مه بنزه‌ریم وای

      
      حۆسئینیمین مارالێ

      هارالێسان هارالێ؟

      گزدین منله دوْلاندێن

      آخه‌ر اوْلدۇن هارالی!

      
      نام اوخشاما : حضرت ابالفضل(ع)
       
      یامان گۆنله‌ر بئل ایه‌ر

      باغدا باغبان بئل ایه‌ر

      اوْغۇل اؤلسه ائو یێخار

      قارداش اؤلسه بئل ایه‌ر

     
      قارداشلار آی قارداشلار

      یاغێش یاغار قار باشلار

      اؤلسه‌ده باجێ اؤلسۆن

      هئچ اؤلمه‌سین قارداشلار

 
      آغلایان باشدان آغلار

      کیپریکده‌ن قاشدان آغلار

      قارداشێ اؤله‌ن باجێ

      دۇرۇب اوْباشدان آغلار

      
      عزیزیم یاسه‌مه‌نی

      گۆللـه‌رده یاسه‌مه‌نی

      جاوانێم گئتدی الده‌ن

      باتێردێ یاسه منی

      
      هر یئرده دۇمان گؤرسه‌م

      غصّییه یانان گؤرسه‌م

      اۆره‌گیم یانار آلێشار

      اۇجا بوْی جاوان گؤرسه‌م

     
      اۇلدۇز دؤنۆب آی اوْلماز

      یاز کئچمه‌سه یای اوْلماز

      بالام گؤزه‌ل بالئیدی

      هئچ کیم اونا تای اوْلماز

      
      قارداش گل آی قارداش گل

      خئیمه‌لرده‌ن بیر باش گل

      دؤره‌می دۆشمه‌ن آلێب

      تؤکه‌ر گؤزۆم قان یاش گل

      
      اۇجا سرویم خوْلۇم یوْخ

      بدنیمده قوْلۇم یوْخ

      مشگیمه اوْخ دگیبدی

      خئیمه‌لره یوْلۇم یوْخ

     
      صحرای-ی-کربلایه

      زهرا گلیب عزایه

      یێخێلمێشام آت اۆسته‌ن

      یئتیش اخا هرایه

      
      داغلار باشێن چم آلدێ

      اۆره‌گیمی غم آلدێ

      دۇر آیاغا آی قارداش

      الیم بئلیمده قالدێ

      
      سن کئچمیسه‌ن اؤزۆنده‌ن

      من دوْیمادێم سؤزۆنده‌ن

      بۇ اوْخ نه اوْخدۇ قارداش

      دگیبدی ساق گؤزۆنده‌ن

      
      اۆره‌گیم اسدی اسدی

      دۆشمه‌ن قاباغێ کسدی

      ساق گؤزۆم سنه قۇربان

      سوْل گؤزۆم منه بسدی

     
      عزیزیم قارا باغلار

      قارداشسێز قارا باغلار

      باجێم زینبی یوْللا

      اوْ یاخشێ یارا باغلار

      
      نهر اۆسنه آیێم یاندێ

      آی باتدێ غمیم آرتدێ

      گله‌نده یۆز-یۆزه قوْیدۇم

      محاسینیم قانا باتدێ

     
      من دئمیره‌م قوْلۇم یوْخ

      هئچ دئمیره‌م یارام یوْخ

      وۇرۇن دَیسین گؤزۆمه

      مشگیمه وۇرمایێن اوْخ

     
      داغلار باشێن چم آلدێ

      اۆره‌گیمی غم آلدێ

      صاحیب عله‌م یێخێلدێ

      الیم بئلیمده قالدێ

    
     نام اوخشاما : رباب
       
      بایرام کئچه‌ر یاز اوْلار

      بۆلبۆل گۆله باز اوْلار

      بیلمه‌دیم اوْخلانارسان

      سنین عؤمرۆن آز اوْلار

   
      باشا قارانێ ساللام

      گۆللـه‌رده‌ن عطرون آللام

      گئتسه‌م اگه‌ر وطه‌نه

      گۆنله‌ر ائوینده قاللام

     
      بۇ داغدان گۆله‌ر کئچه‌ر

      آهولار مله‌ر کئچه‌ر

      اوْغلێ اؤله‌ن آنانێن

      قلبینده نه‌لر کئچه‌ر

      
      امان فلک داد فلک

      هئچ اوْلمادێم شاد فلک

      ایچیرتدیگین شربه‌تده‌ن

      اؤزۆنده بیر داد فلک

    
      آغ کؤینه‌گین آغ ساخلارام

      یۇمارام آغ ساخلارام

      یۇخۇما گلسه‌ن اگه‌ر

      سنی قوْناق ساخلارام

      ـ
      فله‌ک عجب باغ چکدین

      باغچا چکدین باغ چکدین

      بالامێ منده‌ن آلدێن

      اۆره‌گیمه داغ چکدین

      
      آغلارام ایل اۇزۇنۇ

      آتمێشام دیل دۇزۇنۇ

      فله‌ک آلدێ الیمده‌ن

      سن تک املیک قۇزۇنۇ

     
      آه چکیب وای دئمیشه‌م

      یانێب ائیوای دئمیشه‌م

      گئجه‌لر یاتمامێشام

      سنه لای-لای دئمیشه‌م

      
      آهولار تک مله‌ره‌م

      یۆزه گؤز یاش اله‌ره‌م

      قانه باتمێش بله‌یین

      گه آچێب گه بله‌ره‌م

      
      سنده واردێر نظه‌ریم

      آی اێشیقلێ قمه‌ریم

      گؤزده‌ن آتدێن آناوێ

      هارداسان سۆت امه‌ریم

    
      روبابه‌م سۆده‌ منده

      گومان یوْخ سۆده‌ منده

      اوْد دۇتۇب یانار قلبیم

      اۇشاقلار سۆد امه‌نده
      
     ---------------------------
     
     نام اوخشامالار : متفرقه
       
      قارا داغدا تالان وار

      منی درده سالان وار

      دئمیسه‌ن هئچ وطه‌نده

      گؤزۆ یوْلدا قالان وار

      
      غریبم وطه‌نیمده

      سوْلمۇشام چمه‌نیمده

      دئمیشه‌م یازا جدّیم

      آدۇوۇ کفه‌نیمده

      ـ
      فله‌یین داد الینده‌ن

      اوْلمادێم شاد الینده‌ن

      یامان یئرده یێخێلدێم

      تۇتمادێ یاد الیمده‌ن

     
      سنگه‌ریم داشدان اوْلدۇ

      یوْلداش یوْلداشدان اوْلدۇ

      صدّام ائوین یێخێلسێن

      باجێ قارداشدان اوْلدۇ

     
      درد-وْ-غمیم وار منیم

      اوْلدۇ گۆنۆم تار منیم

      اینجیمیشه‌م غۆربه‌تده

      ایلاهی عؤمرۆمۆ قۇرتار منی

      
      کاروان گئده‌ر کؤچ قالار

      کؤچده‌ن آلاچێق قالار

      غریب اؤلسه غۆربه‌تده

      گؤزله‌ری آچێق قالار

 
      دۇمانلێ داغلار گؤیلۆم

      نیسگیللی باغلار گؤیلۆم

      نه آچێلار نه گۆله‌ر

      همیشه آغلار گؤیلۆم

   
      باهاسێز داشدێ دونیا

      چۆرۆک آغاجێ دونیا

      کیمه دئییم دردیمی

      بۆتۆن قان یاشدێ دونیا

      
      خار الینده‌ن گۆل آغلار

      گۆل آغلار بۆلبۆل آغلار

      باغلارا خزان گلسه

      یاش تؤکه‌ر سۆنبول آغلار

    
      گره‌گ اوْلسۇن گۆله ناز

      بۆلبۆل ائیله‌ر گۆله ناز

      نه بی‌وفا دونیادی

      آغلایان چوْخ گۆله‌ن آز

      
      سۇ گله‌ر آخار گئده‌ر

      وریانی یێخار گئده‌ر

      بۇ دونیا بیر آینادێر

      هر گله‌ن باخار گئده‌ر

    
      گۆن گله‌ر باتار گئده‌ر

      دۇرنالار قاتار گئده‌ر

      وفالی‌یا جان قۇربان

      وفاسیز آتار گئده‌ر

    
      قێزێل گۆل پرپر اوْلدۇ

      درمه‌دیم پرپر اوْلدۇ

      گؤزه‌ل آدۇن دیلیمده

      همیشه ازبر اوْلدۇ

      
      اوْوچۇلار دۇران یئرده

      یای اوْخۇن قۇران یئرده

      الون گؤرۆم شل اوْلسۇن

      منه اوْخ وۇران یئرده

    
      گئدیره‌م یوْلۇم داغدێ

      دؤیره‌م آی دوْلێ باغدێ

      بالاما من آغلارام

      نقه‌ده‌ر جانیم ساغدێ

      
      دئییره‌م آی دیل یاراسێ

      ساغالماز آی دیل یاراسێ

      هر یارا ساغالسادا

      ساغالماز آی دیل یاراسێ

     
      کاروان یوْلا دۆزۆلۆر

      گؤزه‌ل گؤزه‌ل سۆزۆلۆر

      نئجه من آغلامایێم

      الیم سنده‌ن اۆزۆلۆر

      
      عزیزیم قاراسێنا

      گؤزلرۆن قاراسێنا

      آنوْن قۇربان اوْلا

      اۆره‌گون یاراسێنا

      
      گئجه آغلار دان آغلار

      بۇ درده هر یان آغلار

      بالام یادێما دۆشه‌نده

      دردلی گؤیلۆم قان آغلار

      
      بیرده گئدیم من هارا؟

      یوْخ دردیمه بیر چارا

      دیندیرمئیین آغلارام

      اۆره‌گیمده وار یارا

     
      دییه‌ره‌م آی یارالار

      دردتلی اوْلان سارالار

      وۇردۇ فله‌ک قلبیمی

      ساغالمایان یارالار

     
      دییه‌ره‌م آی قالا یئرده

      غملی یئره قالا یئرده

      قوْرخۇرام آی غریب اؤله‌م

      جنازه‌م قالا یئرده

     
      ایلاتچێلار کؤچه‌ر گئده‌ر

      یوْلدان کروان گله‌ر گئده‌ر

      گۆنله‌ر ائوینده قالام

      عؤمرۆم بئله کئچه‌ر گئده‌ر

     
      هئچ بیلمه‌دیم نئج اوْلدۇ

      اوْخۇن یوْلۇ کج اوْلدۇ

      نه‌نه منی گؤزله‌مه

      دای گلمه‌ییم گئج اوْلدۇ

     
      آناما باخ آناما

      آنام باخمێر یاراما

      اؤزۆم مرهم دۆزه‌تدیم

      اؤزۆم قوْیدۇم یاراما

      
      اوْجاغێ یاخشێ قالا

      اوْدۇن قوْی یاخشێ قالا

      نه اوْلار بۇدونیادا

      پیس اؤله یاخشێ قالا

      
      صرّاف کیمی سؤزۆ سئچ

      پیسه محل قوْیما هئچ

      سایانا حۆرمه‌ت ائیله

      سایمایانێ سایما هئچ

      
      دۇماندێ اۇجا داغلار

      گئدیب خزانا باغلار

      جاوانی کیمین اؤلسه

      اؤلۆنجه یانار آغلار

      
      یئری وار آنا یانا

      یا گله جانا یانا

      سن گئتدین گۆله گۆله

      من قالدێم یانا یانا

      
      آی بۇ داغلار حره‌‌م داغلار

      یوْخدۇ گۆلۆ دره‌م داغلار

      آلتێ آیدا بئله قالسا

      دای اۆره‌گیم وره‌م باغلار

     
      غملی‌یه‌م من وار دردیم

      باغا گیردیم نار دردیم

      گۆا اکه‌نله‌ر گۆل دردی

      من گۆل اکدیم خار دردیم

      
      غملره ایام اوْلدۇ

      فله‌ک شیرین کام اوْلدۇ

      گل گئد یوْلۇ کسیلدی

      وای گینه آخشام اوْلدۇ

      
      سنی یاردان اوْلدۇ

      یوْللار قالادان اوْلدۇ

      فله‌ک ائوین یێخێلسێن

      آنا بالادان اوْلدۇ

     
      باخدێم قله‌م قاشێنا

      یازدێم قبیر داشێنا


      سنده‌ن سوْرا کۆل اوْلسۇن
      بۇ دونیانین باشێنا

      ـ
      بۇ دونیا نه یالاندێ

      اۆستۆمه غم جالاندێ

      هامێ گئده‌ر دونیادان

      بیر یاخشێلێق قالاندێ

      ـ
      بایرام اوْلار یای گله‌ر

      سۇلار آخار های گله‌ر

      اوْغۇل بۇ روزیگاره

      سنه مگه‌ر تای گله‌ر

      
      گؤیده اۇلدۇز سان وئرمه‌ز

      باغرێم یارا قان وئرمه‌ز

      گؤزله‌ریم گۆل یۆزۆنۆ

      گؤرمئیینجه جان وئرمه‌ز

     
      قێزێل اۆزۆک قاشێیام

      باجێلار قارداشێیام

      هر ایش الیمده‌ن گله‌ر

      اوْخۇماقدا ناشێیام

     
      گۆلشه‌نده گۆل درمه‌دیم

      سنه هیدیه وئرمه‌دیم

      بۇ غم منی یاندێرار

      جنازه‌وی گؤرمه‌دیم

      ـ
      قێزێل گۆلۆ درئیدین

      مخمه‌ل اۆسته سرئیدین

      گله‌نمه‌دین وطه‌نه

      عکسیوی گؤنده‌رئیدین

      
      شأنیده چوْخ اۇجالدێم

      آخێردا قارا سالدێم

      دؤرد اوْغلۇم اؤلدۆ گئتدی

      سوْنسۇزلار کیمی قالدێم
      
       
--------------------------

رباعی اثر : مرحوم منزوی اردبیلی


اۆره‌ک باشێن داغلارام، گه اگله‌شیب آغلارام

باشدان آچێب معجری، یاره‌لریم باغلارم

باشا قارا سالمێشام، دردی جانه آلمێشام

دوشمن وۇرۇب باشێما، یامان گۆنه قالمێشام

گئچه‌ن گئجه محنت اوْدۇندا یاندێم

سۇدان اؤترۆ خئیمه‌لری دوْلاندێم

بختیم کیمی دۇنیا گؤرۆم هئچ اوْلسۇن

دۆشدۆ گؤزۆم گؤزلریوه اۇتاندێم

بۇ دونیانێن وفاسینی گؤرمه‌دیم

جفا چکدیم صفاسینی گؤرمه‌دیم

اۆچ شُعبه‌لی اوْخۇن آدێن ائشیتدیم

بوْغازۇوۇن یاراسێنێ گؤرمه‌دیم

آیاق دۇتۇب یوْل قاچماغۇن گؤرمه‌دیم

شیرین-شیرین  دانێشماغۇن گورمه‌دیم

یاننام بالا بۇ نیسگیله اؤلۆنجه

دیلسیز گئتدۇن دیل آچماغۇن گؤرمه‌دیم

رحم اوْلمادێ بۇ لئشگه‌ر-ی-ستمده

بیر جُرعه سۇ تاپێلمادێ خییَمده

صبحه کیمی گؤز یۇممادۇن سۇسۇزدان

دیرناغۇوۇن ردّی قالێب سینه‌مده


 
 
چهل حدیث والدین
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۳
 

قال الله تعالی:

و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا اما یبلغن عندک الکبر احدهما، او کلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریما...

سوره اسراء: 23.

و خدای تو حکم فرموده که، هیچ کس را جز او نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید اگر هر دو یا یکی از آنها به پیری برسند (که موجب رنج و زحمت باشند) زنهار کلمه ای که رنجیده خاطر شوند مگو و کمترین آزار به آنان مرسان و با ایشان با احترام و بزرگوارانه سخن بگو.

و همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران و بگو: پروردگارا، به پدر و مادرم رحمت و مهربانی فرما، آنگونه که آنان مرا در کوچکی تربیت کردند.

پیشگفتارگرچه هستی ما از خداست، لیکن سبب زندگی و وجود ما، پدر و مادر است و ما شاخه ای از وجود این دو عزیزیم و میوه ای از بوستان محبت و تربیت و مهر و عاطفه بی نظیر پدر و مادریم.

انسان فراموشکار، وقتی به قدرت و موقعیتی رسید، دوران عجز و کوچکی خویش را از یاد می برد و پدر و مادر و زحمات طاقت فرسای آنان را فراموش می کند، و چه ناسپاسی و کفرانی بدتر از این؟

انسانیت و اخلاق ایجاب می کند که پاسدار این دو گوهر باشیم و در حال حیاتشان از نیکی و احسان و پس از مرگشان از صدقات و یاد نیک غفلت نکنیم. ما امتداد وجودی والدین خودیم و فرزندان ما تداوم وجود مایند، چگونگی برخورد ما با پدر و مادر و احترام و نیکی ما به آنان سبب می شود: که فرزندان ما نیز در نسل آینده، حق شناس و قدردان و نیکوکار به بار آیند. فرزندان ما همانگونه خواهند بود که ما با والدین خویش رفتار می کنیم.

باری... ادای حق والدین و انجام سپاس زحمات آنان نیز مانند حق خدا و شکر نعمتهایش از عهده توانائی ما خارج است و تنها باید زبان به عجز بگشائیم و بال تواضع و فروتنی به زیر پای آندو فرشته بگستریم.

با اینحال، توجه به مقام پدر و مادر و شناخت قدر و منزلت آنان نزد خداوند، زمینه ادای بخشی از حق بزرگ آنان را فراهم می سازد.

روایاتی که در این مجموعه چهل حدیث والدین مطالعه می کنید، ما را با گوشه ای از وظایف خود در برابر والدین آشنا می کند.

توفیق الهی یارمان باد که از نیکوکاران به پدر و مادر خویش به حساب آئیم چرا که رضایت خدا در رضایت آنان است.

خدایا! ما را قدردان زحمات پدر و مادر بگردان.

خدایا! ما را به تربیت نسلی با ایمان و حق شناس و پاکدل و نیکوکار موفق بدار.

1. بزرگترین واجب

قال امیر المؤمنین علی(ع):

بر الوالدین اکبر فریضة.

امیر المؤمنین علی(ع) فرمود:

بزرگترین و مهمترین تکلیف الهی نیکی به پدر و مادر است.

میزان الحکمة، ج 10، ص 709.

2. برترین اعمال

قال الصادق(ع):

افضل الاعمال الصلاة لوقتها، و بر الوالدین و الجهاد فی سبیل الله.

امام صادق(ع) فرمود:

برترین کارها عبارتست از: 1 - نماز در وقت 2 - نیکی به پدر و مادر 3 - جهاد در راه خدا.

بحار الانوار، ج 74، ص 85.

3. انس با پدر و مادر...

فقال رسول الله(ص):

فقر مع والدیک فوالذی نفسی بیده لانسهما بک یوما و لیلة خیر من جهاد سنة.

مردی خدمت پیامبر اکرم(ص) آمد و گفت:

پدر و مادر پیری دارم که به خاطر انس با من مایل نیستند به جهاد بروم، رسول خدا(ص) فرمود:

پیش پدر و مادرت بمان، قسم به آنکه جانم در دست اوست انس یکروز آنان با تو از جهاد یکسال بهتر است. (البته در صورتی که جهاد واجب عینی نباشد).

بحار الانوار، ج 74، ص 52.

4. محبوبترین کارها

عن ابن مسعود قال: سئلت رسول الله(ص):

ای الاعمال احب الی الله عز و جل؟ قال:

الصلاة لوقتها، قلت ثم ای شی ء؟

قال: بر الوالدین، قلت: ثم ای شی ء؟ قال: الجهاد فی سبیل الله.

ابن مسعود می گوید: از پیامبر گرامی(ص) سؤال کردم محبوبترین کار پیش خدا کدام است؟

فرمود: نماز در وقت،گفتم: بعد از آن چه چیز؟

فرمود: نیکی به پدر و مادر،گفتم: بعد از آن چه چیز،فرمود: جهاد در راه خدا.

بحار الانوار، ج 74، ص 70.

5. نگاه به پدر و مادر

قال رسول الله(ص):

ما ولد بار نظر الی ابویه برحمة الا کان له بکل نظرة حجة مبرورة.

فقالوا: یا رسول الله و ان نظر فی کل یوم مائة نظرة؟

قال: نعم، الله اکبر و اطیب.

پیامبر خدا(ص) فرمود:

هر فرزند نیکو کاری که با مهربانی به پدر و مادرش نگاه کند در مقابل هر نگاه، ثواب یک حج کامل مقبول باو داده می شود، سؤال کردند، حتی اگر روزی صد مرتبه به آنها نگاه کند؟

فرمود: آری خداوند بزرگتر و پاکتر است.

بحار الانوار، ج 74، ص 73.

6. عظمت پدر و مادر

عن ابی الحسن الرضا(ع) قال:

ان الله عز و جل امر بثلاثة مقرون بها ثلاثة اخری: امر بالصلاة و الزکاة، فمن صلی و لم یزک لم تقبل منه صلاته و امر بالشکر له و للوالدین، فمن لم یشکر والدیه لم یشکر الله، و امر باتقاء الله و صلة الرحم، فمن لم یصل رحمه لم یتق الله عز و جل.

امام رضا(ع) فرمود:

خداوند متعال فرمان داده سه چیز همراه سه چیز دیگر انجام گیرد:

1 - به نماز همراه زکات فرمان داده است، پس کسی که نماز بخواند و زکات نپردازد نمازش نیز پذیرفته نمی شود.

2 - به سپاسگزاری از خودش و پدر و مادر فرمان داده است، پس کسی که از پدر و مادرش سپاسگزاری نکند، خدا را شکر نکرده است.

3 - به تقوای الهی فرمان داده و به صله رحم، پس کسی که صله رحم انجام ندهد تقوای الهی را هم بجا نیاورده است.

بحار الانوار، جلد 74، ص 77.

7. احترام پدر و مادر

قال الصادق(ع):

بر الوالدین من حسن معرفة العبد بالله اذ لا عبادة اسرع بلوغا بصاحبها الی رضی الله من حرمة الوالدین المسلمین لوجه الله تعالی.

امام صادق(ع) فرمود:

نیکی به پدر و مادر نشانه شناخت شایسته بنده خداست. زیرا هیچ عبادتی زودتر از رعایت حرمت پدر و مادر مسلمان به خاطر خدا انسان را به رضایت خدا نمی رساند.

بحار الانوار، ج 74، ص 77.

8. اطاعت از والدین

قال رسول الله(ص):

من اصبح مطیعا لله فی الوالدین اصبح له بابان مفتوحان من الجنة و ان کان واحدا فواحدا.

پیامبر خدا(ص) فرمود:

کسی که دستور الهی را در مورد پدر و مادر اطاعت کند، دو درب از بهشت برویش باز خواهد شد، اگر فرمان خدا را در مورد یکی از آنها انجام دهد یک درب گشوده می شود.

کنز العمال، ج 16، ص 467.

9. ارزش اطاعت از پدر و مادر

قال رسول الله(ص):

العبد المطیع لوالدیه و لربه فی اعلی علیین.

پیامبر اکرم(ص) فرمود:

بنده ای که مطیع پدر و مادر و پروردگارش باشد، روز قیامت در بالاترین جایگاه است.

کنز العمال، ج 16، ص 467.

10. پرداخت بدهی والدین

عن رسول الله(ص):

من حج عن والدیه او قضی عنهما مغرما بعثه الله یوم القیامة مع الابرار.

رسول خدا(ص) فرمود:

کسی که به نیت پدر و مادرش حج انجام دهد یا بدهکاری آنها را بپردازد خداوند او را در روز قیامت با نیکان بر می انگیزد.

کنز العمال، ج 16، ص 468.

11. خشنودی پدر و مادر

قال رسول الله(ص):

من ارضی والدیه فقد ارضی الله و من اسخط والدیه فقد اسخط الله.

پیامبر اکرم(ص) فرمود:

آنکه پدر و مادرش را خشنود کند، خدا را خشنود کرده و کسی که پدر و مادر خود را به خشم آورد، خدا را به خشم آورده است.

کنز العمال، ج 16، ص 470.

12. عاقبت نیکی به پدر و مادر

عن الصادق(ع) قال:

بینا موسی بن عمران یناجی ربه عز و جل اذ رای رجلا تحت عرش الله عز و جل فقال: یا رب من هذا الذی قد اظله عرشک؟

فقال: هذا کان بارا بوالدیه، و لم یمش بالنمیمة.

امام صادق(ع) فرمود:

هنگامی که حضرت موسی(ع) مشغول مناجات با پروردگارش بود، مردی را دید که در زیر سایه عرش الهی در ناز و نعمت است، عرض کرد: خدایا این کیست که عرش تو بر او سایه افکنده است؟

خداوند متعال فرمود: او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود و هرگز سخن چینی نمی کرد.

بحار الانوار، ج 74، ص 65.

13. سفر برای نیکی به پدر و مادر

قال رسول الله(ص):

سر سنتین بر والدیک، سر سنة صل رحمک.

پیامبر خدا(ص) فرمود:

دو سال راه برو به پدر و مادرت نیکی کن، یکسال راه برو و صله رحم انجام بده، (یعنی اگر پدر و مادرت در فاصله دوری هستند که دو سال باید راه بروی تا به آنها برسی و نیکی کنی ارزش دارد).

بحار الانوار، ج 74، ص 83.

14. پدر و مادر و افزایش عمر و روزی

قال رسول الله(ص):

من احب ان یمد له فی عمره و ان یزاد فی رزقه فلیبر والدیه و لیصل رحمه.

پیامبر خدا(ص) فرمود:

کسی که دوست دارد عمرش طولانی و روزیش زیاد شود، نسبت به پدر و مادرش نیکی کند و صله رحم بجای آورد.

کنز العمال، ج 16، ص 475.

15. آثار نیکی به پدر و مادر

عن حنان بن سدیر قال: کنا عند ابی عبد الله(ع) و فینا میسر فذکروا صلة القرابة فقال ابو عبد الله(ع):

یا میسر قد حضر اجلک غیر مرة و لا مرتین، کل ذلک یؤخر الله اجلک، لصلتک قرابتک، و ان کنت ترید ان یزاد فی عمرک فبر شیخیک یعنی ابویک.

حنان بن سدیر می گوید: در حضور امام صادق(ع) بودیم که میسر هم در میان ما بود، از رابطه خویشاوندی سخن به میان آمد، امام صادق(ع) فرمود:

ای میسر چند بار اجل و مرگ تو فرا رسیده و هر بار خداوند آن را به خاطر صله رحم با خویشاوندانت تاخیر انداخته است، اگر می خواهی خداوند عمر تو را زیاد کند به پدر و مادرت نیکی کن.

بحار الانوار، ج 74، ص 84.

16. اول نیکی به مادر

عن ابی عبد الله(ع) قال:

جاء رجل الی النبی(ص) فقال:

یا رسول الله من ابر؟

قال(ص): امک،قال: ثم من؟

قال(ص): امک،قال: ثم من؟

قال(ص): امک،قال: ثم من؟

قال(ص): اباک.

امام صادق(ع) فرمود:

مردی خدمت پیامبر(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا به چه کسی نیکی کنم؟

فرمود: به مادرت، عرض کرد، بعد از او به چه کسی؟

فرمود: به مادرت، گفت: سپس به چه کسی؟

فرمود: به مادرت، سؤال کرد: سپس به چه کسی؟

فرمود: به پدرت؟

بحار الانوار، ج 74، ص 49.

17. نتیجه نیکی به پدر و مادر

عن رسول الله(ص) قال:

بروا اباءکم یبرکم ابناءکم، عفوا عن نساء الناس تعف نسائکم.

رسول خدا(ص) فرمود:

به پدرانتان نیکی کنید تا فرزندانتان به شما نیکی کنند، از زنان مردم چشم پوشی کنید تا دیگران نسبت به زنهای شما چشم پوشی کنند.

کنز العمال، ج 16، ص 466.

18. حق پدر

عن ابی الحسن موسی(ع) قال:

سال رجل رسول الله(ص): ما حق الوالد علی ولده؟ قال: لا یسمیه باسمه، و لا یمشی بین یدیه، و لا یجلس قبله و لا یستسب له.

از امام کاظم(ع) نقل شده که فرمود:

مردی از پیامبر خدا(ص) سؤال کرد: حق پدر بر فرزند چیست؟ حضرت فرمود: 1 - او را با نام صدا نکند 2 - در راه رفتن از او جلو نیفتند. 3 - قبل از او ننشیند. 4 - کاری انجام ندهد که مردم پدرش را فحش بدهند.

بحار الانوار، ج 74، ص 45.

19. عبادت در نگاه

قال رسول الله(ص):

نظر الولد الی والدیه حبا لهما عبادة.

رسول خدا(ص) فرمود:

نگاه محبت آمیز فرزند به پدر و مادرش عبادت است.

بحار الانوار، ج 74، ص 80.

20. رفتار با والدین

عن ابی ولاد الحناط قال:

سالت ابا عبد الله(ع) عن قول الله:

«و بالوالدین احسانا» (1)

فقال: الاحسان ان تحسن صحبتهما و لا تکلفهما ان یسالاک شیئا هما یحتاجان الیه.

ابی ولاد می گوید:

معنای آیه «و بالوالدین احسانا» را از امام صادق(ع) پرسیدم، فرمود:

احسان به پدر و مادر اینست که رفتارت را با آنها نیکو کنی و مجبورشان نکنی تا چیزی که نیاز دارند از تو بخواهند. «یعنی قبل از درخواست آنان » نیازشان را برطرف کنی ».

بحار الانوار، ج 74، ص 79.

21. وظیفه در برابر والدین

قال ابو عبد الله(ع):

لا تملا عینیک من النظر الیهما الا برحمة و رقة، و لا ترفع صوتک فوق اصواتهما، و لا یدیک فوق ایدیهما و لا تتقدم قدامهما.

امام صادق(ع) فرمود:

چشمهایت را جز از روی دلسوزی و مهربانی با پدر و مادر خیره مکن و صدایت را بلندتر از صدای آنها نکن دستهایت را بالای دستهای آنها مبر، و جلوتر از آنان راه مرو.

بحار الانوار، ج 74، ص 79.

22. نیابت از پدر و مادر

قال ابو عبد الله(ع):

ما یمنع الرجل منکم ان یبر والدیه حیین او میتین، یصلی عنهما و یتصدق عنهما و یحج عنهما و له مثل ذلک، فیزیده الله(عز و جل) ببره و صلاته خیراً کثیراً.

امام صادق(ع) فرمود:

چه چیز مانع شخص می شود وقتی که پدر و مادرش زنده یا مرده اند به آنها نیکی کند، باین صورت که به نیت آنها نماز بخواند، صدقه بدهد، حج بجا بیاورد و روزه بگیرد، زیرا اگر چنین کند ثواب آنها به پدر و مادر می رسد و به خود شخص هم همانقدر ثواب داده می شود، به علاوه خداوند متعال به واسطه کارهای نیک و نماز او خیر زیادی به او عطا می کند.

بحار الانوار، ج 74، ص 46.

23. نیکی به والدین بد

عن ابی جعفر(ع) قال:

ثلاث لم یجعل الله (عز و جل) لاحد فیهن رخصة اداء الامانة الی البر و الفاجر و الوفاء بالعهد للبر و الفاجر و بر الوالدین برین کانا او فاجرین.

امام باقر(ع) فرمود:

در سه چیز خداوند متعال به احدی اجازه ترک آنها را نداده است.

1 - ادای امانت به مرد نیکوکار و فاسق.

2 - وفای به عهد و پیمان نسبت به نیکوکار و فاسق.

3 - نیکی به پدر و مادر، نیکو کار باشند یا فاسق و لا ابالی.

بحار الانوار، ج 74، ص 56.

24. برخورد با پدر و مادر مشرک

فیما کتب الرضا(ع) للمامون:

بر الوالدین واجب، و ان کانا مشرکین و لا طاعة لهما فی معصیة الخالق.

در نوشته حضرت رضا(ع) به مامون آمده که:

نیکی به پدر و مادر واجب و لازم است اگرچه مشرک و کافر باشند، ولی در معصیت خدا نباید اطاعتشان کرد.

بحار الانوار، ج 74، ص 72.

25. زیارت قبر والدین

عن رسول الله(ص) قال:

من زار قبر والدیه او احدهما فی کل جمعة مرة غفر الله له و کتب برا.

رسول خدا(ص) فرمود:

کسی که قبر پدر و مادر یا یکی از آندو را در هر جمعه یکبار زیارت کند خداوند او را می بخشد و او را نیکوکار می نویسد.

کنز العمال، ج 16، ص 468.

26. بهشت و نیکی به والدین

عن ابی الحسن(ع) قال: قال رسول الله(ص):

کن بارا و اقتصر علی الجنة و ان کنت عاقا فاقتصر علی النار.

از امام رضا(ع) نقل شده که فرمود:

رسول خدا(ص) فرمود:

نسبت به پدر و مادر نیکوکار باش تا پاداش تو بهشت باشد ولی اگر عاق آنها شوی جهنمی خواهی بود.

اصول کافی، ج 2، ص 348.

27. نگاه تیز به پدر و مادر

عن ابی عبد الله(ع) قال:

لو علم الله شیئا ادنی من اف لنهی عنه، و هو من ادنی العقوق و من العقوق ان ینظر الرجل الی والدیه فیحد النظر الیهما.

امام صادق(ع) فرمود:

اگر خداوند چیزی کمتر از اف (اوه) گفتن سراغ داشت از آن نهی می کرد: و اف گفتن از کمترین مراتب عاق شدن است. نوعی از عاق شدن اینست که انسان به پدر و مادرش تیز نگاه کند. (خیره شود).

اصول کافی، ج 4، ص 50.

28. نگاه خشم آلود به پدر و مادر

عن ابی عبد الله(ع) قال:

من نظر الی ابویه نظر ماقت، و هما ظالمان له، لم یقبل الله له صلاة.

امام صادق(ع) فرمود:

کسی که از روی نفرت به پدر و مادرش که باو ستم کرده اند نگاه کند، نمازش در درگاه الهی پذیرفته نمی شود.

اصول کافی، ج 4، ص 50.

29. غمگین کردن پدر و مادر

قال امیرالمؤمنین(ع):

من احزن والدیه فقد عقهما.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود:

کسی که پدر و مادر خویش را غمگین سازد عاق والدین شده است. (حق آنها را رعایت نکرده است.)

بحار الانوار، ج 74، ص 64.

30. نتیجه بی ادبی به والدین

عن ابی جعفر(ع) قال:

ان ابی نظر الی رجل و معه ابنه یمشی و الابن متکی ء علی ذراع الاب، قال:

فما کلمه ابی مقتا له حتی فارق الدنیا.

امام صادق(ع) فرمود:

پدرم مردی را دید که پسرش همراهش راه می رفت و به بازوی پدر تکیه کرده بود، (وقتی این جریان را دید) تا زنده بود از روی ناراحتی و خشم با او صحبت نکرد.

بحار الانوار، ج 74، ص 64.

31. درگیری با پدر

قال ابو عبد الله(ع):

ثلاثة من عازهم ذل:

الوالد و السلطان و الغریم.

امام صادق(ع) فرمود:

هر کس با این سه نفر کشمکش کند خوار می گردد:

پدر، سلطان حق و شخص بدهکار.

بحار الانوار، ج 74، ص 71.

32. محرومیت عاق والدین

قال رسول الله(ص):

ایاکم و عقوق الوالدین، فان ریح الجنة توجد من مسیرة الف عام و لا یجدها عاق و لا قاطع رحم.

پیامبر خدا(ص) فرمود:

از عاق والدین شدن بپرهیزید، زیرا با اینکه بوی بهشت از مسافت هزار سال به مشام می رسد، عاق والدین و کسی که قطع رحم کند آن بو را احساس نخواهد کرد. (یعنی بیش از هزار سال از بهشت فاصله دارد.)

بحار الانوار، ج 74، ص 62.

33. بدبختی عاق والدین

عن الصادق(ع) قال:

لا یدخل الجنة العاق لوالدیه و المدمن الخمر و المنان بالفعال للخیر اذا عمله.

امام صادق(ع) فرمود:

عاق والدین و شرابخوار و انسان خیر منت گذار وارد بهشت نمی شوند.

بحار الانوار، ج 74، ص 74.

34. عاقبت عاق والدین

قال رسول الله(ص):

اربعة لا ینظر الله الیهم یوم القیامة، عاق و منان و مکذب بالقدر و مدمن خمر.رسول خدا(ص) فرمود:

در قیامت خدا به چهار گروه نظر رحمت نخواهد کرد:

1 - عاق والدین 2 - منت گذار3 - منکر قضاء و قدر4 - شرابخوار.

بحار الانوار، ج 74، ص 71.

35. مجازات عاق والدین

قال رسول الله(ص):

ثلاثة من الذنوب تعجل عقوبتها و لا تؤخر الی الاخرة:

عقوق الوالدین، و البغی علی الناس و کفر الاحسان.

پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود:

کیفر سه گناه به قیامت نمی ماند (یعنی در همین دنیا مجازات می شود.)

1 - عاق پدر و مادر2 - ظلم و تجاوز به مردم 3 - ناسپاسی در مقابل احسان و نیکی.

بحار الانوار، ج 74، ص 74.

36. عاق والدین

عن ابی عبد الله(ع) قال:

الذنوب التی تظلم الهواء عقوق الوالدین.

امام صادق(ع) فرمود:

از گناهانی که هوا را تیره و تار می کند عاق والدین شدن است.

بحار الانوار، ج 74، ص 74.

37. شقاوت عاق والدین

قال الصادق(ع):

عقوق الوالدین من الکبائر لان الله (عز و جل) جعل العاق عصیا شقیا.

امام صادق(ع) فرمود:

عاق پدر و مادر شدن از گناهان کبیره است، زیرا خداوند متعال عاق والدین را گناهکار شقی شمرده است.

بحار الانوار، ج 74، ص 74.

38. هلاکت عاق والدین

عن ابی عبد الله(ع):

ان رسول الله(ص) حضر شابا عند وفاته فقال(ص) له:

قل: لا اله الا الله،قال(ع): فاعتقل لسانه مرارا فقال(ص) لامراة عند راسه: هل لهذا ام؟

قالت: نعم انا امه،قال(ص): افساخطة انت علیه؟

قالت: نعم ما کلمته منذ ست حجج،قال(ص) لها: ارضی عنه،قالت: رضی الله عنه برضاک یا رسول الله فقال له رسول الله(ص): قال: لا اله الا الله قال(ع): فقالها... ثم طفی...

امام صادق(ع) فرمود:

هنگام مرگ جوانی، پیامبر اکرم(ص) کنار بستر او حضور یافتند و به جوان فرمودند: بگو لا اله الا الله، فرمود: زبانش بند آمد، چندبار تکرار کرد ولی زبان او بند شد، پیامبر(ص) به زنی که کنار جوان بود فرمود: آیا این جوان مادر دارد؟ زن گفت: بله، من مادر او هستم، فرمود: آیا از او ناراضی هستی؟ زن گفت: بله شش سال است با او صحبت نکرده ام، فرمود: از او راضی شو، زن گفت: یا رسول الله بخاطر رضایت تو خدا از او راضی شود. (من از او راضی شدم) سپس پیامبر(ص) بجوان فرمود: بگو لا اله الا الله، جوان در این هنگام گفت: لا اله الا الله و پس از لحظاتی مرد.

بحار الانوار، ج 74، ص 75.

39. اعمال عاق والدین

قال رسول الله(ص):

یقال للعاق اعمل ما شئت فانی لا اغفر لک و یقال للبار اعمل ما شئت فانی ساغفر لک.

رسول خدا(ص) فرمود:

به عاق والدین از (طرف خدا) گفته می شود: هر کاری می خواهی انجام بده دیگر تو را نمی بخشم و به نیکوکار (نسبت به پدر و مادر) هم گفته می شود: هر چه می خواهی انجام ده تو را می بخشم.

بحار الانوار، ج 74، ص 80.

40. نیکی به والدین و آمرزش گناه

قال علی بن الحسین(ع):

جاء رجل الی النبی(ص) فقال: یا رسول الله ما من عمل قبیح الا قد عملته فهل لی توبة؟

فقال له رسول الله(ص):

فهل من والدیک احد حی؟

قال: ابی قال: فاذهب فبره.

قال: فلما ولی قال رسول الله(ص):

لو کانت امه.

امام سجاد(ع) فرمود:

مردی خدمت رسول خدا(ص) رسید و گفت: ای رسول خدا، من هیچ کار زشتی نمانده که انجام نداده باشم، آیا می توانم توبه کنم؟ رسول خدا(ص) فرمود: آیا هیچیک از پدر و مادرت زنده هستند؟ گفت: بله، پدرم. حضرت فرمود: برو به او نیکی کن (تا آمرزیده شوی). وقتی او راه افتاد پیامبر(ص) فرمود: کاش مادرش زنده بود. (یعنی اگر او زنده بود و به او نیکی می کرد، زودتر آمرزیده می شد.)

بحار الانوار، ج 74، ص 82.

پی نوشت ها:

1) سوره بقره، آیه 83.


 
 
 
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۳
 

اشاره:

آنچه در پیش رو دارد متن سخنان استاد عظیم الشأن علامه سید مرتضی عسکری است که برای مجله مبلغان ایراد گردیده و پس از ویرایش در حد مقدور مستند سازی شده است. این نوشته حاوی نکاتی ظریف از تاریخ اسلام و شخصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. امید آن که با تبلیغ لطایف و ظرایف زندگی امیر المؤمنین گامی در جهت معرفی این اسوه معنویت برداشته شود.

کمال شریعت

شریعت اسلام که از حضرت آدم تا حضرت نبی خاتم صلی الله علیه و آله بر پیامبران الهی علیهم السلام نازل شده تا آن را به مردم ابلاغ کنند، در عصر نبی خاتم صلی الله علیه و آله و بعد از تعیین علی بن ابی طالب علیه السلام در حجة الوداع و در غدیر خم کامل شد. «الیوم اکملتُ لکم دینکم و اتممتُ علیکم نعمتی و رضیتُ لکم الاسلام دینا؛(1) امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.»

پرورش یافته پیامبر صلی الله علیه و آله

حضرت علی علیه السلام از سلاله اسماعیل و فرزند ابوطالب است و از لحاظ حسب، پرورش یافته خاتم الانبیاء بوده است. وی در زمان پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله ، چون سایه برای او بود. به خواست خداوند، علی علیه السلام در دامان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرورش یافت.

حضرت ابوطالب همانند پدرانش حاجیان و زائران خانه خدا را مهمانی می کرد. او و اجدادش دو کار انجام می دادند:

1- در مکه جز چاه زمزم چاه دیگری نبود. آن ها در طول سال آب می کشیدند و در حوض های چرمی که در راه حجاج قرار داشت  می ریختند و در موسم حج مقداری مویز نیز در آن ها می ریختند و مردم را سیراب می کردند.

2- گاهی شترانی را در راه حجاج ذبح می کردند تا حجاج آن ها را بریان کرده از آن تناول کنند.

از آنجا که در آمد اهل مکه از تجارت بود، هاشم به فرزندانش آموخته بود که برای تجارت در تابستان به ایران و شام بروند و در زمستان به یمن و آفریقا سفر کنند. ابوطالب دو سال نتوانست تجارت کند و به همین دلیل فقیر شد. در این زمان قحطی شدیدی در مکه پیش آمد؛ به حدی که مردم به صورت خانوادگی از مکه بیرون می رفتند تا اعضای هر خانوار که می میرند توسط بقیه اعضای خانواده دفن شوند. در این شرایط از بنی هاشم دو تن از موقعیت خوبی برخوردار بودند: یکی پیامبر اسلام که به واسطه ازدواج با حضرت خدیجه علیهاالسلام ثروتمند شده بود و دیگری عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله که او نیز از دارایی برخوردار بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزد عموی خود، عباس، آمد و از او خواست تا با کمک یکدیگر از نان خورهای ابوطالب بکاهند. هر دو نزد ابوطالب رفتند و گفتند: «ما حاضریم هر کدام از فرزندانت را که صلاح بدانی نزد خود ببریم. ابوطالب گفت: «لو ترکتم لی عقیلاً فاصنعوا ماشئتم؛اگر عقیل را برای من بگذارید [مانعی نداردو] هر چه خواستید انجام دهید.»

از این عبارت معلوم می شود که عقیل بزرگ و کارآمد بوده است. عباس، جعفر را و پیامبر اکرم، علی علیه السلام را با خود بردند(2)

هم راز وحی

علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «و لقد قرن الله به صلی الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه عَلَما و یأمرنی بالاقتداء به؛(3) و خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را زمانی که پیامبر از شیر گرفته شده بود همنشین او کرد که او را در شب و روز به بزرگورای ها و خوهای نیکوی جهان سیر دهد و من مانند رفتن بچه شتر پی مادرش، پی او می رفتم و هر روز از خوهای خود پرچمی می افراشت و پیروی از آن را به من امر می کرد.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سالی یک ماه در غار حراء اعتکاف می کرد. این اعتکاف قبل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز سابقه داشت و عبدالمطلب نیز چنین اعتکافی داشته است. در زمان اعتکاف پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، آب و غذا به غار می برد و حاجات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را برآورده می ساخت. حضرت می فرماید: «در زمان اولین وحیی که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد: «اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم...»(4) همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بودم. با نزول وحی ناله ای شنیدم. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردم این ناله چیست؟ فرمود: هذا الشیطان ئیس من عبادتی؛ این ناله شیطان است که از عبادت من مأیوس شد. انت تسمع ما اسمع وتری ما اری لکنک لست بنبی و انت وصی؛ تو آنچه را من می شنوم می شنوی وآن چه را من می بینم می بینی ولی تو نبی نیستی، بلکه وصی هستی.»(5)

اولین نماز جماعت

پس از نزول اولین آیات وحی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از غار حراء به منزل آمد و جبرئیل امین در همان روز، نماز را برای پیامبر آورد و نحوه وضو گرفتن و نماز خواندن را به وی آموخت. اولین نماز جماعت را پیامبر و علی و خدیجه خواندند.

طبری امام مورخین مکتب خلفا در تاریخش می نویسد: «یحیی بن عفیف کندی می گوید: «برای حج به مکه آمدم و میهمان عباس بودم (خانه عباس عموی پیامبر مشرف به خانه خدا بود.) وسط های روز دیدم مردی آمد و به آسمان نگاه می کرد. (6) مقابل خانه خدا ایستاد. دست راستش جوانی خردسال و پشت سرش زنی بود. او خم شد آن ها نیز خم شدند، او به زمین افتاد آن ها نیز به زمین افتادند. تعجب کردم. وقتی که عباس آمد ماجرا را برای او نقل کردم، گفت: «دانستی آن ها که بودند؟» گفتم: نه. گفت: «آن که جلو بود، پسر برادرم محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله است. او می گوید: از آسمان به او وحی می شود؛ آن که در جانب راستش ایستاده بود، علی بود و آن که پشت سرش بود، خدیجه، زوجه پسر برادرم محمد، است. من در روی زمین کسی را غیر از این سه نفر بر این دین نمی دانم.» (7)

اولین تبلیغ و ولایت علی علیه السلام

طبری در تاریخ خود آورده است که در سال سوم بعثت آیه «و انذر عشیرتک الاقربین»(8) نازل شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می بایست دعوت را از اقوام و خویشانش شروع کند. علی علیه السلام در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او دستور داد ران گوسفندی بریان کند و قدحی از دوغ تهیه نماید و بنی عبد المطلب را دعوت کند. او نیز چنین کرد و میهمانان آمدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از ران گوسفند قدری خورد و با دندان خود متبرک کرد و از قدح نیز قدری نوشید و آن را متبرک ساخت. میهمانان یکی یکی خوردند و سیر شدند و ران و دوغ سر جای خود باقی ماند.

ابولهب گفت: «لشد ما سحرکم الرجل؛ عجب سحری کرد.» او رفت و بقیه نیز رفتند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: دیدی چه کرد؟ اَعِد؛ دوباره دعوت کن. این بار هنگام پذیرایی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیش دستی کرد و فرمود: «ایکم یؤازرنی علی هذا الامر فیکون اخی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم من بعدی.» آن ها مسلمان نبودند و قبول نکردند. علی علیه السلام گفت: «انا یا رسول الله.» حضرت رسول علی را بلند کرد (این ها همه نکته دقیق و حکمتی دارد) و فرمود: «هذا اخی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا». آن ها برخواستند و رفتند. و ابوطالب را مسخره می کردند و می گفتند: «ان ابن اخیک یأمرک ان تطیع ابنک.»(9)

از این مطلب فهمیده می شود که اولین تبلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله به وحدانیت و ربوبیت خدا، رسالت خویش و وصایت علی علیه السلام بوده است؛ یعنی، تبلیغ این سه با هم بوده است.

 

تکرار خفتن در جای رسول

پس از دعوت آشکار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قریش از ابوطالب خواستند تا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رود و به او اعلام کند که اگر مال می خواهد به او بدهند، اگر پادشاهی می خواهد دورش جمع شوند و پادشاهی کند و...، ولی دست از دعوتش بردارد.

پیامبر اکرم پس از شنیدن سخنان آنان فرمود: «والله یا عماه لو وضعوا الشمس فی یمینی و القمر فی شمالی علی ان اترک هذا الامر حتی یظهره الله او اهلک فیه ما ترکته (10)؛ عمو جان به خدا سوگند اگر خورشید را در کف راستم و ماه را در کف چپم قرار دهند که از تبلیغ آیین خود دست بردارم، هرگز دست برنخواهم داشت تا یا خداوند این دین را یاری کند و یا در راه آن جان دهم.»

آن ها عاجز شدند و به آزار و اذیت ضعفا پرداختند و آن ها را شکنجه می کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور به هجرت داد. عده ای به سرپرستی جعفر بن ابی طالب از راه دریای سرخ به حبشه رفتند. قریش با یکدیگر هم قسم شدند تا با بنی هاشم خرید و فروش نکنند، در یک مجلس ننشینند، سخن نگویند و...

آن ها تصمیم گرفتند که این قطع رابطه ادامه یابد تا پیامبر صلی الله علیه و آله را تسلیم آن ها کنند و قریش او را به شهادت برسانند. آن ها این قرار داد را به کعبه آویزان کردند. ابوطالب احساس خطر کرد، از این رو با بنی هاشم، بنی المطلب و هر که مسلمان شده بود، به دره کوهی به نام شعب ابی طالب پناه بردند. اموال حضرت خدیجه علیهاالسلام در این جا مصرف شد. شب های شعب ابی طالب شب های خطرناکی برای پیامبر اکرم بود و همواره این خطر وجود داشت که قریش از دور جای خواب پیامبر اکرم را نشانه بگیرند، و او را در تاریکی به شهادت برسانند.

به همین دلیل وقتی که هوا تاریک می شد و همه می خوابیدند، ابوطالب جای پیامبر صلی الله علیه و آله را با حضرت علی علیه السلام تعویض می کرد تا اگر پیامبر صلی الله علیه و آله را نشانه گرفتند، مصون بماند. روزی علی علیه السلام به پدر گفت: من کشته می شوم. ابوطالب فرمود: «در راه حبیب کشته می شوی.» حضرت فرمود: «نخواستم بگویم راضی نیستم. خواستم بگویم من می دانم که در راه حبیب کشته می شوم.»

در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله

بعد از وفات ابوطالب، آزار قریش زیاد شد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأموریت یافت تا از مکه به مدینه هجرت کند. قریش در دارالندوه گرد هم جمع شده و تصمیم گرفته بودند که شبانه از هر قبیله یک نفر جمع شوند و یک باره بر پیامبر صلی الله علیه و آله حمله کنند و او را بکشند تا خونش در قبایل پخش شود و قاتل معلوم نباشد. ابولهب نیز در این جمع شرکت کرده بود. جبرئیل امین دستور هجرت را برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آورد. و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تصمیم بر هجرت گرفت. آن شب که دور خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را محاصره کرده بودند، علی علیه السلام را به جای خود خواباند تا فدایی او باشد.

حضرت علی علیه السلام عرض کرد: «اگر من جای شما بخوابم شما سالم می مانید؟» فرمود: بله. علی به جای او خوابید تا به شهادت برسد ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سالم بماند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کفی از خاک برداشت و بر سر مشرکان ریخت و رفت و آن ها او را ندیدند.

دیوارها کوتاه بود و آن ها جای پیامبر صلی الله علیه و آله را می دیدند. برای آزار حضرت، تا صبح به طرف خانه اش سنگ پرتاب می کردند، اما به دستور ابولهب قرار شده بود هنگام صبح حمله کنند. وقتی که صبح شد، علی علیه السلام از جای خویش برخاست. آن ها بر خلاف انتظار، حضرت علی علیه السلام را دیدند.

گفتند: محمد کجاست؟

گفت: مگر او را به من سپرده بودید؟

بهترین نمونه امانتداری

قریش به یکدیگر اطمینان نداشتند و طلا و نقره خود را نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ؛ یعنی، محمد امین می گذاشتند. علی علیه السلام مأموریت داشت پس از هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امانات مردم را به آن ها بازگرداند. حضرت تا سه روز امانات مردم رابرگرداند. سپس در خانه خدا با صدای رسا اعلام فرمود: آیا کسی هست که امانتی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله داشته باشد؟ کسی نیامد.

پیامبر صلی الله علیه و آله در انتظار علی علیه السلام

مأموریت دیگر علی صلی الله علیه و آله این بود که فواطم را (فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله ،فاطمه بنت اسد مادر علی علیه السلام ، فاطمه بنت عبد المطلب) به مدینه ببرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به قبا رسیده بود. همان جا ماند. هر چه ابوبکر اصرار کرد تا پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مدینه شود، پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمود: «باید علی بیاید.» علی علیه السلام آمد در حالی که از پیاده روی پاهایش تاول زده بود. تاول های پای او با آب دهان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شفا یافت و با هم وارد مدینه شدند. این نشان گر نهایت دوستی پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام است.

شجاعت علی علیه السلام

بدر

در جنگ بدر هزار مرد جنگی قریش در مقابل ارتش سیصد و سیزده نفری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفت. یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آماده جنگ نبودند بلکه فقط برای گرفتن قافله قریش آمادگی داشتند. دراین جنگ هفتاد نفر از قریش کشته شدند که 35 نفر از آنان را علی علیه السلام کشته بود. این 35 نفر نه از آدم های عادی بلکه از قهرمانان و سران قریش بودند.

احد

قریش به تلافی جنگ بدر و برای خونخواهی کشته شدگان خود به طرف مدینه حرکت کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز از مدینه بیرون آمد و دو لشگر در مقابل هم قرار گرفتند. در آن زمان قهرمانان، علمدار می شدند. (در ماجرای عاشورا نیز چون حضرت ابوالفضل قهرمان بود، علمدار شد) اگر علم به زمین می افتاد، لشکریان فرار می کردند. در احد، نه نفر از قهرمانان قریش یکی پس از دیگری علم برداشتند. هر یک از آنان که علم را بر می داشت، علی علیه السلام او را با شمشیر به درک می فرستاد. با کشته شدن نهمین نفر، لشکر قریش شکست خورد.

خندق

در جنگ خندق، قریش با ده هزار نفر آمدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و مسلمانان برای حفظ مدینه، با تعلیم سلمان فارسی خندقی حفر کردند تا ارتش دشمن نتواند وارد مدینه شود. عمرو بن عبدود که با هزار سوار برابر بود با اسب از خندق پرید. اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله از رویارویی با او هراس داشتند. عمرو به آن ها نگاه می کرد و می گفت: «شما می گویید: هر کس از شما توسط ما کشته شود، به بهشت می رود. آیا از شما کسی نیست که بخواهد بهشت برود؟» کسی پاسخ او را نمی داد تا این که گفت: «ولقد بححت عن النداء بجمعکم هل من مبارز؛ بس که فریاد کشیدم و در میان جمعیت شما مبارز طلبیدم، صدایم گرفت!» همه می ترسیدند، تا این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «چه کسی به جنگ او می رود؟ علی علیه السلام فرمود: «من». پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمامه خود را بر سر او بست. علی علیه السلام وقتی با عمرو مواجه شد، به او گفت: «تو گفته ای کسی که به مبارزه من درآید، از سه حاجت او یک حاجت را اجابت می کنم. اینک من حاجاتم را می گویم. 1- بیا و مسلمان شو. گفت نمی شود. 2- لشکرت را بردار و برگرد. گفت: نمی شود. 3- تو سواری و من پیاده، پیاده شو تا بجنگیم. گفت: خیال نمی کردم در عرب کسی چنین آمادگی یا چنین خواسته ای داشته باشد.

عمرو پیاده شد و اسب خود را پی کرد. با شمشیر به حضرت علی علیه السلام حمله کرد. حضرت علی علیه السلام سپرش را مقابل ضربه او گرفت، سپرش دو نیم شد و شمشیر به سر حضرت علی علیه السلام اصابت کرد. همانجا که بعدها مورد اصابت شمشیر ابن ملجم قرار گرفت. حضرت علی علیه السلام نیز شمشیری به پای عمرو زد. او بر روی زمین افتاد و حضرت علی علیه السلام روی سینه اش نشست.

اگر مسلمانی، کافری را می کشت، تمام لباس و وسایل او را بر می داشت و مال او بود. ولی حضرت این کار را نکردند. وقتی خبر به خواهر عمرو رسید گفت: اگر لباس های برادرم را در آورده بودند تا آخر عمر برای او گریه می کردم ولی آن که عمرو را کشت پسر ابوطالب با این بزرگواری است.»(11)

عمر بن خطاب گفت: «زره اش هزار دینار (یا هزار درهم) ارزش دارد.» علی علیه السلام فرمود:«نخواستم پسر عمویم را لخت کنم.» (حضرت علی علیه السلام و عمرو هر دو از قریش و عموزاده بودند.)

 

خیبر

یهودیان مردمانی ثروتمند و بسیار سرکش و آزار دهنده بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأمور به جنگ خیبر شد. قهرمانی به نام مرحب داشتند که به جای سپر، برای لرزاندن قلب طرف، سنگ روی سر می گذاشت.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله روز اول ابوبکر را با ارتش برای جنگ با آنان فرستاد. آن ها رفتند و شکست خورده برگشتند. در باره او نوشته شده که «یجبّن اصحابه و یجبونه؛ ابوبکر به سپاهیانش می گفت: شما ترسو بودید و آن ها می گفتند تو ترسو بودی.» روز دوم عمر با لشکریانش رفت و بعد از شکست و بازگشت، همان سخنان تکرار شد.(12)

شب سوم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لابعثن غدا رجلاً یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله کرار غیر فرار.» هر یک از صحابه تا صبح به امید این که خودش همان فرد مورد نظر باشد، صبح کرد. هنگام صبح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اَیْنَ عَلی؛ علی کجاست؟ گفتند: علی چشم درد دارد. فرمود: علی علیه السلام را بیاورید. او را آوردند. پیامبر صلی الله علیه و آله آب دهان به چشم او مالید و خوب شد به صورتی که حضرت امیر می فرمود: تا آخر عمر دیگر چشم درد ندیدم.

 

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عَلَم را به دست علی داد. علی به همراه لشکریان حرکت کرده در مقابل مرحب قرار گرفت. هر دو رجز خواندند و به یکدیگر حمله کردند. حضرت، مرحب را کشت و سپس از خندق آنان جست و در قلعه خیبر را کند. در را روی خندق گرفت و پل ساخت تا صحابه از روی آن عبور کنند و این چنین خیبر را فتح کرد. بعد از فتح قلعه، هشت نفر خواستند در را حرکت دهند نتوانستند.

جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ هایی که نزدیک مدینه بود، علی را با خود می برد و در مدینه کسی را که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله هوای ریاست نداشته باشد، می گذاشت تا نماز جماعت بخواند. افرادی چون ابن ام مکتوم کور، ابن مسعود و...

در غزوه تبوک مسافرت پیامبر صلی الله علیه و آله دو ماه طول می کشید و نمی شد که پیامبر صلی الله علیه و آله مرکز اسلام را دو ماه تنها بگذارد، یا به دست افرادی بسپرد که قبلاً می سپرد. در این غزوه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام را فرماندار مدینه کرد. منافقین گفتند: «مَلَّ ابن عمه؛ از پسر عمویش ملول شد.» حضرت امیر علیه السلام لباس جنگ پوشیده و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ملحق شد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ما بال ابن ابی طالب؛ پسر ابوطالب را چه می شود؟» حضرت عرض کرد: «منافقین گفتند: «مل ابن عمه». در صحیح بخاری آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اَماترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی(13) ؛ آیا خشنود نمی شوی که به منزلتت نزد من مانند منزلت هارون نیست به موسی علیه السلام باشد جز این که [هارون نبی بود ولی] نبوت با من ختم می شود.»

قرآن و علی علیه السلام

وقایعی از تاریخ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نشانگر این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام را برای حمل تبلیغ رسالت بعد از خود آماده می کرد. ما به صورت مفصل در کتاب «معالم المدرستین» از کتب مکتب خلفا (طبقات ابن سعد، سنن ابن ماجه، مسند احمد و...) روایت کرده ایم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آخرهای شب نشست های خاصی با علی علیه السلام

داشت. علی علیه السلام دم در خانه رسول الله صلی الله علیه و آله می ایستاد و می گفت: «السلام علیک یا رسول الله.» اگر پیامبر می فرمود علیک السلام، داخل می شد و الاّ، بر می گشت. در جلسات ملاقات، آنچه از ملاقاتِ گذشته تا این زمان، بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وحی شده بود، آن ها را برای علی علیه السلام املاء می کرد و علی علیه السلام می نوشت.

به علی علیه السلام می فرمود: «بنویس. علی علیه السلام عرض می کرد: «تخاف علیّ النسیان؛ از فراموش کردن من می ترسی؟، فرمود: «نه، ولقد دعوت الله الاّ ینسیک. اکتب لشرکائک. عرض کرد: وَ مَن شرکائی. در آن جلسه امام حسن و امام حسین علیهماالسلام حاضر بودند. حضرت فرمود برای این ها و فرزندان این (اشاره به امام حسین علیه السلام )

در آن عصر، نامه هایی را که می خواستند بماند، روی پوست می نوشتند. علی علیه السلام قرآن را بر روی پوست شترِ دباغی شده می نوشت. این نوشته طوماری به اندازه هفتاد زراع شده بود و نام آن جامعه بود. آنچه بر پیامبر وحی می شد، پیامبر صلی الله علیه و آله بر علی علیه السلام املا می کرد و علی علیه السلام در آن جامعه می نوشت.

ما در سه جلد کتاب «القرآن الکریم....» آورده ایم که وحی به دو صورت بود: 1- وحی قرآنی 2- وحی بیانی. وحی قرآنی همین قرآن است که امروز در دست ماست. حتی یک کلمه کم یا زیاد و پس و پیش نشده است. هر آیه ای از وحی قرآنی که نازل می شد، با وحی بیانی، جبرئیل امین تفسیر آن آیه را نیز می آورد. رکعات نماز و اذکار آن در قرآن نیست ولی وقتی که مثلاً آیه «اقم الصلوة لدلوک الشمس الی غسق اللیل» نازل می شد جبرئیل با وحی بیانی می فرمود که نماز مغرب سه رکعت و اذکار آن چنین و چنان است. جبرئیل این تفسیر را نیز از جانب خداوند بیان می کرد.

هر چه نازل می شد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هر یک از کُتّاب وحی را می طلبید و آیه را با تفسیر آن بیان می کرد تا بر روی پوست، تخته، کتف گوسفند و هر چیز دیگری که در آن زمان رایج بود، بنویسند. هر سوره ای را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای صحابه می خواند، همراه با آن وحی بیانی را نیز منتقل می کرد؛ یعنی، قرآن بدون تفسیر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است، آن هم تفسیر از دو لب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله . در آن قرآنِ با تفسیر چیزهایی بود که با سیاست خلفای بعدی مخالفت داشت. مثلاً شجره ملعونه در قرآن، همان بنی امیه اند و این با خلافت بنی امیه سازش نداشت. تمام وحی قرآنی و بیانی در خانه پیامبر بود. صحابه نیز هر کدام سوره یا سوره هایی را با تفسیر یا بدون تفسیر برای خود نوشته بودند. اختلاف در مصاحف صحابه، اختلاف در وجود تفسیر و عدم آن بود نه اختلاف در نفس قرآن.

در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله روایاتی بود که با سیاست قریش مخالف بود

در مسند احمد و سنن ابن ماجه آمده است که عبد الله بن عمرو بن عاص می گوید: «کنت اکتب کُلّما اسمع من رسول الله، فنهتنی قریش. (یعنی آن ها گفتند ننویس. پیامبر نیز بشری مثل سایر مردم است. از یکی خوشش می آید، از یکی بدش می آید و چیزی می گوید) به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم چنین گفتند. فرمود: «اکتب فوالذی نفسی بیده ما یخرج من فیّ الا حق؛ بنویس، به آن که جانم به دست اوست از دهانم جز حق خارج نمی شود.»

فلسفه غدیر

پس گفتارهای پیامبر صلی الله علیه و آله که در نزد صحابه بود، قابل کنترل نبود. غدیر برای این بود که پیامبر صلی الله علیه و آله سخنی در مورد علی علیه السلام بگوید که بین صحابه تنها نباشد. جایی باشد که تمام مسلمانان بشنوند. و الاّ حضرت رسول مکرر در مورد جانشینی او صحبت کرده بود و حتی اسامی دوازده امام را برده بود. (ما در رساله های کوچکی تحت عنوان «علی مائدة الکتاب» به عربی و «بر گستره کتاب و سنت» به فارسی، یکی از رساله ها را در مورد 12 امام نوشته ایم).

باید تعیین علی علیه السلام در جایی باشد که از کنترل کردن صحابه در مدینه خارج باشد. به همین دلیل در آخرین سال حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از جانب خداوند متعال خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور آمد که به مسلمانان اعلام کند، هر که می تواند به حج بیاید. حجاجی که در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، به او چشم دوخته بودند تا ببینند چه می گوید. تعداد حجاج را از هفتاد هزار تا یک صد و چهل هزار نفر نوشته اند. دلیل اختلاف در مورد تعداد نفرات، نبودن آمار دقیق در آن زمان است. به هر حال از هفتاد هزار نفر کمتر نبوده است.

در عرفات با وحی غیر قرآنی به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی شد که علی را معرفی کن. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وقتی وحی غیر قرآنی می آمد، زمینه را آماده می کرد. مثلاً با وحی غیر قرآنی به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی می شد که زینب بنت حجش با شوهرش زید دعوا دارند و می خواهند جدا شوند، زید باید زنش را طلاق دهد و تو باید با او ازدواج کنی تا سنت پسرخواندگی از بین برود. آن جا به وحی قرآنی بعدا آیه نازل شد که: «و تخشی الناس و الله احق ان تخشاه(14)؛ از مردم می ترسی ولی خداوند سزاوارتر است که از او بترسی»

در عرفات با وحی غیر قرآنی وحی شد که باید علی را معرفی کنی ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نکرد. او نگران این بود که اعراب بگویند: او نیز مثل شیوخ عرب که اگر پسر داشته باشند، او را به عنوان جانشین معرفی می کنند و الا پسر عموی خود را معرفی می کنند، چنین کرد.

پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحاب او به جحفه رسیدند، در آن جا راه های یمن، شام و مدینه از هم جدا می شد. به وحی قرآنی آیه نازل شد که: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته(15)؛ ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن و اگر انجام ندهی، رسالت او را ابلاغ نکرده ای.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فورا دستور داد تا اصحاب بایستند و خود نیز ایستاد. خیمه زدند و نماز ظهر را در کنار غدیر خم در جحفه به جا آوردند. با پالان شتر برای حضرت، منبر درست کردند. حضرت بالای منبر رفت و فرمود: «الست اولی بالمؤمنین من انفسهم.» گفتند: «بلی». پیامبر اکرم دست علی را بلند کرد. دو آستین آن ها افتاد به حدی که سفیدی زیر بغل آن ها پیدا شد. آن گاه فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله.»

در مسند احمد و سنن ابن ماجه آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این جا فرمود: «انی مخلّف فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی و قد انبأنی اللطیف الخبیر انهما لایفترقان حتی یردا علی الحوض.» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمامه ای داشت که در اوقات رسمی برسر می گذاشت. آن عمامه سیاه را که نامش سحاب بود، بر سر علی گذاشت و رسما تاج گذاری کرد. عمر خطاب به امیر المؤمنین گفت: «بخ بخ، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه.»

جامعه یا قرآن علی علیه السلام

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی را برای تبلیغ رسالت بعد از خود آماده کرد و او را به عنوان جانشین خود به مردم معرفی کرد. اما آیا آرزوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تحقق یافت؟ «جامعه» که قرآن در آن نوشته شده بود، در دست علی بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام دستور داده بود که بعد از غسل و کفن و دفن او، رداء بر دوش نکند تا قرآن موجود در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را جمع کند. علی علیه السلام به سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کرد. از صبح چهارشنبه شروع کرد و تا روز جمعه قرآن را به این صورت جمع کرد که سوره ها را که بر روی اجناس مختلف (تخته، پوست، استخوان و...) نوشته شده بود به هم متصل می کرد. تمام قرآن جمع شد. آن را در جوالی قرار داد و با قنبر به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. خطاب به مردم فرمود: «این قرآنی است که در خانه پیامبر بود.»

در این قرآن چیزی بود که مخالف سیاست خلفا بود. لذا گفتند: ما خودمان قرآن داریم. در این که قرآن داشتند راست می گفتند ولی تفسیری را که جبرئیل آورده بود نداشتند. حضرت فرمود: «دیگر این قرآن را نمی بینید.» آن قرآن و جامعه را علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام تسلیم کرد. و به او فرمود: بعد از خودت به حسین تسلیم کن و به امام حسین فرمود: بعد از خودت به علی بن الحسین تسلیم کن. علی بن الحسین همانجا نشسته بود. به علی بن الحسین فرمود: تسلیم فرزندت محمد باقر کن و سلام پیامبر و مرا به او برسان.

آنچه به دست علی علیه السلام بود بعد از او در دست امام حسن قرار گرفت و بعد از او در دست امام حسین علیه السلام بود. زمانی که امام حسین عازم کربلا شد، آن را تسلیم ام سلمه کرد و فرمود: «آن را به بزرگترین فرزند من که بر می گردد، بده.» ام سلمه آن را تسلیم امام زین العابدین علیه السلام کرد. امام زین العابدین در مرض وفات، فرزندانش را جمع کرد و آن را تسلیم امام باقر علیه السلام کرد و...

ائمه اطهار از این جامعه و قرآنِ با تفسیر، حدیث هایی را برای اصحابشان می فرمودند. مردی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: رأی شما در فلان مسأله چیست (ابوحنیفه می گفت: رأی من چنین است. سائل با همین عادت از امام سؤال کرد.) حضرت فرمودند: و یهک لو قلنا برأینا اذا لهلکنا؛ اگر ما به رأی خود سخن بگوییم هلاک می شویم» این ها نوشته هایی است که ما از علی از پیامبر و از خدا داریم و از آنجا می گیریم.

آنچه را که از ائمه آن قرآن و صحیفه به بعضی از اصحاب خود می گفتند، اصحابشان آن ها را در رساله های کوچکی به نام اصل می نوشتند. اصل، رساله ای است که از خود ائمه نقل شده است. زمانی این اصول به چهارصد اصل رسیده است. و به اصول اربعمأة نامگذاری شده اند. پس ما آنچه داریم به واسطه ائمه از نوشته علی علیه السلام و نهایتا از پیامبر صلی الله علیه و آله و خدا داریم. این است معنای تشیع.

پی نوشت ها:


1  مائده/3

2  برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، ص 58، سیره ابن هشام، ج 1، ص 262، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، ص 119.

3  نهج البلاغه، خطبه 234، خطبه قاصعه .

4  علق/ 4-1

5  در نهج البلاغه، خطبه قاصعه، به همین مضمون ذکر شده است.

6  پیامبر اکرم می خواست زوال شمس را ببیند.

7  تاریخ طبری، بیروت، دار القاموس الحدیث، ج 2، ص 212.

8  شعرا/ 214.

9  ر.ک: تاریخ طبری، ج 2، ص 217؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، ص 63؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 13، ص 211.

10  سیره ابن هشام، ج 1، ص 266-265.

11  ر.ک: مستدرک حاکم، ج 3، ص 33.

12  تاریخ طبری، ج 2، ص 300.

13  سیره ابن هشام، ج 2، ص 520؛ بحار الانوار، ج 21، ص 207.

14  احزاب/37.

15  مائده/67.


 
 
نگاهی به مقامات امیر المومنین در کلمات حافظ رجب برسی
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۳
 

نگاهی به مقامات امیر المومنین در کلمات حافظ رجب برسی              

 
                    افراد با توجه به قصور خودشان که توان فهم این احادیث را ندارند افراد را متهم به غلو می کنند یکی از این افرادی که مورد همجه قرار گرفت جناب حافظ رجب بود؛ فرمایشات شیخ حافظ رجب در این کتاب نشئت گرفته از بینش عمیق عرفانی ایشان است.جناب علامه امینی در « الغدیر: 7/ 33- 68 » حافظ را به بزرگی یاد می کند و اولین عنوانی که درباره ایشان بکار می برد عنوان عرفان است جناب حافظ رجب در فن ادب، شعر و علم حروف نیز دستی داشته است اما عنوان غالب ایشان در کلام علامه امینی جنبه عرفان ایشان است.              
 
تاریخ انتشار : 1394/10/12                  
 
بازدید : 166                  
منبع : خبرگزاری حوزه  , رمضانی حسن                  
 
                        کلمات کلیدی ماشینی : حافظ رجب برسی؛ رمضانی حسن، مقامات امیر المومنین؛انسان کامل،مشارق انوار الیقین                  

هویت شیعه ولایت علی بن ابیطالب است

اگر از ما بپرسند هویت و شناسنامه شما چیست و در جواب بگوییم هویتی جز علی بن ابی طالب نداریم حرف بیجایی نگفته ایم! هویت ما در علی خلاصه می شود و خدا را شاکریم که ما را جزو محبین علی بن ابیطالب قرار داد و جز این سرمایه ای نداریم؛ خدا رحمت کند حیدر آقای معجزه را زمانی از ایشان سوال کردم در قیامت چه چیزی برای عرضه دارید؟ ایشان قداری شوکه شد و اشک از چشمانش بر گونه غلطید و آهی کشید و دست بر سینه کشید و گفت همه سرمایه من عشق علی و اولاد علی است.

درباره علی بن ابیطالب بهترین سخن و مطلب همان فرمایش رسول الله است: « قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لعلی بن أبی طالب علیه السلام یا علی لا یعرف الله تعالی إلا أنا و أنت و لا یعرفنی إلا الله و أنت و لا یعرفک إلا الله و أنا»[1] کسی جز من و تو خدا را نشناخت و مرا جز خدا و تو نشناخت و تو را کسی جز خدا و من نشناخت درباره علی بن ابیطالب چه می شود گفت:

نه خدا توانم خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

خود امیر المومنین فرمود: « یَهْلِکُ فِیَّ اثْنَانِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ»[2] هلاک شده در به اره من دو کس، دوستی غالی و دشمنی قالی، «غالی» به معنی از حدّ درگذرنده است و مراد به «دوست از حدّ در گذرنده» کسیست که در به اره آن حضرت از حدّ تجاوز کرده باشد و به مرتبه زیاد قائل شده باشد مانند آنان که نعوذ باللَّه بألوهیّت آن حضرت قائل شده اند، و «قالی» هم به معنی دشمن است ، اصولا درباره شخصیت هایی پیچیده و عمیق نمی شود خیلی راحت اظهار نظر نمود لذا برخی دچار افراط و تفریط می شوند لذاست که امیر المومنین می فرمایند: درباره من دو دسته به هلاکت افتادند.

سخن گفتن درباره اینگونه افراد مبتنی بر اعتدال شخصیت افراد است خود این بزرگوارن فرمودند: « نزّلونا عن الرّبوبیّة و قولوا فینا ما شئتم»[3] ما را از مرتبه خدایی پایین آورید و هر چه می خواهید درباره ما بگویید در زیارت رجبیه هم آمده « لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بین ها إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ فتق ها وَ رتق ها به یدک »[4] هیچ فرقی بین تو و ایشان نیست الا اینکه ایشان مخلوق تو هستند.

اتهام غلو به حافظ رجب برسی یک اتهام واهی است.

افراد با توجه به قصور خودشان که توان فهم این احادیث را ندارند افراد را متهم به غلو می کنند یکی از این افرادی که مورد همجه قرار گرفت جناب حافظ رجب بود؛ فرمایشات شیخ حافظ رجب در این کتاب نشئت گرفته از بینش عمیق عرفانی ایشان است.

جناب علامه امینی در « الغدیر: 7/ 33- 68 » حافظ را به بزرگی یاد می کند: « الشیخ رضی الدین رجب بن محمد بن رجب البرسی الحلی المعروف بالحافظ: من عرفاء علماء الإمامیّة و فقهائها المشارکین فی العلوم، علی فضله الواضح فی فنّ الحدیث، و تقدّمه فی الأدب و قرض لشعر و إجادته، و تضلّعه فی علم الحروف و أسرارها و استخراج فوائدها، و بذلک کله تجد کتبه طافحة بالتحقیق و دقّة النظر، و له فی العرفان و الحروف مسالک خاصّة، کما أنّ له فی ولاء أئمة الدین علیهم السّلام آراء و نظریات لا یرتضیها لفیف من الناس، و لذلک رموه بالغلوّ و الارتفاع، غیر أنّ الحقّ أنّ جمیع ما یثبته المترجم لهم علیهم السّلام من الشؤون هی دون مرتبة الغلوّ و غیر درجة النبوّة، و قد جاء عن مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام قوله: إیّاکم و الغلوّ فینا.قولوا: إنّا عبید مربوبون. و قولوا فی فضلنا ما شئتم. و قال الإمام الصادق علیه السّلام: اجعلوا لناربّا نئوب إلیه و قولوا فینا ما شئتم.و قال علیه السّلام: اجعلونا مخلوقین و قولوا فینا ما شئتم فلن تبلغوا »

اولین عنوانی که درباره ایشان بکار می برد عنوان عرفان است جناب حافظ رجب در فن ادب، شعر و علم حروف نیز دستی داشته است اما عنوان غالب ایشان در کلام علامه امینی جنبه عرفان ایشان است.

حقیقت توحید و انسان کامل محور و اساس مباحث عرفانی است

نوعا اهل معرفت و عرفان از دو بعد مورد حمله و هجمه دیگران قرار می گیرند یکی در بعد توحید است و دیگری در مبحث انسان کامل، مباحث کتب عرفانی نیز عمدتا حول دو محور مطرح می شود الف ) حقیقت توحید ب ) حقیقت انسان کامل و مقامات او و در هر دو بعد نظر عارف نظر کامل و دقیقی است و به یک وجود معتقد می شود که سراسر هستی را پر کرده است و آن یک وجود کثرات خلقیه را به وجود می آورد و کثرات خلقیه در برابر او هیچ و فانی در او هستند در عین اینکه هستند فانی در او هستند و به تعبیر فنی از آن تعبیر به "وحدت وجود و کثرت موجود" می شود.

حقیقت توحید در نگاه اهل معرفت

حقیقت وجود یکی بیش نیست و وجودتی که منسوب به او هستند کثیرند این ها در مقایسه با وجود هیچند اما در مقابل هم که قرار می گیرند از هم ممتازند این مسائلی است که عارف به آن دست پیدا می کند و دیگران این دید عرفانی را ندارند و چون ندارند قائلین به وحدت وجود را متهم به می کنند که این ها قائل اند همه چیز خدا است و خدا تجزیه بردار است و امثال این حرف های مبتذل سخیف و این بزرگان از اموری که متهم به آن می شوند منزهند؛ اگر به این مرحله از توحید که اهل معرفت رسیده اند برسیم می شود توحید ناب و گرنه توحید مان همان توحید متعارفی است که همگان می فهمند.

انسان کامل در منظر عارف

در رابطه انسان کامل نیز قضیه اینگونه است؛ عارف معتقد است انسان کامل مظهر تام بلکه اتم حق تعالی است و خدا در این مظهر خود را به تمامه مشاهد می کند و گویا روئیت او رویت خودش است و انسان کامل آیینه تمام نما خداست لذا که رویت او رویت حق است؛ دوستی او دوستی حق است؛ اطاعت او اطاعت حق است و... نگاه عارف به انسان کامل یک چنین نگاهی است و این نگاه ناظر به همان فرمایش امیر المومنین است که فرمود: « إیّاکم و الغلوّ فینا.قولوا: إنّا عبید مربوبون. و قولوا فی فضلنا ما شئتم » و شما هر توقعی از حق تعالی داشتی می توانی ازانسان کامل داشته باشی منتهی در حق تعالی بالاصاله است و انسان کامل هر چه دارد از جانب اوست و این غلو نیست، باید معرفت را بالا برد و فهمید نه اینکه متهم به غلو کرد.

انسان کامل، مظهر تام اسماء الهی

درباره آدم نبی الله می گوید: « وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کل ها ثُمَّ عرضه ام عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ * قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ؛ »[5] خدا اسماء را به انسان تعلیم داد در اینکه مراد از اسما چیست مفسران تفاسیر مختلفی نموده اند؛ علامه طباطبایی اسماء را فراتر از این اسما لفظیه و کتبیه می دانند و می فرمایند: "مسمیات و نامیده ها که برای آدم معلوم شد، حقایقی و موجوداتی خارجی بوده اند، نه چون مفاهیم که ظرف وجودشان تنها ذهن است، و نیز موجوداتی بوده اند که در پس پرده غیب، یعنی غیب آسمان ها و زمین نهان بوده اند، و عالم شدن به ان موجودات غیبی، یعنی آن طوریکه هستند، از یک سو تنها برای موجود زمینی ممکن بوده، نه فرشتگان آسمانی، و از سوی دیگر آن علم در خلافت الهیه دخالت داشته است، ترجمه المیزان، ج 1، ص: 181 " لذا آن اسماء حقایق عینیه بوده اند و مراد از تعلیم هم تعلیم مدرسی نیست بلکه مراد تحقیق است یعنی حق تعالی در وجود آدم تمام اسمائش را محقق کرد اگر قرآن راجع آدم ابولبشر اینطور بیانی دارد این حرف راجع خاتم الانبیاء به طریق اولی مطرح می شود و این معنی در به اره امیر المومنین علی علیه السلام که به گواهی آیه مباهله (آل عمران؛ 61) نفس پیامبر خوانده شده است نیز صدق می کند.

سخنان احمد حنبل درشان امیر المومنین

علی جان پیامبر است

یکی از فقها اهل سنت جناب احمد حنبل در جلسه ای که فرزند او با دوستانش ترتیب داده بود حضور داشتند دوستان فرزند احمد حنبل راجع افضل صحابه سئوال کردند؟ امام حنبل افرادی را نام بردند و امام علی را در ردیف صحابه نام نبرد! فرزند ایشان سئوال کردند: ما با توجه به شناختی که از شما داشتیم گمان می کردیم در ردیف صحابه از علی هم نامی می برید اما یادی از علی نکردید؟! احمد حنبل گفت: مگر نگفتید افضل صحابه؟! علی که جزو صحابه نیست بلکه به گواهی آیا مباهله علی نفس پیامبر است. این مطلب را از زبان احمد جنبل شنیدن مزه دارد.

کرسی خلافت با علی زینت یافت

باز از پسر احمد حنبل نقل شده: من با دوستانم راجع خلافا و خدمات ایشان بحث می کردیم و خدمات خلیفه اول و دوم و سوم را بیان کردیم و پدر ساکت بود؛ سخن که به علی بن ابیطالب رسید ایشان به سخن در آمد و گفت: می دانید فرق بین علی و دیگران چیست؟ دیگران با تکیه بر کرسی خلافت زینت یافتند اما کرسی خلافت با علی با خلافت علی زینت یافت.

علی نفس پیامبر است

علی به منزله نفس پیامبر است و اگر اینگونه شد هر چه راجع پیامبر می توان گفت درباره علی نیز صادق است کما اینکه خود پیامبر اکرم فرمود: «  إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ به نبی»[6] فقط مقام رسالت نداری و الا هیچ فرقی با من نداری و بعض علماء بزرگ فرموده اند: اگر از جهت زمانی جای علی و پیامبر جابجا می شد علی خاتم الانبیا می شد و همین حرف را راجع فاطمه زهراء گفته اند و اگر ایشان مرد بود تقدم زمانی داشت خاتم الانبیا است و این حرف ها قابل دفاع علمی است و بزرگانی از اهل علم و عرفان به این مطالب معتقد بودند اما دیگرانی که نسبت به انسان کامل این دید را ندارند قائل به این سخن را متهم به غلو می کنند.

یکی ار خطبای شهیر مشهد مرحوم سلیمی می فرمودند: این مقاماتی را که آقایان مشهد و تفکیکیان برای ائمه معصومین قائل اند علامه طباطبایی ها برای ابوذر و سلمان قائل اند اصلا معرفتی که ایشان از امام دارند معرفت برتر است و باید به این مطالب دست یافت و این مطلب حاصل نمی شود نمی شود مگر با خواندن کتاب های دقیق و متین عرفانی که از مقامات انسان کامل بحث می کند و از راه خاص خودش این مقامات را برای ایشان اثبات می کنند.

جان کلام صاحب مشارق

جان کلام حافط رجب برسی در همین مایه هاست و فرمایشات ایشان خلاصه در همین مطالب است و علی مظهر اتم اسما حسنی است و آنچه که از خدا توقع داری می توانی از علی داشته باشی با این تفاوت که او اصل است و این فرع و او عاکس است و این عکس او شخص است و این مرئات و این جان کلام اوست.

نگاهی به بعض مطالب کتاب مشارق انوار الیقین:

علی را نشناخت مگر خدا و پیامبر

مدت ها بود به دنبال سند این روایت بودم «ما عرفک إلّا اللّه و أنا، و ما عرفنی إلّا اللّه و أنت، و ما عرف اللّه إلّا أنا و أنت»[7] نهایتا سند این حدیث را در این کتاب یافتم و ایشان حدیث را صحیح می داند و می فرماید: « هذا حدیث صحیح و الناس مع صحّته یدعون معرفة اللّه و رسوله، و صدق الحدیث یوجب کذب دعواهم، و صدق دعواهم یوجب کذب الحدیث، و لکن الحدیث صادق، فدعواهم فی معرفة حقیقة اللّه و رسوله کاذبة، سبحانک ما عرفناک حق معرفتک، لأنّ حقیقة معرفة اللّه و معرفة حقیقة اللّه غیر معلومة للبشر، و کذا معرفة حقیقة محمد و علی علیهما السّلام، و إلیه الإشارة بقوله: «ما عرف اللّه غیر اللّه، و ما وحّد اللّه غیر محمد رسول اللّه»[8] جان علی با رسول خدا پیوند خورده است و همانطوری که به کنه ذات خدا نمی توان دست یافت به کنه ذات علی و رسول الله هم نمی توان رسید.

انسان کامل کتاب مبین و کون جامع است

کون جامع بودن انسان کامل از دیگر مباحثی است درباره علی بن ابیطالب در این کتاب مورد توجه قرار گرفته است و با طرح روایتی به بیان آن می پردازد: « وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ فالکتاب المبین هو الإمام، و إمام الحق علی، فعلی هو الکتاب المبین، و إلیه الإشارة به ما روی عن محمد الباقر علیه السّلام أنّه لما نزلت هذه الآیة قام رجلان فقالا: یا رسول اللّه من الکتاب المبین أ هو التوراة؟قال: لا. قالا: فهو الإنجیل؟قال: لا. قالا: فهو القرآن؟قال: لا. فأقبل أمیر المؤمنین علیه السّلام فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: هذا هو الإمام المبین الذی أحصی اللّه فیه علم کلّ شی ء»[9] بعد از نزول آیه 12 سوره یس سئوال از امام مبین شد در حین این سئوالات علی بن ابیطالب وارد مجلس شد و انگشت حضرت به سوی علی نشانه رفت و فرمودند: « هذا هو الإمام المبین الذی أحصی اللّه فیه علم کلّ شی ء » کون جامع بودن انسان کامل از مباحث اساسی عرفان است.

علم بی نهایت امام

در همین زمینه روایتی را در تفسیر برهان دیدم در ذیل آیه 12 سوره یس آمده است « رواه عن أبی ذر، فی کتاب (مصباح الأنوار)، قال: کنت سائرا فی أغراض أمیر المؤمنین (علیه السلام) إذ مررنا بواد و نمله کالسیل سار، فذهلت مما رأی ات، فقلت: الله أکبر، جل محصیه. فقال أمیر المؤمنین (علیه السلام): «لا تقل ذلک- یا أبا ذر- و لکن قل: جل باریه، فو الذی صورک أنی احصی عددهم، و أعلم الذکر من الأنثی بإذن الله عز و جل»[10]. روای می گوید با علی در اذقه و کوچه های کوفه قدم می زدیم که به وادی النمله رسیدیم و آنقدر مورچه بود که از کثرت آن ها تعجب کردم، گفتم کسی را سراغ دارید که تعداد این ها را بداند؟ حضرت فرمود: نه تتها کسی را می شناسم که تعداد ایشان را می داند بلکه شخصی را می شناسم که از نر و ماده بودن ایشان هم با خبر است و اشاره به خود نمودند بعد حضرت در ادامه می فرماید: آیا این آیه را نخواندی که « وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ » دربعض روایت دارد "علم کل شی" اما قرآن می فرماید: « وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ » در آنجا دیگر کلمه " علم " نیست شاید رسول اله خواسته است مساحمه ای کند برای فهم معمولی مردم و قرآن بحث علم را مطرح کند و فرمود: « هذا هو الإمام المبین الذی أحصی اللّه فیه علم کلّ شی ء » و در حقیقت انسان کامل یک تای همه و محیط بر همه کثرات است.

ختم کلام شعری از حیدر آقای معجزه:

گویم سخنی که درک آن شوار است

گفتا به علی نبی که بختت یار است.

ازشیعه تو کسی جهنم نرود.

ازامت من جهنمی بسیار است.

پی نوشت

[1] روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه (ط - القدیمة)، ج 13، ص: 273

[2] مناقب آل أبی طالب علیهم السلام ،ابن شهرآشوب، ج 1، ص: 264

[3] رک: الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی)، ج 2، ص: 438

[4] مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 2، ص: 803

[5] بقره 32-31

[6] خطبه 192 نهج البلاغه؛ صبحی صالح

[7] مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین علیه السلام، ص: 173

[8] مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین علیه السلام، ص: 173

[9] مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین علیه السلام، ص: 159

[10] البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص:


 
 
نکته هایی خواندنی و جذاب از زندگی امام علی علیه السلام
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۳
 
نکته هایی خواندنی و جذاب از زندگی امام علی علیه السلام
۱۳
 
 

اشاره:

آنچه در پیش رو دارد متن سخنان استاد عظیم الشأن علامه سید مرتضی عسکری است که برای مجله مبلغان ایراد گردیده و پس از ویرایش در حد مقدور مستند سازی شده است. این نوشته حاوی نکاتی ظریف از تاریخ اسلام و شخصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. امید آن که با تبلیغ لطایف و ظرایف زندگی امیر المؤمنین گامی در جهت معرفی این اسوه معنویت برداشته شود.

کمال شریعت

شریعت اسلام که از حضرت آدم تا حضرت نبی خاتم صلی الله علیه و آله بر پیامبران الهی علیهم السلام نازل شده تا آن را به مردم ابلاغ کنند، در عصر نبی خاتم صلی الله علیه و آله و بعد از تعیین علی بن ابی طالب علیه السلام در حجة الوداع و در غدیر خم کامل شد. «الیوم اکملتُ لکم دینکم و اتممتُ علیکم نعمتی و رضیتُ لکم الاسلام دینا؛(1) امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.»

پرورش یافته پیامبر صلی الله علیه و آله

حضرت علی علیه السلام از سلاله اسماعیل و فرزند ابوطالب است و از لحاظ حسب، پرورش یافته خاتم الانبیاء بوده است. وی در زمان پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله ، چون سایه برای او بود. به خواست خداوند، علی علیه السلام در دامان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرورش یافت.

حضرت ابوطالب همانند پدرانش حاجیان و زائران خانه خدا را مهمانی می کرد. او و اجدادش دو کار انجام می دادند:

1- در مکه جز چاه زمزم چاه دیگری نبود. آن ها در طول سال آب می کشیدند و در حوض های چرمی که در راه حجاج قرار داشت  می ریختند و در موسم حج مقداری مویز نیز در آن ها می ریختند و مردم را سیراب می کردند.

2- گاهی شترانی را در راه حجاج ذبح می کردند تا حجاج آن ها را بریان کرده از آن تناول کنند.

از آنجا که در آمد اهل مکه از تجارت بود، هاشم به فرزندانش آموخته بود که برای تجارت در تابستان به ایران و شام بروند و در زمستان به یمن و آفریقا سفر کنند. ابوطالب دو سال نتوانست تجارت کند و به همین دلیل فقیر شد. در این زمان قحطی شدیدی در مکه پیش آمد؛ به حدی که مردم به صورت خانوادگی از مکه بیرون می رفتند تا اعضای هر خانوار که می میرند توسط بقیه اعضای خانواده دفن شوند. در این شرایط از بنی هاشم دو تن از موقعیت خوبی برخوردار بودند: یکی پیامبر اسلام که به واسطه ازدواج با حضرت خدیجه علیهاالسلام ثروتمند شده بود و دیگری عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله که او نیز از دارایی برخوردار بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزد عموی خود، عباس، آمد و از او خواست تا با کمک یکدیگر از نان خورهای ابوطالب بکاهند. هر دو نزد ابوطالب رفتند و گفتند: «ما حاضریم هر کدام از فرزندانت را که صلاح بدانی نزد خود ببریم. ابوطالب گفت: «لو ترکتم لی عقیلاً فاصنعوا ماشئتم؛اگر عقیل را برای من بگذارید [مانعی نداردو] هر چه خواستید انجام دهید.»

از این عبارت معلوم می شود که عقیل بزرگ و کارآمد بوده است. عباس، جعفر را و پیامبر اکرم، علی علیه السلام را با خود بردند(2)

هم راز وحی

علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «و لقد قرن الله به صلی الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه عَلَما و یأمرنی بالاقتداء به؛(3) و خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را زمانی که پیامبر از شیر گرفته شده بود همنشین او کرد که او را در شب و روز به بزرگورای ها و خوهای نیکوی جهان سیر دهد و من مانند رفتن بچه شتر پی مادرش، پی او می رفتم و هر روز از خوهای خود پرچمی می افراشت و پیروی از آن را به من امر می کرد.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سالی یک ماه در غار حراء اعتکاف می کرد. این اعتکاف قبل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز سابقه داشت و عبدالمطلب نیز چنین اعتکافی داشته است. در زمان اعتکاف پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، آب و غذا به غار می برد و حاجات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را برآورده می ساخت. حضرت می فرماید: «در زمان اولین وحیی که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد: «اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم...»(4) همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بودم. با نزول وحی ناله ای شنیدم. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردم این ناله چیست؟ فرمود: هذا الشیطان ئیس من عبادتی؛ این ناله شیطان است که از عبادت من مأیوس شد. انت تسمع ما اسمع وتری ما اری لکنک لست بنبی و انت وصی؛ تو آنچه را من می شنوم می شنوی وآن چه را من می بینم می بینی ولی تو نبی نیستی، بلکه وصی هستی.»(5)

اولین نماز جماعت

پس از نزول اولین آیات وحی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از غار حراء به منزل آمد و جبرئیل امین در همان روز، نماز را برای پیامبر آورد و نحوه وضو گرفتن و نماز خواندن را به وی آموخت. اولین نماز جماعت را پیامبر و علی و خدیجه خواندند.

طبری امام مورخین مکتب خلفا در تاریخش می نویسد: «یحیی بن عفیف کندی می گوید: «برای حج به مکه آمدم و میهمان عباس بودم (خانه عباس عموی پیامبر مشرف به خانه خدا بود.) وسط های روز دیدم مردی آمد و به آسمان نگاه می کرد. (6) مقابل خانه خدا ایستاد. دست راستش جوانی خردسال و پشت سرش زنی بود. او خم شد آن ها نیز خم شدند، او به زمین افتاد آن ها نیز به زمین افتادند. تعجب کردم. وقتی که عباس آمد ماجرا را برای او نقل کردم، گفت: «دانستی آن ها که بودند؟» گفتم: نه. گفت: «آن که جلو بود، پسر برادرم محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله است. او می گوید: از آسمان به او وحی می شود؛ آن که در جانب راستش ایستاده بود، علی بود و آن که پشت سرش بود، خدیجه، زوجه پسر برادرم محمد، است. من در روی زمین کسی را غیر از این سه نفر بر این دین نمی دانم.» (7)

اولین تبلیغ و ولایت علی علیه السلام

طبری در تاریخ خود آورده است که در سال سوم بعثت آیه «و انذر عشیرتک الاقربین»(8) نازل شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می بایست دعوت را از اقوام و خویشانش شروع کند. علی علیه السلام در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او دستور داد ران گوسفندی بریان کند و قدحی از دوغ تهیه نماید و بنی عبد المطلب را دعوت کند. او نیز چنین کرد و میهمانان آمدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از ران گوسفند قدری خورد و با دندان خود متبرک کرد و از قدح نیز قدری نوشید و آن را متبرک ساخت. میهمانان یکی یکی خوردند و سیر شدند و ران و دوغ سر جای خود باقی ماند.

ابولهب گفت: «لشد ما سحرکم الرجل؛ عجب سحری کرد.» او رفت و بقیه نیز رفتند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: دیدی چه کرد؟ اَعِد؛ دوباره دعوت کن. این بار هنگام پذیرایی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیش دستی کرد و فرمود: «ایکم یؤازرنی علی هذا الامر فیکون اخی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم من بعدی.» آن ها مسلمان نبودند و قبول نکردند. علی علیه السلام گفت: «انا یا رسول الله.» حضرت رسول علی را بلند کرد (این ها همه نکته دقیق و حکمتی دارد) و فرمود: «هذا اخی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا». آن ها برخواستند و رفتند. و ابوطالب را مسخره می کردند و می گفتند: «ان ابن اخیک یأمرک ان تطیع ابنک.»(9)

از این مطلب فهمیده می شود که اولین تبلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله به وحدانیت و ربوبیت خدا، رسالت خویش و وصایت علی علیه السلام بوده است؛ یعنی، تبلیغ این سه با هم بوده است.

 

تکرار خفتن در جای رسول

پس از دعوت آشکار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قریش از ابوطالب خواستند تا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رود و به او اعلام کند که اگر مال می خواهد به او بدهند، اگر پادشاهی می خواهد دورش جمع شوند و پادشاهی کند و...، ولی دست از دعوتش بردارد.

پیامبر اکرم پس از شنیدن سخنان آنان فرمود: «والله یا عماه لو وضعوا الشمس فی یمینی و القمر فی شمالی علی ان اترک هذا الامر حتی یظهره الله او اهلک فیه ما ترکته (10)؛ عمو جان به خدا سوگند اگر خورشید را در کف راستم و ماه را در کف چپم قرار دهند که از تبلیغ آیین خود دست بردارم، هرگز دست برنخواهم داشت تا یا خداوند این دین را یاری کند و یا در راه آن جان دهم.»

آن ها عاجز شدند و به آزار و اذیت ضعفا پرداختند و آن ها را شکنجه می کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور به هجرت داد. عده ای به سرپرستی جعفر بن ابی طالب از راه دریای سرخ به حبشه رفتند. قریش با یکدیگر هم قسم شدند تا با بنی هاشم خرید و فروش نکنند، در یک مجلس ننشینند، سخن نگویند و...

آن ها تصمیم گرفتند که این قطع رابطه ادامه یابد تا پیامبر صلی الله علیه و آله را تسلیم آن ها کنند و قریش او را به شهادت برسانند. آن ها این قرار داد را به کعبه آویزان کردند. ابوطالب احساس خطر کرد، از این رو با بنی هاشم، بنی المطلب و هر که مسلمان شده بود، به دره کوهی به نام شعب ابی طالب پناه بردند. اموال حضرت خدیجه علیهاالسلام در این جا مصرف شد. شب های شعب ابی طالب شب های خطرناکی برای پیامبر اکرم بود و همواره این خطر وجود داشت که قریش از دور جای خواب پیامبر اکرم را نشانه بگیرند، و او را در تاریکی به شهادت برسانند.

به همین دلیل وقتی که هوا تاریک می شد و همه می خوابیدند، ابوطالب جای پیامبر صلی الله علیه و آله را با حضرت علی علیه السلام تعویض می کرد تا اگر پیامبر صلی الله علیه و آله را نشانه گرفتند، مصون بماند. روزی علی علیه السلام به پدر گفت: من کشته می شوم. ابوطالب فرمود: «در راه حبیب کشته می شوی.» حضرت فرمود: «نخواستم بگویم راضی نیستم. خواستم بگویم من می دانم که در راه حبیب کشته می شوم.»

در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله

بعد از وفات ابوطالب، آزار قریش زیاد شد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأموریت یافت تا از مکه به مدینه هجرت کند. قریش در دارالندوه گرد هم جمع شده و تصمیم گرفته بودند که شبانه از هر قبیله یک نفر جمع شوند و یک باره بر پیامبر صلی الله علیه و آله حمله کنند و او را بکشند تا خونش در قبایل پخش شود و قاتل معلوم نباشد. ابولهب نیز در این جمع شرکت کرده بود. جبرئیل امین دستور هجرت را برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آورد. و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تصمیم بر هجرت گرفت. آن شب که دور خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را محاصره کرده بودند، علی علیه السلام را به جای خود خواباند تا فدایی او باشد.

حضرت علی علیه السلام عرض کرد: «اگر من جای شما بخوابم شما سالم می مانید؟» فرمود: بله. علی به جای او خوابید تا به شهادت برسد ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سالم بماند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کفی از خاک برداشت و بر سر مشرکان ریخت و رفت و آن ها او را ندیدند.

دیوارها کوتاه بود و آن ها جای پیامبر صلی الله علیه و آله را می دیدند. برای آزار حضرت، تا صبح به طرف خانه اش سنگ پرتاب می کردند، اما به دستور ابولهب قرار شده بود هنگام صبح حمله کنند. وقتی که صبح شد، علی علیه السلام از جای خویش برخاست. آن ها بر خلاف انتظار، حضرت علی علیه السلام را دیدند.

گفتند: محمد کجاست؟

گفت: مگر او را به من سپرده بودید؟

بهترین نمونه امانتداری

قریش به یکدیگر اطمینان نداشتند و طلا و نقره خود را نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ؛ یعنی، محمد امین می گذاشتند. علی علیه السلام مأموریت داشت پس از هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امانات مردم را به آن ها بازگرداند. حضرت تا سه روز امانات مردم رابرگرداند. سپس در خانه خدا با صدای رسا اعلام فرمود: آیا کسی هست که امانتی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله داشته باشد؟ کسی نیامد.

پیامبر صلی الله علیه و آله در انتظار علی علیه السلام

مأموریت دیگر علی صلی الله علیه و آله این بود که فواطم را (فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله ،فاطمه بنت اسد مادر علی علیه السلام ، فاطمه بنت عبد المطلب) به مدینه ببرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به قبا رسیده بود. همان جا ماند. هر چه ابوبکر اصرار کرد تا پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مدینه شود، پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمود: «باید علی بیاید.» علی علیه السلام آمد در حالی که از پیاده روی پاهایش تاول زده بود. تاول های پای او با آب دهان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شفا یافت و با هم وارد مدینه شدند. این نشان گر نهایت دوستی پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام است.

شجاعت علی علیه السلام

بدر

در جنگ بدر هزار مرد جنگی قریش در مقابل ارتش سیصد و سیزده نفری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفت. یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آماده جنگ نبودند بلکه فقط برای گرفتن قافله قریش آمادگی داشتند. دراین جنگ هفتاد نفر از قریش کشته شدند که 35 نفر از آنان را علی علیه السلام کشته بود. این 35 نفر نه از آدم های عادی بلکه از قهرمانان و سران قریش بودند.

احد

قریش به تلافی جنگ بدر و برای خونخواهی کشته شدگان خود به طرف مدینه حرکت کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز از مدینه بیرون آمد و دو لشگر در مقابل هم قرار گرفتند. در آن زمان قهرمانان، علمدار می شدند. (در ماجرای عاشورا نیز چون حضرت ابوالفضل قهرمان بود، علمدار شد) اگر علم به زمین می افتاد، لشکریان فرار می کردند. در احد، نه نفر از قهرمانان قریش یکی پس از دیگری علم برداشتند. هر یک از آنان که علم را بر می داشت، علی علیه السلام او را با شمشیر به درک می فرستاد. با کشته شدن نهمین نفر، لشکر قریش شکست خورد.

خندق

در جنگ خندق، قریش با ده هزار نفر آمدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و مسلمانان برای حفظ مدینه، با تعلیم سلمان فارسی خندقی حفر کردند تا ارتش دشمن نتواند وارد مدینه شود. عمرو بن عبدود که با هزار سوار برابر بود با اسب از خندق پرید. اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله از رویارویی با او هراس داشتند. عمرو به آن ها نگاه می کرد و می گفت: «شما می گویید: هر کس از شما توسط ما کشته شود، به بهشت می رود. آیا از شما کسی نیست که بخواهد بهشت برود؟» کسی پاسخ او را نمی داد تا این که گفت: «ولقد بححت عن النداء بجمعکم هل من مبارز؛ بس که فریاد کشیدم و در میان جمعیت شما مبارز طلبیدم، صدایم گرفت!» همه می ترسیدند، تا این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «چه کسی به جنگ او می رود؟ علی علیه السلام فرمود: «من». پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمامه خود را بر سر او بست. علی علیه السلام وقتی با عمرو مواجه شد، به او گفت: «تو گفته ای کسی که به مبارزه من درآید، از سه حاجت او یک حاجت را اجابت می کنم. اینک من حاجاتم را می گویم. 1- بیا و مسلمان شو. گفت نمی شود. 2- لشکرت را بردار و برگرد. گفت: نمی شود. 3- تو سواری و من پیاده، پیاده شو تا بجنگیم. گفت: خیال نمی کردم در عرب کسی چنین آمادگی یا چنین خواسته ای داشته باشد.

عمرو پیاده شد و اسب خود را پی کرد. با شمشیر به حضرت علی علیه السلام حمله کرد. حضرت علی علیه السلام سپرش را مقابل ضربه او گرفت، سپرش دو نیم شد و شمشیر به سر حضرت علی علیه السلام اصابت کرد. همانجا که بعدها مورد اصابت شمشیر ابن ملجم قرار گرفت. حضرت علی علیه السلام نیز شمشیری به پای عمرو زد. او بر روی زمین افتاد و حضرت علی علیه السلام روی سینه اش نشست.

اگر مسلمانی، کافری را می کشت، تمام لباس و وسایل او را بر می داشت و مال او بود. ولی حضرت این کار را نکردند. وقتی خبر به خواهر عمرو رسید گفت: اگر لباس های برادرم را در آورده بودند تا آخر عمر برای او گریه می کردم ولی آن که عمرو را کشت پسر ابوطالب با این بزرگواری است.»(11)

عمر بن خطاب گفت: «زره اش هزار دینار (یا هزار درهم) ارزش دارد.» علی علیه السلام فرمود:«نخواستم پسر عمویم را لخت کنم.» (حضرت علی علیه السلام و عمرو هر دو از قریش و عموزاده بودند.)

 

خیبر

یهودیان مردمانی ثروتمند و بسیار سرکش و آزار دهنده بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأمور به جنگ خیبر شد. قهرمانی به نام مرحب داشتند که به جای سپر، برای لرزاندن قلب طرف، سنگ روی سر می گذاشت.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله روز اول ابوبکر را با ارتش برای جنگ با آنان فرستاد. آن ها رفتند و شکست خورده برگشتند. در باره او نوشته شده که «یجبّن اصحابه و یجبونه؛ ابوبکر به سپاهیانش می گفت: شما ترسو بودید و آن ها می گفتند تو ترسو بودی.» روز دوم عمر با لشکریانش رفت و بعد از شکست و بازگشت، همان سخنان تکرار شد.(12)

شب سوم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لابعثن غدا رجلاً یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله کرار غیر فرار.» هر یک از صحابه تا صبح به امید این که خودش همان فرد مورد نظر باشد، صبح کرد. هنگام صبح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اَیْنَ عَلی؛ علی کجاست؟ گفتند: علی چشم درد دارد. فرمود: علی علیه السلام را بیاورید. او را آوردند. پیامبر صلی الله علیه و آله آب دهان به چشم او مالید و خوب شد به صورتی که حضرت امیر می فرمود: تا آخر عمر دیگر چشم درد ندیدم.

 

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عَلَم را به دست علی داد. علی به همراه لشکریان حرکت کرده در مقابل مرحب قرار گرفت. هر دو رجز خواندند و به یکدیگر حمله کردند. حضرت، مرحب را کشت و سپس از خندق آنان جست و در قلعه خیبر را کند. در را روی خندق گرفت و پل ساخت تا صحابه از روی آن عبور کنند و این چنین خیبر را فتح کرد. بعد از فتح قلعه، هشت نفر خواستند در را حرکت دهند نتوانستند.

جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ هایی که نزدیک مدینه بود، علی را با خود می برد و در مدینه کسی را که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله هوای ریاست نداشته باشد، می گذاشت تا نماز جماعت بخواند. افرادی چون ابن ام مکتوم کور، ابن مسعود و...

در غزوه تبوک مسافرت پیامبر صلی الله علیه و آله دو ماه طول می کشید و نمی شد که پیامبر صلی الله علیه و آله مرکز اسلام را دو ماه تنها بگذارد، یا به دست افرادی بسپرد که قبلاً می سپرد. در این غزوه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام را فرماندار مدینه کرد. منافقین گفتند: «مَلَّ ابن عمه؛ از پسر عمویش ملول شد.» حضرت امیر علیه السلام لباس جنگ پوشیده و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ملحق شد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ما بال ابن ابی طالب؛ پسر ابوطالب را چه می شود؟» حضرت عرض کرد: «منافقین گفتند: «مل ابن عمه». در صحیح بخاری آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اَماترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی(13) ؛ آیا خشنود نمی شوی که به منزلتت نزد من مانند منزلت هارون نیست به موسی علیه السلام باشد جز این که [هارون نبی بود ولی] نبوت با من ختم می شود.»

قرآن و علی علیه السلام

وقایعی از تاریخ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نشانگر این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام را برای حمل تبلیغ رسالت بعد از خود آماده می کرد. ما به صورت مفصل در کتاب «معالم المدرستین» از کتب مکتب خلفا (طبقات ابن سعد، سنن ابن ماجه، مسند احمد و...) روایت کرده ایم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آخرهای شب نشست های خاصی با علی علیه السلام

داشت. علی علیه السلام دم در خانه رسول الله صلی الله علیه و آله می ایستاد و می گفت: «السلام علیک یا رسول الله.» اگر پیامبر می فرمود علیک السلام، داخل می شد و الاّ، بر می گشت. در جلسات ملاقات، آنچه از ملاقاتِ گذشته تا این زمان، بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وحی شده بود، آن ها را برای علی علیه السلام املاء می کرد و علی علیه السلام می نوشت.

به علی علیه السلام می فرمود: «بنویس. علی علیه السلام عرض می کرد: «تخاف علیّ النسیان؛ از فراموش کردن من می ترسی؟، فرمود: «نه، ولقد دعوت الله الاّ ینسیک. اکتب لشرکائک. عرض کرد: وَ مَن شرکائی. در آن جلسه امام حسن و امام حسین علیهماالسلام حاضر بودند. حضرت فرمود برای این ها و فرزندان این (اشاره به امام حسین علیه السلام )

در آن عصر، نامه هایی را که می خواستند بماند، روی پوست می نوشتند. علی علیه السلام قرآن را بر روی پوست شترِ دباغی شده می نوشت. این نوشته طوماری به اندازه هفتاد زراع شده بود و نام آن جامعه بود. آنچه بر پیامبر وحی می شد، پیامبر صلی الله علیه و آله بر علی علیه السلام املا می کرد و علی علیه السلام در آن جامعه می نوشت.

ما در سه جلد کتاب «القرآن الکریم....» آورده ایم که وحی به دو صورت بود: 1- وحی قرآنی 2- وحی بیانی. وحی قرآنی همین قرآن است که امروز در دست ماست. حتی یک کلمه کم یا زیاد و پس و پیش نشده است. هر آیه ای از وحی قرآنی که نازل می شد، با وحی بیانی، جبرئیل امین تفسیر آن آیه را نیز می آورد. رکعات نماز و اذکار آن در قرآن نیست ولی وقتی که مثلاً آیه «اقم الصلوة لدلوک الشمس الی غسق اللیل» نازل می شد جبرئیل با وحی بیانی می فرمود که نماز مغرب سه رکعت و اذکار آن چنین و چنان است. جبرئیل این تفسیر را نیز از جانب خداوند بیان می کرد.

هر چه نازل می شد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هر یک از کُتّاب وحی را می طلبید و آیه را با تفسیر آن بیان می کرد تا بر روی پوست، تخته، کتف گوسفند و هر چیز دیگری که در آن زمان رایج بود، بنویسند. هر سوره ای را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای صحابه می خواند، همراه با آن وحی بیانی را نیز منتقل می کرد؛ یعنی، قرآن بدون تفسیر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است، آن هم تفسیر از دو لب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله . در آن قرآنِ با تفسیر چیزهایی بود که با سیاست خلفای بعدی مخالفت داشت. مثلاً شجره ملعونه در قرآن، همان بنی امیه اند و این با خلافت بنی امیه سازش نداشت. تمام وحی قرآنی و بیانی در خانه پیامبر بود. صحابه نیز هر کدام سوره یا سوره هایی را با تفسیر یا بدون تفسیر برای خود نوشته بودند. اختلاف در مصاحف صحابه، اختلاف در وجود تفسیر و عدم آن بود نه اختلاف در نفس قرآن.

در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله روایاتی بود که با سیاست قریش مخالف بود

در مسند احمد و سنن ابن ماجه آمده است که عبد الله بن عمرو بن عاص می گوید: «کنت اکتب کُلّما اسمع من رسول الله، فنهتنی قریش. (یعنی آن ها گفتند ننویس. پیامبر نیز بشری مثل سایر مردم است. از یکی خوشش می آید، از یکی بدش می آید و چیزی می گوید) به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم چنین گفتند. فرمود: «اکتب فوالذی نفسی بیده ما یخرج من فیّ الا حق؛ بنویس، به آن که جانم به دست اوست از دهانم جز حق خارج نمی شود.»

فلسفه غدیر

پس گفتارهای پیامبر صلی الله علیه و آله که در نزد صحابه بود، قابل کنترل نبود. غدیر برای این بود که پیامبر صلی الله علیه و آله سخنی در مورد علی علیه السلام بگوید که بین صحابه تنها نباشد. جایی باشد که تمام مسلمانان بشنوند. و الاّ حضرت رسول مکرر در مورد جانشینی او صحبت کرده بود و حتی اسامی دوازده امام را برده بود. (ما در رساله های کوچکی تحت عنوان «علی مائدة الکتاب» به عربی و «بر گستره کتاب و سنت» به فارسی، یکی از رساله ها را در مورد 12 امام نوشته ایم).

باید تعیین علی علیه السلام در جایی باشد که از کنترل کردن صحابه در مدینه خارج باشد. به همین دلیل در آخرین سال حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از جانب خداوند متعال خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور آمد که به مسلمانان اعلام کند، هر که می تواند به حج بیاید. حجاجی که در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، به او چشم دوخته بودند تا ببینند چه می گوید. تعداد حجاج را از هفتاد هزار تا یک صد و چهل هزار نفر نوشته اند. دلیل اختلاف در مورد تعداد نفرات، نبودن آمار دقیق در آن زمان است. به هر حال از هفتاد هزار نفر کمتر نبوده است.

در عرفات با وحی غیر قرآنی به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی شد که علی را معرفی کن. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وقتی وحی غیر قرآنی می آمد، زمینه را آماده می کرد. مثلاً با وحی غیر قرآنی به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی می شد که زینب بنت حجش با شوهرش زید دعوا دارند و می خواهند جدا شوند، زید باید زنش را طلاق دهد و تو باید با او ازدواج کنی تا سنت پسرخواندگی از بین برود. آن جا به وحی قرآنی بعدا آیه نازل شد که: «و تخشی الناس و الله احق ان تخشاه(14)؛ از مردم می ترسی ولی خداوند سزاوارتر است که از او بترسی»

در عرفات با وحی غیر قرآنی وحی شد که باید علی را معرفی کنی ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نکرد. او نگران این بود که اعراب بگویند: او نیز مثل شیوخ عرب که اگر پسر داشته باشند، او را به عنوان جانشین معرفی می کنند و الا پسر عموی خود را معرفی می کنند، چنین کرد.

پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحاب او به جحفه رسیدند، در آن جا راه های یمن، شام و مدینه از هم جدا می شد. به وحی قرآنی آیه نازل شد که: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته(15)؛ ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن و اگر انجام ندهی، رسالت او را ابلاغ نکرده ای.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فورا دستور داد تا اصحاب بایستند و خود نیز ایستاد. خیمه زدند و نماز ظهر را در کنار غدیر خم در جحفه به جا آوردند. با پالان شتر برای حضرت، منبر درست کردند. حضرت بالای منبر رفت و فرمود: «الست اولی بالمؤمنین من انفسهم.» گفتند: «بلی». پیامبر اکرم دست علی را بلند کرد. دو آستین آن ها افتاد به حدی که سفیدی زیر بغل آن ها پیدا شد. آن گاه فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله.»

در مسند احمد و سنن ابن ماجه آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این جا فرمود: «انی مخلّف فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی و قد انبأنی اللطیف الخبیر انهما لایفترقان حتی یردا علی الحوض.» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمامه ای داشت که در اوقات رسمی برسر می گذاشت. آن عمامه سیاه را که نامش سحاب بود، بر سر علی گذاشت و رسما تاج گذاری کرد. عمر خطاب به امیر المؤمنین گفت: «بخ بخ، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه.»

جامعه یا قرآن علی علیه السلام

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی را برای تبلیغ رسالت بعد از خود آماده کرد و او را به عنوان جانشین خود به مردم معرفی کرد. اما آیا آرزوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تحقق یافت؟ «جامعه» که قرآن در آن نوشته شده بود، در دست علی بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام دستور داده بود که بعد از غسل و کفن و دفن او، رداء بر دوش نکند تا قرآن موجود در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را جمع کند. علی علیه السلام به سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کرد. از صبح چهارشنبه شروع کرد و تا روز جمعه قرآن را به این صورت جمع کرد که سوره ها را که بر روی اجناس مختلف (تخته، پوست، استخوان و...) نوشته شده بود به هم متصل می کرد. تمام قرآن جمع شد. آن را در جوالی قرار داد و با قنبر به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. خطاب به مردم فرمود: «این قرآنی است که در خانه پیامبر بود.»

در این قرآن چیزی بود که مخالف سیاست خلفا بود. لذا گفتند: ما خودمان قرآن داریم. در این که قرآن داشتند راست می گفتند ولی تفسیری را که جبرئیل آورده بود نداشتند. حضرت فرمود: «دیگر این قرآن را نمی بینید.» آن قرآن و جامعه را علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام تسلیم کرد. و به او فرمود: بعد از خودت به حسین تسلیم کن و به امام حسین فرمود: بعد از خودت به علی بن الحسین تسلیم کن. علی بن الحسین همانجا نشسته بود. به علی بن الحسین فرمود: تسلیم فرزندت محمد باقر کن و سلام پیامبر و مرا به او برسان.

آنچه به دست علی علیه السلام بود بعد از او در دست امام حسن قرار گرفت و بعد از او در دست امام حسین علیه السلام بود. زمانی که امام حسین عازم کربلا شد، آن را تسلیم ام سلمه کرد و فرمود: «آن را به بزرگترین فرزند من که بر می گردد، بده.» ام سلمه آن را تسلیم امام زین العابدین علیه السلام کرد. امام زین العابدین در مرض وفات، فرزندانش را جمع کرد و آن را تسلیم امام باقر علیه السلام کرد و...

ائمه اطهار از این جامعه و قرآنِ با تفسیر، حدیث هایی را برای اصحابشان می فرمودند. مردی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: رأی شما در فلان مسأله چیست (ابوحنیفه می گفت: رأی من چنین است. سائل با همین عادت از امام سؤال کرد.) حضرت فرمودند: و یهک لو قلنا برأینا اذا لهلکنا؛ اگر ما به رأی خود سخن بگوییم هلاک می شویم» این ها نوشته هایی است که ما از علی از پیامبر و از خدا داریم و از آنجا می گیریم.

آنچه را که از ائمه آن قرآن و صحیفه به بعضی از اصحاب خود می گفتند، اصحابشان آن ها را در رساله های کوچکی به نام اصل می نوشتند. اصل، رساله ای است که از خود ائمه نقل شده است. زمانی این اصول به چهارصد اصل رسیده است. و به اصول اربعمأة نامگذاری شده اند. پس ما آنچه داریم به واسطه ائمه از نوشته علی علیه السلام و نهایتا از پیامبر صلی الله علیه و آله و خدا داریم. این است معنای تشیع.

پی نوشت ها:


1  مائده/3

2  برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، ص 58، سیره ابن هشام، ج 1، ص 262، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، ص 119.

3  نهج البلاغه، خطبه 234، خطبه قاصعه .

4  علق/ 4-1

5  در نهج البلاغه، خطبه قاصعه، به همین مضمون ذکر شده است.

6  پیامبر اکرم می خواست زوال شمس را ببیند.

7  تاریخ طبری، بیروت، دار القاموس الحدیث، ج 2، ص 212.

8  شعرا/ 214.

9  ر.ک: تاریخ طبری، ج 2، ص 217؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، ص 63؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 13، ص 211.

10  سیره ابن هشام، ج 1، ص 266-265.

11  ر.ک: مستدرک حاکم، ج 3، ص 33.

12  تاریخ طبری، ج 2، ص 300.

13  سیره ابن هشام، ج 2، ص 520؛ بحار الانوار، ج 21، ص 207.

14  احزاب/37.

15  مائده/67.


 
 
روایتی از پیامبر(ص) درباره این که چگونه زندگی خوشی در این دنیا داشته باشیم
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 
روایتی از پیامبر(ص) درباره این که چگونه زندگی خوشی در این دنیا داشته باشیم
 
    شرح حدیثی از رسول گرامی، حضرت محمد (که درود خدا بر او باد) توسط آیت الله آقا مجتبی تهرانی

روِیَ عَن رسولِ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:

الدُّنْیَا دُوَلٌ فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ. (بحارالانوار، جلد ۷۴)

ترجمه حدیث: از رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) منقول است که فرمود: دنیا متحول است و ثبات و قرار ندارد. آنچه که براى تو مقرّر شده است به تو خواهد رسید، گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى؛ و آنچه که به ضرر و زیان تو باشد باز هم به تو خواهد رسید، گرچه در کمال قدرت و نیرومندى باشى و هرگز جلوی آن را نتوانى گرفت. و هر کس که امید خود را از آنچه که از دست رفته قطع کند، بدنش آسایش خواهد داشت و آن کس که راضى باشد به آنچه که خدا روزى او نموده دل و چشمش روشن خواهد شد.

شرح حدیث: «الدُّنْیَا دُوَلٌ». حضرت در ابتدا وضع دنیا را بیان می­ فرمایند. دنیا در گردش است. یعنی دنیا هیچ­گاه برای هیچ‏کس ثابت نیست. دنیا هیچ ثبوت و قراری برای هیچ‏کس ندارد. این وضع دنیا است.

«فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ». آنچه که خدا تقدیر کرده به تو خواهد رسید گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى. چه بسا انسان فکر می­کند که از نظر امور دنیایی توان به دست آوردن فلان منفعت را ندارد، ولی چون مقدّر شده است به او خواهد رسید.

«وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ» در جایی هم که مواردی به ضرر و زیان تو باشد باز به تو خواهد رسید هر چند تو در کمال قدرت و نیرومندى باشى؛ هرگز نمی ­توانی آنها را از خودت دفع کنی. بنابر این، تو نه می‏ توانی برای خودت ‌جلب منفعت کنی و نه می­ توانی از خودت دفع ضرر کنی.

«وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ». اگر انسان از چیزهایی که دلش می­ خواسته به دست بیاورد امّا ‌به دست نیاورده قطع امید کند، بدنش راحت می ­شود. به عبارت ساده ‌ضعف اعصاب نمی ‏گیرد! یعنی در فکر این نباش که ای کاش به دست می ­آوردم! ‌ای وای که فلان چیز از دستم رفت!... این افکار و خیالات، باعث فشار عصبی و ‌روحی برای تو می‏ شود. این به نفع تو است که به چیزهایی که به آن دست پیدا نکردی امید نبندی. به دست نیامده که نیامده! نشد که نشد!

«وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ». اگر کسی به آنچه که خدا داده است ‌خشنود باشد، چشمش روشن می ‏شود. چون خدا داده است خوشحال هم می­ شود.

هسته مرکزی این جملات چیست؟ این است که خیال نکن که تو می ‏توانی کاری انجام بدهی. نافع خدا است، ‌ضارّ‌ هم خدا است. او است که امور را برای تو تقدیر می­ کند. بی­ جهت خودت نقشه نکش. اگر نقشه بکشی،‌ خدا به نقشه ات ضربه می ­زند. بنابر این، ‌تو ‌برو به وظیفه ‏ات عمل کن. این چیزها را به او واگذار کن. برو سراغ خودش که سرنخ منافع و مضارّ به دست او است. این را بدان که تو هیچ کاره‏ ای. او گفته در محدوده شرع بلند شو و به دنبال روزی برو، تو هم بگو چشم! بقیه ‏اش را به او واگذار کن. نفع مال او است، دفع ضرر هم از او است. منافع را از او بخواه، ‌از او این را هم بخواه که ضررها را از تو دفع کند.

روی خودت، ‌توانت و‌ فکرت هیچ‏وقت تکیه نکن. هنگامی هم که ‌او برای تو تدبیر کرد و ‌به دستت رسید، آن را که به تو داده قبول کن، ‌خوشحال شو و راضی شو. اگر این رضایت باشد، آن‏ وقت یک زندگی شیرین پیدا می‏ کنی؛ نه ضعف اعصاب می­ گیری،‌ نه بی­ جهت دنبال دنیا می­ دوی، بی­ جهت خودت را، فکرت را و بدنت را هم ناراحت نمی­ کنی. هم روحت راحت است هم بدنت. در آخر هم خوشحال و راضی هستی و چشمت روشن می­ شود.

اینها همه در صورتی است که به او اتکا کرده باشی. از او خواستی، ‌او هم به تو عطا کرده است. و ‌آنچه را هم که به تو نداده صلاحت نبوده است. اگر این حالت در تو باشد زندگی تو در همین نشئه دنیایت،‌ همراه با خوشی درونی و حتی خوشی بیرونی خواهد بود و ناخوشی بیرونی هم به سراغ تو نمی­ آید.روایتی از پیامبر(ص) درباره این که چگونه زندگی خوشی در این دنیا داشته باشیم
فرهنگ > دین و اندیشه - شرح حدیثی از رسول گرامی، حضرت محمد (که درود خدا بر او باد) توسط آیت الله آقا مجتبی تهرانی

روِیَ عَن رسولِ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:

الدُّنْیَا دُوَلٌ فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ. (بحارالانوار، جلد ۷۴)

ترجمه حدیث: از رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) منقول است که فرمود: دنیا متحول است و ثبات و قرار ندارد. آنچه که براى تو مقرّر شده است به تو خواهد رسید، گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى؛ و آنچه که به ضرر و زیان تو باشد باز هم به تو خواهد رسید، گرچه در کمال قدرت و نیرومندى باشى و هرگز جلوی آن را نتوانى گرفت. و هر کس که امید خود را از آنچه که از دست رفته قطع کند، بدنش آسایش خواهد داشت و آن کس که راضى باشد به آنچه که خدا روزى او نموده دل و چشمش روشن خواهد شد.

شرح حدیث: «الدُّنْیَا دُوَلٌ». حضرت در ابتدا وضع دنیا را بیان می­ فرمایند. دنیا در گردش است. یعنی دنیا هیچ­گاه برای هیچ‏کس ثابت نیست. دنیا هیچ ثبوت و قراری برای هیچ‏کس ندارد. این وضع دنیا است.

«فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ». آنچه که خدا تقدیر کرده به تو خواهد رسید گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى. چه بسا انسان فکر می­کند که از نظر امور دنیایی توان به دست آوردن فلان منفعت را ندارد، ولی چون مقدّر شده است به او خواهد رسید.

«وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ» در جایی هم که مواردی به ضرر و زیان تو باشد باز به تو خواهد رسید هر چند تو در کمال قدرت و نیرومندى باشى؛ هرگز نمی ­توانی آنها را از خودت دفع کنی. بنابر این، تو نه می‏ توانی برای خودت ‌جلب منفعت کنی و نه می­ توانی از خودت دفع ضرر کنی.

«وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ». اگر انسان از چیزهایی که دلش می­ خواسته به دست بیاورد امّا ‌به دست نیاورده قطع امید کند، بدنش راحت می ­شود. به عبارت ساده ‌ضعف اعصاب نمی ‏گیرد! یعنی در فکر این نباش که ای کاش به دست می ­آوردم! ‌ای وای که فلان چیز از دستم رفت!... این افکار و خیالات، باعث فشار عصبی و ‌روحی برای تو می‏ شود. این به نفع تو است که به چیزهایی که به آن دست پیدا نکردی امید نبندی. به دست نیامده که نیامده! نشد که نشد!

«وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ». اگر کسی به آنچه که خدا داده است ‌خشنود باشد، چشمش روشن می ‏شود. چون خدا داده است خوشحال هم می­ شود.

هسته مرکزی این جملات چیست؟ این است که خیال نکن که تو می ‏توانی کاری انجام بدهی. نافع خدا است، ‌ضارّ‌ هم خدا است. او است که امور را برای تو تقدیر می­ کند. بی­ جهت خودت نقشه نکش. اگر نقشه بکشی،‌ خدا به نقشه ات ضربه می ­زند. بنابر این، ‌تو ‌برو به وظیفه ‏ات عمل کن. این چیزها را به او واگذار کن. برو سراغ خودش که سرنخ منافع و مضارّ به دست او است. این را بدان که تو هیچ کاره‏ ای. او گفته در محدوده شرع بلند شو و به دنبال روزی برو، تو هم بگو چشم! بقیه ‏اش را به او واگذار کن. نفع مال او است، دفع ضرر هم از او است. منافع را از او بخواه، ‌از او این را هم بخواه که ضررها را از تو دفع کند.

روی خودت، ‌توانت و‌ فکرت هیچ‏وقت تکیه نکن. هنگامی هم که ‌او برای تو تدبیر کرد و ‌به دستت رسید، آن را که به تو داده قبول کن، ‌خوشحال شو و راضی شو. اگر این رضایت باشد، آن‏ وقت یک زندگی شیرین پیدا می‏ کنی؛ نه ضعف اعصاب می­ گیری،‌ نه بی­ جهت دنبال دنیا می­ دوی، بی­ جهت خودت را، فکرت را و بدنت را هم ناراحت نمی­ کنی. هم روحت راحت است هم بدنت. در آخر هم خوشحال و راضی هستی و چشمت روشن می­ شود.

اینها همه در صورتی است که به او اتکا کرده باشی. از او خواستی، ‌او هم به تو عطا کرده است. و ‌آنچه را هم که به تو نداده صلاحت نبوده است. اگر این حالت در تو باشد زندگی تو در همین نشئه دنیایت،‌ همراه با خوشی درونی و حتی خوشی بیرونی خواهد بود و ناخوشی بیرونی هم به سراغ تو نمی­ آید.   

 
 
روایتی از پیامبر(ص) درباره این که چگونه زندگی خوشی در این دنیا داشته باشیم
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 
روایتی از پیامبر(ص) درباره این که چگونه زندگی خوشی در این دنیا داشته باشیم
 
    شرح حدیثی از رسول گرامی، حضرت محمد (که درود خدا بر او باد) توسط آیت الله آقا مجتبی تهرانی

روِیَ عَن رسولِ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:

الدُّنْیَا دُوَلٌ فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ. (بحارالانوار، جلد ۷۴)

ترجمه حدیث: از رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) منقول است که فرمود: دنیا متحول است و ثبات و قرار ندارد. آنچه که براى تو مقرّر شده است به تو خواهد رسید، گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى؛ و آنچه که به ضرر و زیان تو باشد باز هم به تو خواهد رسید، گرچه در کمال قدرت و نیرومندى باشى و هرگز جلوی آن را نتوانى گرفت. و هر کس که امید خود را از آنچه که از دست رفته قطع کند، بدنش آسایش خواهد داشت و آن کس که راضى باشد به آنچه که خدا روزى او نموده دل و چشمش روشن خواهد شد.

شرح حدیث: «الدُّنْیَا دُوَلٌ». حضرت در ابتدا وضع دنیا را بیان می­ فرمایند. دنیا در گردش است. یعنی دنیا هیچ­گاه برای هیچ‏کس ثابت نیست. دنیا هیچ ثبوت و قراری برای هیچ‏کس ندارد. این وضع دنیا است.

«فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ». آنچه که خدا تقدیر کرده به تو خواهد رسید گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى. چه بسا انسان فکر می­کند که از نظر امور دنیایی توان به دست آوردن فلان منفعت را ندارد، ولی چون مقدّر شده است به او خواهد رسید.

«وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ» در جایی هم که مواردی به ضرر و زیان تو باشد باز به تو خواهد رسید هر چند تو در کمال قدرت و نیرومندى باشى؛ هرگز نمی ­توانی آنها را از خودت دفع کنی. بنابر این، تو نه می‏ توانی برای خودت ‌جلب منفعت کنی و نه می­ توانی از خودت دفع ضرر کنی.

«وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ». اگر انسان از چیزهایی که دلش می­ خواسته به دست بیاورد امّا ‌به دست نیاورده قطع امید کند، بدنش راحت می ­شود. به عبارت ساده ‌ضعف اعصاب نمی ‏گیرد! یعنی در فکر این نباش که ای کاش به دست می ­آوردم! ‌ای وای که فلان چیز از دستم رفت!... این افکار و خیالات، باعث فشار عصبی و ‌روحی برای تو می‏ شود. این به نفع تو است که به چیزهایی که به آن دست پیدا نکردی امید نبندی. به دست نیامده که نیامده! نشد که نشد!

«وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ». اگر کسی به آنچه که خدا داده است ‌خشنود باشد، چشمش روشن می ‏شود. چون خدا داده است خوشحال هم می­ شود.

هسته مرکزی این جملات چیست؟ این است که خیال نکن که تو می ‏توانی کاری انجام بدهی. نافع خدا است، ‌ضارّ‌ هم خدا است. او است که امور را برای تو تقدیر می­ کند. بی­ جهت خودت نقشه نکش. اگر نقشه بکشی،‌ خدا به نقشه ات ضربه می ­زند. بنابر این، ‌تو ‌برو به وظیفه ‏ات عمل کن. این چیزها را به او واگذار کن. برو سراغ خودش که سرنخ منافع و مضارّ به دست او است. این را بدان که تو هیچ کاره‏ ای. او گفته در محدوده شرع بلند شو و به دنبال روزی برو، تو هم بگو چشم! بقیه ‏اش را به او واگذار کن. نفع مال او است، دفع ضرر هم از او است. منافع را از او بخواه، ‌از او این را هم بخواه که ضررها را از تو دفع کند.

روی خودت، ‌توانت و‌ فکرت هیچ‏وقت تکیه نکن. هنگامی هم که ‌او برای تو تدبیر کرد و ‌به دستت رسید، آن را که به تو داده قبول کن، ‌خوشحال شو و راضی شو. اگر این رضایت باشد، آن‏ وقت یک زندگی شیرین پیدا می‏ کنی؛ نه ضعف اعصاب می­ گیری،‌ نه بی­ جهت دنبال دنیا می­ دوی، بی­ جهت خودت را، فکرت را و بدنت را هم ناراحت نمی­ کنی. هم روحت راحت است هم بدنت. در آخر هم خوشحال و راضی هستی و چشمت روشن می­ شود.

اینها همه در صورتی است که به او اتکا کرده باشی. از او خواستی، ‌او هم به تو عطا کرده است. و ‌آنچه را هم که به تو نداده صلاحت نبوده است. اگر این حالت در تو باشد زندگی تو در همین نشئه دنیایت،‌ همراه با خوشی درونی و حتی خوشی بیرونی خواهد بود و ناخوشی بیرونی هم به سراغ تو نمی­ آید.روایتی از پیامبر(ص) درباره این که چگونه زندگی خوشی در این دنیا داشته باشیم
فرهنگ > دین و اندیشه - شرح حدیثی از رسول گرامی، حضرت محمد (که درود خدا بر او باد) توسط آیت الله آقا مجتبی تهرانی

روِیَ عَن رسولِ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:

الدُّنْیَا دُوَلٌ فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ. (بحارالانوار، جلد ۷۴)

ترجمه حدیث: از رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) منقول است که فرمود: دنیا متحول است و ثبات و قرار ندارد. آنچه که براى تو مقرّر شده است به تو خواهد رسید، گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى؛ و آنچه که به ضرر و زیان تو باشد باز هم به تو خواهد رسید، گرچه در کمال قدرت و نیرومندى باشى و هرگز جلوی آن را نتوانى گرفت. و هر کس که امید خود را از آنچه که از دست رفته قطع کند، بدنش آسایش خواهد داشت و آن کس که راضى باشد به آنچه که خدا روزى او نموده دل و چشمش روشن خواهد شد.

شرح حدیث: «الدُّنْیَا دُوَلٌ». حضرت در ابتدا وضع دنیا را بیان می­ فرمایند. دنیا در گردش است. یعنی دنیا هیچ­گاه برای هیچ‏کس ثابت نیست. دنیا هیچ ثبوت و قراری برای هیچ‏کس ندارد. این وضع دنیا است.

«فَمَا کَانَ لَکَ أَتَاکَ عَلَى ضَعْفِکَ». آنچه که خدا تقدیر کرده به تو خواهد رسید گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى. چه بسا انسان فکر می­کند که از نظر امور دنیایی توان به دست آوردن فلان منفعت را ندارد، ولی چون مقدّر شده است به او خواهد رسید.

«وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ» در جایی هم که مواردی به ضرر و زیان تو باشد باز به تو خواهد رسید هر چند تو در کمال قدرت و نیرومندى باشى؛ هرگز نمی ­توانی آنها را از خودت دفع کنی. بنابر این، تو نه می‏ توانی برای خودت ‌جلب منفعت کنی و نه می­ توانی از خودت دفع ضرر کنی.

«وَ مَنِ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُ مِمَّا فَاتَ اسْتَرَاحَ بَدَنُهُ». اگر انسان از چیزهایی که دلش می­ خواسته به دست بیاورد امّا ‌به دست نیاورده قطع امید کند، بدنش راحت می ­شود. به عبارت ساده ‌ضعف اعصاب نمی ‏گیرد! یعنی در فکر این نباش که ای کاش به دست می ­آوردم! ‌ای وای که فلان چیز از دستم رفت!... این افکار و خیالات، باعث فشار عصبی و ‌روحی برای تو می‏ شود. این به نفع تو است که به چیزهایی که به آن دست پیدا نکردی امید نبندی. به دست نیامده که نیامده! نشد که نشد!

«وَ مَنْ رَضِیَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ قَرَّتْ عَیْنُهُ». اگر کسی به آنچه که خدا داده است ‌خشنود باشد، چشمش روشن می ‏شود. چون خدا داده است خوشحال هم می­ شود.

هسته مرکزی این جملات چیست؟ این است که خیال نکن که تو می ‏توانی کاری انجام بدهی. نافع خدا است، ‌ضارّ‌ هم خدا است. او است که امور را برای تو تقدیر می­ کند. بی­ جهت خودت نقشه نکش. اگر نقشه بکشی،‌ خدا به نقشه ات ضربه می ­زند. بنابر این، ‌تو ‌برو به وظیفه ‏ات عمل کن. این چیزها را به او واگذار کن. برو سراغ خودش که سرنخ منافع و مضارّ به دست او است. این را بدان که تو هیچ کاره‏ ای. او گفته در محدوده شرع بلند شو و به دنبال روزی برو، تو هم بگو چشم! بقیه ‏اش را به او واگذار کن. نفع مال او است، دفع ضرر هم از او است. منافع را از او بخواه، ‌از او این را هم بخواه که ضررها را از تو دفع کند.

روی خودت، ‌توانت و‌ فکرت هیچ‏وقت تکیه نکن. هنگامی هم که ‌او برای تو تدبیر کرد و ‌به دستت رسید، آن را که به تو داده قبول کن، ‌خوشحال شو و راضی شو. اگر این رضایت باشد، آن‏ وقت یک زندگی شیرین پیدا می‏ کنی؛ نه ضعف اعصاب می­ گیری،‌ نه بی­ جهت دنبال دنیا می­ دوی، بی­ جهت خودت را، فکرت را و بدنت را هم ناراحت نمی­ کنی. هم روحت راحت است هم بدنت. در آخر هم خوشحال و راضی هستی و چشمت روشن می­ شود.

اینها همه در صورتی است که به او اتکا کرده باشی. از او خواستی، ‌او هم به تو عطا کرده است. و ‌آنچه را هم که به تو نداده صلاحت نبوده است. اگر این حالت در تو باشد زندگی تو در همین نشئه دنیایت،‌ همراه با خوشی درونی و حتی خوشی بیرونی خواهد بود و ناخوشی بیرونی هم به سراغ تو نمی­ آید.   

 
 
← صفحه بعد