جانشین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله کیست؟

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

چهل حدیث از امام حسن عسکری (ع)
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
 

چهل حدیث از امام حسن عسکری (ع)

قالَ الاِْمامُ الْعَسْکَرى(علیه السلام):

1- پرهیز از جدال و شوخى
«لا تُمارِ فَیَذْهَبَ بَهاؤُکَ وَ لا تُمازِحْ فَیُجْتَرَأَ عَلَیْکَ.»:
جدال مکن که ارزشت مىرود و شوخى مکن که بر تو دلیر شوند.

2- تواضع در نشستن
«مَنْ رَضِىَ بِدُونِ الشَّرَفِ مِنَ الَْمجْلِسِ لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَ مَلائِکَتُهُ یُصَلُّونَ عَلَیْهِ حَتّى یَقُومَ.»:
هر که به پایین نشستن در مجلس خشنود باشد، پیوسته خدا و فرشته ها بر او رحمت فرستند تا برخیزد.

3- هلاکت در ریاست و افشاگرى
«دَعْ مَنْ ذَهَبَ یَمینًا وَ شِمالاً، فَإِنَّ الرّاعِىَ یَجْمَعُ غَنَمَهُ جَمْعَها بِأَهْوَنِ سَعْى وَ إِیّاکَ وَ الاِْذاعَةَ وَ طَلَبَ الرِّیاسَةِ، فَإِنَّهُما یَدْعُوانِ إِلَى الْهَلَکَةِ.»:
آن که را به راست و چپ رود واگذار! به راستى چوپان، گوسفندانش را به کمتر تلاشى گِرد آوَرَد. مبادا اسرار را فاش کرده و سخن پراکنى کنى و در پىریاست باشى، زیرا این دو، آدمى را به هلاکت مىکشانند.

4- گناهى که بخشوده نشود
«مِنَ الذُّنُوبِ الَّتى لا تُغْفَرُ : لَیْتَنى لا أُؤاخَذُ إِلاّ بِهذا. ثُمَّ قالَ: أَلاِْشْراکُ فِى النّاسِ أَخْفى مِنْ دَبیبِ الَّنمْلِ عَلَى الْمَسْحِ الاَْسْوَدِ فِى اللَّیْلَةِ الْمُظْلِمَةِ.»:
از جمله گنـاهانى کـه آمرزیده نشود ایـن است که [آدمى ] بگوید: اى کاش مرا به غیر از این گناه مؤاخذه نکنند. سپس فرمود: شرک در میان مردم از جنبش مورچه بر روپوش سیاه در شب تار نهانتر است.

5- نزدیکتر به اسم اعظم
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ أَقْرَبُ إِلَى اسْمِ اللّهِ الاَْعْظَمِ مِنْ سَوادِ الْعَیْنِ إِلى بَیاضِها.»:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» به اسم اعظم خدا، از سیاهى چشم به سفیدىاش نزدیکتر است.

6- دوستى نیکان و دشمنى بدان
«حُبُّ الاَْبْرارِ لِلاَْبْرارِ ثَوابٌ لِلاَْبْرارِ، وَ حُبُّ الْفُجّارِ لِلاَْبْرارِ فَضیلَةٌ لِلاَْبْرارِ، وَ بُغْضُ الْفُجّارِ لِلاَْبْرارِ زَیْنٌ لِلاَْبْرارِ، وَ بُغْضُ الاَْبْرارِ لِلْفُجّارِ خِزْىٌ عَلَى الْفُجّارِ.»:
دوستى نیکان به نیکان، ثوابست براى نیکان. و دوستى بدان به نیکان، فضیلت است براى نیکان. و دشمنى بدان با نیکان، زینت است براى نیکان. و دشمنى نیکان با بدان، رسوایى است براى بدان.

7- سلام نشانه تواضع
«مِنَ التَّواضُعِ أَلسَّلامُ عَلى کُلِّ مَنْ تَمُرُّ بِهِ، وَ الْجُلُوسُ دُونَ شَرَفِ الَْمجْلِسِ.»:
از جمله تواضع و فروتنى، سلام کردن بر هر کسى است که بر او مىگذرى، و نشستن در پایین مجلس است.

8- خنده بیجا
«مِنَ الْجَهْلِ أَلضِّحْکُ مِنْ غَیْرِ عَجَب.»:
خنده بیجا از نادانى است.

9- همسایه بد
«مِنَ الْفَواقِرِ الَّتى تَقْصِمُ الظَّهْرَ جارٌ إِنْ رَأى حَسَنَةً أَطْفَأَها وَ إِنْ رَأى سَیِّئَةً أَفْشاها.»:
از بلاهاى کمرشکن، همسایه اى است که اگر کردار خوبى را بیند نهانش سازد و اگر کردار بدى را بیند آشکارش نماید.

10- پندى گویا و جامع
«أُوصیکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ الْوَرَعِ فى دینِکُمْ وَالاِْجْتَهادِ لِلّهِ وَ صِدْقِ الْحَدیثِ وَ أَداءِ الأَمانَةِ إِلى مَنِ ائْتَمَنَکُمْ مِنْ بَرٍّ أَوْ فاجِر وَ طُولُ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجَوارِ. فَبِهذا جاءَ مُحَمَّدٌ(صلى الله علیه وآله وسلم) صَلُّوا فى عَشائِرِهِمْ وَ اشْهَدُوا جَنائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ، فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْکُمْ إِذا وَرَعَ فى دینِهِ وَ صَدَقَ فى حَدیثِهِ وَ أَدَّى الاَْمانَةَ وَ حَسَّنَ خُلْقَهُ مَعَ النّاسِ قیلَ: هذا شیعِىٌ فَیَسُرُّنى ذلِکَ. إِتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا زَیْنًا وَ لا تَکُونُوا شَیْنًا، جُرُّوا إِلَیْنا کُلَّ مَوَدَّة وَ ادْفَعُوا عَنّا کُلَّ قَبیح، فَإِنَّهُ ما قیلَ فینا مِنْ حَسَن فَنَحْنُ أَهْلُهُ وَ ما قیلَ فینا مِنْ سُوء فَما نَحْنُ کَذلِکَ.»:
لَناحَقٌّ فى کِتابِ اللّهِ وَ قَرابَةٌ مِنْ رَسُولِ اللّهِ وَ تَطْهیرٌ مِنَ اللّهِ لا یَدَّعیهِ أَحَدٌ غَیْرُنا إِلاّ کَذّابٌ. أَکْثِرُوا ذِکْرَ اللّهِ وَ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَ تِلاوَةَ الْقُرانِ وَ الصَّلاةَ عَلَى النَّبِىِّ(صلى الله علیه وآله وسلم)فَإِنَّ الصَّلاةَ عَلى رَسُولِ اللّهِ عَشْرُ حَسَنات، إِحْفَظُواما وَصَّیْتُکُمْ بِهِ وَ أَسْتَوْدِعُکُمُ اللّهَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْکُمْ السَّلامَ.»:
شما را به تقواى الهى و پارسایى در دینتان و تلاش براى خدا و راستگویى و امانتدارى درباره کسى که شما را امین دانسته ـ نیکوکار باشد یا بدکار ـ و طول سجود و حُسنِ همسایگى سفارش مىکنم. محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم)براى همین آمده است. در میان جماعت هاى آنان نماز بخوانید و بر سر جنازه آنها حاضر شوید و مریضانشان را عیادت کنید. و حقوقشان را ادا نمایید، زیرا هر یک از شما چون در دینش پارسا و در سخنش راستگو و امانتدار و خوش اخلاق با مردم باشد، گفته مىشود: این یک شیعه است، و این کارهاست که مرا خوشحال مىسازد. تقواى الهى داشته باشید، مایه زینت باشید نه زشتى، تمام دوستى خود را به سوى ما بکشانید و همه زشتى را از ما بگردانید، زیرا هر خوبى که درباره ما گفته شود ما اهل آنیم و هر بدى درباره ما گفته شود ما از آن به دوریم. در کتاب خدا براى ما حقّى و قرابتى از پیامبر خداست و خداوند ما را پاک شمرده، احدى جز ما مدّعى این مقام نیست، مگر آن که دروغ مىگوید. زیاد به یاد خدا باشید و زیاد یاد مرگ کنید و زیاد قرآن را تلاوت نمایید و زیاد بر پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) سلام و تحیّت بفرستید. زیرا صلوات بر پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) ده حسنه دارد. آنچه را به شما گفتم حفظ کنید و شما را به خدا مىسپارم، و سلام بر شما.

11- اندیشه در کار خدا
«لَیْسَتِ الْعِبادَةُ کَثْرَةَ الصِّیامِ وَ الصَّلوةِ وَ إِنَّما الْعِبادَةُ کَثْرَةُ التَّفَکُّرِ فى أَمْرِ اللّهِ.»:
عبادت کردن به زیادى روزه و نماز نیست، بلکه [حقیقتِ] عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

12- پلیدى خشم
«أَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ.»:
خشم و غضب، کلید هر گونه شرّ و بدى است.

13- ویژگى هاى شیعیان
«شیعَتُنا الْفِئَـةُ النّاجِیَةُ وَالْفِرْقَةُ الزّاکِیَةُ صارُوا لَنا رادِئًا وَصَوْنًا وَ عَلَى الظَّلَمَةِ أَلَبًّا وَ عَوْنًا سَیَفْجُرُ لَهُمْ یَنابیعُ الْحَیَوانِ بَعْدَ لَظْىِ مُجْتَمَعِ النِّیرانِ أَمامَ الرَّوْضَةِ.»:
پیروان ما، گروه هاى نجات یابنده و فرقه هاى پاکى هستند که حافظان [آیین] مایند، و ایشان در مقابل ستمکاران، سپر و کمککار ما [هستند]. به زودى چشمه هاى حیات [منجىِ بشریّت] بعد از گدازه توده هاى آتش! پیش از ظهور براى آنان خواهد جوشید.

14- ناآرامى کینه توز
«أَقَلُّ النّاسِ راحَةً أَلْحُقُودُ.»:
کینه توز ، ناآرامترینِ مردمان است.

15- پارساترین مردم
«أَوْرَعُ النّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، أَعْبَدُ النّاسِ مَنْ أَقامَ عَلَى الْفَرائِضِ أَزْهَدُ النّاسِ مَنْ تَرَکَ الْحَرامَ، أَشَدُّ النّاسِ اجْتَهادًا مَنْ تَرَکَ الذُّنُوبَ.»:
پارساترین مردم کسى است که در هنگام شبهه توقّف کند. عابدترین مردم کسى است که واجبات را انجام دهد. زاهدترین مردم کسى است که حرام را ترک نماید. کوشننده ترین مردم کسى است که گناهان را رها سازد.

16- وجود مؤمن
«أَلْمُؤْمِنُ بَرَکَةٌ عَلَى الْمُؤْمِنِ وَ حُجَّةٌ عَلَى الْکافِرِ.»:
مؤمن براى مؤمن ،برکت و بر کافر، اتمام حجّت است.

17- محصول اعمال
«إِنَّکُمْ فى آجال مَنْقُوصَة وَ أَیّام مَعْدُودَة وَ الْمَوْتُ یَأْتى بَغْتَةً، مَنْ یَزْرَعْ خَیْرًا یَحْصِدُ غِبْطَةً وَ مَنْ یَزْرَعْ شَرًّا یَحْصِدُ نِدامَةً، لِکُلِّ زارِع ما زَرَعَ لا یُسْبَقُ بَطىءٌ بِحَظِّهِ، وَ لا یُدْرِکُ حَریصٌ ما لَمْ یُقَدَّرُ لَهُ، مَنْ أُعْطِىَ خَیْرًا فَاللّهُ أَعْطاهُ، وَ مَنْ وُقِىَ شَرًّا فَاللّهُ وَقاهُ.»:
شما عمر کاهنده و روزهاى برشمرده اى دارید، و مرگ به ناگهان مىآید، هر کس تخم خیرى بکارد به خوشى بِدْرَوَد، و هر کس تخم شرّى بکارد به پشیمانى بِدْرَوَد. هر که هر چه بکارد همان براى اوست. کُندکار را بهره از دست نرود و آزمند آنچه را مقدرّش نیست در نیابد، هر که به خیرى رسد خدایش داده، و هر که از شرّى رهد خدایش رهانده.

18- شناخت احمق و حکیم
«قَلْبُ الأَحْمَقِ فى فَمِهِ وَ فَمُ الْحَکیمِ فى قَلْبِهِ.»:
قلب احمق در دهان او و دهان حکیم در قلب اوست.

19- تلاش براى رزق مقدّر
«لا یَشْغَلْکَ رِزْقٌ مَضْمُونٌ عَنْ عَمَل مَفْرُوض.»:
رزق و روزىِ ضمانت شده، تو را از کار واجب باز ندارد.

20- عزّتِ حقگرایى
«ما تَرَکَ الْحَقَّ عَزیزٌ إِلاّ ذَلَّ، وَلا أَخَذَ بِهِ ذَلیلٌ إِلاّ عَزَّ.»:
هیچ عزیزى حقّ را رها نکند، مگر آن که ذلیل گردد و هیچ ذلیلى به حقّ نیاویزد، مگر آن که عزیز شود.

21- دوست نادان
«صَدیقُ الْجاهِلِ تَعَبٌ.»:
دوست نادان، مایه رنج است.

22- بهترین خصلت
«خَصْلَتانِ لَیْسَ فَوْقَهُما شَىْءٌ: أَلاِْیمانُ بِاللّهِ وَ نَفْعُ الاِْخْوانِ.»:
دو خصلت است که بهتر و بالاتر از آنها چیزى نیست:ایمان به خدا و سود رساندن به برادران.

23- نتیجه جسارت بر پدر
«جُرْأَةُ الْوَلَدِ عَلى والِدِهِ فى صِغَرِهِ تَدْعُوا إِلَى الْعُقُوقِ فى کِبَرِهِ.»:
جرأت و دلیرى فرزند بر پدرش در کوچکى، سبب عاقّ و نارضایتى پدر در بزرگى مىشود.

24- بهتر از حیات و بدتر از مرگ
«خَیْرٌ مِنَ الْحَیاةِ ما إِذا فَقَدْتَهُ أَبْغَضْتَ الْحَیاةَ وَ شَرُّ مِنَ الْمَوْتِ ما إِذا نَزَلَ بِکَ أَحْبَبْتَ الْمَوْتَ.»:
بهتر از زندگى چیزى است که چون از دستش دهى، از زندگى بدت آید، و بدتر از مرگ چیزى است که چون به سرت آید مرگ را دوست بدارى.

25- وابستگى و خوارى
«ما أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ.»:
چه زشت است براى مؤمن، دلبستگى به چیزى که او را خوار دارد.

26- نعمت بلا
«ما مِنْ بَلِیَّة إِلاّ وَ لِلّهِ فیها نِعْمَةٌ تُحیطُ بِها.»:
هیچ بلایى نیست، مگر این که در آن از طرف خدا نعمتى است.

27- اکرام بدون افراط
«لا تُکْرِمِ الرَّجُلَ بِما یَشُقُّ عَلَیْهِ.»:
هیچ کس را طورى اکرام مکن که بر او سخت گذرد.

28- ارزش پند پنهان
«مَنْ وَعَظَ أَخاهُ سِرًّا فَقَدْ زانَهُ، وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِیَةً فَقَدْ شانَهُ.»:
هر که در نهان، برادر خود را پند دهد او را آراسته، و هر که آشکارا برادرش را پند دهد او را کاسته.

29- تواضع و فروتنى
«أَلتَّواضُعُ نِعْمَةٌ لا یُحْسَدُ عَلَیْها.»:
تواضع و فروتنى، نعمتى است که بر آن حسد نبرند.

30- سختى تربیت نادان
«رِیاضَةُ الْجاهِلِ وَ رَدُّ المُعْتادِ عَنْ عادَتِهِ کَالْمُعْجِزِ.»:
پرورش دادن نادان و ترک دادن معتاد از عادتش، مانند معجزه است.

31- شادى بیجا
«لَیْسَ مِنَ الأَدَبِ إِظْهارُ الْفَرَحِ عِنْدَ الَْمحْزُونِ.»:
اظهار شادى نزد غمدیده، از بىادبى است.

32- جمال ظاهر و باطن
«حُسْنُ الصُّورَةِ جَمالُ ظاهر، وَ حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالُ باطِن.»:
صورت نیکو، زیبایى ظاهرى است،و عقل نیکو، زیبایى باطنى است.

33- کلید تمام گناهان
«جُعِلَتِ الْخَبائِثُ فى بَیْت وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الْکَذِبَ.»:
تمام پلیدى ها در خانه اى قرار داده شده و کلید آن دروغگویى است.

34- چشم پوشى از لغزش و یادآورى احسان
«خَیْرُ إِخْوانِکَ مَنْ نَسِىَ ذَنْبَکَ وَ ذَکَرَ إِحْسانَکَ إِلَیْهِ.»:
بهترین برادران تو کسى است که خطایت را نادیده گیرد و احسانت را یادآور شود.

35- مدح نالایق
«مَنْ مَدَحَ غَیْرَالمُسْتَحِقِّ فَقَدْ قامَ مَقامَ المُتَّهَمِ.»:
هر که نالایقى را ثنا گوید، خود در موضعِ اتّهام قرار گیرد.

36- راه دوست یابى
«مَنْ کانَ الْورَعُ سَجِیَّتَهُ، وَ الْکَرَمُ طَبیعَتَهُ، وَ الْحِلْمُ خُلَّتَهُ کَثُرَ صَدیقُهُ.»:
کسى که پارسایى خوى او، و بخشندگى طبیعت او، و بردبارى خصلت او باشد دوستانش بسیار شوند.

37- انس با خدا
«مَنْ آنـَسَ بِاللّهِ إِسْتَوْحَشَ مِنَ النّاسِ.»:
کسى که با خدا مأنوس باشد، از مردم گریزان گردد.

38- خرابى مناره ها و کاخ ها
«إِذا قامَ الْقائِمُ أَمَرَ بِهَدْمِ الْمَنائِرِ وَ الْمَقاصیرِ الَّتى فِى الْمَساجِدِ.»:
هنگامى که قائم(علیه السلام) قیام کند، دستور به خرابى مناره ها و کاخ هاى مساجد دهد.

39- نماز شب، سیر شبانه
«إِنَّ الْوُصُولَ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ سَفَرٌ لا یُدْرَکُ إِلاّ بِامْتِطاءِ اللَّیْلِ.»:
وصول به خداوند عزّوجلّ، سفرى است که جز با عبادت در شب حاصل نگردد.

40- ادبى بسنده
«کَفاکَ أَدَبًا تَجَنُّبُکَ ما تَکْرَهُ مِنْ غَیْرِکَ.»:
در مقام ادب براى تو همین بس که آنچه براى دیگران نمیپسندى، خود، از آن دورى کنى.


 
 
امام حسن عسکری(ع)از دیدگاه اندیشمندان
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
 

تفسیرامام حسن (ع) از نگاه بزرگان


تعارض ها و دوگانگی ها

برجسته ترین محققی که به شیوه و مضامین تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) انتقادهای مفصلی دارد، مرحوم محمد جواد بلاغی صاحب تفسیر آلاءالرحمن است. بر اساس بررسی های وی این تفسیر به لحاظ روش تبیین مطالب، نگارش ادبی و سبک و سیاق روایت های آن، ضعف و کاستی های غیر قابل اغماضی دارد و از این جهت به کلام امام معصوم (علیه السلام) شباهتی ندارد و نمی توان آن را به امام یازدهم منتسب کرد. مرحوم بلاغی برخی مباحث کتاب را ارزیابی و تناقض و آشفتگی های کتاب را مشخص کرده است.1 عده ای نیز به سخنان بلاغی انتقاد کرده و گفته اند که این لغزش ها در عبارت راویان تفسیر است و نه متن روایات و با توجه به اینکه آنان عرب زبان نبوده اند آشفتگی های نقل های آنان طبیعی به نظر می رسد. همچنین استنساخ متعدد از کتاب در قرون متوالی و اشتباه کاتبان و کمی سواد برخی محررّان، می تواند در متن و محتوای کلمات تغییرات آشکاری پدید آورد.2</h3>
سید محمد هاشم خوانساری می گوید:
«احتمال وضع در مورد فقه الرضا ضعیف است؛ چون آثار صدق و حقیقت از آن واضح است، ولی نسبت کتاب مصباح الشریعه به امام ششم و نسبت تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) به آن بزرگواران بسیار ضعیف است؛ چون کوچک ترین امعان نظر و دقت در سیاق کلام حقیقت را روشن می سازد.3


آیت اللّه خوئی در اثر معروف خود و در چند جا از این تفسیر سخنی به میان آورده 4 و نظر خود را چنین ابراز داشته:
تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) به روایت (محمد بن قاسم) ثابت می شود. او این اثر را از دو مرد که هویت مجهول و ناشناخته دارند، روایت کرده است. به اعتقاد آیت اللّه خوئی روایت آن دو فرد از شخص امام علامت ارجمندی شان نزد امام نیست. اقامت آنان نزد امام یازدهم و به خواست ایشان به منظور دانش آموزی آنان بود و نشانه وثاقت آنان نیست.5

اما آیت اللّه خوئی در جای دیگر نکاتی را مطرح می کند که از تأیید این تفسیر حکایت دارد:
«محمد بن قاسم استرآبادی از مشایخ صدوق بود و او خود این مطلب را در کتاب مشیخه باب تلبیه ذکر کرده و در کتاب من لایحضره الفقیه (ج 2، حدیث 967) نیز یاد کرده و در عیون اخبارالرضا جزء یک باب 28 حدیث 19، از او نام برده است و برای او رضای الهی را خواسته است».6


و چون علامه حلی خواسته است به پیروی از غضائری تفسیر عسکری را ضعیف و مجعول قلمداد کند و از مفسر استرآبادی به عنوان ابن‌ابی القاسم یاد کرده است، آیت اللّه خوئی آن را لغزشی آشکار می داند و می گوید: نام محمد بن قاسم در روایات صدوق فراوان تکرار شده است و در هایچ یک از موارد یاد شده، تعبیر محمد بن ابی القاسم دیده نمی شود. پس معلوم نیست چرا علامه حلی او را ابن ابی القاسم می گوید.7


علامه محمدتقی شوشتری عقیده دارد مطالبی در کتب یاد شده آمده که از حیث محتوا آشکارا قابل نقد و ایراد است و گاهی به هایچ وجهی نمی تواند منسوب به امام باشد. او چهل مورد از این گونه اشکالات را در اثر معروف خود ارائه داده است.8


آیت اللّه شعرانی در تعلیقاتی که در آخر تفسیر مجمع البیان به قلم خود تحریر کرده، یادآور می شود:
مصنّف (صاحب تفسیر مجمع البیان) از تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) مطالبی نقل نکرده است و علامه حلی در ذیل عنوان محمد بن قاسم استرآبادی گفته که آن تفسیر مجعول است و مرحوم شعرانی ضمن ذکر یک اشتباه درباره دستگیری حجاج می افزاید:
«واضع و جاعل این تفسیر به تاریخ آشنا نبوده است و شگفت است که آنچه از تفسیر (عسکری ددر مورد مختار) نقل کردیم، در بحارالانوار موجود است و علامه مجلسی به ردّ آن نپرداخته است».


شعرانی می گوید:
«در تفسیر آیه: )فان کنت فی شک مما انزلنا...( مطالبی آمده که شرم، از نقل آن با زمان می دارد و آدمی از خواندن آن مطالب مشمئز می شود».9


اما مرحوم شعرانی در تعلیقه کتاب وسائل الشیعه مطلبی دارد که مؤید اعتبار این تفسیر است. او می نویسد:
«محمد بن قاسم استرآبادی مفسر و راوی تفسیر امام عسکری (علیه السلام) شیخ (راوی) مصنف (مرحوم صدوق) است. شیخ صدوق در کتاب های خود از او روایات فراوان نقل کرده و برای او رضایت و رحمت الهی را خواسته است».10


شگفت آن که رساله ای از استاد شعرانی در تفسیر قرآن به خط ایشان در اختیار علامه حسن حسن زاده آملی است که مؤلف در موارد متعددی به تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) استناد جسته و وی ذیل تفسیر آیه بیستم از سوره بقره و در توضیح عبارت )لعلکم تتقون( مطالب نسبتاً مفصلی را به نقل از تفسیر عسکری در رساله خود درج کرده است. در تفسیر آیه 24 از سوره دوم قرآن ذیل )قالوا هذاالذی رزقنا من قبل( این تفسیر را مأخذ قرار داده و از آن برای صحت بحث های تفسیری خود نمونه هایی ارائه داده است.11


استاد هاشم معروف الحسنی در انتقاد به دکتر مصطفی کامل شیبی در دو کتاب خود: «الفکرالشیعی» و «النزعات الصوفیة» و«الصله بین التصوف و التشیع» (که هردو به فارسی ترجمه شده اند) خواسته است تا انحرافات و بدعت های صوفیان را به تشیّع نسبت دهد. می گوید:
«شیبی از آن رو تفسیر قمی و تفسیر منسوب به امام عسکری (علیه السلام) را از میان ده ها تفاسیر شیعه برگزیده که دریافته در آنها چیزهایی است که باب طبع اوست و می تواند با آنها تشنگی خود را فرونشاند و مقصود خود را برآورد و امکان پیدا کند که گفته های غالیان و مفتریانی که خود را در میان مسلمانان جا زدند تا آثار و نشانه های اسلام را مخدوش سازند و میان آنان اختلاف ایجاد کنند، به شیعه بچسباند».12


وی در جای دیگر یادآور می شود که شیعه بیشتر روایات این دو تفسیر را تأیید نمی کند و حتی اکثر عالمان شیعی این دو تفسیر را قبول ندارند؛ زیرا تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) را تنها محمد بن قاسم استرآبادی روایت کرده و چنان که نویسندگان کتب رجال در شرح احوال وی بیان کرده اند و به تعبیر شیخ محمد طه در کتاب اتقان المقال و احوال الرجال، وی وضّاع (حدیث ساز) بوده و به هایچ روی بر او اعتمادی نیست. وی همچنین ادامه می دهد که:
«میرزا محمد در منهج المقال و بهبهانی در کتاب رجال خویش این موضوع را تأکید کرده و برخی نویسندگان افزوده‌اند که سزاوار نیست چنین تفسیری به امام نسبت داده شود و به نظر می آید غالب مؤلفان رجالی، راوی این تفسیر از امام عسکری (علیه السلام) رابه وضع حدیث وصف و صدور تفسیر مذکور را از آن امام یا یکی از پدرانش انکار کرده اند. هرکس این کتاب را بررسی کند، ده ها گواه می یابد بر این که تفسیر مذکور از ساخته های غالیان و صوفیان است که خود را در میان اصحاب ائمه : جازده و در زیر پوشش تشیّع قرار دارند.»13


گفته های هاشم معروف الحسنی مبنی بر جعل این تفسیر ازسوی غالیان و غلو دانستن مطالب آن، مورد تأمل است. در این تفسیر از غلوّ درباره قرآن نهی 14 و با ذکر روایتی از حضرت امام رضا (علیه السلام) گفته شده است: هرکه در حق امیرمؤمنان از حد بندگی تجاوز کند، از گمراهان و مغضوبان است.

از حضرت علی 7 نیز روایت ذیل را نقل می کند: امیرمؤمنان 7 فرمود: در حق ما از حد بندگی و عبودیت حق تجاوز نکنید، از اوصاف ما هرچه می خوهاید بیان کنید، ولی زیاده روی نکنید، از مبالغه همچون غلو نصارا اجتناب ورزید. به درستی که من از غلوّ بیزارم. به علاوه، می نویسد که به حضرت رضاع7 عرض شد که گروهی از دوستان شما گمان می کنند همه صفاتی که شما برای خداوند بیان داشتید خصوصیات علی 7 است و او پروردگار جهان‌هاست. امام با شنیدن این سخنان برآشفت و فرمود: آیا علی 7 مانند دیگران اهل خوردن، آشامیدن و نکاح نبود؟ و مگر نمازگزاری خاشع در برابر خدایش نبود؟ آیا این ویژگی ها صفات خداست؟15 این روایت ها که در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) نقل شده، غلوّ را در حد کفر تلقی می کند. بنابراین نمی توان گفت که مطالب آن ساختی صوفیان و غالیان بوده است.


علامه محقق حاج شیخ باقر شریف قرشی می گوید: بزرگانی چون: شیخ صدوق، شیخ طبرسی، محقق کرکی، شهاید ثانی، علامه مجلسی، ابن شهرآشوب و شیخ آقا بزرگ تهرانی کمترین تردیدی در صحت نسبت این اثر به امام حسن عسکری (علیه السلام) ندارند و این مطلب را از مسلّمات و قطعیات می دانند. وی سپس به انتقاداتی از این تفسیر می پردازد: نخست آن که سندش ضعیف است و در این باره به گفته های ابن غضائری اعتماد می کند، اما گفته های او را با ذکر سه دلیل مخدوش اعلام می کند و به نقل از استاد خود مرحوم خوئی، یادآور می شود که هایچ کس در توثیق یا تضعیف راوی تفسیر (محمد بن قاسم استرآبادی) سخنی به میان نیاورده است. دومین انتقاد باقر شریف قرشی بر تفسیر امام عسکری7 یکدست نبودن و عدم پیوستگی و سقطات و محذوفات بسیار آن است. او اضافه می‌کند:
«چگونه امام یازدهم در شرایط کاملاً ناگوار و اختناق شدید دشمنان در مدت طولانی برای دو فرد مجهول الحال تفسیر املا کرده است. به علاوه، در اکثر فصول کتاب عدم فصاحت و پریشانی آشکار است و این با بیان امام که فصل الخطاب بلاغت و شیوایی است، مغایرت دارد. وانگهی تا آنجا که من می دانم، در بخشی از این تفسیر مطالب غلوّآمیز وجود دارد که از ساحت امام دور است.»16


پیش از این یادآور شدیم که مطالب کتاب را دو راوی که اهل استرآباد ایران بودند، پس از آن که از امام خویش شنیدند، با درک خود به نگارش درآوردند و این واقعیت بر نثر و شیوایی کتاب اثر گذاشته است. همچنین با ذکر نمونه هایی از کتاب یادآور شدیم که حتی مضامینی در آن وجود دارد که شیعیان را از غلو نهی می کند.


شهاید آیةاللّه سید محمدعلی قاضی طباطبایی می گوید: «در کتاب تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) که محدث نوری آن را معتبر دانسته و در مستدرک الوسائل از آن نقل می کند؛ گرچه نگارنده آن تفسیر را مانند فقه الرضا که محدث نوری در خاتمه مستدرک الوسائل در اثبات اعتبار آن بسیار کوشیده و قدم بارز و جدی برداشته، مجعول دانسته و به هایچ کدام اعتماد ننموده و اعتبار قائل نیستم. مگر آنچه از مطالب تفسیر نامبرده مسنداً به امام رسیده و نقل کرده باشند؛ چون در آن تفسیر بعضی از مطالب را که از امام نقل شده، ممزوج و خلط کرده اند و همه آنها را به امام نسبت داده اند».

شهاید قاضی اضافه می کند:
«گرچه تفسیر مزبور نزد این جانب مورد اعتبار نیست، ولی در اعتبار، به اندازه کتاب هایی که در تاریخ تألیف کرده اند و در نقل وقایع تاریخی به آن چنگ می زنیم و از آنها نقل می نماییم، ممکن است اعتبار داشته باشد. عدم اعتبار و اعتماد بر آن تفسیر از نقطه نظر امور دینی و مطالب و مسائل مذهبی است؛ اما از جهت نقل تاریخ می توان مورد نقل قرار داد».
آن شهاید یادآور می شود که اگرچه در این تفسیر قضیه مختار با تغییر و تبدیل نقل شده، ولی نمی‌توان به دلیل این لغزش ها از تمامی مطالب تفسیر دست برداشت. چنانچه اگر این روش را در پیش بگیریم، باید از کتاب کافی کلینی نیز به جهت برخی روایات که در آن آمده، چشم بپوشیم.


آیةاللّه قاضی تصریح کرده است:
«در این اواخر در عصر ما یکی از بزرگان صلاح دانست که کتابی در حدیث جمع و تألیف شود که جهات ناقص تقطیع و غیره در آن نباشد و لذا کتابی به نام جامع احادیث الشیعه تألیف گردیده و دارای مزایای زیادی است؛ ولی نباید غفلت کرد که در آن کتاب باید به مصادر آن متوجه شد و یکی از معایبش آن است که اخبار زیادی که محدّث نوری از مصادر ضعیفه مانند فقه الرضا، جامع الاخبار و تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) و امثال آنها جمع و تألیف کرده که اغلب مصادر مستدرک از این قبیل است، آن اخبار را در کتاب جامع احادیث شیعه در ردیف اخبار کتب اربعه آورده اند و امکان دارد برخی خیال کنند چون روایت در کتاب مذکور آمده است، باعث اعتبار حدیث بشود و این طور نیست و بلکه باید مصدر و مدرک حدیث ملاحظه گردد. کاش آن اخبار را در ردیف کتب اربعه ذکر نمی کردند».17
بنابراین شهاید قاضی نیز تفسیر عسکری را به طور کامل رد نکرده و این اثر را در تحقیقات خود مأخذ قرار داده است.

قضاوت نهایی

همان گونه که اشاره شد، تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) از ابتدای طرح آن در قرن چهارم هجری تاکنون با ارزیابی ها و قضاوت های مختلفی رو به رو شده است: عده ای از عالمان مشهور و معتبر انتساب آن را به امام صحیح دانسته و احادیثی از آن نقل کرده اند؛ برخی دیگر از افراد رجال شناس مضامین آن را بی اعتبار دانسته اند؛ برخی حد وسط را برگزیده‌اند و اعتقاد دارند این اثر را همچون دیگر منابع روایی شیعه باید نقد و بررسی کرد و پس از پژوهش های لازم، روایات درست آن را مشخص ساخت و پذیرفت؛ زیرا دلیلی بر تضعیف یا مردود بودن تمامی مطالب آن وجود ندارد. به علاوه، در این تفسیر کم نیستند روایت هایی که مشخصات حدیث مستند معتبر و با عبارات شناخته شده امام معصوم (علیه السلام) همخوانی دارند.
پی نوشت ها
.1 وسائل الشیعه، همان، ص 59 - 60.
2. طبقات مفسران شیعه، عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، ج 1، ص 328.
3. فهارس بحارالانوار، سید محسن خاتمی، ج 2، ص 96 و 98؛ بحارالانوار، ج 92، ص 2570240 و نیز جلاءالعیون، ص 279.
4. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج 2، ص 41.
5. فرائدالاصول، شیخ انصاری، ص 86.
6. الذریعه، همان، ص 288 - 286.
7. ر.ک: تفسیر فاتحةالکتاب، عبدالحسین امینی، ترجمه قدرت اللّه حسینی شاهرودی.
8. الصراط المستقیم، حسین بروجردی، ص 88، و نیز ر.ک: نخبةالمقال، از همو.
9. تنقیح المقال فی ضبط اسماء الرجال، علامه ماممانی، ص 305.
10. الذریعه، ج 4، ص 258؛ نیز مقاله «چاپ تازه تفسیر منسوب به امام عسکری7»، رضا مختاری، مجله نشر دانش، سال نهم، شماره دوم، بهمن و اسفند 1317.
11. الذریعه، ج 11، ص 152.
12. همان، ص 152 - 155؛ اعیان الشیعه، ج 17، ص 69.
13. همان، ج 4، ص 195؛ ج 11، ص152.
14. همان، ج 4، ص 285.
15. مجله نور علم، رساله محمد جواد بلاغی درباره تفسیر امام حسن عسکری(ع)، ص 143. 16. فصلنامه پژوهش های قرآنی، سال دوم، شماره 6، ص 323 - 324.
17. رساله تحقیق فقه الرضا، سید محمدهاشم انصاری، ص 7.

پدیدآورنده: غلامرضا گلی زواره


 
 
پانزده جواب از امام باقر ـ علیه السلام
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
 
بسم الله الرحمن الرحیم

پانزده جواب از امام باقر ـ علیه السلام




طاووس یمانی، یکی از شخصیت‎ها و پارسایان و عارف مسلکان معروف عصر امام سجّاد ـ علیه السلام ـ و امام باقر ـ علیه السلام ـ بود

که برای خود شاگردانی داشت که به اصحاب طاووس معروف بودند.


ابوبصیر می‎گوید: با جمعی از دوستان، در محضر امام باقر ـ علیه السلام ـ ، در کنار کعبه نشسته بودیم، در این هنگام طاووس یمانی با

جمعی از اصحابش به محضرامام باقر ـ علیه السلام ـ آمد و عرض کرد: «آیا اجازه می‎دهی چند سؤال کنم»؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : بپرس.


طاووس: به من خبر بده در چه زمان یک سوم انسانها مردند؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : ای شیخ! اشتباه کردی. به جای این که بگویی در چه زمانی یک چهارم انسانها مردند، گفتی یک سوم.

اما پاسخ سؤال این است: در آن هنگام که قابیل برادرش را کشت، چهار نفر در زمین وجود داشتند که عبارتند از: آدم و حوّا و هابیل و

قابیل. با کشته شدن هابیل، به دست قابیل، یک چهارم آنها نابود شدند.


طاووس: آری من اشتباه کردم و تو درست فرمودی. اینک بفرما از آن دو نفر (قابیل و هابیل) کدام یک پدر انسانهای بعد شدند.

قاتل یا مقتول؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : هیچ کدام؛ پدر انسانهای بعد، شیث بن آدم ـ علیه السلام ـ بود.

طاووس: چرا آدم آدم نامیده شد؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : زیرا طینت او از أدیم (روی) زمین برداشته شد.

طاووس: چرا حوا را حوا نامیدند؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : زیرا او از دندة حیّ (انسان زنده) یعنی دندة آدم آفریده شد.

طاووس: چرا ابلیس را ابلیس نامیدند؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : زیرا او از رحمت خدا مأیوس شد و قطع امید کرد. واژة ابلیس از «بَلَسْ» به معنای ناامیدی از رحمت خداست.

طاووس: چرا به جنّ، جنّ می‎گویند؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : زیرا جنیان پوشیده‎اند و دیده نمی‎شوند. (واژة جن به معنای مخفی و پوشیده است.)

طاووس: مرا از اول دروغی که از صاحبش سر زد خبر بدهید.

امام باقر ـ علیه السلام ـ : آن دروغ از ابلیس بود که (در برابر فرمان خدا به سجده کردن آدم سرکشی کرد و) گفت: من بهتر از آدم

هستم، زیرا مرا از آتش (درخشنده) آفریده‌ای و آدم را از گِل (تیره).

طاووس: آن قوم که گواهی به حق دادند ولی دروغگو بودند چه کسانی هستند؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : آن قوم منافقانند که به رسول گرامی ـ صلّی الله علیه و آله ـ گفتند: «گواهی می‎دهیم که تو رسول خدا ـ

صلّی الله علیه و آله ـ هستی، ولی خداوند گواهی می‎دهد که منافقان دروغگو هستند، (و به گفتة خود اعتقاد ندارند.)[1]

طاووس: آن پرنده‎ای که یک بار پرید، ولی قبل از آن و بعد از آن دیگر نپرید، و خداوند آن را در قرآنش یاد کرده چه بود؟

طاووس: آن رسولی که نه از انسانها بود و نه از جنیان و نه از فرشتگان بود، و خداوند در قرآنش از آن یاد کرده چه بود؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : آن، کلاغ بود که خداوند او را نزد قابیل فرستاد تا به او بفهماند که چگونه جنازة برادرش هابیل را دفن کند.[3]

طاووس: آن موجودی که نه از جن و نه از انس و نه از فرشتگان بود و قوم خود را ترسانید و خداوند در قرآنش از او یاد کرده، چه بوده

است؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : آن موجود، مورچه بود که به قوم خود گفت:

«وارد لانه‎های خود شوید. تا سلیمان و لشگریانش از روی ناآگاهی، شما را پایمان نکنند».[4]

طاووس: به من خبر بده از آن موجودی که از انسان و جن و فرشتگان نبود و به او نسبت دروغ دادند، و خداوند در قرآن از او یاد کرده

است.

امام باقر ـ علیه السلام ـ : آن حیوان، گرگی بود که برادران یوسف ـ علیه السلام ـ به او نسبت دروغ دادند و گفتند

«گرگ یوسف را خورد».[5]

طاووس: به من خبر بده از چیزی که اندکش حلال و بسیارش حرام است و خداوند از آن در قرآن یاد کرده است.

امام باقر ـ علیه السلام ـ : آن چیز، نهی حضرت طالوت (نماینده حضرت موسی ـ علیه السلام ـ) بوده که به لشگر خود گفت:

«از آب این نهر جز اندکی (به اندازة یک کف دست) نیاشامید».[6]

طاووس: صلاتی که نداشتن وضو، و روزه‎ای که خوردن و نوشیدن به آن صدمه نمی‎زند کدام است؟

امام باقر ـ علیه السلام ـ : صلات بی‎وضو، صلوات بر پیامبر گرامی ـ صلّی الله علیه و آله ـ است، و روزه‎ای که خوردن و نوشیدن به آن

صدمه نمی‎زند، روزة سکوت حضرت مریم ـ سلام الله علیها ـ است که گفت:

«من برای خداوند نذر کرده‎ام که روزه بگیرم بدین ترتیب که با کسی سخن نگویم».[7]

طاووس: آن چیزی که کم و زیاد می‎شود؟ آن چیزی که زیاد می‎شود ولی کم نمی‎گردد، و آن چیزی که کم می‎شود ولی زیاد نمی‎شود

چیست؟

اما باقر ـ علیه السلام ـ : آن موجودی که کم و زیاد می‎شود، ماه است.

و آن چیزی که زیاد می‎شود و کم نمی‎شود، آب دریا است.

و آن چیزی که کم می‎شود و زیاد نمی‎گردد عمر است.[8]


به این ترتیب امام باقر ـ علیه السلام ـ به پانزده سؤال پیچیده و معنا گونة طاووس یمانی پاسخ فرمود و حاضران را از جواب خود

مات و مبهوت ساخت.



------------پی نوشت------------------------
[1] . سورة منافقون، آیه 1.
[2] . ر.ک سورة اعراف، آیه 171.
[3] . سورة مائده: آیه 31.
[4] . سورة نحل، آیه 18.
[5] . سورة یوسف، آیه 17.
[6] . سورة بقره، آیه 249.
[7] . سورة مریم، آیة 26.
[8] . احتجاج طبرسی، ج 2، ص 64 تا 66.

 
 
مناظرات امام جواد (ع)
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
 

مناظرات امام جواد (ع)

کتاب: سیره پیشوایان، ص‏542

نویسنده: مهدى پیشوائى

چنانکه گفته شد، از آنجا که امام جواد نخستین امامى بود که در خرد سالى به منصب امامت رسید (1) ، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهایى داشته است که برخى‏از آنها بسیار پر سر و صدا و هیجان انگیز و جالب بوده است. علت اصلى پیدایش این مناظرات این بود که از یک طرف، امامت او به خاطر کمى سن براى بسیارى از شیعیان کاملا ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانایان شیعه بر اساس عقیده شیعه هیچ شک و تردیدى در این زمینه نداشتند) ازینرو براى اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى‏کردند.

از طرف دیگر، در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله‏» افزایش یافته بود و مکتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حکومت وقت در آن زمان از آنان حمایت و پشتیبانى مى‏کرد و از سلطه و نفوذ خود و دیگر امکانات مادى و معنوى حکومتى، براى استوارى و تثبیت‏خط فکرى آنان و ضربه زدن به گروههاى دیگر و تضعیف موقعیت و نفوذ آنان به هر شکلى بهره بردارى مى‏کرد. مى‏دانیم که خط فکرى اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذیر بشرى افراط مى‏نمود: معتزلیان دستورها و مطالب دینى را به عقل خود عرضه مى‏کردند و آنچه را که عقلشان صریحا تایید مى‏کرد مى‏پذیرفتند و بقیه را رد و انکار مى‏کردند و چون نیل به مقام امامت امت در سنین خردسالى با عقل ظاهر بین آنان قابل توجیه نبود، سؤالات دشوار و پیچیده‏اى را مطرح مى‏کردند تا به پندار خود، آن حضرت را در میدان رقابت علمى شکست‏بدهند!

ولى در همه این بحثها و مناظرات علمى، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر، هر گونه شک و تردید را در مورد پیشوایى خود از بین مى‏برد و امامت‏خود و نیز اصل امامت را تثبیت مى‏نمود. به همین دلیل بعد از او در دوران امامت‏حضرت هادى (که او نیز در سنین کودکى به امامت رسید) این موضوع مشکلى ایجاد نکرد، زیرا دیگر براى همه روشن شده بود که خردسالى تاثیرى در برخوردارى از این منصب خدایى ندارد.

مناظره با یحیى بن اکثم (2)

وقتى «مامون‏» از «طوس‏» به «بغداد» آمد، نامه‏اى براى حضرت جواد-علیه السلام-فرستاد و امام را به بغداد دعوت کرد. البته این دعوت نیز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهرى و در واقع سفر اجبارى بود.

حضرت پذیرفت و بعد از چند روز که وارد بغداد شد، مامون او را به کاخ خود دعوت کرد و پیشنهاد تزویج دختر خود «ام الفضل‏» را به ایشان کرد.

امام در برابر پیشنهاد او سکوت کرد. (3) مامون این سکوت را نشانه رضایت‏حضرت شمرد و تصمیم گرفت مقدمات این امر را فراهم سازد.

او در نظر داشت مجلس جشنى تشکیل دهد، ولى انتشار این خبر در بین بنى عباس انفجارى به وجود آورد: بنى عباس اجتماع کردند و با لحن اعتراض آمیزى به مامون گفتند: این چه برنامه‏اى است؟ اکنون که على بن موسى از دنیا رفته و خلافت‏به عباسیان رسیده باز مى‏خواهى خلافت را به آل على برگردانى؟ ! بدان که ما نخواهیم گذاشت این کار صورت بگیرد، آیا عداوتهاى چند ساله بین ما را فراموش کرده‏اى؟ ! مامون پرسید: حرف شما چیست؟

گفتند: این جوان خردسال است و از علم و دانش بهره‏اى ندارد.

مامون گفت: شما این خاندان را نمى‏شناسید، کوچک و بزرگ اینها بهره عظیمى از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نیست او را آزمایش کنید و مرد دانشمندى را که خود قبول دارید بیاورید تا با این جوان بحث کند و صدق گفتار من روشن گردد.

عباسیان از میان دانشمندان، «یحیى بن اکثم‏» را (به دلیل شهرت علمى وى) انتخاب کردند و مامون جلسه‏اى براى سنجش میزان علم و آگاهى امام جواد ترتیب داد. در آن مجلس یحیى رو به مامون کرد و گفت: اجازه مى‏دهى سؤالى از این جوان بنمایم؟

مامون گفت: از خود او اجازه بگیر.

یحیى از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

یحیى گفت: درباره شخصى که محرم بوده و در آن حال حیوانى را شکار کرده است، چه مى‏گویید؟ (4)

امام جواد-علیه السلام-فرمود: آیا این شخص، شکار را در حل (خارج از محدوده حرم) کشته است‏یا در حرم؟ عالم به حکم حرمت‏شکار در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمدا کشته یا بخطا؟ آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا کبیر؟ براى اولین بار چنین کارى کرده یا براى چندمین بار؟ شکار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین کارى ابا ندارد یا از کرده خودپشیمان است؟ در شب شکار کرده یا در روز؟ در احرام عمره بوده یا احرام حج؟ !

یحیى بن اکثم از این همه فروع که امام براى این مسئله مطرح نمود، متحیر شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهره‏اش آشکار گردید و زبانش به لکنت افتاد به طورى که حضار مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت نیک دریافتند.

مامون گفت: خداى را بر این نعمت‏سپاسگزارم که آنچه من اندیشیده بودم همان شد.

سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آیا اکنون آنچه را که نمى‏پذیرفتید دانستید؟ ! (5)

حکم شکار در حالات گوناگون توسط محرم

آنگاه پس از مذاکراتى که در مجلس صورت گرفت، مردم پراکنده گشتند و جز نزدیکان خلیفه، کسى در مجلس نماند. مامون رو به امام جواد-علیه السلام-کرد و گفت: قربانت گردم خوب است احکام هر یک از فروعى را که در مورد کشتن صید در حال احرام مطرح کردید، بیان کنید تا استفاده کنیم. امام جواد-علیه السلام-فرمود: بلى، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شکار کند و شکار از پرندگان بزرگ باشد، کفاره‏اش یک گوسفند است و اگر در حرم بکشد کفاره‏اش دو برابر است;و اگر جوجه پرنده‏اى را در بیرون حرم بکشد کفاره‏اش یک بره است که تازه از شیر گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بکشد هم بره و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد;و اگر شکار از حیوانات وحشى باشد، چنانچه گورخر باشد کفاره‏اش یک گاو است و اگر شتر مرغ باشد کفاره‏اش یک شتر است و اگر آهو باشد کفاره آن یک گوسفند است و اگر هر یک از اینها را در حرم بکشد کفاره‏اش دو برابر مى‏شود.

و اگر شخص محرم کارى بکند که قربانى بر او واجب شود، اگر در احرام حج‏باشد باید قربانى را در «منى‏» ذبح کند و اگر در احرام عمره باشد باید آن را در «مکه‏» قربانى کند. کفاره شکار براى عالم و جاهل به حکم، یکسان است;منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب کفاره) گناه نیز کرده است، ولى در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. کفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و کفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغیر کفاره نیست ولى بر کبیر واجب است و عذاب آخرت از کسى که از کرده‏اش پشیمان است‏برداشته مى‏شود، ولى آنکه پشیمان نیست کیفر خواهد شد (6) .

قاضى القضات مات مى‏شود!

مامون گفت: احسنت اى ابا جعفر! خدا به تو نیکى کند! حال خوب است‏شما نیز از یحیى بن اکثم سؤالى بکنید همان طور که او از شما پرسید. در این هنگام ابو جعفر-علیه السلام-به یحیى فرمود: بپرسم؟ یحیى گفت: اختیار با شماست فدایت‏شوم، اگر توانستم پاسخ مى‏گویم و گرنه از شما بهره‏مند مى‏شوم.

ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: به من بگو در مورد مردى که در بامداد به زنى نگاه‏مى‏کند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا مى‏آید آن زن بر او حلال مى‏شود، و چون ظهر مى‏شود باز بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عصر مى‏رسد بر او حلال مى‏گردد، و چون آفتاب غروب مى‏کند بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عشاء مى‏شود بر او حلال مى‏گردد، و چون شب به نیمه مى‏رسد بر او حرام مى‏شود، و به هنگام طلوع فجر بر وى حلال مى‏گردد؟ این چگونه زنى است و با چه چیز حلال و حرام مى‏شود؟

یحیى گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ این پرسش راه نمى‏برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمى‏دانم، اگر صلاح مى‏دانید از جواب آن، ما را مطلع سازید.

ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: این زن، کنیز مردى بوده است. در بامدادان، مرد بیگانه‏اى به او نگاه مى‏کند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا مى‏آید، کنیز را از صاحبش مى‏خرد و بر او حلال مى‏شود، چون ظهر مى‏شود او را آزاد مى‏کند و بر او حرام مى‏گردد، چون عصر فرا مى‏رسد او را به حباله نکاح خود در مى‏آورد و بر او حلال مى‏شود، به هنگام مغرب او را «ظهار» مى‏کند (7) و بر او حرام مى‏شود، موقع عشا کفاره ظهار مى‏دهد و مجددا بر او حلال مى‏شود چون نیمى از شب مى‏گذرد او را طلاق مى‏دهد و بر او حرام مى‏شود و هنگام طلوع فجر رجوع مى‏کند و زن بر او حلال مى‏گردد (8) .

جلوه‏هایى از علم گسترده امام

1-فتواى قضائى امام و شکست فقهاى دربارى

امام جواد-علیه السلام-غیر از مناظراتش که دو نمونه از آن یاد شد، گاه از راههاى دیگر نیز بیمایگى فقها و قضات دربارى را روشن نموده برترى خود بر آنان را در پرتو علم امامت ثابت مى‏کرد و از این رهگذر اعتقاد به اصل «امامت‏» را در افکار عمومى تثبیت مى‏نمود. از آن جمله فتوایى بود که امام در مورد چگونگى قطع دست دزد صادر کرد که تفصیل آن بدین قرار است:

«زرقان‏» (9) ، که با «ابن ابى دؤاد» (10) دوستى و صمیمیت داشت، مى‏گوید: یک روز «ابن ابى دؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالى که بشدت افسرده و غمگین بود. علت را جویا شدم. گفت: امروز آرزو کردم که کاش بیست‏سال پیش مرده بودم! پرسیدم: چرا؟

گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلس معتصم بر سرم آمد!

گفتم: جریان چه بود؟

گفت: شخصى به سرقت اعتراف کرد و از خلیفه (معتصم) خواست که با اجراى کیفر الهى او را پاک سازد. خلیفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن على‏» (حضرت جواد) را نیز فرا خواند و از ما پرسید: دست دزد از کجا باید قطع شود؟

من گفتم: از مچ دست.

گفت: دلیل آن چیست؟

گفتم: چون منظور از دست در آیه تیمم: «فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم‏» (11) : «صورت و دستهایتان را مسح کنید» تا مچ دست است.

گروهى از فقها در این مطلب با من موافق بودند و مى‏گفتند: دست دزد باید از مچ قطع شود، ولى گروهى دیگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود، و چون معتصم دلیل آن را پرسید، گفتند: منظور از دست در آیه وضو: «فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق‏» (12) : «صورتها و دستهایتان را تا آرنج‏بشویید» تا آرنج است.

آنگاه معتصم رو به محمد بن على (امام جواد) کرد و پرسید: نظر شما در این مسئله چیست؟

گفت: اینها نظر دادند، مرا معاف بدار.

معتصم اصرار کرد و قسم داد که باید نظرتان را بگویید.

محمد بن على گفت: چون قسم دادى نظرم را مى‏گویم. اینها در اشتباهند، زیرا فقط انگشتان دزد باید قطع شود و بقیه دست‏باید باقى بماند.

معتصم گفت: به چه دلیل؟

گفت: زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مى‏پذیرد: صورت (پیشانى) ، دو کف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت‏بزرگ پا) . بنا بر این اگر دست دزد از مچ یا آرنج قطع شود، دستى براى او نمى‏ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نیز خداى متعال مى‏فرماید:

«و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» (13) : «سجده گاهها (هفت عضوى که‏سجده بر آنها انجام مى‏گیرد) از آن خداست، پس، هیچ کس را همراه و همسنگ با خدا مخوانید (و عبادت نکنید) » (14) و آنچه براى خداست، قطع نمى‏شود.

«ابن ابى دؤاد» مى‏گوید: معتصم جواب محمد بن على را پسندید و دستور داد انگشتان دزد را قطع کردند (و ما نزد حضار، بى آبرو شدیم!) و من همانجا (از فرط شرمسارى و اندوه) آرزوى مرگ کردم! (15)

2-حدیث‏سازان رسوا مى‏شوند!

نقل شده است که پس از آنکه مامون دخترش را به امام جواد تزویج کرد (16) در مجلسى که مامون و امام و یحیى بن اکثم و گروه بسیارى در آن حضور داشتند، یحیى‏به امام گفت:

روایت‏شده است که جبرئیل به حضور پیامبر رسید و گفت: یا محمد! خدا به شما سلام مى‏رساند و مى‏گوید: «من از ابوبکر راضى هستم، از او بپرس که آیا او هم از من راضى است؟ » . نظر شما درباره این حدیث چیست؟ (17)

امام فرمود: من منکر فضیلت ابوبکر نیستم، ولى کسى که این خبر را نقل مى‏کند باید خبر دیگرى را نیز که پیامبر اسلام در حجة الوداع بیان کرد، از نظر دور ندارد. پیامبر فرمود: «کسانى که بر من دروغ مى‏بندند، بسیار شده‏اند و بعد از من نیز بسیار خواهند بود. هر کس بعمد بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حدیثى از من براى شما نقل شد، آن را به کتاب خدا و سنت من عرضه کنید، آنچه را که با کتاب خدا و سنت من موافق بود، بگیرید و آنچه را که مخالف کتاب خدا و سنت من بود، رها کنید» . امام جواد افزود: این روایت (درباره ابوبکر) با کتاب خدا سازگار نیست، زیرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفریدیم و مى‏دانیم در دلش چه چیز مى‏گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم‏» (18) .

آیا خشنودى و ناخشنودى ابوبکر بر خدا پوشیده بوده است تا آن را از پیامبر بپرسد؟ ! این عقلا محال است.

یحیى گفت: روایت‏شده است که: «ابوبکر و عمر در زمین، مانند جبرئیل در آسمان هستند» .

حضرت فرمود: درباره این حدیث نیز باید دقت‏شود، چرا که جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزده است‏و لحظه‏اى از دایره اطاعت‏خدا خارج نشده‏اند، ولى ابوبکر و عمر مشرک بوده‏اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‏اند، اما اکثر دوران عمرشان را در شرک و بت پرستى سپرى کرده‏اند، بنابر این محال است که خدا آن دو را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کند.

یحیى گفت: همچنین روایت‏شده است که: «ابو بکر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند» (19) . درباره این حدیث چه مى‏گویید؟ .

حضرت فرمود: این روایت نیز محال است که درست‏باشد، زیرا بهشتیان همگى جوانند و پیرى در میان آنان یافت نمى‏شود (تا ابو بکر و عمر سرور آنان باشند! ) این روایت را بنى امیه، در مقابل حدیثى که از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم درباره حسن و حسین-علیهما السلام-نقل شده است که «حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند» ، جعل کرده‏اند.

یحیى گفت: روایت‏شده است که «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است‏» . حضرت فرمود: این نیز محال است;زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد صلى الله علیه و آله و سلم و همه انبیا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت‏با نور اینها روشن نمى‏شود ولى با نور عمر روشن مى‏گردد؟ !

یحیى اظهار داشت: روایت‏شده است که «سکینه‏» به زبان عمر سخن مى‏گوید (عمر هر چه گوید، از جانب ملک و فرشته مى‏گوید) .

حضرت فرمود: من منکر فضیلت عمر نیستم;ولى ابوبکر، با آنکه از عمر افضل است، بالاى منبر مى‏گفت: «من شیطانى دارم که مرا منحرف مى‏کند، هرگاه‏دیدید از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست‏باز آورید» .

یحیى گفت: روایت‏شده است که پیامبر فرمود: «اگر من به پیامبرى مبعوث نمى‏شدم، حتما عمر مبعوث مى‏شد» (20) .

امام فرمود: کتاب خدا (قرآن) از این حدیث راست‏تر است، خدا در کتابش فرموده است: «به خاطر بیاور هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح... » (21) . از این آیه صریحا بر مى‏آید که خداوند از پیامبران پیمان گرفته است، در این صورت چگونه ممکن است پیمان خود را تبدیل کند؟ هیچ یک از پیامبران به قدر چشم به هم زدن به خدا شرک نورزیده‏اند، چگونه خدا کسى را به پیامبرى مبعوث مى‏کند که بیشتر عمر خود را با شرک به خدا سپرى کرده است؟ ! و نیز پیامبر فرمود: «در حالى که آدم بین روح و جسد بود (هنوز آفریده نشده بود) من پیامبر شدم‏» .

باز یحیى گفت: روایت‏شده است که پیامبر فرمود: «هیچگاه وحى از من قطع نشد، مگر آنکه گمان بردم که به خاندان خطاب (پدر عمر) نازل شده است‏» ، یعنى نبوت از من به آنها منتقل شده است.

حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا امکان ندارد که پیامبر در نبوت خود شک کند، خداوند مى‏فرماید: «خداوند از فرشتگان و همچنین از انسانها رسولانى بر مى‏گزیند» (22) . (بنابر این، با گزینش الهى، دیگر جاى شکى براى پیامبر در باب پیامبرى خویش وجود ندارد) .

یحیى گفت: روایت‏شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر عذاب نازل مى‏شد، کسى جز عمر از آن نجات نمى‏یافت‏» . حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا خداوند به پیامبر اسلام فرموده است: «و مادام که تو در میان آنان هستى، خداوند آنان را عذاب نمى‏کند و نیز مادام که استغفار مى‏کنند، خدا عذابشان نمى‏کند» (23) . بدین ترتیب تا زمانى که پیامبر در میان مردم است و تا زمانى که مسلمانان استغفار مى‏کنند، خداوند آنان را عذاب نمى‏کند (24) .

پى‏نوشتها:

1) پس از آن حضرت، فرزندش على هادى-علیه السلام-نیز در همین سنین و بلکه کمتر از آن به امامت رسید و بعد از او امام مهدى-علیه السلام-نیز، در حالى که بیش از نج‏سال نداشت، به این منصب نائل گردید.

2) یحیى یکى از دانشمندان نامدار زمان مامون، خلیفه عباسى، بود که شهرت علمى او در رشته‏هاى گوناگون علوم آن زمان زبانزد خاص و عام بود. او در علم فقه تبحر فوق العاده‏اى داشت و با آنکه مامون خود از نظر علمى وزنه بزرگى بود، ولى چنان شیفته مقام علمى یحیى بود که اداره امور مملکت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام قضاء را نیز به وى واگذار کرد. یحیى علاوه بر اینها دیوان محاسبات و رسیدگى به فقرا را نیز عهده دار بود. خلاصه آنکه تمام کارهاى کشور اسلامى پهناور آن روز زیر نظر او بود و چنان در دربار مامون تقرب یافته بود که گویى نزدیکتر از او به مامون کسى نبود.

اما متاسفانه یحیى، با آن مقام بزرگ علمى، از شخصیت معنوى برخوردار نبود. او علم را براى رسیدن به مقام و شهرت و به منظور فخر فروشى و برترى جویى فراگرفته بود. هر دانشمندى به دیدار او مى‏رفت، آنقدر از علوم گوناگون از وى سؤال مى‏کرد تا طرف به عجز خود در مقابل وى اقرار کند!

3) در مورد ازدواج امام جواد، در صفحات آینده توضیح خواهیم داد.

4) یکى از اعمالى که براى اشخاص در حال احرام، در جریان اعمال حج‏یا عمره حرام است‏شکار کردن است. در میان احکام فقهى، احکام حج، پیچیدگى خاصى دارد، ازینرو افرادى مثل یحیى بن اکثم، از میان مسائل مختلف، احکام حج را مطرح مى‏کردند تا به پندار خود، امام را در بن بست علمى قرار دهند!

5) مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 75-76-قزوینى، سید کاظم، الامام الجواد من المهد الى اللحد، الطبعة الاولى، بیروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 168-172. راوى این قضیه «ریان بن شبیب‏» -دایى معتصم-است که از یاران امام رضا-علیه السلام-و امام جواد و از محدثان مورد وثوق بوده است (قزوینى، همان کتاب، ص 168-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 319-321-طبرسى، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 245-مسعودى، اثبات الوصیة، نجف، منشورات المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 216-شیخ مفید، الاختصاص، تصحیح و تعلیق: علی اکبر الغفاری، منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة-قم المقدسة، ص 99) .

6) مجلسى، همان کتاب، ص 77-قزوینى، همان کتاب، ص 174-شیخ مفید، الارشاد، ص 322-طبرسى، همان کتاب، ص 246-مسعودى، همان کتاب، ص 217-شیخ مفید، الاختصاص، ص 100.

7) ظهار عبارت از این است که مردى به زن خود بگوید: پشت تو براى من یا سبت‏به من، مانند پشت مادرم یا خواهرم، یا دخترم هست، و در این صورت باید کفاره ظهار بدهد تا همسرش مجددا بر او حلال گردد. ظهار پیش از اسلام در عهد جاهلیت نوعى طلاق حساب مى‏شد و موجب حرمت ابدى مى‏گشت، ولى حکم آن در اسلام تغییر یافت و فقط موجب حرمت و کفاره (به شرحى که گفته شد) گردید.

8) مجلسى، همان کتاب، ص 78-قزوینى، همان کتاب، ص 175-شیخ مفید، الارشاد، ص 322-طبرسى، همان کتاب، ص 247.

9) زرقان (بر وزن عثمان) لقب ابو جعفر بوده که مردى محدث بوده است و فرزندش بنام «عمرو» استاد اصمعى محسوب مى‏شده است (مجلسى، همان کتاب، ج 50، ص 5، پاورقى) .

10) ابن ابى دؤاد (بر وزن غراب) در زمان خلافت مامون، معتصم، واثق و متوکل عباسى، قاضى بغداد بوده است (مجلسى، همان کتاب، ص 5، پاورقى)

11) سوره مائده: آیه 5.

12) سوره مائده: آیه 5.

13) سوره جن: آیه 18.

14) مسجد (بکسر جیم: بر وزن مجلس، یا بفتح جیم: بر وزن مشعل، جمع آن مساجد) به معناى محل سجده است، و همان طور که مسجدها و خانه خدا و مکانى که پیشانى روى آن قرار مى‏گیرد، محل سجده هستند، خود پیشانى و شش عضو دیگر نیز که با آنها سجده مى‏کنیم محل سجده محسوب مى‏شوند و به همین اعتبار در این روایت «المساجد» به معناى هفت عضوى که با آنها سجده مى‏شود، تفسیر شده است. نیز در دو روایت دیگر از امام صادق-علیه السلام-در کتاب کافى و همچنین یک روایت در تفسیر على بن ابراهیم قمى «المساجد» به همین هفت عضو تفسیر شده است. شیخ صدوق نیز در کتاب «فقیه‏» ، «المساجد» را به هفت عضو سجده تفسیر نموده است. همین معنا را از «سعید بن جبیر» و «زجاج‏» و «فراء» نیز نقل کرده‏اند. ضمنا باید توجه داشت که اگر تفسیر «المساجد» به هفت عضو یاد شده، جاى خدشه داشت، حتما فقهائى که در مجلس معتصم حاضر و در صدد خرده‏گیرى بر کلام امام بودند، اشکال مى‏کردند. بنا بر این چون هیچ گونه اعتراضى از طرف فقهاى حاضر در مجلس ابراز نشد، معلوم مى‏شود به نظر آنان نیز «المساجد» به معناى هفت عضو سجده بوده و یا لااقل یکى از معانى آن محسوب مى‏شده است. (پیشواى نهم حضرت امام محمد تقى-علیه السلام-، مؤسسه در راه حق، ص 26-29، به نقل از: تفسیر صافى، ج 2، ص 752-تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 440-تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص 372) .

15) پیشواى نهم... ، همان صفحات-طبرسى، مجمع البیان، شرکة المعارف الاسلامیة، 1379 ه. ق، ج 10، ص 372-عیاشى، کتاب التفسیر، تصحیح و تعلیق: حاج سید هاشم رسولى محلاتى

، قم، مطبعة علمیة، ج 1، ص 320-سید هاشم حسینی بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، مطبوعاتی اسماعیلیان، ج 1، ص 471-مجلسى، همان کتاب، ج 50، ص 1-5-قزوینى، همان کتاب، ص 294-شیخ حر عاملى، وسائل الشیعة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج 18، ص 490 (ابواب حد السرقة، باب 4) .

16) در مورد این ازدواج در صفحات آینده بحث‏خواهیم کرد.

17) علامه امینى در کتاب الغدیر (ج 5، ص 321) مى‏نویسد: این حدیث دروغ و از احادیث مجعول محمد بن بابشاذ است.

18) «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید» (سوره ق: 16) .

19) علامه امینى این حدیث را از برساخته‏هاى «یحیى بن عنبسة‏» شمرده و غیر قابل قبول مى‏داند، زیرا یحیى شخصى جاعل حدیث و دغلکار بوده است (الغدیر، ج 5، ص 322) . «ذهبى‏» نیز «یحیى بن عنبسه‏» را جاعل حدیث و دغلکار و دروغگو مى‏داند و او را معلوم الحال شمرده و احادیثش را مردود معرفى مى‏کند (میزان الاعتدال، الطبعة الاولى، تحقیق: على محمد البجاوى، دار احیاء الکتب العربیة، 1382 ه. ق، ج 4، ص 400) .

20) علامه امینى ثابت کرده است که راویان این حدیث دروغگو بوده‏اند (الغدیر، ج 5، ص 312 و 316) .

21) «و اذ اخذنا من النبیین میثاقهم و منک و من نوح‏» (سوره احزاب: 7)

22) «الله یصطفی من الملائکة رسلا و من الناس‏» (سوره حج: 75)

23) «و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون‏» (سوره انفال: 33)

24) طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350 ه. ق، ج 2، ص 247-248-مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 80-83-قرشى، سید على اکبر، خاندان وحى، چاپ اول، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1368 ه. ش، ص 644-647-مقرم، سید عبد الرزاق، نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد-علیه السلام-، ترجمه دکتر پرویز لولاور، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1370 ه. ش، ص 98-100.

 


 
 
مناظره امام مجتبی(علیه السلام) با اصحاب معاویه ومعاویه
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
 

مناظره امام مجتبی(علیه السلام) با اصحاب معاویه ومعاویه

 

در کتاب شریف «بحار الانوار» از «أبی مخنف»(1) نقل شده که: روزی «عمرو بن عثمان» و «عمرو بن العاص» و «عتبه بن ابی سفیان» و «ولید بن عقبه» و «مغیره بن شعبه» نزد معاویه بن ابی سفیان آمدند و اظهار داشتند: «دستور بده تا حسن بن علی را در حضور تو آورند تا ما با او مناظره کنیم و خلافت تو را اثبات و خلافت پدرش علی را با دلائل قوی غیر شرعی و مردود اعلام نماییم و اخباری که در مذمّت علی بن ابیطالب میدانیم به او بگوئیم و آن گاه در حضور حسن بن علی و اهل مجلس علی را سبّ کنیم. بدین طریق از عظمت حسن کاسته خواهد شد و اگر بعضی از نادانان او را سزاوار خلافت میدانند و تو را غاصب حق او میشمارند از عقیده خویش رفع ید خواهند کرد.

معاویه گفت: «از این تقاضا بگذرید وهرگز به طرف حریم او پا دراز نکنید. زیرا اگر او را در جلسه عمومی دعوت نمایم و به او اجازه سخن دهم، من و شما را قطعاً مفتضح و رسوا خواهد نمود، و به عکسِ آنچه شما خیال کردهاید، محبت خود را زیادتر در قلوب مردم جایگزین خواهد کرد.»

آنها گفتند: «چطور ممکن است او به تنهائی بر ما پنج نفر که همگی از خطباء آل امیه میباشیم غلبه کند و با اینکه ما به حق سخن میگوییم و او بر باطل و اکنون که چنین گمانی را در حق ما، روا داشتی، حتماً باید امر به احضار او نمائی تا اینکه ما غلبه خویش را بر او به خلیفه و تمام اهل مجلس ثابت کنیم.»
معاویه گفت: «بسیار خوب! من او را احضار می
کنم، لکن مطمئنم که این جلسه یقیناً بر ضد ما تمام خواهد شد.»
پس معاویه شخصی را حضور امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ فرستاد و پیغام داد که: «امروز بعضی از بزرگان در حضور من شرکت نموده
اند. مناسب است، شما هم در جلسه ما شرکت فرموده و همگان را به فیض حضور خویش مستفیض فرمائید.»

حضرت ـ علیه السلام ـ به فوریّت لباس عزت در بر نمود و این دعا را خواند و از منزل بیرون آمد: «اَلّلهْم إنّی اَعوذُ بِکُ مِن شُرُورِهِم، و اَستَعینُ بِکُ یا اَرحَمَ الرّاحمین.» و چون وارد مجلس گردید، معاویه از او استقبال کرد و حضرت را در کنار خویش نشانید و عرض کرد: «این گروه که از آل امیّه میباشند، میل دارند در موضوعاتی با شما مباحثه نمایند. از جمله ادعاهای آنان این است که میگویند به تحریک پدر تو، عثمان را مظلومانه کشتند و پس از کشته شدنش، تا سه روز نگذاشتند بدن او را بردارند و به این هم اکتفا نکردند و نگذاشتند بدن آن مظلوم را قبرستان مسلمانها دفن نمایند و لذا او را در قبرستان یهودیها مدفون ساختند، چنان که ملاحظه میفرمائید. و لکن عظمت من مانع تو نشود که سخنان آنها را به نحو حقیقت جواب گویی!»

حضرت ـ علیه السلام ـ فرمودند: «اوّلاً من از موضوع جلسه خبر نداشتم و الّا جمعی از آل هاشم را به همراه خویش میآوردم و ثانیاً قبل از بحث باید به یک شرط پایبند شوند و آن این است که اکنون که این جمعیت میخواهند با منِ تنها مناظره نمایند ابتدا من به سخنان آنها کاملاً گوش میدهم و منتظر میمانم تا هر چه و از هر باب که میخواهند سخن بگویند، لکن چون نوبت سخن به من رسید کسی از مجلس بیرون نرود و کسی در میان سخنان من تکلم نکند. آیا این شرایط را قبول دارند؟»

معاویه از طرف آنها، شروط را قبول نمود و آنها ابتداءً شروع به مباحثه نمودند.

عمرو بن عثمان گفت: «سخن من این است که عثمان بدون جرم و گناه کشته میشود و یکی از قاتلین او که حسن بن علی است تا به امروز زنده میماند و در کمال آزادی و در مجلسی که بزرگان از آل امیه نشستهاند حاضر میشود و کسی متعرض او نمیشود. ای اهل مجلس! ما نه تنها خون عثمان را از حسن بن علی مطالبه میکنیم، بلکه تمام خونهایی که پدرش علی در جنگ بدر و جنگهای دیگر از پدران ما بر روی زمین ریخته است را از او مؤاخذه مینمائیم. بدین جهت کشتن او از برایِ ما به حکم شرع و از باب اینکه ما، ولیّ دم آنها میباشیم هیچ اشکالی ندارد و فقط باید حاکم وقت و سلطان مسلمین، معاویه که در مجلس شرف حضور دارند اجازه فرمایند تا اینکه حسن بن علی را در عوض آن خونهای به ناحق ریخته قصاص نمائیم.»

عمرو بن عاص گفت: خود حسن بن علی میداند که پدرش علی، ابابکر را زهر داد و شهید کرد و پس از آن «ابولؤلؤ» آن مردم عجمی را تحریک کرد تا اینکه شکم خلیفه دوم (عمر) را در هم درید و سپس تحریک به قتل عثمان نمود، به طوری که پس از سه روز محاصره، عاقبت در حضور زن و فرزندانش، تشنه و گرسنه او را کشتند ولذا اگر امروز خلیفه مسلمین، معاویه، اجازه دهند تا ما او را در عوض آن خونها که پدرش ریخته قصاص کنیم، حکم به عدالت و دادگستری نموده است و تو ای حسن بن علی، عقل و تدبیر کافی برای سلطنت و خلافت مسلمین را نداری و نخواهی داشت. چنانچه خود، چون به این موضوع واقف بودی خلافت را به اهلش که معاویه باشد واگذار نمودی و این را هم بدان که آن شرائطی که در صلح نامه قید نمودی که یکی از آنها سبّ نکردن علی باشد، ‌هرگز ما به آن عمل نخواهیم کرد، چنان چه خود معاویه هم در منبرِ اول خود، این مطلب را تذکر داد که من هرگز به مضمون صلح نامه حسن عمل نخواهم کرد و صلح نامه زیر پاهای من است و همانطور که جناب معاویه در حضور تمام مردم در بالای منبر، سبّ علی نمود، من هم در این مجلس علی را سبّ میکنم.


آنگاه شروع به سبّ و بدگویی امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ کرد و سپس نشست.
عتبه بن ابی سفیان گفت: ای حسن بن علی! پدرت بدترین خلق خدا بر روی زمین است و لذا این همه خونها را بر روی زمین ریخت که سرآمد آنها خون عثمان مظلوم بود و لذا اگر ما، در همین مجلس با اجازه معاویه خون تو را بریزیم، ابداً گناهی نکرده
ایم، بلکه مثاب و مأجود هم میباشیم. زیرا قصاص نمودن یکی از دستوراتی است که خداوند در قرآن مجید به آن اشاره فرموده است.

ولید بن عقبه گفت: «با اینکه عثمان خوب دامادی بود از برای شما(2)و کوچکترین پرونده خلافی از برای او نبود، پدرت به جهت حرصی که به این دنیای فانی داشت، مردم نادان را تحریک نمود تا اینکه او را کشتند و آنگاه خلافت را در قبضه قدرت خویش در آورد و لکن خداوند برانگیخت مثل معاویه را تا اینکه با قدرت تمام با او نبرد نماید و خلافت را از او بگیرد و بر سر شما مصیبت از هر طرف حمله ور گردد چنان چه ملاحظه میکنید.
مغیره بن شعبه گفت: «پدرت علی نه فقط ابوبکر و عمر و عثمان را شهید کرد، بلکه درصدد قتل پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم بود و لکن خداوند متعال او را حفظ کرد و الا قطعاً پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم شهید می
شد. شما میخواستید نبوت و سلطنت را در یک خانواده جمع کنید و لکن خداوند نخواست و لذا سلطنت را از شما گرفت و امروز که معاویه بر سر سلطنت و خلافت نشسته است، سزاوار است که امر کند تو و برادرت حسین را در عوض آن خونهایی که پدرت به ناحق بر روی زمین ریخته است قصاص نماید.

سخنان آن پنج نفر تمام شد(3)و چون نوبت سخن به امام مجتبی ـ علیه السلام ـ رسید، آن چناب در کمال فصاحت و بلاغت و بدون خوف و ترس فرمود: «الحمدْللهِ الّذی هُدی اَوَّلَکُم بِأوَّلِنا وَ آخِرِکُم بآخِرنا و صلی اللهُ علی سَیّدِنا مُحَمَّدٍ و آله وَ سَلَّمُ» سپس رو به معاویه نمود و فرمود: «تمام این سخنان را من از ناحیه شما میبینم. زیرا اگر تو اجازه نمیدادی یا راضی نبودی، کسی جرأت نمیکرد تا در حضور تو پدرم علی ـ علیه السلام ـ را دشنام گوید و لذا صلاح چنان میبینم که ابتدا، نواقص و مذمّتی که درباره تو و پدرت ابوسفیان از پیغمبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به ما رسیده است را عنوان کنم و نیز فضائلی که درباره پدرم علی ـ علیه السلام ـ ثابت است تذکر دهم و آنگاه در جواب اصحاب تو شروع سخن خواهم کرد.

اما فضایل پدرم: به اتفاق تمام مسلمین اول مردی بود که دست بیعت به پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ داد و تا آخر عمر در زیر پرچم دین بود و از پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ حمایت میکرد، در حالی که تو و پدرت کافر بودید و از مرام بت پرستی و شرک حمایت مینمودید.

دیگر آن که چون پیغمبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ دید، دیگر امکان ماندن در مکه برایش فراهم نیست، شبانه از مکه به مدینه هجرت کرد و برای اینکه مشرکین را مشغول سازد، پدرم علی ـ علیه السلام ـ را در جای خود خوابانید و با فداکاریِ پدرم، پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به سلامت جان خویش را از دست کفار نجات داد و اگر آن شب پدرم آن جان نثاری را ننموده بود، هرگز جان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ حفظ نمیشد.
دیگر آن که در جنگ بدر، پدرم اول کسی بود که قدم در میدان نبرد با کفّار نهاد و اول خونی که از کفّار به روی زمین ریخته شد به شمشیر پدرم علی ـ علیه السلام ـ بود و آن روز تو و پدرت در صف کفّار شرکت داشتید و به جنگ پیغمبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و مسلمین آمده بودید.

دیگر آن که در روز جنگ احد که تمام مسلمین فرار کردند، پدرم با این که نود زخم کاری بر بدنش وارد آمده بود، در جلوی پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ ایستاده بود و از آن وجود مبارک با تمام وجود دفاع میکرد و اگر جان نثاری پدرم نبود هرگز حفظ جان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نمیشد و آن روز پدرت ابوسفیان «هُبَل» که بت بزرگ شما بود و او را میپرستید بر روی شتر بسته بود و مردم را تحریک به جنگ با پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ می نمود و دستور شعار «اُعلُ هُبَل»(4)میداد.

 

پی نوشتها

1-      ابی مخنف گوید: هنوز در اسلام جلسه مباحثه‌ای مهمتر و پرآشوبتر از مناظره امام حسن مجتبی ـ علیه السّلام ـ با اصحاب معاویه اتفاق نیفتاده است.

2- . عثمان دوبار به دامادی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نائل آمد. یک بار با رقیه ازدواج کرد و چون او بر اثر شکنجهها و آزارهای عثمان عاقبت در روز فتح بدر وفات نمود با دختر دیگر پیامبر به نام ام کلثوم ازدواج کرد. این دو دختر در واقع از شوهر قبلی خدیجه بودند.

3-. به دقت از سخنان اصحاب معاویه در مییابیم که ایشان با نقشه از پیش تعیین شده هدفی جز جرم تراشی برای امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ نداشتند.

 4        . بر پا باد هُبَل!


 
 
عاقبت ابن ملجم و قطام
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

عاقبت ابن ملجم و قطام

 

در این روز ابن ملجم با یک ضربت شمشیر به جهنم فرستاده شد.

بعد از کشته شدن ابن ملجم مردم به سوی قطام ملعونه فاسقه هجوم آوردند و او را با شمشیر به درک فرستادند و جثه‌اش را بیرون کوفه سوزانیدند.

ابن بطوطه متوفی سال 779 هجری گفته است: هنگامی که به کوفه مسافرت کردم، در غربی جبانه کوفه در زمینی سفید، زمینی بسیار سیاه دیدم و علت را پرسیدم. گفتند: اینجا قبر ابن ملجم است. عادت اهل کوفه این است که هر سال هیزم زیادی می‌آوردند و 7 روز در این مکان می‌سوزانند.


 
 
شناسائی قاتل امام علی
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

شناسائی قاتل امام علی

 


خوله در وسط صحبتهایش وقتی که از ازدواج و خواستگاری سخن می گفت شرم و حیاء سراسر وجودش را فرا گرفت اما وقتی به سعید نگاه کرد دید او منتظر ادامه سخن می باشد از این رو ادامه داد: خوب است قبل از اینکه سخن به درازا بکشد به اصل مطلب بپردازم و آن اینکه، من بر این اموری که گذشت صبر می کردم تا اینکه فهمیدم او برای حج به زیارت خانه خدا می رود و از خدا خواستم که او برنگردد، ولی چیزی نگذشت که دیدم او از مکه برگشت. خوله این را گفت و آهی کشید، سعید هم منتظر ادامه حرفهایش بود، سپس ادامه داد: بله مرادی باخبر مهمی برگشته بود که ای کاش می مُردم و آن خبر را نمی شنیدم، ولی اگر کسی را پیدا نکنم که جلوی تصمیم او را بگیرید خودم به این کار اقدام خواهم کرد. مرادی دومین روزی که به فسطاط رسیده بود به خانه ما آمد و تمام شب را با پدرم گذراند و من نمی دانستم که در چه موردی با هم صحبت می کردند بعد فهمیدم که او به پدرم سفارش شمشیر تیزی را داد و در مقابلش هم هزار درهم به پدرم پرداخت کرده است و پدرم هم به مدت صد روز در ساختن و تیز کردن آن صرف کرد، ولی علت این همه محکم کاری را نفهمیدم و سعی در فهمیدن آن هم نکردم. بعد از اینکه شمشیر را آماده و مهیا کرد پدرم را وادار ساخت که آن شمشیر را با سمّ زهرآلود آب دهد و برای اینکار هم به پدرم هزار درهم دیگر پرداخت کرد، پس وای بر بدنی که با این شمشیر زخمی شود، حتی اگر زخم اندک باشد.
سعید نگران شد و نتوانست صبر کند و قدرت شنیدن اسم آن شخص را نداشت و نگران بود که مبادا آن شمشیر زهرآلود برای قتل علی علیه السّلام ساخته شده باشد؟ ولی این مطلب را می خواست از دهان این دختر بشنود، از اینرو بی صبرانه گفت: اسم آن مرد چه بود؟ خوله گفت: نام او عبدالرحمن بن ملجم مرادی است. سعید او را نمی شناخت، اما خوله آهی کشید و گفت: وقتی من او را با این آمادگی دیدم متوجه شدم که حیله و نیرنگی اندیشیده است و وقتی دیروز صبح برای عزیمت به سوی کوفه به خانه ما آمد و از پدرم خداحافظی کرد به خودم گفتم: بزودی او به کوفه می رود ولی من هنوز از اسرار او آگهی ندارم. از اینرو تظاهر به عجیب و خارق العاده بودن شجاعت و جرأت ابن ملجم کردم و غیرت او را درباره اسلام ستودم و ستایش و مدح فراوانی نسبت به او انجام دادم و از او خواستم که شمشیر را به من نشان دهد، بی درنگ او شمشیرش را از غلاف بیرون آورد و به من توصیه کرد که به آن دست نزنم چون که با اندک خراشی انسان را می کشد، پس آهسته آن را از غلاف کشیدم، درخشندگی آن آنقدر خیره کننده بود که بدنها را به لرزه می انداخت سرتاپایم به لرزه افتاد، ولی خودم را کنترل کرده و گفتم: می بینم که هزینه زیادی برای تیز کردن آن پرداخته ای، این مقدار تیزی و درخشندگی چه فایده ای برای تو دارد؟ خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: تو فکر می کنی که همه پولم را برای تیزکردن و براق نمودن آن صرف کردم؟ گفتم: خرج دیگر چیست؟ من که به غیر از تیزی و درخشندگی چیزی نمی بینم. مرادی گفت: آن را با سمّ خطرناکی آب داده ام. من اظهار ترس و تعجب کرده و به او گفتم: برای چه کسی شمشیرت را اینگونه مسموم کرده ای؟ اواول قصد گفتن نداشت ولی من با طرفندهای متعدد و عشوه گری، او را فریفتم، از این رو به من گفت: ای خوله! بدان که من با این شمشیر بزودی مردی را خواهم کشت که ادعا می کند بهترین انسان در اسلام و پسرعموی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است.
ابن ملجم در حالی این سخنان را می گفت، که شرّ و خشم تمام وجودش را دربرگرفته و چشمانش سرخ و صورتش زرد شده بود و تبسم مکارانه ای هم به لب داشت. وقتی این سخنان را از او شنیدم بدنم به لرزه افتاد و قلبم فرو ریخت، مثل این بود که همه این حرفها بر علیه من است، چگونه این حرفها به من مربوط نباشد در حالی که او قصد کشتن علی علیه السّلام را داشت؟ بهرحال طوری وانمود کردم که او را نمی شناسم از این رو از او پرسیدم: آن مرد کیست که اینقدر مصمم بر کشتن او هستی؟ ابن ملجم گفت: آیا او را نمی شناسی؟ آیا کسی که این مملکت اسلامی را متفّرق کرده نمی شناسی؟ اگر هنوز هم با این همه توضیحات نشناختی بگذار برایت بگویم که او «علی بن ابیطالب» است که پیروانش او را امیرالمؤمنین خطاب می کنند. این را گفت و چشمهایش سرخ شد و آثار خشم و غضب در صورتش نمایان شد، سپس ‍ ادامه داد که: مبادا این راز را با کسی در میان بگذاری که در غیر اینصورت جزای تو، زخمی از این شمشیر خواهد بود.
سخنانش بگونه ای بود که شوخی با حرف جدّی با هم درآمیخته بود. اما برایم روشن شده بود که او می تواند مرا بکشد و از این عمل باکی ندارد. کسی که جرئت و توانایی بر کشتن علی علیه السّلام را داشته باشد کشتن دختری مثل من برای او آسان خواهد بود، من چیزی نگفتم که مبادا از علاقه و محبت من به امام علی علیه السّلام چیزی بفهمد ولی تمام سعی و کوشش من بر این بود که این خبر را هر چه زودتر به امیرالمؤمنین علی علیه السّلام برسانم چون روز کشتن امام علیه السّلام نزدیک است و فکر می کنم در هفده رمضان باشد، او خیلی زیاد این روز و نام کوفه را تکرار می کرد و قبلا وقتی این کلمات را به زبان می آورد چیزی نمی فهمیدم ولی الان می فهمم که او برای کشتن علی علیه السّلام در هفده ماه رمضان مصمم است. هم اکنون نیمه های ماه شعبان است و می ترسم که این مرد در این ایام باقی مانده به آنجا برسد و می ترسم قبل از اینکه خبر این واقعه به علی علیه السّلام برسد او به هدف شوم خود برسد ای کاش پرنده ای بودم تا این خبر را به امام علیه السّلام می رساندم.
سعید با شنیدن این حرفها از جا برخاست و در اطاق شروع به قدم زدن کرد، غیرتش بجوش آمد و پشیمان شد که چرا قبل از اینکه علی علیه السّلام را با خبر کند از کوفه بیرون آمده است ولی یادش آمد که تاآنروز نام آن شخص ‍ را نمی دانست و اگر هم قضیه را می گفت فایده ای نداشت، اما امروز میتواند با خبر صحیح و با تمام مشخصات به کوفه رفته و امام را از توطئه قتل باخبر سازد. با اینکه از شنیدن خبرهای خوله خیلی نگران و مضطرب شده بود، اما از صورت دل آرا و نیکوی او غافل نبود و از صراحت لهجه و محبت و علاقه ای که به امیرالمؤمنین علیه السّلام داشت احساس می کرد که تمایل قلبی خاصی به او پیدا کرده، اما از علاقه و محبتی که به قطام داشت، او را از دوست داشتن و علاقه به شخص دیگر بازمی داشت، ناگهان به فکر گرفتاری عبدالله و سرنوشت نامعلوم او و علت تنهائی خوله در این خانه افتاد، از اینرو به خوله گفت: ای خانم بزرگوار، من نمی دانم چه عاملی باعث شد که بسوی تو بیایم تا از ملاقات با تو خوشوقت گردم؟ ولی ناچارم که علت آمدنم را به فسطاط برایت شرح دهم و چیزی را از تو پنهان نکنم. وقتی اطلاع پیدا کردم مردی که قصد کشتن امیرالمؤمنین علیه السّلام ا دارد از اهالی فسطاط می باشد فورا به اینجا آمدم ولی نه نام او را می دانستم و نه او را می شناختم، من با رفیقی که تا امروز صبح همراهم بود به این شهر آمدم ولی او از من جدا شد و به «عین الشمس» که محل اجتماع دوستداران علی علیه السّلام است رفت به این نیت که نشانی آن محل را برایم بیاورد و تا غروب منتظرش ماندم اما او برنگشت. بدنبال او حرکت کردم، چون راه را نمی دانستم آن را در تاریکی گم کردم تا اینکه بسوی تو آمدم و چقدر خوشحالم که گم شدن من باعث دیدار با تو شد ولی تصور و گمانم بر این است که سوارانی که در اول شب دیدم کسانی بودند که از عین الشمس برمی گشتند و شاید یاران علی علیه السّلام ا دستگیر کرده باشند، آیا تو هم اینگونه فکر می کنی؟
پس از حرفهای سعید خوله رو به سعید کرد و گفت: اگر صبر می کردی تا حرفهایم تمام شود زحمت حدس و گمان را به خود نمی دادی، من فکر می کرم که علت تنها بودن مرا در آن خانه و زندانی شدنم را می خواهی بدانی، پس بدان که وقتی من حرفهای ملجم مرادی را شنیدم ساکت شدم و خشم خودم را فرو خوردم، او هم رفت و فکر می کردم که به طرف کوفه رفته باشد. من متحیر مانده بودم که چه کار کنم هر روز در حال فکر و اندیشه در این باره بودم و هر وقت کشته شدن امام علیه السّلام با شمشیر این مرد جتایتکار به خاطرم می آمد تمام بدنم به لرزه می افتاد، پدرم نیز هر روز صبح به دکانش ‍ می رفت و تا غروب برنمی گشت و من از کودکی عادت داشتم که با او کمتر حرف بزنم، با اینکه او را دوست می داشتم و احترامش می گذاشتم. تا اینکه روزی بخاطرم رسید، وقتی که پدرم نیست از این فرصت استفاده کرده و با غلامِ پدرم صحبت کنم تا شاید خبر جدیدی بتوانم از او کسب کنم، چون خبر ابن ملجم خیلی برای من ناراحت کننده و باعث سلب آسایش من شده بود ولی متأسفانه محرم اسراری نمی یافتم که عقده های دلم را بگشایم. بناچار روزی از خانه خارج شدم و غلام را صدا کردم ولی پاسخی نشنیدم، دوباره صدا کردم باز جوابی نیامد، از شکاف در به درون نگاه کردم، او را با غلام دیگری دیدم که ظاهرا غریب به نظر می رسید و آهسته صحبت می کردند و چون مرا دید خجالت کشید و بطرف من آمد. من به اطاق رفتم و اوهم به دنبالم آمد از ظاهرش فهمیده می شد که خبر تازه ای شنیده و میخواهد به من بگوید، از او پرسیدم وقتی صدایت کردم کجا بودی؟ گفت: با غلامی که از کوفه آمده و مأموریتی محرمانه با عمروعاص داشت صحبت می کردم. به او گفتم: آیا تو از آن خبر آگاهی پیدا کردی؟ غلام از مهربانی من خشنود شد و خواست وفاداری خودش را برای من ثابت کند، پس گفت: آن غلام کوفی مرا به رازی آگاه ساخت که فکر نمی کنم کسی در فسطاط به غیر از امیر و بعضی از نزدیکان او باخبر باشند، این غلام از کوفه برای امیر خبری آورد که یاران علی مخفیانه روزهای جمعه در عین الشمس اجتماع می کنند امیر هم به عده ای از سربازان خود مأموریت داد که در موقع اجتماع آنها به آنجا رفته و همه را دستگیر و در صورت لزوم به قتل برسانند.
وقتی من این خبر را شنیدم از شدت ناراحتی بی اختیار گریستم و بر خودم لازم دانستم که هر طوری شده باید این خبر را به طرفداران علی علیه السّلام برسانم تا خودشان را برای مقابله آماده کنند، ولی کسی راقابل اعتماد نیافتم و خودم تصمیم گرفتم که در ساعت مشخصی به عین الشمس بروم، تا اینکه امروز تصمیم گرفتم با لباس مبدل و ناشناس به طرف عین الشمس بروم. پس ‍ منتظر خارج شدن پدرم از خانه و رفتن او به دکانش بودم، ولی برخلاف روزهای دیگر از خانه به بیرون نرفت و او را پریشان و مضطرب می دیدم. مثل اینکه غلام خبر را به او رسانده بود و آگاهی مرا نسبت به این قضیه به پدرم گفته بود، پدرم از ترس اینکه مبادا قبل از دستگیری طرفداران علی، من این خبر را به آنها برسانم تا ظهر از خانه خارج نشد و مواظب و مراقب من بود بعدازظهر هم از من خواست تا برای گشت و گذار از شهر فسطاط بیرون بروم و من هم پذیرفتم، تا اینکه به این خانه رسیدیم، این خانه ای است که کشاورزی با پدرم شریک است و کسی در آن سکونت ندارد، من اظهار تعجب نکرده و چیزی نگفتم، زیرا می دانستم که پدرم از جمله کسانی است که بطرف عین الشمس برای دستگیری یاران علی علیه السّلام میرود، پس ‍ ناچار بود که مرا اینجا گذاشته تا به شهر رفته و با سربازان عمروعاص به طرف عین الشمس بروند. با خود فکر می کردم وقتی او به شهر رفت من هم خودم را به محل اجتماع یاران علی علیه السّلام برسانم و آنها را از خطری که متوجه آنهاست آگاهی سازم، ولی نمی دانستم او چه قصدی دارد، هنوز آفتاب به عصر نزدیک نشده بود پدرم گفت: من برای کاری ضروری می روم و می ترسم که مردان غریب و رهگذر مزاحم تو شوند لذا در را به رویت قفل می کنم. پدرم در را بست و فورا به طرف شهر حرکت کرد. او خوب می دانست که من در اینجا توانایی داد و فریاد و کمک طلبیدن ندارم. من در آن اطاق بودم تا اینکه تو رسیدی و خودت اوضاع و احوال مرا دیدی اما درباره رفیقت بدان که او هم با بقیه یاران و طرفداران علی علیه السّلام در عین الشمس دستگیر شده است.
سعید با شنیدن این حرف با شدت ناراحتی گفت: آیا خطری هم متوجه عبدالله خواهد بود؟ خوله گفت: فکر می کنم او را زندانی می کنند تا اطلاعات بیشتری از او کسب کنند، و بعد از آن اگر او را مستحق کشتن یافتند او را می کشند و با دیگر دوستانش نیز همین کار را انجام می دهند، ولی از خداوند می خواهم که کارها را بر او آسان گیرد و از این مشکل رهایی پیدا کند. اما اکنون می ترسم پدرم برگردد و وقتی مرا در خانه نبیند خشم و کینه اش نسبت به من زیادتر شود پس بهتر است که به خانه ما در شهر فسطاط بروم و وانمود کنم که از تنهایی در آن خانه تاریک می ترسیدم و با شیوه های گوناگونی در را باز کردم و درباره همه اتفاقاتی که گذشته، خودم را به نادانی می زنم، اما بگو ببینم تو چه کار می کنی؟ سعید گفت: من دوست دارم که به سرعت به کوفه بروم تا ابن ملجم را پیدا کرده و او را از تصمیمی که گرفته منصرف سازم یا اینکه به امام علیه السّلام خبر بدهم.
خوله کلام سعید را برید و گفت: چگونه می خواهی او را از تصمیمش ‍ بازداری در حالی که او به این کار راضی نمی شود؟ او شتابان برای کشتن امام می رود پس بهتر است که این قضیه را به امام بگویی، تا هر چه صلاح دانست همان کند. سعید گفت: با رفیقم چکار کنم، آیا او را در زندان بحال خودش ‍ واگذارم؟ خوله گفت: می ترسم اگر دیر حرکت کنی فرصت از دست برود چون از اینجا تا کوفه خیلی راه است ولی من تعجبم از این است که تو در کوفه بودی و از این توطئه خبر داشتی، چرا به امام علیه السّلام خبر ندادی؟ سعید نگران شد و گفت: ملامتم مکن، گذشته ها گذشته است، من گمان می کردم که اگر این توطئه و راز را پوشیده بدارم مصیبت هم دور خواهم بود، اما فراموش کردم که بتو بگویم که این توطئه فقط برای کشتن امام علیه السّلام نبود بلکه شامل معاویه و عمروعاص هم می شود.
پس از آن سعید بطور خلاصه آنچه که دیده و شنیده بود برای خوله بازگو کرد. خوله از این خبر به تعجب افتاد و گفت: ما را با این دو (معاویه و عمروعاص) چه کار؟ ما الان تمام هدفمان جلوگیری از کشتن امام علی علیه السّلام است ولی جای تعجب در اینجاست که در حالی تو این اخبار را سرّی و مخفی می پنداری که خبر آمدن شما به اینجا فاش شده است؟! سعید با شنیدن سؤال خوله نزدیک بود که به قطام سوءالظن پیدا کند اما از آنجایی که گفته اند دوست داشتن و عشق نسبت به چیزی انسان را کور و کر می کند، اونیز دلیل دیگری را برای این مسئله بیان کرد. و گفت: نمی دانم چرا؟
پس از آن به فکر سعید رسید که قصه قطام را با او در میان بگذارد ولی از عهدی که با او بسته بود مانع این کار شد. سعید قلبی پاک و خالی از حیله و نیرنگ داشت و دیگران را هم مثل خودش می پنداشت. او با اینکه خوله را از هر حیث زیبا و دلفریب و با کمال و هواخواه علی علیه السّلام ی دید جلو احساسات و عواطف و محبتی که به خوله پیدا کرده بود را گرفت، علاوه بر آن بخاطر اطلاعی که از توطئه قتل علی علیه السّلام اشت و اینکه تا حال از امام علی علیه السّلام کتمان کرده پشیمان بود ولی این را به حساب کم کاری قطام گذاشت و به خود القاء کرد که از روی قصد و نیّت بد او نبوده است.
سعید برای جبران گذشته تصمیم گرفت بسرعت بطرف کوفه حرکت کرده وخودش را بکوفه برساند تا شاید بتواند امام علی علیه السّلام ا از نیّت شوم ابن ملجم باخبر کند. پس بخوله گفت: من هر چه زودتر باید بطرف کوفه بروم، اما با رفیقم چه کار کنم؟ نمی دانم که آیا او زنده است یا مرده؟ خوله گفت: حقیقت را فردا می فهمیم، حالا برویم به منزل ما در فسطاط و تا صبح هم در آنجا بمان. سعید گفت: چگونه می توانم اینجا بمانم در حالی که از رفیقم خبری ندارم؟ پس بهتر است که به مسجد شهر فسطاط رفته تا از نمازگزاران درباره او پرس وجو کنم. خوله گفت: خودت می دانی.
سپس از جای برخاستند و هر دو با هم بیرون آمدند. خوله تا نزدیک منزل، سعید را همراهی و با او وداع کرد. سعید بطرف خانه مرد غفاری رفت تا بقیه شب را در آنجا بسر ببرد، ولی نمی دانست که آیا آن مرد را هم دستگیر کرده اندیا نه؟ و آیا خانه او تحت نظر مأموران هست یا نه؟

 

سعید بعد از دستگیری عبدالله

 


و اما مأموران پس از دستگیری دوستداران علی علیه السّلام در عین الشمس آنان را دست بسته به زندان بردند عمروعاص نیز منتظر رسیدن خبر دستگیری آنان از طرف ماموران خودش بود، زمانیکه خبر دستگیری آنها را شنید، تا صبح صبر نکرد و دستور داد، آنها را به نوبت به حضورش بیاورند، او در میان دستگیرشدگان افرادی را مشاهده می کرد که هرگز فکر نمی کرد از طرفداران و یاران امام باشند، یکی از اینها همان مرد غفاری بود که فکر نمی کرد از مخالفان بنی امیه باشد. یکی دیگر از دستگیر شدگانی که در میان آنها حضور داشت عبدالله بود، عمروعاص با دیدن عبدالله او را شناخت و فهمید که از بنی امیه و از خویشاوندان ابورحاب است، ولی خودش را به نادانی زد و دستور داد که هر کدام را در جای مخصوصی زندانی کنند، و به منازل هر یک از دستگیرشدگان رفته و هر مردی را که در آنجا دیدند بیاورند تا شاید خبرهای تازه تری از آنها بدست آید. عمروعاص میخواست تا همه طرفداران و یاوران علی را شناخته و به یکباره همه آنها را از بین ببرد. سپاهیان و مأموران عمروعاص که منتظر فرصت بودند به خانه ها و منازل پیروان علی یورش برده هر چه را در آنجا می یافتند برای خودشان حلال شمرده و از هیچ تاراج و بی رحمی نسبت به آنها کوتاهی نکردند.
وقتی سعید به خانه مرد غفاری رسید از صاحبخانه خبر گرفت، به او گفتند که: او نزدیک ظهر از خانه خارج شده ولی هنوز هم برنگشته است. او به فکرش خطور نمی کرد که او هم از جمله دستگیرشدگان باشد، بنابر این وارد اتاقی شد که لباسهایش را در آنجا گذاشته بود، آنگاه خود را برای استراحت و خوابیدن آماده کرد، اما هنوز سرش را به بالین نگذاشته بود که ناراحتی و فکرهای مشوش بر او هجوم آورده، بفکر عبدالله افتاد که چگونه می تواند به او کمک برساند، از طرفی هم فکر می کرد اگر دیر به کوفه برسد ابن ملجم تصمیمش را انجام خواهد داد و تمام سعی و کوشش او بیهوده خواهد بود.
سعید در همین افکار غوطه ور بود که سروصدائی از حیات خانه شنیده شد و هر لحظه این سروصداها بیشتر و بیشتر می شد سعید بلند شد و گوش ‍ فرا داد و فهمید که مأموران عمروعاص برای غارت و چپاول به آنجا آمده اند و هر کسی را هم ببیند مورد آزار و اذیت قرار خواهند داد و به یقین می دانست که اگر جای او را بدانند به اطاق خواهند آمد و او را خواهند کشت، لذا شمشیرش را به کمر بست و به چپ و راست نگاهی انداخت، تا شاید راه فراری یافته و خودش را نجات دهد. در این وقت صدای شنید که به نظرش ‍ آشنا بود و فهمید که صدای خوله است، هیچ راهی بجز پنجره بلندی که در اطاق قرار داشت نبود و آن هم احتیاج به نردبان داشت.
سعید با هر وسیله ای که می توانست دستش را به پنجره رساند و خود را بالا کشید و با وجود تاریکی، سایه شخصی را در آنطرف پنجره دید او صدای خوله را شنید که میگفت: مأموران حکومتی هر مردی را در این خانه ببینند می کشند پس بناچار این لباسها و نقاب را بپوش تا فکر کنند که تو زن هستی و مزاحمتی برای تو ایجاد نکنند. سعید دستش را دراز کرد و نقاب و لباس زنانه را از او گرفت و پوشید، او می ترسید مبادا قبل از خارج شدن از خانه، مأموران وارد خانه شده و او را بکشند، بی درنگ از خانه بیرون آمد و به شکل و هیئت زنانه طوری راه می رفت که کسی خیال نمی کرد او مرد باشد، از این رو کسی مزاحمتی برای او ایجاد نکرد. وقتی از آنجا بیرون آمد نفس راحتی کشید ولی هنوز سروصدای مأموران حکومتی که مشغول غارت خانه مردغفاری بودند شنیده می شد.
سعید از کوچه ای که به طرف پنجره بود حرکت کرد و در دل به شجاعت و جوانمردی خوله آفرین گفت، ناگاه چشمش به او افتاد که منتظرش بود، وقتی که خوله سعید را با آن لباس مشاهده کرد حرکت کرد و سعید نیز به دنبال او حرکت کرد تا اینکه به جای خلوتی رسیدند، آن وقت خوله ایستاد و گفت: سپاس خدای را که به تو و امیرالمؤمنین علیه السّلام سلامتی داد. سعید مقصود او را نفهمید. خوله گفت: از سخن من تعجب مکن زیرا زندگی امیرالمؤمنین علیه السّلام به زندگی تو وابسته است چون هیچکس به جز تو از خطری که آن حضرت را تهدید می کند آگاه نیست. سعید گفت: بلی من آگاهم ولی قدرت رفتن به خدمت او را ندارم و به هیچ کس اعتماد نمی کنم تا این کار را به او واگذارم، ولی دلم می خواهد زنده بمانم تا در نجات او قیام کنم، اما در حقیقت ثواب این کار از آن تو می باشد، حال به من بگو چطور دانستی که جان من در خطر است و به نجاتم شتافتی؟
خوله گفت: پدرم گفت که عمروعاص فرمان داده تا منازل دوستان علی را غارت کنند و هر مردی که در آنجا ببینند می کشند همچنین اوگفت که غفاری از جمله دستگیرشدگان است و همچنین از تو شنیده بودم که، توو رفیقت در خانه او منزل دارید، از اینرو تدبیری را که دیدی بکار بستم و بحمدالله، تو به سلامت ماندی.
وقتی سعید فداکاری خوله را مشاهده کرد، در دلش تمایلی به او پیدا کرد اما عشق و علاقه به قطام چنان بر او احاطه کرده بود که جایی برای محبت خوله باقی نمی گذاشت. سعید با اندکی درنگ گفت: من باید هر چه زودتر به کوفه بروم، ولی نمی دانم چه بلایی بر سر عبدالله آمده و کارش چه می شود، آیا از او خبری داری؟ خوله حرف سعید را نشنیده گرفت و به تمییز کردن لباسش مشغول شد که گویا نمی خواهد در این باره چیزی به سعید بگوید و خودش را به نفهمی زد. ولی سعید فکر کرد که خوله حرفش را نشنیده، از اینرو دوباره از وی پرسید. خوله گفت: از آینده فقط خدا باخبر است. سعید از این جواب قانع نشد و گفت: از عبدالله هر خبری داری به من بگو. خوله گفت: همین اندازه می دانم که عمروعاص دستور داده که در سحرگاه امروز همه طرفداران و دوستداران علی علیه السّلام را بقتل برسانند ولی باز از عاقبت کار کسی، نمی توان باخبر شد. سعید از شنیدن این خبر قلبش به تپش ‍ افتاد، مثل اینکه آب داغی بر سرش ریخته اند. پس گفت: چه گفتی ای خوله! آیا عبدالله را هم خواهند کشت؟ حال چه باید بکنیم؟ خوله گفت: کارَت را به خدا واگذار کن و مرا معذور بدار که بیش از این نمی توانم پیش تو بمانم زیرا می ترسم پدرم از غیبت من باخبر شود و آنوقت جان سالم از دستش بدر نخواهم برد. اما تو ای سعید! زندگیت در خطر است و همین الان باید از فسطاط خارج شوی. سعید کلام خوله را قطع کرد و گفت: چگونه از شهر خارج شوم؟ چگونه عبدالله را ترک کنم در حالی که او را خواهند کشت؟ او پسرعموی من و عزیزتر از برادر من است، چکار کنم؟
خوله گفت: کاری نمی توان کرد ولی اینقدر می دانم که تحمل یک مصیبت بهتر از دو تا است، وقت تنگ است و چاره جوئی برای نجات عبدالله کار بیهوده و عبثی است و خداوند مقدر کرده که او امشب به قتل برسد. الان هم نصف شب است و چیزی به طلوع فجر نمانده است.
خوله این را گفت و مقداری سکوت کرد. سعید حرفهای خوله را برید و گفت: آیا به نظر تو بهتر نیست که پیش عمروعاص رفته و او را از خطری که جانش را تهدید می کند باخبر سازم تا او مواظب خودش باشد؟ آنوقت در مقابل این خبر آزادی عبدالله را از او تقاضا می کنم. خوله گفت: شاید از این خبر خوشحال شده و عبدالله را آزاد کند و شاید هم از دشمنی و حیله و تزویری که در او وجود دارد از این سخن بدگمان شده و ترا هم دستگیر سازد و مجازات عبدالله را تا هفدهم رمضان به تأخیر اندازد، تا ببیند گفتهایت راست است یا نه و اگر اتفاقی نیفتاد، هم تو و هم عبدالله را خواهد کشت، آیا تو اطمینان داری کسی که متعهد کشتن عمروعاص شده به موقع کارش را انجام خواهد داد؟ شاید هم وقتی آگاهی پیدا کرد که عمروعاص از توطئه باخبر است صرفنظر کرده و جانش را بخطر نیندازد. و نتیجه این خواهد شد که تو با پای خودت به قتلگاه رفته ای، من نظرم این است که این کارها را به من واگذاری تا راهی پیدا کنم و بی خبر از پدرم خود را به عمروعاص رسانده و او را از این راز آگاه سازم، اما تو قبل از اینکه وقت از دست برود بطرف کوفه حرکت کن و به سرعت خودت را به آنجا برسان. من هم فرصت حرف زدن بیش از این را با تو ندارم و باید قبل از اینکه پدرم از غیبت من باخبر شود بخانه برگردم. تو اینک به همان صومعه و دیر برگرد و منتظر باش تا من جریان را به تو اطلاع دهم و قبل از رفتن این لباسهای زنانه را از تن بیرون آورده و با لباس مردانه به آنجا برو، چون رئیس دیر تو را می شناسد و به تو مشکوک نخواهد شد. خوله پس از این حرف حرکت کرد و با سرعت به طرف منزلش رفت. اما سعید دوست می داشت که بیشتر با او باشد و از او جدا نشود، وقتی خوله رفت او هم بی اراده و نگران حرکت کرد که ناگهان خود را در خارج شهر فسطاط در کنار دریاچه ای دید. هوا بشدت تاریک شده بود، سعید مدتی در آنجا ایستاد و فکرش متوجه عبدالله و عاقبت کار او بود. بار دیگر به یاد قطام و وعده های او افتاد، به نظرش رسید که صبح شده و عبدالله را با دیگران به قتلگاه می برند، در دل تردید داشت که آیا به کوفه رفته و برای نجات جان امیرالمؤمنین سعی نماید یا خود را به عمرو عاص برساند؟ و در مقابل ارائه اطلاعات، نجات جان عبدالله را از او بخواهد. با این افکار حرکت می کرد، او تاریخچه احداث این دریاچه را در زمان اتحاد مسلمانان بیاد آورد و با امروز مقایسه می کرد که چگونه مردم گروه گروه شده و برای کشتن خلفای خود عهد و پیمان بسته اند خصوصا کشتن امیرالمؤمنین علی علیه السّلام که پسر عم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و نیکوترین و شجاعترین سرداران اسلام است و او گناهی جز تأیید و ترویج کتاب خدا ندارد.
با یادآوری این مطالب بغض گلویش را گرفت و اشکش سرازیر شد، نمی دانست بر بیچارگی عبدالله بگرید یا بر تفرقه جامعه اسلامی و یا بر امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و یا به بدبختی خود که به شهر فسطاط کشیده شده بود. ناگهان رو به دریاچه کرد و گفت: آیا تو همان دریاچه ای نیستی که خلیفه دوم برای حفر کردن تو دستور داد؟ تو را قسم به همین آبی که در تو جاری است به من بگو آیا وقتی خطاب (عمر) این دستور را صادر کرد، هیچ می دانستی که امروز اسلام به این وضع دچار می شود و با این همه تفرقه و جدائی بسر برند؟ مردم برای کشتن خلیفه نقشه می کشند و می خواهند ممالک اسلامی را تقسیم کنند؟ آیا روزی که عمر بن عاص به سرزمین نیل آمد و این قلعه محکم بابل را محاصره کرد بخاطرش خطور می کرد روزی برسد که او شمشیر بر روی برادران دینی خود بکشد و محمد بن ابی بکر را در آتش ‍ بسوزاند، سپس خلافت را با مکرو حیله از دست پسرعموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یرون آورد؟ شهر مدینه که پایتخت رسالت و خلافت بود تقسیم شود و نااهلان بر آن مستولی گردند؟ آه ای خدای من این چه وضعی است که می بینم ای کاش قبل از این می مُردم و اینگونه حوادث جامعه اسلامی را نمی دیدم. خوشا به حالت ای ابورحاب که استخوانهایت در خاک قرار دارد و روحت منتظر لقای رحمت پروردگار در روز قیامت است، اما منِ بیچاره پس ‍ از مرگ تو سرگردان و گمراه در مواجهه با خیالات مختلف غرق شده ام و نمی دانم عاقبت کار من چه خواهد شد آیا به کوفه رفته و امام بر حق را از این توطئه شُوم باخبر کنم یا در اینجا منتظر سرنوشت عبدالله باشم؟
ناگهان در این هنگام صدایی را از دور شنید، به طرف صدا پیش رفت، با نهایت تعجب در دهانه خلیج، آنجای که متصل به رود نیل بود کشتی بزرگی را دید و گویا دزدانی با هم به آهستگی صحبت می کردند و سعی داشتند کسی آنها را نشناسد. سعید که تا آن زمان با لباس زنانه بود ترسید که اگر او را با چنان وضعی ببینند نسبت به او بدگمان گردند، بناچار از درختی بالا رفت و در میان شاخ و برگ، خودش را پنهان کرد و با دقت مشغول تماشا شد، عده ای که بیش ‍ از بیست نفر بودند عده ای دیگر را که در غل و زنجیر بودند محاصره کرده بودند.
یکی از اسرا پرسید: ما را به کجا خواهید برد؟ شاید تصمیم دارید ما را در این دریاچه غرق کنید. یکی از مأموران سیلی به او زد و گفت: شما مستحق عذابی سختر هستید زیرا شما انسانهای شرور و ظالمی هستید که دوستدار قاتلان عثمان شده اید. یکی دیگر از اسرا فریاد زد و گفت: این هم از کارهای عمروعاص است که مردم بیگناه و اسیر را به قتل می رساند، آیا برای او کافی نبود که خلافت را به حیله و نیرنگ برای اربابش معاویه فراهم آورده و امروز هم می خواهد یاران حق را در آب غرق کند؟ آیا از عمل خود در پیشگاه حق تعالی شرم و حیا ندارید؟ آیا از روز قیامت که به اعمالتان رسیدگی می شود نمی ترسید؟ یکی از مأموران فریاد زد و گفت: ما مأمورانی هستیم که وظیفه داریم شما را به جزیره روضه ببریم تا در آنجا بمانید.
سعید دانست که ایشان یاران علی هستند که در عین الشمس گرفتار شده اند و ممطئن شد که عمروعاص دستور داده تا آنها را در آبهای نیل غرق کنند، پس در حالی که بدنش می لرزید خواست از درخت پایین آید تا بتواند به آنها کمک کند ولی چون اسلحه ای با خود نداشت ترسید که با آن مأموران، مسلح روبرو شود، بنابراین در جای خود ایستاد و گوش داد شاید صدای عبداللّه را بشنود یا خودش را بین آن جمع ببیند، ولی متأسفانه تاریکی بقدری شدید بود که او صورتشان را تشخیص نمی داد. لحظه ای بعد مأموران آن جمعیت را به کشتی کوچکی نشانده، لنگر برداشتند و حرکت کردند. سعید با تمام اشتیاقی که برای کمک به آنها داشت به علت تنهایی و دست خالی بودن جرئت نکرد خود را آشکار سازد. در آن محل آن قدر باقی ماند تا کشتی در وسط آبهای نیل از چشمش پنهان گردید، با خود گفت اگر عبداللّه هم جزو این دسته باشد چیزی نخواهد گذشت که خوراک ماهیان نیل می شود.
سعید مدتی صبر کرد و بر حال و روز خود و رفیقش اشک ریخت و خودش را سرزنش کرد که آیا سزاوار است من مشاهده کنم که رفیق و برادرم را به قتلگاه می برند و به او کمک نکنم؟ ای ترسو! ای خیانتکار! آیا شایسته است که زنده باشم تا رفیقی، فدای دوستی من گردد. اگر به خاطر من نبود هرگز به این سرزمین نمی آمد و به این مصیبت دچار نمی شد، آه ای خدای بزرگوار و توانا، پس از این زنده ماندن من چه ثمری دارد؟ نه!! من لیاقت زندگی بعد از عبداللّه را ندارم، بهتر است من هم خودم را به آب بیاندازم شاید روح عبداللّه را ملاقات کنم و جسدمان را با هم از آب بگیرند. با این فکر به کنار رودخانه نیل رفت و خواست خودش را در آب بیافکند در آن هنگام احساس کرد که دستی قوی جلوی او را گرفته و نمی تواند خود را در آب اندازد، یکباره افکارش متوجه امیرالمؤمنین علیه السّلام و خطری که آن حضرت را احاطه کرده بود گردید، پس با خود گفت: اگر من خودکشی کنم، علی علیه السّلام ا هم با خودم کشته ام و در حقیقت قاتل او من خواهم بود، چون اگر من نتوانم خود را به کوفه برسانم و از توطئه ابن ملجم، علی علیه السّلام ا مطلع سازم، به یقین او با آن شمشیر زهرآلود امام علیه السّلام را خواهد کشت. آه ای! خوله پس چه شد آن وعده های که برای نجات عبداللّه به من داده بودی، ولی تو تقصیری نخواهی داشت، زیرا نمی دانستی که این جنایتکاران منتظر صبح نخواهند ماند و قبل از طلوع صبح در غرق کردن آنها اقدام خواهند کردند، این هم یکی از نیرنگهای ناجوانمردانه عمروعاص ‍ است، بالاخره او هم بدست یکی از این افراد کشته خواهد شد. ای کاش ‍ عمروعاص را از این خطر آگاه می کردم تا شاید عبداللّه را در برابر پاداش این عمل آزاد کند، اما افسوس که وقت گذشته و بر گذشته تأسف نباید خورد.
سعید خواست به همانجای که قبلاً نشسته بود برود، ناگاه سیاهی را از دور دید که به طرفش می آید، از دیدن او ترسید و خودش را آماده دفاع کرد، امّا وقتی سیاهی نزدیک شد معلوم شد که زنی است، از آمدنش در آن وقت شب آن هم به تنهایی تعجّب کرد. ولی همین که کاملاً به او توجه کرد، معلوم شد که کسی جز خوله نیست قلبش به تپش افتاد و عرق شرم به رویش نشست و از این که دختر جوانی در آن وقت شب تنها به آنجا آمده در دلش به او آفرین گفت، تأملی کرد، تا به نزدیکی او رسید، سعید او را به نام صدا کرد و خوله صدای او را شناخت و با عجله پرسید: بگو ببینم عبداللّه چه شد؟ سعید همین که خواست پاسخش را دهد گریه امانش نداد و اشکش جاری شد.
خوله صدایش را آرام کرد و پرسید: آیا کسی را ندیدی که به اینجا بیاید؟ سعید گفت: بله مأموران حکومتی را دیدم که اسیران را با کشتی می بردند. خوله گفت: بگو ببینم حالا آنها کجا هستند؟ آنها را کجا بردند؟ آیا عبداللّه را با آنها دیدی؟ سعید گفت: آنها در کشتی نشستند و رفتند و نمی دانم عبداللّه با آنها بود یا نه، چون نه او را دیدم و نه صدایش را شنیدم. خوله دست بر دست خود زد و گفت: به یقین عبداللّه هم جزو آنها بود، آه حالا چاره چیست؟ من فکر نمی کردم که عمروعاص به این زودی آنها را بکشد، چرا از آنها دفاع نکردی؟ سعید با آن که آثار شرمندگی از سر و صورتش پیدا بود گفت: من توجه پیدا نکردم که عبداللّه هم جزو آنهاست، به فرض هم میدانستم که او با آنهاست نمی توانستم عبداللّه را از بند آنها آزاد کنم، چون آنها مسلح بودند و من اسلحه ای نداشتم.
خوله لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: کار خوبی کردی که خود را به خطر نینداختی، چون وظیفه مهمتری داشتی و آن هم رفتن تو به سوی کوفه و با خبر کردن امام علیه السّلام از جریان ابن ملجم بود. سعید گفت: اما چه چیز باعث شد که تو به اینجا بیایی؟ چگونه از حرکت آنها با خبر شدی؟ خوله پاسخ داد: من به واسطه یکی از غلامان خود با خبرشدم، اول تصمیم گرفتم پیش عمروعاص رفته و او را از جریان توطئه آگاه کنم، تا در کشتن عبداللّه تعجیل نکند که ناگهان دیدم غلام آمد و گفت: یاران علی را بردند تا شبانه در رود نیل غرق کنند چون عمروعاص می ترسید که مردم از دستگیری یاران علی با خبر شده فتنه ای برپا گردد، چه این که به جز افرادی که دستگیر شده اند عده ای دیگر از یاران و طرفداران علی در شهر فسطاط هستند. وقتی من این خبر را شنیدم به سرعت خودم را به اینجا رساندم تا شاید بتوانم او را نجات بدهم، ولی قضا و قدر یارم نبود. افسوس ای عبداللّه! آه از دست ستمگران، وای بر تو ای عمروعاص که با حیله و نیرنگ (در حکمیت) بر علی پیروز شدی و از نادانی و حماقت ابوموسی اشعری استفاده کرده، خلافت را از مسیر حقش جدا کردی، اما عمروعاص هم از دست کسی که قصد جانش را کرده جان سالم بدر نخواهد برد.
سپس خوله نزدیک سعید رفت و گفت: از دست دادن عبداللّه مصیبت بزرگی برماست چون او جوان دلیر و آزاده ای بود وفدای اعتقادات خود گردید، امیدوارم که به جبران مصیبت عبداللّه بتوانیم امام علیه السّلام را از خطر نجات دهیم، پس لازم است تو فورا به سوی کوفه حرکت کنی و مأموریتی را که به خاطر آن به اینجا آمدی، هر چه زودتر به انجام برسانی، مبادا فرصت از دست برورد.
سعید از هول و هراسی که جریان آن شب برای او فراهم ساخته و شجاعتی که از خوله دیده بود محبتش نسبت به او زیادتر شد و بر شجاعت و رشادت او آفرین گفت. خوله باز رو به او کرد و گفت: بدان ای سعید که من امشب با آن که خودم را در معرض کشته شدن می دیدم از خانه پدرم بیرون آمدم و بر حسب قراری که داشتیم خواستم در صومعه به ملاقات تو آمده تو را وادار سازم که هر چه زودتر به جانب کوفه حرکت کنی سپس نزد پدرم برگردم و دلیلی برای غیبت چند ساعته ام پیدا کنم، ولی اینک که تو را در این مکان دیدم، تو را به خدا می سپارم و تنها خواهشی که از تو دارم اینست که هر چه زودتر به کوفه حرکت کنی و شتر چابکی همراه با غلام خودم برایت می فرستم و به او می گویم تا کوفه همراه تو باشد.
سعید از این نقشه و تدبیر خوله درشگفت ماند و نتوانست مخالفتی کند و گفت: به زودی روز نمایان می شود. من به طرف کوه «مُقَطّم» " 1 " میروم اگر ممکن باشد غلامت را با شتر بفرست تا در آنجا به من ملحق شود خوله گفت: تو برو و او هم به زودی به تو خواهد رسید باز هم به تو توصیه می کنم که فرصت را از دست ندهی، مبادا ابن ملجم قبل از تو به کوفه برسد. این بگفت و دست خود را دراز کرد و دست سعید را گرفت، سعید از تماس دستش با دست او وحشت کرد و لحظه ای خودش را در عالم دیگری احساس کرد که جز صفا و صمیمیت چیزی در آن نبود، سپس به خودش آمد و کار مهمی که در پیش داشت بیاد آورد ولی هنوز به قطام علاقه داشت و عشقش تمام وجودش را دربرگرفته بود، در پیش خود فکر کرد، که اگر مأموریت خودش ‍ را انجام داد خوله را فراموش نکند زیرا برای او هم حساب مخصوص در قلبش باز کرده بود از اینرو گفت: امیدوارم که مرا از دعای خیر فراموش نکنی. خوله که با هوش سرشار و احساس زنانه خود منظورش را فهمیده بود در جوابش گفت: برو و مطمئن باش که من همه جا با تو خواهم بود، اگر چه ظاهرا در فسطاط از تو دورم ولی امیدوارم روزی فرارسد که امام علیه السّلام از دست ستمکاران نجات یافته و در خلافت مستقل گشته وما هم با هم باشیم.
سعید از این گفتار خوله بوی عشق و محبت احساس کرد و تا خواست چیزی بگوید خوله از او خداحافظی کرد و گفت: مطمئن باش ساعتی بعد غلام را با شتر در کنار کوه مقطم ملاقات خواهی کرد این بگفت و به سرعت از سعید دور شد وقتی سعید تنها ماند، رو به طرف رودخانه نیل کرد به همان طرفی که دوستداران و طرفداران علی علیه السّلام را با کشتی برده بودند، سپس آه پر دردی کشید و گفت: ترا به خدا سپردم ای دوست مهربان! وای برادر عزیزم! خوشا به سعادتت که فدای محبت امیرالمؤمنین علیه السّلام گردیدی و با عزت از دنیا رفتی و در پیشگاه الهی با لبی پر خنده و دلی امیدوار حاضر خواهی شد، پس در حق من هم دعا کن که خدای خود را در حالی ملاقات کنم که بر این ستمکاران پیروز شده باشم. سپس به کوه مقطم روانه شد. وقتی به آنجا رسید هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که غلام خوله را با شتر و سایر لوازم سفر در انتظار خود دید.
در اینجا سعید را به حال خود می گذاریم در آن لحظه ای که آماده حرکت به سوی کوفه بود و به سراغ قطام زیبارو و مکار می رویم که چه حیله و نقشه های برای سعید به کار برده است. قبلاً گفته شد که قطام، غلام خود ریحان را برای سخن چینی نزد عمروعاص به شهر فسطاط فرستاده بود تا عبداللّه و سعید را گرفتار سازد، با رفتن غلام، او با لبابه خلوت کرده و گفت: با خبری که غلام به عمروعاص می دهد مرگ سعید و عبداللّه حتمی است ولی آنچه که برای ما مهم است این است که بفهمیم چه کسی متعهد شده علی را بکشد، وقتی او را شناختیم باید او را تشویق کرده و به او بفهمانیم که تمام قبیله من در این کار یار و همراه او خواهند بود.
لبابه خنده ای کرد و گفت: این که کاری ندارد غلام تو ریحان در حیله و تزویر دست کمی از تو ندارد، یقین داشته باش وقتی که پیش تو آمد از تمام اصل و نسب آن شخص تو را آگاه خواهد کرد، اما تشویق آن شخص برای کشتن علی به این صورت است که اگر یکبار با تو روبرو شود و چشمش به زیبایی و جمال تو بیفتد طوری فریفته تو خواهد شد که هر چه بگویی اطاعت کند، در آن وقت تنها کاری که داری آنست که به او وعده دهی که هر گاه علی را بکشد بی چون و چرا با او ازدواج خواهی کرد، آیا تو غیر از این عقیده داری؟ قطام گفت: آفرین بر تو ای خاله جان! من به آسانی می توانم او را فریفته خود ساخته و به او وعده ازدواج دهم، اما در خصوص آن شخص ‍ گمان نمی کنم جستجو کردن او چندان مشکل باشد چون به یقین برای تعهدی که کرده به کوفه خواهد آمد و وقتی اینجا آمد، بستگان و یاران من، مرا از این خبر آگاه خواهند کرد، وقتی ما او را شناختیم همه کارها به خوبی انجام خواهد شد.
هنوز ماه رمضان نیامده و اهل کوفه می دانند که چه حادثه وحشتناکی زندگی امیرالمؤمنین علیه السّلام را تهدید می کند و هر کس به دیگری می رسد او را از این خبر آگاهی می دهد، مردم عاقل و باتجربه کوفه هم می دانند با دشمنان زیادی که علی دارد انتظار هر حادثه ای را باید داشت، ولی چیزی که هست کسی سوء قصد کننده را نمی شناسد، با این حال اکثریت مردم این سخنان را باور نداشته و آن را جزو شایعات به حساب می آورند.
اما ماه رمضان به نیمه خود رسید، باز خبری نشد، قطام پیش خود فکر کرد که به یقین توطئه گران از هیبت و بزرگی عمل ترسیده و از نیت و قصد خود صرفنظر کرده اند، بناچار به انتظار غلام خود ریحان ماند تا شاید خبر تازه ای برای او بیاورد ولی ریحان هنوز برنگشته بود، اما همین که روز پانزدهم رمضان رسید قطام صدای کوبیدن در راه شنید. لبابه که شبها نزد قطام بود از جا برخواست و به سوی در شتافت و دید ریحان همراه با شتری که افسارش ‍ را به دست گرفته پشت در است، ریحان دست لبابه را بوسید و بالباس سفر به اطاق قطام رفت، وقتی قطام او را دید تبسم شیرنی کرد طوری که ریحان تمام خستگی راه را فراموش کرد، ریحان زانو زد و دستهای قطام را بوسید. قطام گفت: از چهره سیاهت آثار خوشحالی و پیروزی می بینم، زود باش هر آنچه که اتفاق افتاده برایم بازگو کن.
ریحان گفت: به دستور تو از اینجا تا شهر فسطاط را به سرعت رفتم و یک روز قبل از ورود سعید و عبداللّه به آنجا رسیدم، فورا پیش امیر، عمروعاص ‍ رفته خبر ورود آن دو نفر و اجتماع یاران علی و محل اجتماعشان را به او دادم، به دستور امیر، مأموران به عین الشمس رفته و سران یاوران علی را در محل دستگیر کردند اما سعید در میان آنها نبود ولی عبداللّه همراه دستگیر شدگان بود. قطام پرسید: هواداران علی چند نفر بودند؟ ریحان گفت: حدود بیست نفر که عبداللّه هم با آنها بود. قطام گفت سعید چه شد؟ ریحان گفت: خیال می کنم سعید آن روز به عین الشمس نرفته باشد و به همین علت هم دستگیر نشد. قطام گفت: با اسیران چه کردند؟ ریحان گفت: همه را به وسیله کشتی به رودخانه نیل برده و در آب غرق کردند این اتفاق در همان شبی که آنها را دستگیر کرده بودند اتفاق افتاد.
قطام لحظه ای خوشحال شد ولی بعد آثار گرفتگی در چهره اش نمایان شد، لبابه این تغییر ناگهانی را در قطام دید و از او پرسید تو را چه می شود؟ چرا مکدر و پریشان شدی؟ قطام گفت: علت پریشانی من زنده بودن سعید است و می ترسم که تمام سعی و تلاش ما هدر رود. لبابه گفت: از سعید ترسی نداشته باش، چون او جوان ساده لوحی است که زود فریب می خورد و حیله ما در او اثر می کند، ولی بر خلاف او عبداللّه جوانی زیرک و تیزهوش بنظر می رسید. خدا را شاکر هستیم که او همراه با دستگیر شدگان در نیل غرق شد و ما از دست او راحت شدیم. قطام گفت: راست گفتی اما آیا نمی دانی که سعید از جریان قرار داد آن سه نفر (که در مکه توطئه کرده بودند) آگاهی دارد؟ می ترسم وقتی به کوفه آمد، علی را از جریان باخبر کرده و در حفظ جان خود بکوشد و تمام سعی ما بیهوده شود، لبابه پس از اندکی سکوت رو به ریحان کرد و گفت: آیا آن شخص که قصد کشتن علی را دارد شناختی؟ ریحان گفت: بله او از طایفه بنی مراد و نام او عبدالرحمن بن ملجم مرادی است " 2 " لبابه از شنیدن این نام یکه خورد و فریاد زد: آیا اشتباه نکردی، واقعا او ابن ملجم است؟ اگر این طور باشد کار ما خیلی آسان شده است. قطام گفت: آیا او را می شناسی؟ لبابه گفت: خیلی خوب می شناسم، او بسیار پر دل و جرئت است، کمتر کسی می تواند چنین کار بزرگی را انجام دهد، اگر واقعا او چنین تصمیمی گرفته یقین بدان که ما به مراد دلمان خواهیم رسید، زیرا او مرده زنان زیبارو و صاحب جمال است و در راه خشنودی آنها از هیچ چیزی دریغ ندارد. آنگاه دهانش را به نزدیک گوش قطام برد و گفت: یقین دارم وقتی که چشمش به جمال دل آرای تو بیفتد شیدا و دلباخته ات خواهدشد. قطام به ریحان گفت: آیا پیش از آمدن او را دیدی؟ ریحان گفت: او را ندیدم ولی شنیدم به طرف کوفه حرکت کرده است و تصور می کنم به محض ورود به اینجا به نزد شما بیاید، زیرا در فسطاط هواخواهان ما می دانند که ما تا چه اندازه نسبت به علی دشمنی داریم، مطمئن باش وقتی به اینجا رسید با بستگان تو تماس خواهد گرفت. قطام گفت: زود پیش قبیله و بستگان من برو و از آنان سؤال کن که آیا چنین شخصی به دیدار آنها آمده یا نه؟ بلافاصله خبرش را برای من بیاور، ولی آن شخص نباید متوجه این باشد که تو از جانب من به دنبالش رفتی.
ریحان برخاست و رفت تا لباس سفر را عوض کرده و در پی فرمان قطام حرکت کند. پیرزن هم به دنبالش بیرون رفت و او را زیر سایه درخت نخلی نگاه داشت و آهسته به او گفت: «وقتی آن مرد را دیدی به او بگو خاله ات لبابه منتظر توست و می خواهد برای کار مهمی تو را دیدار کند، ضمنا به او بگو من در خانه قطام هستم و هنگام صحبت کاری کن که از حسن زیبایی و جمال قطام آگاه شود زیرا تمام مقصود ما همین است. من قدرت آن را دارم که راهها و مقدّمات ازدواج او را با قطام فراهم کنم و می دانم که تو خیلی باهوش و فهمیده هستی و به خوبی از عهده این مأموریت برمی آیی» ریحان تبسمی کرد و از باغ خارج شد.

 

دیدار ابن ملجم با لبابه

 


لبابه با خاطری شاد به نزد قطام برگشت و گفت: بدون شک ما به مقصود و مراد خود خواهیم رسید قلبم گواهی می دهد که علی کشته خواهدشد و به آسانترین راه کینه و دشمنی خود را از او خواهیم گرفت. اما قطام همچنان سکوت کرده بود مثل این که درباره امر مهمی فکر می کند. لبابه از او سئوال کرد: چه اتفاقی افتاده ای قطام که تو را این قدر به خودش مشغول کرده؟ قطام گفت: خاله جان من می ترسم. لبابه گفت: از چه می ترسی؟ قطام گفت: از سعید می ترسم چون غلامم ریحان گفت که سعید در شهر فسطاط دستگیر نشده است و به یقین او هم اسم ابن ملجم را شنیده و هم زمانی که توطئه باید انجام بگیرد می داند. بنابراین او خبر را به علی خواهد داد و تمام سعی و تلاش ما بیهوده خواهد شد. لبابه گفت: بگو ببینم ای دختر! رأی تو در این باره چیست؟ قطام گفت: ما باید فکر و اندیشه دقیقی را در این مورد به کار ببریم و قبل از وقوع حادثه چاره جویی کنیم. لبابه گفت: چه فکری داری؟ قطام گفت: تمام سعی و تلاش ما باید این باشد که از رسیدن او به نزد علی جلوگیری کنیم، چون او الا ن در حال رسیدن به کوفه است. لبابه گفت: این که کاری ندارد، ریحان را به بیرون شهر کوفه می فرستیم تا منتظر او باشد. وقتی که سعید رسید یا مانع ورود او به شهر می شود یا با حیله و نیرنگی (مثل اظهار علاقه ما نسبت او)، سعید را به نزد ما می آورد. و شکی نیست وقتی که علاقه و شوق دیدار تو را بشنود همه چیز را فراموش کرد. و به سوی تو خواهد آمد، وقتی به اینجا آمد او را بارضایت خاطر یا از روی اجبار در اینجا نگه می داریم، حالا بگو ببینم نظرت چیست؟ قطام گفت: من هم حرف تو را می پسندم، اما الا ن 15 رمضان است و برای روز موعد بیش از یک روز باقی مانده پس باید به سرعت شخصی را به خارج کوفه بفرستیم تا این که یا او را متوقف کند یا پیش ما بیاورد، ریحان هم برای کار مهمی پیش خویشاوندانم رفته و دیر برمی گردد. لبابه گفت: این کار را به عهده من بگذار، من همین الا ن به دنبال ریحان می روم و او را به بیرون شهر کوفه می فرستم و خودم هم شخصا به جستجوی ابن ملجم می روم و این کار برایم آسان است چون او رامی شناسم.
لبابه بعد از گفتن این کلمات، نقابی بر صورتش زد و عصا به دست، چونان جوانان حرکت کرد. همین که قطام تنها ماند، به فکر افتاد که با چه دشواری های مواجه شده و چه نیرنگهای را برای قتل علی به کار برده است و از این که او ریحان را فرستاده بود خوشحال بود، پس اگر سعید در رسیدن به کوفه تأخیر کرد و لبابه هم توانست ابن ملجم را پیدا کند و او هم بتواند با حیله و نیرنگ ابن ملجم را فریفته خودش کند به آرزوی خود یعنی انتقام از پدر و برادرش خواهد رسید. اما وقتی فکر انجام چنین کاری را می کرد ترس و وحشت بر او هجوم می آورد. از طرفی هم دوست داشتن او به انتقام از علی همه کارها را در نزدش آسان جلوه می داد، ولی وقتی کارها و حیله ها را دوباره در ذهنش مرور کرد و احتمال این را داد که نکند ریحان سعید را نبیند و او از راه دیگری وارد شهر کوفه بشود و فورا به نزد علی رفته، تمام حوادث و اتفاقات را به علی خبر دهد، ترس و وحشت تمام وجودش را دربر می گرفت و همین طور دیوانه وار به این طرف و آن طرف می رفت، از این اطاق به آن اطاق تا این که به اطاق لبابه رفت و منتظر برگشت او ماند تا با هم در این باره چاره اندایشی کنند و از این که بدون در نظر گرفتن این احتمال لبابه را فرستاده بود پشیمان شده بود.
از شدت ناراحتی از خانه بیرون رفت و وارد باغ خرمایی شد، آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و زیر درختان کاملاً سایه بود و آن سال (چهلم هجری) ماه رمضان در اوایل زمستان قرار گرفته بود روزی که قطام وارد نخلستان شد آسمان صاف و هوا بسیار لطیف بودد و انسان میل می کرد که از آن آفتاب خوش زمستانی استفاده کند. قطام از بین درختان نخل گذشت و کم کم از آن دور شد و بطرفی که به سوی دریاچه بود حرکت کرد، و هیچ توجهی به اطرافش (از صدای مرغان و فریاد قورباغه ها) نداشت و غرق در خیالات خود بود. او حدودا یک ساعت تنهایی در آنجا قدم زد تا این که گرمای خورشید کم شد از این رو تصمیم گرفت که به منزلش برگردد، هنگام برگشت صدای گروهی را از دور شنید که با هم حرف می زدند، پشت تنه درختی پدیده شده ایستاده و به اطرافش و به آن افرادی که می آمدند نظر انداخت، دو سیاهی را از دور دید که می آیند، وقتی نزدیک شدند لبابه را دید که همراه مرد غریبی بود. قطام با هوش و ذکاوتی که داشت فهمید که آن مرد غریب ابن ملجم است، با عجله به داخل خانه رفت، و در هنگام رفتن فهمید که لبابه با دست او را به آن مرد نشان می دهد و چیزی می گوید. وقتی قطام داخل خانه شد نقابی بر چهره اش انداخت روی جایگاهی که هنگام ملاقات با مهمانان می نشست قرار گرفت، و منتظر ورود لبابه ماند.


 
 
ملاقات ابن ملجم با قطام
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

ملاقات ابن ملجم با قطام

 


چیزی نگذشت که لبابه خنده کنان وارد اطاق شد، قطام هم از او به شایستگی استقبال کرد و کنارش جای داد، لبابه گفت قبل از این که بنشینم اجازه بده تا دوستی را که برای دیدن روی تو به این جا آورده ام به داخل بیاورم. قطام گفت: به تو و همه کسانی که همراحت هستند خوشآمد می گویم. آنها را به اطاق راهنمایی کن. لبابه هم فریادی زد و گفت؛ عبدالرحمن داخل شو. هنوز سخنش تمام نشده بود که مردی بلند قامت و لاغر اندام، که ریش ‍ کمی هم داشت وارد اتاق شد در حالی که ما برق دشمنی و شرارت از چشمانش می درخشید، عبایی به خو پیچیده و عمامه ای بر سر نهاده و آثار سفر از سروصورتش نمایان بود، کفشهایش را در آورد و داخل اطاق شد و سلام کرد قطام جواب سلامش را داد و او را به گرمی پذیرفت و دستور نشستن به او داد، عبدالرحمن چهار زانو روبروی او نشست و شمشیر خود را روی دامن نهاد و از حالت او فهمیده شد که این شمشیر اهمیّت ویژه ای برای او دارد.
قطام آغاز به سخن کرده و گفت: مهمان عزیز ما از چه قبیله ای است؟ ابن ملجم گفت: از قبیله مراد. قطام گفت: بَه بَه عجب نَسَب خوبی!! لبابه گفت: او عبدالرحمن بن ملجم، از قاریان مشهور که قرآن را در نزد معاذ بن جبل یاد گرفته، حتما نام او را شنیده ای. قطام با صدای لرزانی گفت: خاله جان تو بهتر حال و روزم را می دانی، تو آگاهی به این که مشکلات و مصیبتهای بر من وارد شده، برای من هیچ هوش و هواسی باقی نمانده همه فکر و ذکر من کشته شدن برادرم و پدرم است و تمام سعی و تلاش من انتقام از دشمنان و قاتلان آنها می باشد، این بگفت و شروع به گریستن کرد. اما عبدالرحمن زیر چشمی به او نگاه می کرد و فریفته عشق او و جمال زیبایش شد، اگر چه قبلا زیبایی او را شنیده بود ولی الا ن زیبایی او را به چشم می دید.
وقتی لبابه با او دیدار کرده بود چیزی از کشتن علی علیه السّلام و آنچه که قطام قصد آن را داشت به وی نگفته بود. فقط به او گفته بود «من می دانستم که تو به کوفه آمدی و می دانستم که تو زنان زیبارو را دوست می داری، من زن ماهروئی را سراغ دارم که قشنگ تر از او در عراق نیست.» اکنون او می دید که لبابه راست گفته و زنی به آن زیبایی نه فقط در عراق بلکه در دنیا یافت نمی شود. راستی جای بس شگفت است که مردی تصمیم دارد تا چند روز دیگر امیرالمؤمنین علیه السّلام را بکشد باید نگران و مضطرب باشد در حالی که در فکر خوشگذرانی است. وقتی ابن ملجم سخنان قطام را شنید و گریه او را دید گفت: چه چیزی خانم را غمگین و ناراحت کرده، آیا من می توانم غم و اندوه او را برطرف کنم؟ لبابه گفت: بر تو پوشیده نیست که رنج و مصیبت سنگینی در جنگ نهروان بر او وارد شده، پدر و برادرش در این جنگ کشته شده اند (خداوند آنها را رحمت کند) از این جهت قطام در فراق آنها آرام و قرار ندارد و تا الا ن هم برای این دو عزیز می گرید، ولی من می خواهم با شوهر لایقی که برایش پیدا می کنم این غم و غصه را از او دور کنم.

 

خواستگاری ابن ملجم از قطام

 


ابن ملجم از کنایه زدن لبابه مقصودش را فهمید از این رو گفت: اگر به مقصود ومردام برسم من یکی از خوشبخترین مردم دنیا خواهم بود. قطام خودش را به نادانی زد و گفت: ای آقای من! بگو ببینم مراد و مقصودت چیست؟ عبدالرحمن گفت: من به نیّت خواستگاری پیش تو آمده ام ولی اکنون می بینم بار غم و اندوهت بقدری سنگین است که شاید من توانایی برداشتن آن را نداشته باشم، پس هر چه از من ساخته است بگوتا برایت انجام دهم. قطام آه پردردی کشید و گفت: از این که درخواسته ات این قدر صراحت و عجله داری در تعجب هستم در حالی که قبلا همدیگر را ملاقات نکرده ایم. لبابه در این جا سخنان قطام را قطع کرد و گفت: بله اگر چه شما تا الا ن همدیگر راندیده اید ولی لبابه که شما را خوب می شناسد و اگر خانم من اجازه بدهد می گویم که (خداوند) شمارا برای زندگی کردن با هم، آفریده است.
قطام ساکت شد اما ابن ملجم شروع به سخن کرد و گفت: با این وجود هرچه از من می خواهی بگو تا برایت فراهم کنم. قطام همچنان ساکت بود و طوری وانمود به شرم و حیاء و دودلی می کرد تا به این وسیله تا به این وسیلهتمام حیله ها و نیرنگهای خود را به کار ببرد. سپس نگاهی به لبابه کرد گویا این که با زبان بی زبانی می خواهد بگوید: «من از گفتن آن شرم و حیاء دارم.» در این جا لبابه گفت: «من به جای تو شرائط تو را می گویم.»


 
 
شرایط قطام برای ازدواج با ابن ملجم
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

شرایط قطام برای ازدواج با ابن ملجم

 


لبابه رو به ابن ملجم کرد و گفت: مهر قطام سه هزار دینار، یک غلام و یک کنیز می باشد، هنوز لبابه حرفش را به پایان نرسانده بود که قطام فریادی کشید و گفت: «نه... نه این چیزها مرا راضی نمی کند، همانطور که خودت می دانی من چشم داشتی به مال و ثروت ندارم.» عبدالرحمن گفت: هر چه می خواهی بگو. قطام اظهار مناعت کرد، و کمی صبر کرد گویا این که ابن ملجم آنچه را گفته در نظرش بی اهمیّت جلوه کرده، سپس گفت: «همانا مَهریه من کشتن علی بن ابی طالب است چون او قاتل پدر و برادرم می باشد.»
عبدالرحمن تبسّمی کرد و نگاهی به قطام انداخت و دستش را بر روی شمشیرش قرار داد و گفت: «آنچه که تو گفتی و آنچه را که خاله ام لبابه گفت همه را مهریه تو قرار دادم که عبارتند از: «سه هزار دینار، کشتن علی بن ابیطالب، غلام و کنیز». دختری مثل تو این گونه مهریه ها برای او چیزی نیست. بدان که آمدنم به کوفه برای همین امر بود. به این شمشیر نگاه کنید (آن گاه شمشیر را از غلاف کشید درخشش و تیزی آن کاملا آشکار بود) من این شمشیر رابه هزار درهم خریدم و به هزار درهم، آن را مسموم کرده و آغشته به زهر کرده ام تا علی بن ابیطالب را به قتل برسانم.» قطام تبسّمی کرد و گفت: پس امیدوارم که تا فرصت از دست نرفته فورا این کار را انجام دهی. ابن ملجم گفت: وعده ما نزدیک است یک شبانه روز بیشتر نمانده ما او را در سحرگاه همین ماه (رمضان) خواهیم کشت یعنی پس فردا، و از این جهت مطمئن باش. قطام گفت: چگونه روز و ساعت را مشخص کردید آیا نمی پسندی که این کار را فردا انجام دهی؟ ابن ملجم گفت: برای این کارمان دلیلی داریم که بعدا برای تو خواهم گفت، ما به خاطر تصمیم مهمّی وظیفه داریم که در روز و ساعت مشخصّ این کار را انجام دهیم. قطام سکوت کرد و گویا این که از قضیّه توطئه چیزی نمی داند.
اما لبابه از غیبت ریحان در خانه آگاه بود و می دانست که برای مهمان باید خوراکی آورد از این رو قبلا به غلام خود گفته بود غذایی حاضر کند، او هم این کار را کرد سپس آنها با هم غذا خوردند، بعد از آن قطام با اشاره به لبابه فهماند که با او کار مهمی داشته و دوست دارد که با هم تنها باشند. عبدالرحمن که متوجه اشاره آنها شده بود اجازه خواست تا برای گرفتن چیزی به بازار برود بنابراین قطام و لبابه را به حال خودشان گذاشت و بیرون رفت.


 
 
تعقیب سعید و انتقام از او
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

تعقیب سعید و انتقام از او

 


اما لبابه قبل از این که ابن ملجم را پیدا کند ریحان را در بین راه دیده بود و به او گفت که هر چه زودتر به خارج کوفه رفته، سعید را بیابد، و در این کار سعی و تلاش فراوان کند. ریحان اوّل به میدان بزرگی که در وسط شهر بود رفت، جایی که رفت و آمد کاروانها بود و هر تازه واردی یا هر کسی که قصد خروج داشت باید از آن جا می گذشت، ریحان از دور صدای زنگ شتران و شیهه اسبان را شنید، وقتی که به میدان بزرگ رسید، در آنجا کاروانیان و مسافران زیادی همراه با بارهایشان را دید، به هر طرف نگاه کرد شاید سعید یا یکی از خدمتکارانش را ببیند ولی کسی را ندید، به خانه سعید رفت تا درباره او خبری بگیرد، به او گفته شد هنوز سعید از مکه برنگشته، ریحان برگشت و به راهی که به بیرون کوفه منتهی می شد حرکت کرد و به دور دستها نگاه می کرد تا شاید شتر یا اسبی را ببیند، دو ساعت راه رفت اما کسی را ندید تا این که به درخت بزرگی رسید که در آن جا مسافران قبل از این که به شهر برسند در زیر آن درخت استراحتی می کردند و هر کسی که از شام یا مصر به کوفه می آمد باید از آنجا عبور می کرد، ریحان در زیر آن درخت بزرگ نشست وهمچنان چشمش را به افق دوخته بود و در فکرش هم راه حیله و نیرنگ را مهیّا می کرد که چگونه سعید را از ورود به کوفه جلوگیری کند یا با حیله ای به خانه قطام ببرد.
خورشید غروب کرد امّا کسی نیامد، آن شب هم ماه کامل در آسمان بود. وقتی خورشید غروب کرد ماه کامل نمایان شد و تاریکی از شرق به سمت غرب کشیده شد، ریحان به درخت تکیه داد ولی کاملا مراقب بود. اوایل شب به همین صورت گذشت و هر وقت سیاهی را از دور می دید گمان می کرد که او سعید است. هوا سرد شده بود او هم خودش را پوشانده بود و تحمّل می کرد. گاهگاهی خودش به خودش وعده می داد که برگردد ولی از این می ترسید که مبادا در نبود او سعید به کوفه برود و تمام زحمات او بیهوده شود، او لباسش را به دور خود پیچید تا این که شب به نیمه رسید. در این وقت نتوانست در برابر غلبه لشکر خواب مقاومت کند از این رو چشمهایش را بست ولی هنوز زیاد نخوابیده بود که ناگاه از خواب بیدار شد و تأسف خورد از این که چرا خوابیده، چون می ترسید که شاید سعید از آن جا گذشته و او، سعید را ندیده باشد. فکر زیادی در این باره کرد تا این که صبح نمایان شد ولی کسی را ندید، خیال کرد که سعید در آن لحظه ای که به خواب رفته بود به کوفه رفته، او هم به سرعت به کوفه برگشت، از همه جا حتی خانه سعید را جستجو کرد ولی او را نیافت، دوباره به زیر آن درخت برگشت و بیشتر روز را در زیر آن درخت و اطراف آن گذراند.
با همه این اوضاع او صبر کرده و هیچ ناراحتی به خودش راه نداد، تا این که خورشید غروب کرده و ماه بدر در آسمان خودنمایی کرد، به خودش ‍ گفت: «برای کشتن علی فقط امشب وقت باقی مانده و اگر او امشب نرسد، هیچ لزومی ندارد که من اینجا بمانم چون که تیر ما به هدف خورده و علی کشته شده است.» امیدوارم که سعید نیاید تا از خدعه و حیله گری که نسبت به او شده در امان باشد.
کم کم وقت اجرای توطئه نزدیک می شد، همین که غروب داخل شد دو شتر همراه با سوارانی از دور نمایان شدند. قلب ریحان شروع به تپیدن کرد، زانوهایش سست شد و سرمای زیاد هم لرزه اندامش را بیشتر کرده بود. وقتی آنها رسیدند ایستادند، ریحان به طرف آنها رفت دید که آنها یکی سعید و دیگری بلال غلام خوله است، با این که آنها خود را پوشانده بودند ریحان، سعید را از روی قیافه اش شناخت. اما بلال را در وهله اوّل نشناخت.
سعید تمام مسیر مسافت را به فکر علی علیه السّلام طی کرده بود، وقتی به کوفه نزدیک شد، تصمیم گرفت مستقیما به خانه امام علی علیه السّلام رود، اما وقتی به درخت بزرگ رسید خودش و غلام پیاده شده تا کمی استراحت کنند تا دوباره ادامه مسیر دهند، از شتران پیاده شدند و ریحان از آنها استقبال کرد.
وقتی سعید او را دید توجه خاصی به او کرد و جواب سلامش را داد و به ریحان گفت: چه چیزی باعث شد که به اینجا آمدی ای ریحان؟ ریحان گفت: خانم از دیر کردن تو خیلی نگران شده بود. آن گاه به او اشاره کرد تا نزدیک شود و پیغام محرمانه ای را به او بگوید، آنها نزدیک هم قرار گرفتند و بلال هم مشغول به رسیدگی شتران شد. ریحان گفت: خاتون من به تو سلام رسانده و گفته چه چیزی باعث شده که تو و عبداللّه در مراجعت به کوفه تأخیر کردید؟ سعید آهی کشید و گفت: از عبداللّه نگو چون که او را در مصر گذاشتم و آمدم. سعید دیگر چیزی نگفت ومثل این بود که نمی خواهد در این باره سخنی بگوید، ریحان هم ساکت شد در حالی که او می دانست عبداللّه هم از جمله غرق شدگانی است که به دستور عمروعاص در رودخانه نیل غرق شده اند. سپس ریحان ادامه داد و گفت: حالا برای خاتون چه خبر ببرم؟ آیا امشب به خانه ماخواهی آمد؟ او همه چیز را آماده کرده و منتظر توست. سعید مردد بود که چه کار کند از طرفی عشق و علاقه به قطام او را به خانه اش متمایل می کرد و از طرفی هم وظیفه ای که به عهده او گذاشته شد، تا این که امیرالمؤمنین علیه السّلام را از حادثه خبر دهد او را از این دعوت باز می داشت. چون تا وقت موعد چیزی باقی نمانده بود. او فکر می کرد اگر امشب را نزد قطام بماند و از دیدارش بهره مند شود وقتی صبح فرا رسد علی کشته شده و کار از کار گذشته است چون کسی که قصد کشتن امام علیه السّلام را دارد کار را به تأخیر نخواهد افکند. بعد به فکرش رسید که یک ملاقات کوتاهی با قطام بکند، سپس به خانه علی علیه السّلام برود. آن گاه سعید نگاهی به بلال کرد او را دید که مُهیّای فراهم کردن شام است، او را به نام صدا زد، بلال هم پیش آمد.


 
 
افشای نقشه شوم قطام
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

افشای نقشه شوم قطام

 


وقتی ریحان اسم بلال را شنید، قلبش فرو ریخت چون به دقّت در او نگریست او را شناخت که غلام خوله است. ریحان او را در شهر فسطاط ملاقات کرده بود و تمام اسرارش را به او گفته بود، ریحان فکر نمی کرد که او روزی همراه با سعید به این جا بیاید، ریحان نگران شد و سعی و تلاش زیادی کرد که خودش را پنهان کند تا بلال او را نبیند و نشناسد. اما وقتی سعید بلال را صدا زد. بلال هم به نزدیکی او آمد سعید گفت: آیا بهتر آن نیست که یکسره به کوفه برویم؟ بلال گفت: امر، امر شماست ولی من برای تو غذا آماده کرده بودم آیا بهتر نیست که مقداری از آن غذا را بخوری و استراحت کوتاهی هم بکنیم سپس هر جا خواستیم برویم؟ سعید گفت: بعضی از نزدیکان و آشنایان به دنبالم فرستاده و مرا به شام دعوت کرده اند.
اما بلال متوجه ریحان که در جایی خودش را پنهان کرده بود شد، او را دید در حالی که سعی داشت خودش را پشت شاخه ها و تنه درختان مخفی کند تا کسی او را نبیند، سعید هم در طول مسیر بلال را از توطئه گروهی نسبت به بزرگان با خبر کرده بود. بلال هم در این جا فرصت را غنیمت شمرد و گفت: آقای من! بهتر نیست که از این دعوت صرفنظر کرده و به کار مهمی که به خاطرش به این جا آمده ایم بپردازیم، چون می ترسم که رفتن ما به نزد آشنایان تو سبب تأخیر در کار ما بشود و چه بسا آنها ندانند که ما به چه دلیل به اینجا آمده ایم و ممکن است برای شما بعد از شام اتفاقی بیفتد، اما بهتر است اول پیش امام علی علیه السّلام برویم و او را از واقعه مهم باخبر کنیم بعد از آن هر جا خواستی برویم. این رأی و نظر من است حالا هر چه تو می خواهی انجام ده، علاوه بر آن برای تو غذا آماده کرده ام اگر دوست داشتی بخور سپس هر چه می خواهی بکن.
سعید از این رأی و نظر بلال خوشش آمد و سعی کرد بلال را با ریحان آشنا کند و از اسراری که می داند او را با خبر کند سپس رو به بلال کرد و گفت: ناگفته نماند این شخص (اشاره به ریحان) هم با ما در هدفمان که نجات علی علیه السّلام است هم پیمان است. بلال گفت: پس مرا ببخشید حالا که قصد داریم همگی به پیش امام علیه السّلام برویم پس بیاید مقداری غذا بخورید تا من شترها را آماده کرده و بعد از غذا همگی با هم به طرف خانه امام حرکت کنیم.
بلال به آن قسمتی که ریحان در پشت درخت مخفی شده بود حرکت کرد، ریحان سعی داشت خودش را پنهان کند و او تصمیم گرفته بود قبل از این که بلال او را کاملا بشناسد به کوفه برگردد تا اسرارش فاش نگردد، ولی چیزی نگذشت که بلال به او نزدیک شد و با او سخن گفت. ریحان هم با صدای لرزان و آهسته جوابش را می داد، در حالی که مشغول رسیدگی به کفش و شکل و شمایل خود بود نگاهی به بلال نمی کرد. به نظر بلال این امری عجیب برایش تلقی شد و گفت: بیا اینجا بنشین ای برادر، تا آقایم غذایش را بخورد و با هم برویم. ریحان ساکت شد و جوابی نداد و این گونه وانمود کرد که عصایش را گم کرده و دنبالش می گردد. او به دنبال گمشده می گشت بلال هم همراهی او می کرد تا این که وقتی از کنار درخت دور شد و به روشنائی که در آنجا روشن کرده بودند رسید، چهره ریحان نمایان شد. بلال او را شناخت و فهمید این همان شخصی است که برای خبر مهمی به فسطاط آمده بود، از این رو خدعه و نیرنگ او را فهمید خصوصا وقتی که او را دید در پشت درختان خودش را مخفی می کند، بطرفش رفت و دستش را گرفت و کشید و گفت: ای رفیق من این جا بنشین تا مولایم کارش را تمام کند و با هم برویم. ریحان با حالتی خشمناک دستش را از دست بلال کشید. بلال به دنبالش حرکت کرد و گفت: ای رفیق معلوم می شود تو مرا بیاد نمی آوری، آیا بیاد نداری که ما در فسطاط همدیگر را ملاقات کردیم؟ ریحان نهیبی به او زد و گفت: کدام فسطاط!! من نه فسطاط را می شناسم، نه تو را!! ای کاش الا ن تو را ندیده بودم چون عصای من هم به خاطر آشنایی با تو گم شده.
سعید فریاد ریحان را شنید و همچنان مشغول غدا خوردن بود ولی از دور به آنها نگاه می کرد، آن دو را مشاهده کرد که با هم مجادله می کنند. ریحان را صدا کرد و گفت: ناراحت نشو ای ریحان، بلال به درخواست من به این جا آمده. ریحان ساکت شد و مجبور شد که به وی نزدیک شود ولی همچنان حضورش را در مصر انکار می کرد و می گفت اصلا به مصر نرفته است. وقتی که به سعید نزدیک شد، سعید به او گفت: به خاطر چه با بلال مجادله می کردی؟ ریحان گفت: با او مجادله نمی کردم، وقتی دنبال عصایم می گشتم، او حرفی زد که من اصلا نفهمیدم که چه می گوید.
سعید رو به بلال کرد و گفت: چه خبر شده ای بلال؟ به ریحان چه گفتی؟ بلال گفت: من چیزی نگفتم ولی به او یاد آوری کردم که او را در فسطاط چند روز پیش دیده ام ولی او انکار می کند و می گوید تو اشتباه می کنی. سعید گفت: او حق دارد انکار کند چون او ماههاست که از کوفه بیرون نرفته است. بلال دوباره به ریحان با دقّت نگریست و گفت: ولی من آنچه که می گویم به آن یقین دارم چون بارها او را در فسطاط دیده ام، شاید او به دلایلی آن را انکار می کند، چون وجودش در آنجا عواقب بدی برای مولایم و رفیقش به همراه داشت.
سعید به شگفت آمد و لقمه ای که در دهانش بود نتوانست فرو ببرد و با حالت تعجّب گفت: چه می گویی ای بلال؟ من فکر می کنم تو اشتباه می کنی، این ریحان، غلام قطام، دختر شحنه می باشد وقتی من از کوفه برای مسافرت به طرف مکه حرکت می کردم او را در آنجا دیدم و مطمئنّم که او هرگز کوفه را ترک نکرده، شاید تو در فسطاط شخصی شبیه او را دیده باشی. وقتی ریحان توجیهات و عذرتراشی سعید را شنید نفس راحتی کشید و به آهستگی گفت: من هم فکر می کنم او اشتباه می کند چون چه بسیار مردم که نسبت به هم شباهت زیادی دارند، اما از این که من خشمگین شدم خدا مرا ببخشد پس ‍ اجازه بدهید دنبال عصایم بگردم شاید او را پیدا کنم.
در این وقت ریحان صدای دردناکی شنید که می گفت: من هم به دنبال گمشده ات می گردم تا جبران اشتباه من نسبت به تو باشد. آن گاه ریحان توجهی به بلال کرد و با تبسّم ملیحی حیله و نیرنگ خود را کامل کرد، اما بلال در هنگام جست و جو همچنان به ریحان توجه داشت و یقین داشت ریحان همان شخصی است که او را در فسطاط دیده، وقتی که خاتون او خوله او را صدا می کرد او با همین شخص در حال صحبت بود و بلال هم نزد خوله رفته و همه قضایای را که ریحان برایش گفته بود برای خانم توضیح داده بود. ولی از وقتی که با او مأنوس شده بود همچنان به ریحان توجه داشت. وقتی حرفهای ریحان تمام شد بلال به او رو کرد و گفت: ممکن است من اشتباه کرده باشم. ولی سؤالی از تو می کنم که امیدوارم با صداقت کامل به آن جواب دهی. ریحان گفت: هر چه می خواهی بپرس. بلال گفت: آیا به خاطر نمی آوری که مرا جایی دیده باشی؟ ریحان به دقت به چهره بلال نگاه کرد و فکر می کرد او به خاطر هدفی این سؤال را کرده. از این رو گفت: نه ای برادر! من به یاد نمی آورم که شما را تا الا ن دیده باشم. امّا بلال گفت: جای بس ‍ تعجب است ولی من مطمئنّم که تو را دیدم، با تو صحبت کردم، این صورت و این صدا را کاملا می شناسم و تو به یقین قبلا به شهر فسطاط رفته ای. ریحان گفت: بله من چند سال پیش به فسطاط رفتم. بلال خنده ای کرد و گفت: ولی تو چند لحظه پیش گفتی که هرگز به آنجا نرفتی و فسطاط را نمی شناسی!! ریحان دستپاچه شده و خواست که مغالطه کند از این رو گفت: این خیالات را کنار بگذار و وقت ما را با این اوهام مشغول مکن.
سعید در طول گفتگوهای آنها ساکت بود حرفهایشان راباور می کرد. اما بلال می ترسید که سکوتش باعث شود که سعید همراه با ریحان به خانه قطام برود از اینرو، به ریحان نگاهی کرد و گفت: اگر واقعا راست می گویی پس بر تو لازم است که همراه ما برای کار مهمی که می رویم بیایی، پس همین الا ن با ما به منزل امام علیه السّلام بیا. ریحان گفت: من علاقه ام در این کار از شما بیشتر است ولی من ترجیح می دهم که آقایم سعید همراه من پیش خاتون من قطام بیاید و با او ملاقات کند سپس بعد از آن هرجا می خواهد برود. بلال گفت: باشد سعید همراه تو می آید ولی من به جای او به منزل امام علیه السّلام می روم.
ریحان مانده بود که با این پیشنهاد بلال چه بکند و آثار خشم و نگرانی در چهره اش پیدابود و نمی دانست که چگونه از این مهلکه عبور کند از این رو گفت: چرا این قدر امر را مشکل می کنی؟ و چرا نسبت به من تا این اندازه سوءظن داری؟ ما شایسته تر به انجام آن کاری هستیم که شما اصرار بر آن دارید.
برای بلال مسلّم شد که سوءظن او به ریحان بجا بود بنابراین گفت: من هم به تو و هم به خاتون تو سوءظن دارم. ریحان ترسید مبادا بیشتر مفتضح شود خود را عصبانی نشان داد و به سعید گفت: من از بی شرمی این غلام احمق و سکوت آقایش نسبت به او در تعجّب هستم، همین الا ن از شما جدا می شوم و هر کاری دوست دارید بکنید، این را گفت و به طرف کوفه حرکت کرد.
سعید وبلال همچنان متحیّر بودند به دنبال او نگاه می کردند. ریحان رفت اما آنها همچنان پشت سرش را نگاه می کردند و حرفی نمی زدند وقتی که ریحان رفت سعید گفت: چه می گویی ای بلال؟ خیال می کنم که در خوابم؟ تو درباره این غلام چه می گفتی؟ من مطمئن هستم که تو او را در فسطاط دیده ای! بلال گفت: بله ای آقای من وقتی که تناقص گویی و عصبانیّت او را دیدم ایمان به عقیده ام بیشتر شد که او دروغ می گوید. سعید گفت: چرا او از رفتن به فسطاط طفره می رفت و انکار می کرد؟ بلال گفت: برای این که در فسطاط مرتکب خلاف و جنایتی شده بود، تف براو، ای کاش قبل از فرارش ‍ او را می گرفتیم، او بود که نزد عمروعاص راز شما را آشکار کرد. سعید به هوش آمد و پرده فراموشی از سرش بیرون رفت و به یاد آورد آن چیزهایی که خوله از ملاقات غلامش با غلام دیگر برایش گفته بود، غلامی که رازش را در نزد عمروعاص فاش ساخته و سعید در آن روز تعجب کرده بود که چگونه خبر ورود آنها به فسطاط رسیده بود در حالی که از آمدن آنها به فسطاط به غیر از قطام و لبابه و این غلام کسی باخبر نبود، برای سعید معلوم شده که ریحان به دستور خانمش به فسطاط آمده بود و بیاد آورد از شک و تردید پسرعمویش نسبت به گفته های قطام و از این که به حرفش ترتیب اثر نداده بود، انگشت ندامت به دندان گزید. او همچنان بی حرکت ایستاده بود بلال هم در پیش رویش ایستاده و ساکت بود. سعید رو به بلال کرد و گفت: آفرین بر خوله، خدا او را به سلامت بدارد او فرشته ای بود که خدا برای شناساندن این حقایق برای ما فرستاده بود ولی افسوس که نتیجه نیرنگ و حیله ریحان این بود که عبداللّه در رود نیل غرق شود ولی خدا را شکر که حیله ونیرنگ او درباره امام علیه السّلام ارگر نشد زیرا قبل از وقوع حادثه ما پرده از این راز گشودیم. سپس ساکت شد و به یاد می آورد آن علاقه و اخلاصی که قطام نسبت به او می گفت، البته همه را از روی مکر و حیله بیان می داشت، کار خیلی برایش بزرگ جلوه کرد و عواطف سعید از بیرون رفتن علاقه از قلبش نسبت به قطام و آشکار شدن مکر و حیله های او به جوش آمد. در این لحظه دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و شروع به گریه کرد.
سعید خجالت می کشید از این که بلال اشکش را بیند به او گفت تا شترها را آماده کند. رویش را برگرداند گریه امانش نداد خصوصا وقتی که از نادانی او مصیبتی که برای عبداللّه پیش آمده بود. مدام گریه می کرد و می گفت: تُف بر تو ای قطام، آیا راست است که تو غلامت را پیش عمروعاص فرستادی و افشای اسرار کردی تا او ما را بکشد؟ کجاست عهد تو؟ کجا رفت وعده های تو؟ تو نبودی که می گفتی من از کشتن علی توبه کردم؟ افسوس ای برادرم ای عبداللّه تو کشته نادانی و حیله و نیرنگهای این زن شدی!! آه ای قطام! آیا خدا این گونه قلبهای شقی و سخت را می آفریند؟ آیا راضی می شدی عاشقی که حاضر بود در راحت جانفشانی کند بُکشی، آیا حاضر می شدی بیگناهی را که قصد نجات امام علیه السّلام را داشت به قتل برسانی؟ علی علیه السّلام کشته شود در حالی که تو شاهد و ناظر بر قتل امام علیه السّلام باشی؟ آه اگر وقت کافی داشتم اول بسرعت برای انتقام از (قطام) می رفتم سپس پیش امام شرفیاب می شدم!! در این وقت سعید سکوت کرد و گویا این که تازه از خواب بیدار شده، به این طرف و آن طرف نگاهی کرد، شب مهتابی و هوای خوش و نسیم روح نوازی را احساس کرد دوباره به یاد آورد حادثه ای بزرگی که اتفاق خواهد افتاد. و باز عشق و علاقه ای که به قطام داشت در دلش ‍ شعله ور شد و عقیده اش نسبت به او تغییر کرد و به خودش گفت: «شاید قطام بی گناه باشد.» شاید ریحان راست بگوید و بلال اشتباه کرده باشد. ولی به خودش آمد وهمه این افکار را خوشبینی های خودش نسبت به قطام قلمداد کرد. سپس توجّهی به بلال کرد دید بلال شترها را آماده می کند، به طرفش ‍ حرکت و اشکهایش را پاک کرد و همین که به طرفش می رفت به خودش ‍ می گفت: ای قطام! حیله و نیرنگ تو نسبت به عبداللّه کارساز بود ولی نسبت به امام علیه السّلام ارگر نخواهد شد، همین الا ن به سمت امام علیه السّلام خواهم رفت و به کمک او از شرّ تو و آن عجوزه مکار و این غلام شرور آسوده خواهم شد. بعد از آن سوار شتر شد و بلال هم به دنبالش حرکت کرد و به طرف خانه امام علیه السّلام حرکت کردند.


 
 
شهادت امام علی و وقایع پس از آن
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

شهادت امام علی و وقایع پس از آن

 

 

کوفه و منزل علی در ماه شهادت

 


خانه امیرالمؤمنین علی علیه السّلام جنب مسجد کوفه قرار داشت، بین خانه حضرت و مسجد دری " 3 " وجود داشت که آن حضرت برای ادای فریضه نماز از آن در به مسجد می رفت. در آن خانه صحن وسیعی وجود داشت که در آن سکّوهای دیده می شد تا هر یک از رؤسای قبایل و فرماندهان که به خدمت امیرالمؤمنین می رسیدند بر روی آن بنشینند.
در کنار خانه، میدان بزرگی بود که قسمتی برای بستن چهارپایان و قسمتی برای اجتماع عموم مردم و هواداران علی علیه السّلام ایجاد شده بود.
مردمی که در آنجا دور حضرت جمع می شدند از جانثاران ایشان بودند و از هیچ فداکاری دریغ نمی کردند و تنها او را ولیّ امر خود می دانستند و به خلافت احدی غیر از او راضی نمی شدند.
در آن سال " 4 " اهالی عراق و جاهای دیگر برای یاری رساندن به علی علیه السّلام در آنجا جمع شده بودند. هواداران علی علیه السّلام حدود چهل هزار نفر بودند تا شاید پس از اتمام ماه رمضان با این سپاه عظیم به معاویه حمله کنند.
آنان تصمیم داشتند دیگر مانند جنگ صفین فریب حیله های معاویه را نحورند، زیرا نتیجه سُستی و عدم اطاعت از علی علیه السّلام را که همان قدرت یافتن معاویه بود دیده بودند.
آن روزها هر کسی در مجلس امام علیه السّلام وارد می شد می دید که رؤسای قبایل به نزد علی علیه السّلام می آمدند و آمادگی خود را برای جنگ با معاویه اعلام می کردند و تصمیم داشتند خلافت را در خاندان نبوّت مستقر کنند و نگذارند زورگویان و فاسقان بر آنها حکومت کنند.
اوضاع کوفه در ماه رمضان چنین بود. اما هیچ چیزی علی علیه السّلام ا از انجام فرایض و نماز و روزه بازنمی داشت. هنگامیکه وقت نماز می رسید و مؤذّن اذان می گفت مردم دسته دسته بسوی صحن مسجد می شتافتند تا از بیانات بلیغ و زیبای آن حضرت که غیرت اسلامی را بحرکت درمی آورد استفاده کنند. وقتی آن حضرت بالای منبر می رفت چنان سکوتی بر جمعیت حکمفرما می شد که اگر پرنده ای از بالای مسجد عبور می کرد مردم صدای بالهایش را می شنیدند. همگی مبهوت بلاغت و فصاحت کلام آن حضرت می شدند، و تعجب می کردند که چرا بعضی از مردم با داشتن چنین امامی با او مخالفت می کنند، خصوصا گروه خوارج که برای توجیه شیطنت های خود بهانه تراشی می کردند.
هرگاه نماز مغرب را به پایان می برد عده ای از بزرگان و فرزندان آن حضرت و سایرین بهمراه او به خانه آن حضرت می رفتند و بر سر سفره افطار می نشستند. قرّاء قرآن از هر سوی خانه به تلاوت قرآن مشغول می شدند، چنان مشغول دعا و راز و نیاز بودند که گویا روز قیامت فرا رسیده است.
پس از صرف افطار همگی مشغول صحبت می شدند اما آن حضرت خیلی کم صحبت می کرد و بسیار اتفاق می افتاد که یک ساعت یا دو ساعت می گذشت اما ایشان صحبتی بر زبان نمی آوردند. گویا درباره مسائل مهمی فکر می کرد، شاید اندیشه ایشان در این بود که در حمله بر شامیان چقدر خون بر زمین خواهد ریخت، چرا که او جان مردم را امانت خدا می دانست و میل نداشت خونی بی جهت ریخته شود.


 
 
خروج سفیانی و دجال چیست ؟
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
 

 

الف) یکی از علائم ظهور امام مهدی(عج) که وقوعش حتمی و قطعی شمرده شده، خروج سفیانی است.

اخبار و روایاتی که گویای خصوصیات سفیانی و خروج او هستند، بدین ترتیب می‌باشد:

1) حتمی بودن خروج او:

امام صادق(ع) فرموده اند: «پیش از قیام قائم(علیه السلام) پنج علامت حتمی می‌باشد: یمانی‌، سفیانی ، صیحه آسمانی، قتل نفس زکیه، و فرورفتن سرزمین بیداء»(کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق، ص650)

2) نام و نسب او:

امیرالمؤمنین فرمودند: «فرزند خورنده جگرها، از وادی یابس خارج می‌شود … اسمش عثمان و .....

 پدرش عنبسه و از اولاد ابوسفیان است.»(همان، ص651)

3) خصوصیات فردی او:

امام باقر(ع) در این رابطه می‌فرمایند:«سفیانی، سرخ رویی سپید پوست و زاغ چشم است؛ هرگز خدا را پرستش نکرده، و هرگز مکه و مدینه را ندیده است و …»

و از برخی روایات چنین استفاده می‌شود که وی مسلمان منحرفی است که کینه حضرت علی(ع) را به دل دارد. چنان که امام صادق(ع) می‌فرمایند: «گویا سفیانی را می‌بینم که در میدان کوفه جایگاه خود را گسترده، و منادی او فریاد می‌زند: هر کس سر شیعه علی بن ابی طالب را بیاورد‌، هزار درهم خواهد گرفت. همسایه به همسایه می‌جهد و گردنش را می‌زند و هزار درهم می‌گیرد. آگاه باشید که در آن روز حکومت شما فقط به دست زنازادگان خواهد بود.»(کتاب الغیبة، شیخ طوسی، ص273)

4) زمان خروج او:

امام صادق(ع) می‌فرمایند: «امر سفیانی از مسائل حتمی است، و خروجش در ماه رجب می‌باشد.»

5) مدت حکومت و محل مرگ او:

حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلا م) در ذیل آیه شریفه "و لو تری إذا فزعوا فلا فوت" می‌فرمایند: «کمی پیش از قیام مهدی(علیه السلام) سفیانی خروج می‌کند؛ سپس به اندازه دوران حاملگی یک زن که 9 ماه باشد، حکومت می‌کند؛ لشکریان او به مدینه وارد می‌شوند، تا این که به "بیداء" می‌رسند، و خداوند آنها را در زمین فرومی‌برد.»(تاریخ غیبت کبری، سید محمد صدر، ص648)

ب) یکی دیگر از علائم ظهور حضرت که در بعضی روایات از نشانه‌های حتمی شمرده شده است، خروج شخصی به نام "دجال" است.

1) نام و نسب او:

عده‌ای گویند که نام دجال "صائد بن صید" یا "ابن صیاد" است؛ و برخی مخالف رأی ایشان را گفته‌اند.

2) خصوصیات فردی او:

حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «او چشم راست ندارد، و چشم دیگرش در پیشانی او است، و مانند ستاره صبح می‌درخشد، چیزی در چشم او است که گویی آمیخته به خون است. وی در یک قحطی سختی می‌آید، و بر الاغ سفیدی سوار است...»(مهدی موعود، ترجمه و نگارش علی دوانی، ص972)

3) عقیده او:

امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «او با صدای بلندی فریاد می‌زند بین مشرق و مغرب، که صدایش را جن و انس و شیاطین می‌شنوند ـ نگارنده می گوید: به فرض صحت این روایت، ممکن است این عمل به وسیله رادیو و تلویزیون صورت بگیرد ـ و می‌گوید: ای دوستان من! به سوی من آئید، من هستم کسی که آفریده است، پس استوار ساخته و مقرر کرده و هدایت نموده است. من پروردگار برتر شما هستم.»(مهدی موعود، ترجمه و نگارش علی دوانی، ص965)

4) مکان خروج:

امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «او از شهری که آن را اصفهان می‌گویند، و قریه‌ای که معروف به "یهودیه" است بیرون می‌آید.» (مهدی موعود، ترجمه و نگارش علی دوانی)

محدث قمی(ره) می گوید: در روایت است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «هر مؤمنی که دجال را ببیند آب دهان خود را بر روی او بیندازد و سوره مبارکه حمد را بخواند، تا سحر آن ملعون دفع شود و در او اثر نکند. چون اوظاهر شود، عالم را پر از فتنه و آشوب نماید، و میان او و لشگر حضرت قائم(علیه السلام) جنگ واقع شود، و بالاخره آن ملعون به دست مبارک حضرت حجت(علیه السلام) یا به دست عیسی بن مریم(علیه السلام) کشته شود.»(منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج2،‌ ص336)

البته روایات شیعه بر این است که امام مهدی(علیه السلام) است که دجال را می‌کشد، نه عیسی بن مریم


 
 
علائم و نشانه های ظهور امام زمان (عج) چیست؟
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
 

فضیل بن یسار از امام باقر (ع) روایت کرده که فرمودند: «نشانه‌های ظهور دو دسته است: یکی نشانه‌های غیرحتمی و دیگر نشانه‌های حتمی؛ خروج سفیانی از نشانه‌های حتمی است که راهی جز آن نیست.» (غیبت نعمانی، با ترجمه غفاری، باب18، ص429)

منظور از علائم حتمی آن است که تقدیر قطعی خدا به وقوع آن تعلق گرفته، و مشروط به هیچ قید و شرطی نیست؛ و مقصود از علائم غیر حتمی آن است که وقوع آن ممکن است مشمول بداء گردد، چرا که فی الجمله مشروط به شروطی است که اگر آن شروط تحقق یابد آن علائم واقع می شوند، و اگر آن شروط مفقود باشد، آن علائم نیز تحقق نمی‌یابند.

علائمی در مورد حتمی بودن آنها نصی نداشته باشیم، تنها احتمال وقوع آن می رود، و قطعی نیستند.

علائم غیر حتمی بسیارند. ما در اینجا روایت مفصلی از امام امام صادق(ع) را برای شما می آوریم که ...

 تعداد بسیاری از آن را برشمرده است. این روایت مشهوری است، ولی برای آن که حق زحمات مؤلفین ادا شده باشد، می گوییم که این روایت را با تغییرات عبارتی اندکی از کتاب "یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام رمان(عج)" نوشته علیرضا رجالی تهرانی نقل می کنیم.

قیلا لازم است تذکر دهیم که گرچه هر یک از این علائم حتمی الوقوع نیست، ولی به طور کلی احوال آخرالزمان را به ما معرفی می کند. با مطالعه آن شباهتهای زیاد آن را با شرائط زمان خودمان می یابیم.

در این روایت، امام صادق(ع) به یکی از یاران خود فرمودند:

هر گاه دیدی که حق بمیرد و طرفدارانش نابود شوند؛ و ظلم و ستم فراگیر شده است؛ و قرآن فرسوده و بدعت‌هایی از روی هوا و هوس در مفاهیم آن بوجود آمده است؛ و دیدی دین خدا، عملاً، توخالی شده، همانند ظرفی که آن را واژگون سازند!

و همچنین هر گاه دیدی که اهل باطن بر اهل حق پیشی گرفته‌اند؛ و کارهای بد آشکار شده و از آن نهی نمی‌شود، و بد کاران باز خواست نمی‌شوند؛ و مردان به مردان و زنان به زنان اکتفا می‌کنند.

و هنگامی که دیدی ‌افراد باایمان سکوت کرده، و سخنشان را نمی‌پذیرند؛ و دیدی که شخص بدکار دروغ گوید، و کسی دروغ و نسبت ناروای او را رد نمی‌کند؛ و دیدی که بچه‌ها به بزرگان احترام نمی‌گذارند؛ و قطع رحم می شود.

و وقتی دیدی که بد کار را ستایش کنند و او شاد شود، و سخن بدش به او برنگردد؛ و دیدی که نوجوانان پسر همان کنند که زنان کنند [یعنی به مانند آنان خود را زینت می کنند]؛ و زنان با زنان ازدواج کنند.

و هنگامی که دیدی انسانها اموال خود را در غیراطاعت خدا مصرف می‌کنند و کسی مانع آنها نمی‌شود؛ و دیدی که افراد با دیدن کار و تلاش مؤمنانه [از آن تعجب می کنند] و به خدا پناه می‌برند.

و دیدی که مداحی دروغین از اشخاص زیاد شود؛ و همسایه همسایه خود را اذیت می‌کند و از آن جلو گیری نشود؛ و دیدی که : کافران از صعوبت زندگی مؤمن، شاد می شوند؛ و دیدی مردم شراب را آشکار می ‌آشامند، و برای نوشیدن آن کنار هم می‌نشینند و از خداوند متعال نمی‌ترسند؛ و‌ کسی که امر به معروف می‌کند خوار و ذلیل است.

و همچنین هنگامی که دیدی آدم بدکار در چیزی مورد ستایش ست که خداوند آن را دوست ندارد؛ و دیدی که اهل قرآن و دوستان آنها خوارند؛ و راه نیک بسته و راه بد باز است؛ و دیدی که انسان ها به زبان می‌گویند، ولی عمل نمی‌کنند.

و وقتی دیدی خانه کعبه تعطیل شده، و به تعطیلی آن دستور داده می‌شود؛ و مؤمن، خوار و ذلیل شمرده شود؛ بدعت و زنا آشکار شود؛ و مردم به شهادت و گواهی ناحق اعتماد کنند.

و دیدی که حلال حرام، و حرام حلال می شود؛ و دین بر اساس میل اشخاص معنی می شود، و کتاب خدا و احکام آن تعطیل می گردد؛ و جرأت بر گناه آشکار شود، و دیگر کسی برای انجام آن منتظر تاریکی شب نگردد.

و آنگاه که دیدی مؤمن نتواند نهی از منکر کند مگر در قلبش؛ و ثروت بسیار زیاد در راه خشم خدا خرج گردد؛ و سردمداران به کافران نزدیک شوند و از نیکوکاران دور شوند؛ و والیان در قضاوت رشوه بگیرند؛ و پستهای مهم والیان بر اساس مزایده است، نه بر اساس شایستگی.

و آن زمان که دیدی مردم را به تهمت و یا سوء ظن بکشند؛ و دیدی که مرد به خاطر همبستری با همسران خود مورد سرزنش قرار گیرد. و هنگامی که زن بر شوهر خود مسلط شود و کارهایی که مورد خشنودی شوهر نیست انجام می‌دهد و به شوهرش خرجی می‌دهد.

و همچنین آنگاه که دیدی سوگند های دروغ به خدا بسیار گردد؛ و آشکارا قماربازی ‌شود؛ و مشروبات الکلی به طور آشکار بدون مانع خرید و فروش می‌شود.

و وقتی دیدی که مردم محترم توسط حاکمان قلدر خوار شوند؛ و نزدیک ترین مردم به فرمانداران آنانی هستند که به ناسزاگویی به ما، خانواده عصمت(ع)، ستایش شوند؛ و هر کس ما را دوست دارد او را دروغگو خوانده، و گواهی اش را قبول نمی‌کنند.

و آنگاه که دیدی مردم در گفتن سخن باطل و دروغ با هم رقابت می کنند؛ و شنیدن سخن حق بر مردم سنگین، ولی شنیدن باطل برایشان آسان است؛ و دیدی که همسایه از ترس زبان همسایه به او احترام می‌کند.

و وقتی دیدی حدود الهی تعطیل شود، و طبق هوی و هوس عمل گردد؛ و دیدی که مسجدها طلا کاری (زینت داده) شود؛ و دیدی که‌ راستگوترین مردم نزد آنها مفتری و دروغگو است.

هنگامی که دیدی بدکاری آشکار شده، و برای سخن چینی کوشش می‌شود؛ و‌ ستم و تجاوز شایع شده است؛ و غیبت، سخن خوش آنها شود و بعضی بعض دیگر را به آن بشارت دهند.

وقتی دیدی حج و جهاد برای خدا نیست؛ و‌ سلطان به خاطر کافر، شخص مؤمن را خوار کند؛ و خرابی بیشتر از آبادی است؛ و معاش انسان از کم فروشی به دست می‌آید؛ و خون ریزی آسان گردد؛ و مرد به خاطر دنیایش ریاست می‌کند.

و هنگامی که دیدی مردم نماز را سبک شمارند؛ و‌ انسان ثروت زیادی جمع کرده، ولی از آغاز آن تا آخر، زکاتش را نداده است؛ و‌ قبر مرده‌ها را بشکافند و آنها را اذیت کنند؛ و هرج و مرج بسیار شود؛ و‌ مرد روز خود را با مستی به شب می‌رساند، و شب خود را نیز به همین منوال صبح می کند، و هیچ اهمیتی به آیین مردم ندهد.

آنگاه که با حیوانات آمیزش ‌شود؛ و مرد به مسجد (محل نماز) می‌رود و وقتی برمی‌گردد لباس در بدن ندارد؛ [ یعنی لباسش را دزدیده اند].

هنگامی که دیدی حیوانات هم دیگر را بدرند؛ و دلهای مردم سخت، و دیدگانشان خشک، و یاد خدا برایشان گران است؛ و بر سر کسبهای حرام آشکارا رقابت می‌کنند؛ و دیدی که نمازخوان برای خودنمایی نماز می‌خواند؛ و فقیه برای دین خدا فقه نمی‌آموزد، و طالب حرام ستایش و احترام می‌گردد؛ و‌ مردم در اطراف قدرتمندان هستند؛ و طالب حلال، مذمت و سرزنش می‌شود، و طالب حرام ، ستایش و احترام می‌گردد.

آنگاه که در مکه و مدینه کارهایی می‌کنند که خدا دوست ندارد، و کسی از آن جلو گیری نمی‌کند، و هیچ کس بین آنها و کارهای بدشان مانع نمی‌شود؛ و آلات موسیقی و لهو و لعب در مدینه و مکه آشکار گردد؛ و مرد سخن حق گوید و امر به معروف و نهی از منکر کند، ولی دیگران او را از این کار برحذر می‌دارند.

هنگامی که دیدی مردم به همدیگر نگاه می‌کنند [یعنی چشم همچشمی می کنند، یا معیارشان بر خوب و بد اعمال خدا نیست] ، و از مردم بدکار پیروی نمایند؛ و راه نیک پیرو ندارد؛ و مرده را مسخره کنند و کسی برای او اندوهگین نشود؛ و دیدی که : سال به سال بدعت و بدیها بیشتر شود؛ و مردم جز از سرمایه داران پیروی نکنند؛ و‌ به فقیر چیزی را دهند که برایش بخندند، ولی در راه غیرخدا ترحم می کنند.

وقتی که دیدی علائم آسمانی آشکار شود، و کسی از آن نگران نشود؛ و مردم مانند حیوانات در انظار یکدیگر عمل جنسی انجام می دهند و کسی از ترس مردم از آن جلو گیری نمی‌کند؛ و انسان در راه غیر خدا بسیار خرج کند، ولی در راه خدا از اندک هم مضایقه دارد.

و آنگاه که دیدی عقوق پدر و مادر رواج دارد، و فرزندان هیچ احترامی برای آنها قائل نیستند، بلکه نزد فرزند از همه بدترند.

هنگامی که دیدی زنها بر مسند حکومت بنشینند و هیچ کاری جز خواسته آنها پیش نرود، و دیدی پسر به پدرش نسبت دروغ بدهد، پدر و مادر را نفرین کند و از مرگشان شاد شود؛ و دیدی که اگر روزی بر مردی بگذرد، و او در آن روز گناه بزرگی مانند بدکاری‌ ، کم فروشی، و زشتی انجام نداده ناراحت است.

و وقتی دیدی قدرتمندان، غذای عمومی مردم را احتکار می کنند؛ و‌ اموال خمس در راه باطل تقسیم گردد، و با آن قماربازی و شراب خواری شود، و به وسیله شراب بیمار را مداوا، و برای بهبودی، آن را تجویز کنند؛ و دیدی که مردم در امر به معروف و نهی از منکر و ترک دین بی تفاوت و یکسانند؛ و دیدی که سر و صدای منافقان برپا، اما صدای حق طلبان خاموش است؛ و دیدی که برای اذان و نماز مزد می‌گیرند؛ و مسجدها پر است از کسانی که از خدا نمی ترسند و غیبت هم می نمایند.

هنگامی که دیدی خورندگان اموال یتیمان ستوده شوند؛ و قاضیان بر خلاف دستور خداوند قضاوت کنند؛ و استانداران از روی طمع، خائنان را امین خود قرار دهند؛ و فرمانروایان میراث مستضعفان را در اختیار بدکاران از خدا بی خبر قرار دهند؛ و دیدی که بر روی منبرها از پرهیزکاری سخن می‌گویند، ولی گویندگان آن پرهیزکار نیستند.

و بالخره هنگامی که دیدی صدقه را با وساطت دیگران، بدون رضای خداوند، و به خاطر درخواست مردم بدهند؛ و دیدی وقت نمازها را سبک بشمارند؛ و همّت وهدف مردم شکم و شهوتشان است؛ و دنیا به آنها روی کرده است؛ و دیدی نشانه‌های برجسته حق ویران شده است؛ [این آخرالزمان است] در این وقت خود را حفظ کن و از خدا بخواه که از خطرات گناه نجاتت بدهد. (بحارالانوار، علامه مجلسی، ج52، ص260 ـ 256 ـ با تصرف اندک در متن)

این بود روایت امام صادق ( ع ) که به ذکر گوشه‌ای از مفاسد جهان در آستانه قیام وانقلاب بزرگ حضرت مهدی (عج) فرا گیر خواهد شد.

و اما "علائم حتمی الوقوع" ظهور با استفاده از روایات معصومین علیه السلام، اندک است.

در روایتی امام صادق(ع) می فرمایند: «پیش از ظهور قائم(عج) پنج نشانه حتمی است: قیام یمانی، فتنه سفیانی، صیحه آسمانی،‌ قتل نفس زکیه و شکافتن زمین و فرو رفتن عده ای در بیابان» (کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق ، ص650)

همچنین امام صادق فرموده است: «وقوع ندا[ی آسمانی] از امور حتمی است؛ و سفیانی از امور حتمی است و یمانی از امور حتمی است و کشته شدن نفس زکیه از امور حتمی است و کف دستی که از افق آسمان برون آید از امور حتمی است. و سپس اضافه فرمودند: «و نیز وحشتی در ماه رمضان است که خفته را بیدار کند و شخص بیدار را به وحشت انداخته و دوشیزگان پرده نشین را از پشت پرده بیرون می‌آورد.» (غیبت نعمانی،‌ با ترجمه غفاری، باب14، ص365)

امیرالمؤمنین(ع) از رسول خدا(ص) روایت نموده که فرمودند: «ده چیز است که پیش از قیامت حتماً به وقوع خواهد پیوست : فتنه سفیانی و دجال ، واقعه دخان [دود]، ظهور دابه، خروج قائم، طلوع خورشید از مغرب، نزول عیسی، خسوف در مشرق، خسوف در جزیرة العرب، و آتشی که از مرکز عدن شعله می‌کشد و مردم را به سوی بیابان محشر هدایت می‌کند»(بحارالانوار، علامه مجلسی، ج52، ص209 و غیبت شیخ طوسی، ص 267)

امام محمد باقر(ع) فرموده است: « در کوفه، پرچمهای سیاهی که از خراسان بیرون آمده است، فرود می‌آید و وقتی مهدی(ع) ظاهر شد، برای بیعت گرفتن به سوی آن می‌فرستد.» (غیبت شیخ طوسی، ص274)

برای اطلاع کامل از علائم و نشانه ها و اوضاع و احوال آخرالزمان شما را توصیه می کنیم به کتاب "نوائب الدهور فی علائم الظهور" نوشته مرحوم میرجهانی که در 3 جلد نگاشته شده، و همچنین کتاب عصر ظهور نوشته علی کورانی مراجعه کنید.


 
 
تولد " دجال " در اسرائیل !! +عکس
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
 
تولد " دجال " در اسرائیل !! +عکس
برخی منابع اسرائیلی طی روزهای گذشته دست به انتشار خبری باعنوان تولد "دجال آخرالزمان " از بدنیا آمدن کودکی عجیب الخلقه در سرزمینهای اشغالی فلسیطنیان خبر میدهند که تنها یک چشم دارد و چشم سمت چپش روی پیشانی اش قرار گرفته و فاقد گودی زیرچشم و بینی است ،دراین اخبار تلاش شده این کودک دجال فتنه گر آخرالزمان معرفی شود .
درحالیکه چندی پیش به نقل از یکی از دانشمندان دینی کشور خبر باقی ماندن "فقط 5 نشانه ظهور" منتشر شد خبر تولد نوزادی عجیب الخلقه اسرائیل را فراگرفته است .
به گزارش البرز برخی منابع صهیونیستی با انتشار تصاویری از این کودک عجیب الخلقه از وی بعنوان اصلی ترین علامت آخر الزمان یاد میکنند.

براساس خبرنگار ما منتشر کنندگان خبر مذکور با معرفی نوزاد مذکور بعنوان یک  نوزادیهودی وی را با دجال که در کتب دینی ادیان بزرگ اسلام ،مسیحیت و یهود ازوی بعنوان فتنه گر آخرالزمان یاد شده ،مقایسه میکنند.
این منابع  با طرح این سوال که آیا این نوزاد که اکنون با مرگ دست و پنجه نرم میکند همان دجال فتنه گر است؟ ادامه میدهند: دجال پس از رشد و تکامل جسمی مدعی خدایی شده و فتنه گری در جهان را آغاز خواهد کرد .
انتشار خبرمذکور بصورت گسترده ازسرزمینهای اشغالی آغاز و تاکنون بسیاری از کشورهای جهان را دربرگرفته است .
این درحالیست که خبرنگار البرز درپیگیریهای خود به سرنخ هایی برای استفاده ابزاری از این نوزاد ناقص الخلقه دست یافته است .
 
این پیگیریها حاکیست نوزاد مذکور چندی پیش در چین و ازیک پدر و مادر اهل این کشور بطور ناقص متولد شد.
تولد این کودک منجر به بروز ترس درمیان این خانواده چینی میگرددتااینکه با پیشنهاد قابل توجهی ازسوی یک صهیونیست مواجه میشوند.
این یهودی با پیشنهاد کلانی اقدام به خرید نوزاد مذکور و انتقال وی به اسرائیل مینماید.
کودکی که هم اکنون در برزخ مرگ و زندگی دست وپنجه نرم میکند به ابزاری برای تحقق آرمانهای صهیونیست مبدل شده است.
باتوجه به اعلام تولد دجال درمیان قوم یهود در احادیث شیعی و انتشارگسترده خبر مذکور این امکان برای  رژیم صهیونیستی فراهم میشود تا ضمن تثبیت عقاید دینی یهود صهیونیست بر یهودی بودن اراضی فلسطینیان تاکید نمایند.
 
دجال در عقاید شیعه :
 
براساس برخی روایات شیعی پیش از ظهور آخرین منجی عالم علائمی طبیعی و غیر طبیعی درجهان رخ خواهد داد که به دو بخش اصلی و فرعی تقسیم بندی شده است .
براساس این روایت علائم فرعی داری تعدد است وهمگی آنها پیش از ظهور باید اتفاق بیفتد ولی تنها بروز یکی از علائم اصلی یا حتمی برای اعلام نزدیکی ظهور منجی کفایت میکند.
علائم حتمی برای ظهور :
1.    خروج سفیانی وخسف بیدا : در روایتی از امام علی بن الحسین(ع) مرویست که قیام حضرت قائم حتمی و امر سفیانی نیز حتمی است و تازمانی که سفیانی نیاید حضرت قیام نخواهد کرد.
2.    خروج یمانی: امام صادق(ع) دراین باره میفرمایند: سه کس در یک سال و در یک روز قیام می­کنند؛ خراسانی و سفیانی و یمانی و در بین این سه پرچم بهترین پرچمها از یمانی است: زیرا پرچمی است که به حق دعوت می­کند.
3.    صیحه آسمانی: ندایی که ازآسمان شنیده میشود و عالمیان همگی این صدا را خواهند شنید ازجمله علائم حتمی شمرده میشود .امام باقر در روایتی از این نشانه ظهور چنین بیان میفرمایند: صدایی از آسمان شنیده می­شود که حق با او (امیر المومنین) و پیروان اوست. در این هنگام قائم ما خروج خواهد کرد.
4.    قتل نفس زکیه:قتل نفس زکیه نیز از علائم قطعی ظهور شمرده میشود و براساس روایتی از نبی گرامی اسلام(ص) در شرح علائم ظهور اینگونه نقل میشود که : مهدی ظهور نمی­کند تا اینکه نفس زکیه کشته شود.
5.    ظهور دجال : براساس همین روایات دجال بعنوان فردی با یک چشم که از گودی معمول زیرچشم برخوردار نبوده و چشم سمت چپش روی پیشانی اش قرارگرفته و دارای شمایل ترسناکی است و...نام برده شده است .
براساس روایات مختلف چهره دجال ناقص ، کور و یک چشمی که و ‏از اصل خلقت یک چشم ندارد به طورى که ‏گودى حدقه‏اش نیست و ادعای خدائی میکند ،چشم چپش در وسط پیشانی او قرار دارد،متولد شده در میان قوم یهود ازجمله ترسیم شده است.
در بیان دیگر مشخصات ظاهری دجال میخوانیم : مردی چاق و سرخ روی است ( در برخی منابع ذکر شده است که لحاظ بزرگی هیکل هیچ انسانی از ابتدای خلقت مانند او وجود نداشته است ) ،موهایش مجعد است،پایش لنگ است، دارای قدرتهای فوق بشری و جادوئی است به نحوی که تصور میشود مرده را زنده میکند و در قحطی مردم را طعام میدهد.
هفتاد هزار ترک ، یهود ، زنا زاده ، خواننده ، نوازنده ، بادیه نشین و زن از او پیروی می کنند به هرخرابه ای برسد می گوید گنج هایت را آشکار کن پس آنچه گنج دارد آشکارمی شود.
طول حکومتش چهل روز است و در این مدت همه را به کفر میکشد
برای نجات از شرش حفظ نمودن سوره کهف قبل از خروجش و در صورت رویت وی خواندن سوره حمد و خانه نشینی و توکل بر خدا توصیه شده است
اما تاکنون برسراین مطلب که آیا دجال یک انسان است یا تعبیری از یک رویداد یا ابزار است تردید وجود داشته است .ازهمین رو دلار آمریکا،تلویزیون ،ماهواره و..ازجمله تعابیری است که از دجال در زمان کنونی نام برده میشود.
اما انتشار خبرتولد این کودک که همزمان ،موضوع درشرف مرگ بودنش نیز درحال نشر است " انسان " بودن دجال را میتواند تقویت نماید.

 
 
نقش ابراهیم بن مالک اشتر نخعی ؛ در حوادث سیاسی عراق
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
 

نقش ابراهیم بن مالک اشتر نخعی ؛ در حوادث سیاسی عراق (66 72 هجری)1

منابع مقاله:

فصلنامه تاریخ اسلام، شماره 18، دکتر خلیل شاکر حسین / ترجمه: علی غلامی دهقی2؛


این نوشتار، نقش ابراهیم پسر مالک اشعر نخعی را در تحوّلاتِ سیاسی عراق (66 72ق) بررسی می کند. با وجود آگاهی اندک ما از زندگی ابراهیم پیش از قیام مختار، پیوستن او به آن قیام، مشروط بر صحّت نامه محمد حنفیه به او، و غلبه بر اشراف کوفه که مخالف مختار بودند، بسیار برجسته است. او هم چنین در نبرد خازر امویان را شکست داد و موجب تثبیت مختار در کوفه شد. پس از آن از مختار جدا شد و زبیریان و مروانیان در صدد جذب او برآمدند.

نویسنده، عامل جدایی ابراهیم از مختار را دو چیز دانسته است، نخست بدعت های دینی مختار و دوّم مبارزه ابراهیم بر اساس مبانی فکری و دادخواهی نه عصبیت و مصلحت فردی. او در نهایت، با تعلّق خاطری که به عراق داشت در نبرد مصعب بن زبیر بر ضدّ مروانیان شرکت کرد و در سال 72 قمری کشته شد. گفتنی است مترجم برخی دیدگاه های نویسنده درباره مختار را نقد و بررسی کرده است.

واژه های کلیدی: عراق، کوفه، مختار، ابراهیم بن اشتر، تشیع، اشراف کوفه، مصعب بن زبیر، عبدالملک بن مروان.

درباره ی زندگی ابراهیم بن مالک اشتر آگاهی های دقیق و تازه ای در دست نداریم تا بتوانیم نقش وی را در حوادث سیاسی عراق نشان دهیم؛ حوادث سیاسی ای که دولت اسلامی، پس از کشته شدن عثمان بن عفّان و در مدّت خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام ، شاهد آن بود و مالک اشتر پدر ابراهیم با پشتیبانی از امام علی علیه السلام ، نقش مؤثری در استحکام آن داشت. شایان ذکر است که برخی پژوهش گران، به حضور و شرکت ابراهیم همراه پدرش در پیکار صفین، کنار علی بن ابی طالب علیه السلام و بر ضدّ معاویة بن ابی سفیان، اشاره کرده اند.3 با این وجود،4 ما در منابع نخستین، اسمی از ابراهیم در دوران تصدی خلافت از سوی حسن بن علی علیه السلام و پس از آن در ماجرای مصالحه با معاویه، نمی یابیم. هم چنین ما شاهد سکوت نخستین منابع درباره ی هرگونه نقش ابراهیم، در برابر شهادت حسین بن علی علیه السلام هستیم. این سکوت، در زمان پیدایش حرکت توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی در کوفه محل تولد و شهر ابراهیم نخعی 5 نیز ادامه دارد.

امّا ما دو اشاره از مورخان متقدم در اختیار داریم: اشاره ی نخست این که، ابراهیم در هنگام اقدام به نقش برجسته اش در حرکت مختار ثقفی در کوفه، جوان بوده است.6 اشاره ی دوم که بر زبان عبیداللّه بن زیاد جاری شده است؛ هنگامی است که دید ابراهیم فرماندهی سپاه کوفه را برای جنگ با سپاه شام، در نبرد خازر،7 بر عهده دارد. او هنگامی که والی عراق بود، از این جرأت ابراهیم شگفت زده شد؛ زیرا ابراهیم را در گذشته، کودکی در حال بازی با کبوتران دیده بود.8 ما در برابر این دو اشاره ی مورخان متقدم، بر این باوریم که ابراهیم کم سنّ و سال بوده و همین، عاملِ مهمی است که باعث شده است در برابر رویدادها، به چشم نیاید. اگر ابراهیم، در رویدادهایی که به آنها اشاره شد نقشی داشت منابع اصلی، به آنها اشاره می کردند.

به هر صورت ابراهیم نخعی جایگاه برجسته ی خود را در صحنه ی رویدادهای عراق به جز همکاری با حرکت مختار بن ابی عبید ثقفی در سال 66 هجری به دست نیاورده بود. این مطلبی است که تمام منابع متقدم و متأخر بر آن اتفاق نظر دارند. قابل ذکر است که ابراهیم، نمی خواست خود را در رویدادهای کوفه، غوطه ور سازد؛ زیرا آن رویدادها نتایج مطمئنی به دنبال نمی داشت؛ گذشته از این که معلوم نبود آیا خود را برای این کار آماده ساخته یا این که اعتقاد داشت ویژگی هایی دارد که وی را شایسته می سازد تا نقش رهبری، در این باره ایفا کند؛ نه این که نقش ثانوی و جزیی داشته باشد، و این مطلبی بود که ابراهیم به آن راضی نمی شد. از این رو است که می بینیم ابراهیم، هنگامی که هیأتی از اشراف کوفه از او می خواهند که به حرکت مختار ملحق شود؛ او درخواست می کند رهبریِ حرکتی که مختار به راه انداخته است، به وی واگذار شود.9 طبری و ابن اعثم هر دو از ابومخنف روایت کرده اند که مختار ثقفی، برای به دست آوردن پیروزی به ابراهیم نیاز داشت؛ زیرا یارانش به وی گفته بودند که، ...ابراهیم جوان دلاور و نیرومند و فرزند مرد بزرگ و بلندآوازه ای است و عشیره ی توانمند و پرشماری دارد.10

هیأت نمایندگی نزد مختار بازگشت و او را از مشروط بودن هم کاری ابراهیم باخبر ساخت. بنابر آن چه طبری و ابن اعثم تأکید می کنند و ابن اثیر نیز تکرار کرده، مختار سه روز او را به حال خود واگذاشت؛11 پس از سه روز، در حالی که گروهی از بزرگان کوفه وی را همراهی می کردند، نزد ابراهیم رفت. مختار سخن را آغاز کرد و اهداف حرکتی که انتظارش را می کشیدند، بیان نمود و از ابراهیم درخواستِ همکاری کرد. در همین حال نامه ای از سوی محمد بن حنفیه، به ابراهیم رسید. متن آن نامه، بنابر آن چه طبری، ابن اعثم، بلاذری و ابن اثیر گزارش کرده اند، این گونه بود:

از محمد مهدی به ابراهیم بن مالک اشتر؛ سلام بر تو، حمد و سپاس خدایی را که جز او خدایی نیست. امّا بعد، من وزیر و امین خویش را که برای خود انتخاب کرده بودم، نزد شما فرستادم و او را به جنگ با دشمنان و خون خواهیِ اهل بیتم دستور دادم. پس تو نیز به همراه عشیره ی خویش و هر کس که از تو فرمان می برد، به کمک او قیام کن. در صورتی که مرا یاری کنی و دعوتم را پذیرا شوی، به سبب این کار نزد من فضیلت و برتری خواهی داشت. افزون بر این، زمام سواره نظام و تمام سپاهیان جنگ جو در هر شهر و منبر و مرز میان کوفه و شام، در اختیار توست.12

ابراهیم به شیوه ی نگارش نامه اعتراض کرد و گفت: روز گذشته ابن حنفیه به من نامه نوشت و من نیز به او نامه نوشتم؛ امّا در نامه ی پیشین جز اسم خود و اسم پدرش، چیز دیگری به من ننوشته بود.13 مختار در توجیه نگارش این نامه گفت: آن نامه در زمانی نوشته شده است و این در زمان دیگر.14 ابراهیم که در این زمان در اصل نامه تردید کرده بود، از مختار توضیح بیش تری خواست و پرسید: چه کسی می داند که این نامه ی محمد بن حنفیه به من است؟15 گروهی از حاضران که زید بن انس، احمر بن شمیط و عبداللّه بن کامل در میان آنها بودند، گواهی دادند که نامه، از محمد بن حنفیه است.16 در این جا ضروری است گفته شود، که شعبی محدّث مشهور و پدرش شراحیل از شاهدانی بودند که در این دیدار حضور داشتند، اما هر دو از دادن شهادت خودداری کردند. مختار پیش از آمدن نزد ابراهیم، نامه را به شعبی تحویل داده بود و پس از این که نزد ابراهیم آمد از او خواست که نامه را به ابراهیم بدهد تا آن را بخواند.17

مورخان نخستین درباره ی دو چیز اختلاف نظر دارند: نخست درباره ی موضع شعبی، در برابر نامه ی محمد بن حنفیه و دوم پیرامون شخصیت کسی است که از شعبی درباره ی عواملی که مانعِ شهادت دادن او همراه دیگر شاهدان شده، استفسار کرده است؛ اختلاف در این است که استفسار کننده مختار، یا ابراهیم نخعی بوده است؟ دینوری می نویسد:

شعبی درباره ی آمدن نامه از سوی ابن حنفیه، دچار شک گردید؛ از این رو نزد شهود رفت و از تک تک آنان استفسار نمود؛ همه ی گواهان، به جز یک نفر، پاسخ دادند که با چشم خود دیده اند که ابن حنفیه به مختار نامه می نویسد.

آن یک نفر، ابو عمره بود که در پاسخ شعبی گفت:

به خدا سوگند، من او را در حین نوشتن نامه ندیدم؛ اما ابواسحاق، یعنی مختار ثقفی، نزد ما ثقه است و وقتی نامه ای از سوی ابن حنفیه آورد، ما او را تصدیق کردیم.18

به سبب همین تردید، شعبی کوفه را ترک کرد و به حجاز رفت و در هیچ یک از حوادث بعدی حضور نیافت.19 اما ابن اعثم کوفی آورده است:

مختار از شعبی سبب خودداری از گواهی به صحّت نامه را سؤال کرد، که آیا او در این باره شک دارد؟ او که اصرار مختار را که خواسته بود نظرش را صراحتا ابراز کند دید؛ پاسخ داد: درباره ی شاهدان تردید ندارد؛ زیرا آنها شهود حقّی هستند.20

اما ابن اعثم تأکید می کند که:

شعبی، می دانست و یقین داشت که مختار خودش، نامه را نوشته است.21

طبری یادآوری می کند:

این ابراهیم بن اشتر بود که از شعبی درباره ی علّت امتناعش از گواهی، همانند دیگر شاهدان، استفسار کرد و شعبی پاسخ داد: شاهدان بر اساس آن چه من دیدم، شهادت دادند و ایشان، قاریان بزرگ قرآن، ریش سفیدان شهر و شهسواران عربند و من معتقدم اینان جز حق، نمی گویند. شعبی در ادامه ی سخنانش می گوید: من این سخنان را به ابراهیم گفتم، امّا به خدا سوگند درباره ی گواهی آنان، در معرض اتهام بودم؛ با این حال، چون از طرفی دوست داشتم از کوفه بیرون بروم و از طرف دیگر، مانند آنها فکر می کردم و می خواستم این مسأله تمام شود، او را از آن چه در این باره در درونم می گذشت، آگاه نساختم.22

طبری در ادامه می نویسد:

ابراهیم چون می خواست از صحّت نامه، اطمینان حاصل نماید، به عنوان کاری واقع گرایانه که در آینده رخدادهای ناگهانی را به دنبال خواهد داشت، از شعبی خواست تا نام کسانی را که به صحّت نامه شهادت داده اند برای او بنویسد؛ به دلیل این که همه ی آنان را نمی شناخت.23

امّا ابوالعباس مبرّد روایتی آورده است که:

ابراهیم، فردی را نزد ابن حنفیه فرستاد تا از صحّت نامه ای که مختار آورده است، مطمئن شود؛ ابن حنفیه نیز، به طور غیر مستقیم، با معتبر دانستن نامه و تأیید مختار، پاسخ ابراهیم را داد.24

دکتر دیکسون روایت مبرّد را اشتباه خوانده و می نویسد:

در منابع متقدم و متأخر مطلبی که روایت مبرّد را تأیید کند، وجود ندارد. ابن حنفیه همان جوابی را به ابراهیم داد که به هیأت اعزامی از کوفه به حجاز داده بود؛ هیأتی، که از او درباره ی صحّت ادعاهای مختار، استفسار کرده بودند. این مطلب ما را به این امر رهنمون می سازد که مبرّد میان دو حادثه، خلط کرده است.25

این در حالی است که طبری و یعقوبی اتفاقِ نظر دارند که هیأت نمایندگی، از کوفه به حجاز رفته و از ابن حنفیه درباره ی درستی ادعاهای مختار، سؤال کردند. او به صورت کلّی و بدون ویژگی خاصی، پاسخ داد: به خدا سوگند، دوست دارم خداوند از دشمنانمان، به دست هر کس از آفریدگانش که می خواهد، انتقام ما را بگیرد. هیأت نمایندگی به کوفه بازگشتند در حالی که مؤیّد موضع مختار بودند.26

به هر حال، پیوستن ابراهیم نخعی به حرکت مختار، به آن نیرو و کارایی ویژه ای داد؛ به طوری که همه ی کسانی که در کار او مردّد بودند به وی پیوستند. ابراهیم در آغاز کار، تمام امکانات خویش را برای رسیدن به پیروزی، در خدمت این حرکت قرار داد. طبری ما را از جزییات آماده سازی حرکت و نقشی که ابراهیم برای تدارک این کار ایفا نمود، آگاه می سازد. او به نقل از هشام بن محمد کلبی می نویسد:

ابراهیم هر روز در خانه ی مختار که مقرّ حرکت بود، تشکیل جلسه می داد.

طبری این نکته را نیز افزوده که:

زمان رفت و آمد ابراهیم به خانه ی مختار، هر شب زمانی بود که ستاره ها نمایان می شدند.27

پس از پایان یافتن عملیات آماده سازی نیروها، ابراهیم و مختار اتفاق نظر کردند که حرکتِ خویش را در شب پنج شنبه، مصادف با 14 ربیع الاول سال 66 هجری، اعلان کنند.28

ایاس بن مضارب عجلی، رییس پلیسِ عبداللّه بن مطیع، والی کوفه از سوی عبداللّه بن زبیر، از تحرکات ابراهیم و مختار و تدابیر آنها نسبت به خروج، باخبر شد. این امر نشان می دهد که والی کوفه و صاحب شرطه ی او جاسوسانی داشته اند که موفق به دستیابی به زمان حرکت شده اند. صاحب شرطه، والی کوفه را از تدابیر ابراهیم و مختار آگاه ساخت و فرماندهان و یاران خود را گرد آورد و آنها را در جریان امور قرار داد. او از هر فرمانده خواست، سرپرستی سَمت خود را به عهده بگیرد و طرف دارانش را جمع کند تا حرکت مختار و ابراهیم و دوستداران آنها، محاصره ی کامل گردد و در همان خاستگاه نخستین، آن را شکست دهد.29

طبری، ابن اعثم و بلاذری جزییات بیش تری درباره ی پراکنده شدنِ نیروهای والی کوفه در شهر، به ویژه در محلّه ها و کوچه های اصلی، در اختیار ما قرار می دهند. عبدالرحمن بن سعید بن قیس همدانی به محلّه ی سبیع30 از تیره ی همدان کعب بن ابی کعب به محلّه ی بنشر،31 زحر بن قیس جعفی به محلّه ی کنده، شمر بن ذی الجوشن به محلّه ی سالم، عبدالرحمن بن مخنف به محلّه ی صائدیین، یزیدبن حارث بن رویم به محله ی مراد و شبث بن ربعی به محلّه ی سبخه اعزام شدند. اینان در آن مناطق مسلّحانه، موضع گرفتند.32

منابع نخستین درباره ی علّتِ جلو افتادن زمان حرکت مختار و ابراهیم به شب پنج شنبه، 14 ربیع الاول سال 66 هجری اتفاق نظر دارند. ماجرا بدین قرار بود که، ابراهیم هر شب به خانه ی مختار می رفت، جایی که اجتماعات در آن برگزار می شد. بنابراین طبیعی بود که با نیروهای والی کوفه که در کوچه ها پراکنده بودند، برخورد کند. بنا به گفته ی طبری، ابراهیم این امکان را داشت که از برخورد با نیروهای والی کوفه، پرهیز کند؛ امّا می خواست آنها را با این سخن به مبارزه بطلبد:

به خدا سوگند! ما از وسط بازار کنار قصر، عبور می کنیم و دشمن خویش را می ترسانیم و به آنها نشان می دهیم که نزد ما، خوارند.33 گروهی از پسر عموهای ابراهیم او را همراهی می کردند که شمار آنها به صد تن می رسید. ایاس بن مضارب، رییس پلیس کوفه، به آنها اعتراض کرد و از انگیزه ی حرکت و هویتشان سؤال نمود. ابراهیم خود را به رییس پلیس معرّفی کرد؛ امّا او، با روشی تحریک کننده و فتنه انگیز، اصرار داشت که آنان همراه وی نزد امیر کوفه بروند تا او درباره ی ایشان تحقیق کند. وی به ابراهیم گفت: به خدا سوگند! کار تو شک برانگیز است، به من خبر رسیده که تو هر شب با همراهانت در شهر، رفت و آمد می کنی. نه، به خدا قسم، از من جدا نمی شوی تا این که تو را نزد امیر ببرم تا بدانی رأی او درباره ی تو چیست.34

ابراهیم تصمیم گرفت که ماجرا را به سود حرکتِ خویش و مختار به پایان رساند و با رییس پلیس کوفه، همراه و هم صحبت نشود؛ تا این که یارانش در تصمیم قاطع خویش، سست نگردند. از این رو دست به کار زیرکانه ای زد و مردی از یاران ایاس بن مضارب به نام ابوقطن را که با او سابقه ی دوستی داشت، صدا زد. آن مرد به گمان این که ابراهیم می خواهد او را نزد رییس پلیس میانجی قرار دهد، نزد وی آمد. ابراهیم، با حرکت ماهرانه ای که ابوقطن متوجه آن نشود، نیزه ی او را گرفت و رییس پلیس را نشانه گرفت و با ضربه ای او را به خاک انداخت. این کار، سبب فرار یاران ایاس گردید و خبر کشته شدن صاحبِ شرطه ی کوفه، به والی رسید.35

در این جا سؤالی مطرح است: آیا آن چه ابراهیم با ابوقطن انجام داد، تدبیری از پیش اندیشیده شده بود، یا این که او تنها از غفلت ابوقطن استفاده کرده است؟ به خصوص که روابط دوستانه و قبیلگی در بسیاری از این گونه امور نقش داشته اند.

در تاریخ کشته شدن ایاس بن مضارب، نزد مورخان نخستین، اختلاف نظر وجود دارد. طبری و بلاذری بر این باورند که او سه شنبه شب، کشته شده است. این دو مورخ، این نظر را با استناد به سخن ابراهیم خطاب به مختار مطرح می کنند که می گوید: ما فردا، شب پنج شنبه آماده ی خروج هستیم؛ زیرا حادثه ای پیش آمده که چاره ای جز خروج در شب پنج شنبه نداریم.36 اما ابن اعثم کوفی تأکید دارد که رییس پلیس کوفه، شب سه شنبه کشته شده است.37 دینوری خبری آورده که می رساند ایاس بن مضارب از ابراهیم پیشی گرفت و او را از تردد زیاد به خانه ی مختار برحذر داشت، اما ابراهیم رفت و آمد خود را به خانه ی او قطع نکرد و به مختار اطلاع داد که رییس پلیس کوفه برای او ایجاد مزاحمت می کند. افزون بر این ابراهیم درباره ی کشتن ایاس با مختار رایزنی کرد تا اعلان حرکت در زمان معیّن را به تأخیر نیندازد. ابراهیم آن چه کشتن ایاس بر عهده ی او نهاده شده بود، انجام داد.38

ابراهیم، مختار را از کشته شدن رییس پلیس کوفه آگاه ساخت و مختار آن را اوّل الفتح39 یا بنابر قول ابن اعثم اوّل الظفر نامید.40 مختار، دادن آموزش های لازم به یارانش را شروع کرد تا نشانه ای برای آغاز حرکت باشد. او به یکی از یارانش دستور داد تا با جمع آوری تاک و نی، آتش بیافروزد و آنها را بر سرِ دست گرفته، در کوچه ها بگرداند. به یکی دیگر از یارانش نیز فرمان داد تا ندا در دهد: یا منصور أمت، و سومی بانگ بزند: یا لثارات الحسین علیه السلام .41 شایان توجه است که هدف از طرح این گونه شعارها، دستیابی به همه ی عناصری بود که وضع موجود و مخالفان آن را به چالش می کشید؛ زیرا در کوفه، زمینه برای پذیرش این گونه شعارها و ادّعاها، فراهم بود.42

همه ی منابع متقدم و متأخر، درباره ی نقش مهم و سرنوشت ساز ابراهیم، اتفاق نظر دارند؛ زیرا تلاش های وی نقش بارزی، در آماده سازی یاران مختار و مقاومت نیروها در برابر والی کوفه و سرانجام در پیروزی داشت. منابع تاریخ اسلام یادآوری می کنند که کوفه از سوی نیروهای والی شهر اشغال شده بود و هر حرکتی را برای شورش، در تنگنا قرار می دادند و مانع از پیوستن یاران، به کاروان می شدند. به گفته ی طبری و بلاذری، ابراهیم به مختار پیشنهاد کرد تا نزد طایفه اش برود و با دادن شعارهای حرکت، موجب پیوستن آنها به کاروان گردد. او با این کار می خواست حلقه ی محاصره را بشکند.43 هم چنین ابراهیم با مختار هماهنگ کرد که او با نیروهای والی کوفه نجنگد و آغازگر جنگ نباشد مگر این که ناچار شود، تا این که، نیروهای هر دو در یک جا گرد هم آیند.44

ابراهیم توانست خود را به قبیله اش برساند و کسانی را که به او پیوسته بودند همراه خود سازد و با عبور آنها در کوچه های کوفه موجب شود افرادی که دو دل بودند و از نیروهای والی کوفه می ترسیدند، به وی بپیوندند. با این که او از نزدیک شدن به محل هایی که نیروهای والی کوفه در آن جا حضور داشتند خودداری می کرد، اما توانست برخی نیروهای او را در محلّه ی کنده، به فرماندهی زبیر بن قیس جعفی، شکست دهد. پس از آن، سوید بن عبدالرحمن منقری و یارانش را پراکنده ساخت و آنها را از شهر بیرون کرد، به طوری که سخن گوی آن ها گفت: گویا این کار خواست خداست؛ اینان با هر گروهی از ما برخورد می کنند آنها را شکست می دهند.45

ذکر این مطلب در این جا ضروری است که این پیروزی ها، موجب فریب پسر اشتر در ثبات قدمش نگردید، بلکه او هماهنگی میان خود و مختار را ادامه داد و در همان حال، نظر برخی اصحابش در تعقیب برخی نیروهای شکست خورده را ردّ کرد و خطاب به آنان گفت: نه، بلکه نزد دوستمان مختار می رویم تا خداوند به وسیله ی ما او را از تنهایی و بی کسی ایمن گرداند و بداند ما یار اوییم؛ با این کار، به توان او و یارانش افزوده می شود. این در حالی است که من مطمئن نیستم در آینده چه روی خواهد داد.46 همان گونه که ابراهیم انتظار داشت، نیروهای والی کوفه، به فرماندهی شبث بن ربعی ریاحی، به مختار هجوم بردند و او توانست یکی از فرماندهان مشهورش به نام یزید بن انس را، در برابرشان بسیج کند. از سوی دیگر نیز حجار بن ابجر عجلی هجوم آورد و مختار فرمانده ی معروف خویش، احمر بن شمیط را به نبرد با وی فرستاد. ابراهیم با یک حرکت ماهرانه، از پشت سرِ نیروهای والی کوفه پیش رفت، نیروهایی که حجار بن ابجر عجلی آنها را فرماندهی می کرد و پس از آگاهی از نقشه ی ابراهیم برای یورش و قرار دادن او در حالت انفعالی، به همراه نیروهایش عقب نشینی کرده بود. شبث بن ربعی هنگامی که یقین کرد به آسانی نمی توان مختار و یارانش را شکست داد، فرار کرد. او به عبداللّه بن مطیع، والی کوفه، این مطلب را گزارش داد و به او سفارش کرد، پیش از آن که وضعیت خطرناک گردد، تمام نیروهایی را که در محلّه های کوفه دارد، گرد آورد و برای شکست دادن مختار و نیروهایش اعزام کند.47 از گزارش ابن اعثم چنین برمی آید که آتش جنگ آن شب تا صبح روز بعد، به گونه ای شعله ور شد که مردم، لیلة الهریر را در صفین فراموش کردند.48 بنابر گزارش طبری، ابن اعثم و بلاذری از جزییات این رویارویی، هر دو طرف، نیروهای خویش را برای نبردِ پایانی گرد آوردند؛ نبردی که نتیجه ی آن به سود مختار بود. مختار پس از پیروزی در این مرحله، با نیروهای خویش در پشت دیر هند در کنار بستان زائده، که در محله ی سبخه قرار داشت، مستقر شد.49 در واقع ما جزییات این نبرد سهمگین را، وامدار ابن اعثم هستیم. او شمار نیروهای والی کوفه را که به شکل دسته های مختلفی بودند، به صورت زیر بیان کرده است:

1 . دسته ای مرکب از چهار هزار سواره نظام به فرماندهی شبث بن ربعی؛

2 . دسته ای مرکب از سه هزار جنگ جو به فرماندهی راشد بن ایاس؛

3 . دسته ای مرکب از سه هزار جنگ جو به فرماندهی حجار بن ابجر عجلی؛

4 . دسته ای مرکب از سه هزار جنگ جو به فرماندهی غضبان بن قبعثری؛

5 . دسته ای مرکب از سه هزار جنگ جو به فرماندهی شمر ذی الجوشن؛

6 . دسته ای مرکب از هزار جنگ جو به فرماندهی عکرمة بن ربعی؛

7 . دسته ای مرکب از هزار جنگ جو به فرماندهی شداد بن منذر؛

8 . دسته ای مرکب از هزار جنگ جو به فرماندهی سوید بن عبدالرحمن.50

شایان توجه است که طبری این جزییات را مثل ابن اعثم گزارش نمی کند. بلاذری نیز شمارِ سپاه اعزامی از سوی والی کوفه، برای نبرد با مختار را که برای رویارویی آماده ساخته است، بیان نمی کند.51

از میان داده های تاریخیِ فراوانی که بلاذری، طبری و ابن اعثم کوفی در اختیار ما قرار داده اند، معلوم می شود که سربازان والی کوفه از روحیه ی معنوی بالایی برخوردار نبودند، برخلاف نیروهای پسر اشتر و مختار که از روحیات بالایی بهره مند بودند. مورخانِ ذکر شده گزارش می کنند که جنگ جویان سپاه والی کوفه از امام جماعت، درخواست کردند که دو سوره از سوره های طویلِ قرآن را در نماز صبح، پیش از آغاز جنگ، بخواند. این درخواست باعث شد که شبث بن ربعی ریاحی یکی از فرماندهان آنها بر سر آنان فریاد بکشد و بگوید: عجب مصیبتی! ترکان و دیلمیان52 در میدان جنگ فرود آمده اند و شما درخواست قرائت سوره های طولانی تر می کنید. آری! بر امام جماعت واجب بود که سوره ی بقره و آل عمران را قرائت کند.53

در هر حال، دو لشکر رو در روی هم قرار گرفتند و هر یک طرحی برای حمله ریختند و جنگ آغاز شد. مورخان نخستین مانند طبری، بلاذری و ابن اعثم گزارش کرده اند: ابراهیم، پسر مالک اشتر نقش بزرگی در این نبرد داشت. او در این پیکار، راشد بن ایاس، فرمانده ی سپاه نیرومند کوفه را کشت و همین سبب شد که روحیه ی سایر نیروهای تحت فرمان او در دیگر دسته ها، ضعیف گردد. ابراهیم موفق شد محاصره ای را که شبث بن ربعی برای مختار و نیروهایش به وجود آورده بود، بشکند و سپاه شبث را مجبور به فرار گرداند.54 نیروهای والی کوفه، پراکنده شدند و از صحنه ی جنگ بازگشتند و به کوچه ها و راه های کوفه پناه بردند. تحریک های والی کوفه برای برانگیختن اراده ی نیروهای فراری جهت ادامه ی جنگ، دیگر سودی نبخشید؛ زیرا نشانه های شکست در افق، پدیدار شده بود.55 شبث بن ربعی تلاش کرد تا اراده ی نیروهای والی کوفه را که در برابر هجوم سپاه ابراهیم و مختار مقاومت نشان داده بودند، برانگیزاند؛ امّا سستی آنها باعث گردید والی کوفه، به همراه غلامان و یارانش به قصر پناهنده شود و سایر نیروها به خانه هایشان فرار کنند. ابراهیم سه روز والی کوفه را در قصرش محاصره کرد.56

عبداللّه بن مطیع، والی کوفه، این امکان را یافت که به صورت ناشناس به بیرون قصر راه یابد و به خانه ی یکی از آشنایانش پناهنده شود. هنگامی که مختار از این ماجرا باخبر شد، چون با او رابطه ی دوستی داشت، اموالی را برای وی فرستاد و او به بصره گریخت. سایر محاصره شدگانِ در قصر، از ابراهیم پسر اشتر درخواست امان کردند و او امان داد.57 در این هنگام، مردم با مختار بیعت کردند و او بر تمام کوفه و سرزمین های اطراف آن، به جز بصره که مصعب بن زبیر بر آن غلبه یافته بود، تسلط یافت. او کارگزاران خویش را برای مناطقی مانند: ارمینیه، آذربایجان، ری، ماهین و اصفهان معیّن کرد و شروع به جمع آوری خراج نمود.58

موقعیت جغرافیایی عراق، برای هر خلیفه ای که مرکزیت حکومت و استمرارش در آن منطقه را در دل می پروراند، مهم و قابل توجه بود. این حقیقت، به صورت یکسان از مسلّمات، نزد زبیریان و مروانیان بود.

لازم به یادآوری است که مروانیان، از همان آغازِ به دست گرفتن حکومت، به عراق اهتمام ویژه ای ابراز می داشتند؛ به خصوص بعد از جدا شدن عراق از مرکز حکومت در دمشق، پس از مرگ یزید پسر معاویه. خلیفه ی دوراندیشی چون عبدالملک بن مروان، هیچ گاه از این وضعیتِ پاره پاره ی دولتش خشنود نبود.

از این رو، ابن اعثم، طبری و بلاذری گزارش کرده اند که عبدالملک پس از تثبیت حکومت در شام و مصر، سپاه نیرومندی را به فرماندهی عبیداللّه بن زیاد به عراق اعزام کرد. او عبیداللّه را به آموزش هایی مجهّز کرد که مهم ترین آنها نابود کردن مصعب بن زبیر و مختار ثقفی و در نهایت عبداللّه بن زبیر در مکّه بود. عبدالملک تمام سرزمین های میان مسیر شام تا جایی که خورشید طلوع می کرد و به زودی بر آنها مسلّط می شد را در اختیار وی قرار داد.59 به دنبال آن، یورش سپاه شام به زودی وضعیت جدیدِ کوفه را تهدید می کرد و ناچار باید جلوی نیروی مهاجم گرفته می شد. مختار فورا سپاهی را از کوفه به فرماندهی یزید بن انس اسدی برای رویارویی با سپاه شام در جهت شمال به سوی موصل روانه ساخت. یزید بن انس با برخی از نیروهای شامی روبه رو شد و در همان برخورد نخست آنها را شکست داد.60 پیش از آن که رویارویی جدّی میان دو لشکر صورت گیرد، مرگ یزید بن انس فرا رسید و روحیه ی سپاه کوفه ضعیف و منجر به عقب نشینی آنها به سوی کوفه گردید. در این موقعیت حسّاس باید اقدام سریعی صورت می گرفت تا خطر شامیان را دفع کند؛ در این جا مختار، ابراهیم را بر این کار گماشت تا خطر موجود را برطرف نماید او با سپاه دیگری که سواره نظامِ سپاه یزید بن انس نیز آن را همراهی می کرد، از کوفه به قصد موصل بیرون رفت.61

طبری گزارش می کند که ابراهیم تازه به ساباطِ مدائن رسیده بود که حادثه ی مهمّی رخ داد و ناچار شد به جای ادامه ی مسیر بلافاصله به کوفه باز گردد. حادثه این بود: فرستاده ی مختار برای ابراهیم خبر آورده بود که اشراف کوفه62 بر ضدّ وی شورش کرده اند. ابن اعثم کوفی تأکید می کند: سبب شورش آنها بر ضدّ مختار، بیرون رفتن ابراهیم از کوفه و اندک بودن یاران وی در شهر بود.63 ابراهیم توانست درست در زمانی که مختار در موقعیت خطرناکی قرار داشت خود را به کوفه برساند، و حلقه ی محاصره را بشکند. این نکته قابل توجه است که مختار با شورشیان به گفت و گو و مذاکره پرداخت تا زمان لازم برای رسیدن ابراهیم، فراهم گردد. او افزون بر نبردِ بی پروا در برابر اشراف کوفه، در این وقت کشی نیز موفق شد.64 هنگامی که ابراهیم وارد کوفه شد، موضع مختار ثقفی تغییر کرد و اشراف کوفه نیز به تاکتیک نظامی روی آوردند مبنی بر این که با ابراهیم و مختار در حالی که در کنار هم هستند، نجنگند.

قبایل ربیعه و مضر در یک طرف و یمنی ها در طرف دیگر قرار گرفتند.65 در این جا باید درباره ی موضع ابراهیم توجه ویژه ای نمود؛ زیرا هنگامی که مختار را مخیّر نمود با هر طرف از دشمن که می خواهد بجنگد، مختار ثقفی جنگ با یمنی ها را برگزید و درگیری با ربیعه و مضر را به ابراهیم، واگذار کرد. به گمان این که ابراهیم با یمنی ها، به جهت خویشاوندی، به صورت جدّی نخواهد جنگید.66 واقعیت این است که مختار فراموش کرده بود که شخصیتی مانند ابراهیم از روی عصبیت نمی جنگید بلکه، از روی مبانی فکری خویش پیکار می کرد.

منابع اصلیِ ما بر این عقیده اند که ابراهیم در جنگ با ربیعه و مضر، برای آنها خیرخواهی کرد. با این استدلال که از پیش می دانست آنها توان مقابله با وی را ندارند، چند بار از آنان خواست تا جنگ را رها کنند. در پی شکست یمنی ها از مختار، ربیعه و مضر نیز سست گردیده و فرار کردند. این جنگ نزد مورخان وقعة السبیع نامیده شد.67

پس از گذشت دو روز از فرو نشاندن شورش، بار دیگر ابراهیم در رأس سپاهی متشکل از یاران نخبه و آگاه، روز شنبه، هشتم ذی حجه ی سال 66 هجری، از کوفه بیرون رفت.68 طبری، بلاذری، ابن اعثم، ابن خیاط، دینوری و مسعودی آورده اند: ابراهیم با سپاهش در منطقه ای دور از موصل، در پنج فرسخی نهر کوچکی به نام خازر، اردو زد.69 هم چنین طبری، ابن اعثم، بلاذری و ابن اثیر گزارش کرده اند که سپاه کوفه، نزدیک روستای بارشیا یا بنابر گزارش دینوری در منطقه ی خازر، اردو زد.70 سپاه شام نیز مکانی را در ساحل نهر خازر یافته در برابر سپاه کوفه اردو زد. مطلبی که توجه به آن لازم است، اختلاف گزارش های تاریخی، پیرامون محلّ وقوع پیکار و نام نهری است که جنگ در نزدیکی آن رخ داده است. مسعودی در گزارش این جنگ، آن را به نهر خازر منسوب می کند.71 امّا مقدسی گزارشی منفرد می آورد و به جای خازر، نهر زاب را نام برده است. گویا وی میان جنگی که در خازر اتفاق افتاد، با پیکار زاب که میان سپاه عباسی به فرماندهی عبداللّه بن علی و سپاه شام به فرماندهی مروان بن محمد، آخرین خلیفه ی اموی، رخ داد خلط72 کرده است.73 بنابر این به سبب اختلاف روایات، این سخن در حد یک فرضیه ی استنتاجی، باقی می ماند. این در حالی است که یاقوت حموی نیز در مقام توصیفِ منطقه ی خازر، سخن مورخان نخستین را تأیید می کند که وقوع جنگ در خازر بوده است.74

در این جا این سؤال مطرح می شود که، چه عواملی مانع شد که عبیداللّه بن زیاد، زمانی که پسر اشتر مشغول فرونشاندن شورش اشراف کوفه بود، از فرصت استفاده نکند و به عراق هجوم نیاورد؟ منابع تاریخی نیز در این باره کمکی به ما نمی کنند. هر چه بود، بیرون رفتن سریع ابراهیم از کوفه، نشانه ی واضحی بر تحرّک سپاه شام از جهت شمال به سوی عراق است؛ همان گونه که طبری، بلاذری، ابن اعثم و ابن اثیر در این باره اشاراتی دارند.75

جایگاه جغرافیایی که پیکار خازر در آن رخ داد، به حق اهمیت ویژه ای دارد؛ زیرا ابراهیم جای بلندی را که مشرف بر سپاه شام بود برگزید و همین امر زمینه ی کمین و شبیخونِ بر دشمن را برای وی فراهم ساخت. این یکی از عوامل پیروزی بر سپاه شام بود؛ سپاهی که در ساحل نهر خازر مستقر شده بود؛ استقرار در چنین جایی از دیدگاه کارشناسیِ نظامی، نادرست است؛ زیرا محاصره ی سپاه را برای دشمن آسان می کرد و به آسانی توان تحرک و جابه جایی را از سپاه می گرفت. افزون بر این، سپاه شام آمادگی و توان لازم را نداشت. از سوی دیگر، مورخان نخستین گزارش بر اساس عامل مهمّ دیگری که موجب فرار و شکست سپاه اموی و باعث از دست دادن روحیه آنان گردید، درگیری میان تیره های قیسی و یمانی و توطئه ها و نقشه هایی بود که قیسیان بر ضدّ سپاه شام در سر می پروراندند.76 قابل ذکر است که دینوری در اخبار الطوال، به نقشِ قیسیان، در شکست سپاه شام اهمیت زیادی داده است. او می نویسد:

دو تن از رهبران قیسی که یکی از آنها عمیر بن حباب سلمی بود، شبانه وارد اردوگاه شدند و با او توافق کردند که هنگام وقوع جنگ، از سپاه شام جدا شوند که این جدایی موجب شکست روحیه ی لشکر شام می شد.

دینوری تأکید می کند که قیسیان به وعده ی خود با ابراهیم عمل کردند.77

توجه به این نکته ضروری است که دینوری بر فراوانی حضور ایرانیان در سپاه کوفه پافشاری می کند به طوری که آنها را عامل پیروزی سپاه کوفه می داند. این در حالی است که مورخان نخستین مانند: طبری، بلاذری، یعقوبی و ابن اعثم این مقدار به ایرانیان بها نمی دهند و نقش مهمی برای آنها قائل نیستند؛ آن چنان که دینوری در شمار آنها، به صورت قابل توجه ای، مبالغه کرده است.78 شایان ذکر است که در گزارش های تاریخی درباره ی علاقه ی قیسیان به شکست سپاه شام، اختلاف وجود دارد. طبری گزارش می کند:

عمیر بن حباب خود را به ابراهیم رساند و پیش از آغاز این پیکارِ سرنوشت ساز با او دیدار و بیعت کرد و در این دیدار به ابراهیم وعده داد که با سپاه شام همکاری نکند و برای پیروزی سپاه کوفه در جنگ درنگ نخواهد کرد. او، ابراهیم را از حفر خندقی که در سر می پروراند، منصرف ساخت.79

امّا ابن اعثم روایت دیگری پیش روی ما قرار داده:

ابراهیم با فرستادن یکی از افراد برجسته ی خویش نزد عمیر بن حباب و دادن امان به او، توانست او را به سوی خویش جذب کند. به دنبال آن پسر حباب، شبی که فردای آن جنگ رخ می داد، به همراه هزار نفر از یاران سواره نظام خویش از اردوگاه ابن زیاد بیرون آمد و به ابراهیم پیوست.

ابن اعثم نیز روایت طبری و بلاذری را درباره ی منصرف ساختن ابراهیم از حفر خندق و درگیر شدن با سپاه شام، و خودداری از یاری سپاه شام را که موجب تضعیف روحیه ی شامیان و بالا رفتن روحیه ی کوفیان می شد، تأیید می کند.80 در هر حال، قیسیان علاقمند بودند که انتقام کشته شدگانِ خویش در مرج راهط81 را از یمانیان بگیرند. بیش تر مورخان هم، پیوستن آنها به ابراهیم را آورده اند و فقط درباره ی چگونگی آن و این که کدام طرف نخست اقدام نمود، اختلاف دارند.

در این جا، دینوری روایت منحصر به فردی آورده است و می گوید:

فرماندهی سپاه شام بر عهده ی حصین بن نمیر سکونی بود و عبیداللّه بن زیاد و عمیر بن حباب تحت فرمان او بودند.82

این روایت، با اجماع روایات تاریخی نزد بیش تر منابع نخستین، اختلاف دارد.

دو لشکر، شب را در حالی سپری کردند که برآوردشان این بود که جنگ، فردا آغاز خواهد شد و چاره ای جز آن نیست. بر این اساس، ابراهیم شب را با آماده سازی برای این پیکارِ سرنوشت ساز، سپری کرد و چشمانش بر هم نیامد. او برای این که غافل گیر نشود، نگهبانی اردوگاه را شدّت بخشید.83 با وجود تأکید عمیر بن حباب بر حمایت از سپاه کوفه، ابراهیم به سخن او اعتماد نکرد و احتیاط لازم را برای رویارویی با سپاه شام، از قیسی و یمانی، اتخاذ نمود، تا خود را از هر خدعه و نیرنگی حفظ نماید.84 شایان ذکر است که شمار سپاه شام از سپاه کوفه، بیش تر بود و این امر تأثیر خود را بر روحیه ی سربازان کوفی می گذاشت. اگر ایستادگیِ قاطع ابراهیم و ترغیب سپاه کوفه بر مقاومت و پیروزی و کنار نهادن ترس و بی تابی نبود، این برتری شمار سپاه شام، تأثیرات منفی خود را بر روحیه ی کوفیان می گذاشت.85

طبری، بلاذری، ابن اعثم و دینوری بر تیزهوشی و آگاهی ابراهیم در جنگ تأکید دارند، به طوری که طبری گزارش می کند:

ابراهیم یکی از افراد مورد وثوق خویش را برای اطلاع از وضعیت سپاه شام و امکانات آن، اعزام کرد تا با محاسبه ی دقیق، امکان نبرد با آنها را فراهم سازد.86

افزون بر این، سپاه خویش را از جهت نظامی و روحی، پیش از طلوع فجر آماده کرد، و بر شامیان حمله برد. اقدام سریع ابراهیم سبب شد که سپاه او بر تپه ی بزرگی که بر سپاه شام مشرف بود، دست یابند و آنها را غافل گیر کنند. این حرکت نظامی از جانب پسر اشتر، نخستین پیروزی روحی برای نیروهایش بود.

هر دو لشکر، پیش از آغاز نبرد حتمی، به سبب مشکلات فردی که برای آنها پیش آمد، جنگ را متوقف کردند؛ امری که در جنگ های پیشین نیز سابقه داشته است. ابن اعثم می نویسد:

حصین بن نمیر سکونی در اثر بیماری مرد.87

امّا طبری روایتی بر خلاف وی آورده و تأکید می کند:

حصین بن نمیر فرمانده ی میمنه ی سپاه شام بود و در حالی که دو لشکر در اوج درگیری بودند، کشته شد.88

ابومخنف روایت منحصر به فردی آورده:

حصین بن نمیر در جنگ اسیر شد و او را به کوفه فرستاده، به دستور مختار کشته شد.89

امّا منابع متقدم و متأخر این روایت را تأیید نمی کنند. با این که طبری، بلاذری، ابن اعثم و دینوری جزییات پیکار خازر و آن چه در آن رخ داده است را، به تفصیل گزارش کرده اند، سایر مورخان در ارائه ی جزییات دقیق و مطلوب، متفاوت عمل کرده اند. برخی به گزارش بسیار کوتاه و مختصر بسنده کرده و برخی دیگر فقط نتایج و پیامدهای آن را آورده اند. هر چه بود، جنگ از سپیده ی صبح آغاز و هنگام غروبِ آفتاب به پایان رسید.90 این درگیری پیامدهای مهمّی به دنبال داشت؛ زیرا به سبب آن، سلطه ی خلافت اموی تا مدّتی از عراق و اطراف آن برچیده شد، افزون بر این فرماندهان مشهور شامی هم چون: عبیداللّه بن زیاد و حصین بن نمیر سکونی و شرحبیل بن ذی الکلاع از بین رفتند.91

منابع اصلی درباره ی سرنوشت عمیر بن حباب از فرماندهان سپاه شام اختلاف نظر دارند. بلاذری دو گونه روایت در این باره آورده است؛ روایت نخست می گوید:

عمیر فرار را عار دانست و همراه سپاه شام بر ضدّ کوفیان جنگید.

روایت دوم می گوید:

وی از همان آغازِ نبرد جزء نخستین فراریان سپاه شام بود.92

اما طبری و ابن اعثم تأکید دارند که عمیر بن حباب با بهانه ای جنگید. از روایت این دو مورخ فهمیده می شود که وی پس از نبرد، از سپاه شام جدا شد؛ به این دلیل که ابراهیم، او را به ولایت کفرتوثا و طورِ عبدین گماشت؛ همان گونه که، ابن اثیر هم اشاره کرده است.93 دینوری بیش از دیگر مورخان بر نقش عمیر بن حباب در شکست دادن سپاه شام، به سبب انتقامِ کشته شدگان تیره ی قیسی در مرج راهط، تأکید کرده است.94 مسعودی نیز در این باره نظر دینوری را تأیید می کند.95

قابل ذکر است که مقدسی نام شمر بن ذی الجوشن را در میان کشته شدگان سپاه شام آورده،96 و این روایتی است که در برابر منابع تاریخی دیگر، قابل تأیید نیست؛ زیرا شمر در این نبرد شرکت نداشت.97

درباره ی تاریخ این جنگ، میان مورخان اختلاف وجود دارد. طبری، ابن قتیبه، ابن اثیر، ذهبی و ابن کثیر روز دهم محرم سال 67 هجری، برابر با 16 آب98 686 میلادی، را زمان وقوع این حادثه می دانند. امّا مسعودی، ابن اعثم و خلیفة بن خیاط، سال 66 هجری را به عنوان تاریخ آن ذکر کرده اند.99

به دنبال پیکار خازر، ابراهیم وارد شهر موصل شد و در آن جا اقامت گزید و بنابر روایت طبری و ابن اعثم، کارگزاران خود را به مناطق جزیره، قرقیسیاء، حرّان، رها، سمیساط، کفرتوثا، سنجار و میافارقین اعزام کرد. به روایت یعقوبی موصل، ارمینیه و آذربایجان زیر سلطه ی پسر اشتر قرار گرفت و او عمّال خویش را به آن مناطق فرستاد. به نظر ما این روایت پذیرفتنی است؛ چون این سرزمین ها از نظر جغرافیایی در امتداد موصل قرار دارند.100 بر این اساس برخی از روایات، به ویژه روایت دینوری،101 که مناطقی را تحت سلطه ی پسر اشتر قرار می دهد، که در همان زمان تحت فرمان عبدالملک بن مروان بودند و از نظر جغرافیایی به مرکز حکومت او نزدیک ترند، نمی پذیریم.

به طور طبیعی، پیروزی ابراهیم پیامدهایی را نزد عراقی ها به دنبال داشت. این پیروزی، حکومت مختار را در کوفه تثبیت کرد. این در حالی بود که عبداللّه بن زبیر و برادرش مصعب، جدّیت و قاطعیتِ مختار را با تلاش های ابراهیم مرتبط می دانستند. پس از پیکار خازر نام ابراهیم، به عنوان فرمانده ای مشهور، آشکار گردید و عبدالملک بن مروان و رقیب سرسخت او عبداللّه بن زبیر، می خواستند او را به سوی خود جلب کنند.

گفتنی است که پس از این جنگ، میان ابراهیم و مختار جدایی افتاد. تمام مورخان به این حقیقت اشاره کرده اند که ابراهیم، از مختار جدا شد و او را در برابر سرنوشت حتمی اش در مقابله با یورش مصعب بن زبیر و نیروهای بصری او، تنها گذاشت. داشته های تاریخی ما، بسیار اندک و ناکافی است، به طوری که پژوهش گرِ تاریخ را در کشف علل این جدایی و دادن صورت روشنی از انگیزه های ابراهیم، در شانه خالی کردن از یاریِ مختار، با مشکل مواجه می سازد. این جدایی و کناره گیری در حساس ترین لحظات زندگی مختار که با خطر یورش مصعب از بصره مواجه شده بود، به انجام رسید. شاید نخستین علّتی که باعث دوری جستن ابراهیم از مختار شد، جسارت مختار در برخی بدعت ها و بددینی ها بود مانند: مسأله ی کرسی ای102 که به علی بن ابی طالب علیه السلام نسبت می داد و آن را شبیه تابوت بنی اسرائیل قرار داده بود؛ تابوتی که پرده داران و خادمانی داشت که دور آن را می گرفتند و با حریر می پوشاندند. این رفتار مختار موجب شد تا ابراهیم هنگام دیدار با عبیداللّه بن زیاد، از برخی رفتارهای نابخردانه، بیزاری جسته و بگوید:

خدایا ما را به سبب رفتار نابخردان مؤاخذه نفرما، به خدایی که جانم در دست اوست! این سنت بنی اسرائیل بود، هنگامی که رو به گوساله ی خویش آوردند.103

ابراهیم از فریب کاری مختار در جذب مردم به سوی خود آگاه بود. بارها به گوش پسر اشتر می رسید که مختار ادعای اعجاز کرده و گمان می کند که جبرئیل و میکائیل نزد او می آیند. ابراهیم می شنید که مختار از برخی یارانش می خواست که گواهی دهند فرشتگان، برای یاری او فرود آمده اند.104 او روایات غیبی نقل می کرد و ادعای پیامبری داشت،105 و کارهای شگفت انگیز انجام می داد؛106 چنان که این کارها را در پیکار سبیع107 با اشراف کوفه انجام داد و در پیکار خازر اصرار داشت که سپاه کوفه به طور یقین پیروز خواهد شد.108

در این جا مسأله ی دیگری نیز رخ داد که موجب جدایی بیش تر ابراهیم و مختار گردید و آن این بود که ابراهیم بر اساس اصول، ایدئولوژی و دادخواهی رفتار می کرد و بر همین اساس، با مختار بیعت کرده بود؛ اما برای ابراهیم روشن شد که مختار در جهت مصلحت فردی رفتار می کند و ابراهیم و یارانش را برای رسیدن به منافع شخصیِ خود به کار گرفته است. بسیاری از محققان، شخصیت مختار را بررسی کرده و ادعاهای وی را صحیح دانسته اند.109 برخی از آنان بر این باورند که او فردی فرصت طلب، چند چهره و تازه به دولت رسیده بود. گروهی دیگر تأکید دارند که وی انگیزه های صادقانه داشته است.110 جالب این جاست که بیش تر مورخان، به ویژه مورخان متأخر، اعتمادی به ادعاهای مختار ندارند و او را دروغ گو و فریب کار می دانند. واقعیت هر چه باشد ما درباره ی موضع ابراهیم نسبت به مختار، با اطلاعات پراکنده ای در منابع اصلی روبه رو هستیم.

ابن اعثم از زبان محمد بن اشعث کندی، که پس از پیکار سبیع به مصعب بن زبیر پناهنده شد، گزارش کرده است:

ابراهیم بر منطقه ی جزیره چیره گشته و با مختار مخالفت می ورزد و امروز به جز دسته ای کوچک، هیچ سپاهی ندارد.111

بنا بر این گزارش، باید گفت که یکی از علت های جرأت مصعب بن زبیر در یورش به کوفه، پس از پناهنده شدن اشرافِ آن شهر به او، یقین او به کناره گیری ابراهیم از یاری مختار بود.112 این مطلبی است که ابن اعثم به آن اشاره کرده و می نویسد:

مختار می دانست که ابراهیم از وی ضربه دیده است؛ زیرا او را رها کرده و از یاریش دست برداشته است.113

بدون شک وقتی به مختار گزارش رسید که مصعب بن زبیر، به تحریک برخی کوفیان، برای حمله به کوفه آماده می شود، از ابراهیم درخواستِ یاری و مساعدت نمود. او به روشنی می دانست که جایگاهش، در برابر هم پیمانیِ کوفیان با مصعب، بدون حمایت ابراهیم، به مخاطره خواهد افتاد. آنچه وی از آن ترس داشت رخ داد؛ زیرا نیروهایش در پیکار مذار،114 در برابر نیروهای مصعب بن زبیر، شکست خوردند و احمر بن شمیط، فرمانده ی مشهور مختار، در این جنگ کشته شد. علی رغم نامه نگاری مختار برای ابراهیم و یاری خواستن از او، تا وی را از شکست حتمی نجات دهد، ابراهیم سکوت اختیار کرد و هیچ واکنشی نشان نداد و مختار را در حالی که مرگ او به دست مصعب حتمی بود، به حال خود واگذاشت. ابن اعثم سخن صریحی را از زبان مختار آورده که چشم به کمک ابراهیم دوخته، می گوید:

عجب مصیبتی است امروز، ای کاش ابراهیم در کنارم بود؛ اما او مرا رها کرد و من چاره ای جز تن دادن به مرگ ندارم.115

طبری اشاره دارد که برخی یاران مختار وقتی متوجه سستی ابراهیم در حمایت از او شدند، وی را رها کرده و به مختار پیوستند؛ افزون بر این، آنان در جنگ با سپاه مصعب نیز شرکت جستند.116

پس از کشته شدن مختار در کوفه، تمام عراق و توابع آن زیر سیطره ی زبیریان در آمد. در این هنگام، مصعب لازم دید که به ابراهیم نامه بنویسد و او را به سوی خود جذب کند. بنا بر روایت ابن اعثم، مصعب ابتدا به پسر مالک اشتر، نامه نوشت. او متن نامه را آورده که در آن از کشته شدن مختار یاد کرده و ابراهیم را، ضمن دادن امان، به بیعت با خویش دعوت می کند. در صورت پاسخ مثبت به دعوت مصعب، سرزمین جزیره و آنچه از سرزمین مغرب، که با شمشیر بر آن دست یافته است، تا زمانی که آل زبیر حکومت دارند، در اختیار ابراهیم باشد.117 بلاذری نیز روایت کرده است که مصعب بن زبیر با ابراهیم مکاتبه کرد. روایت طبری و بلاذری با آنچه ابن اعثم نقل کرده، تفاوتی در مضمون ندارد، گر چه در برخی الفاظ با هم مختلف اند.118 دینوری روایتی مخالف با آنچه مورخانِ یاد شده گزارش کرده اند، آورده است؛ او می نویسد:

این ابراهیم بود که پس از اطمینان از شکست و کشته شدن مختار، به مصعب نامه نوشت و از او امان خواست.119

به نظر ما، روایت دینوری پذیرفتنی نیست؛ زیرا ابراهیم مجبور به نوشتن نامه به مصعب و درخواست امان از وی نبود، چون در موضع ضعیفی قرار نداشت و عبدالملک بن مروان، خلیفه ی اموی، دوست داشت فرماندهی هم چون ابراهیم را به سوی خود جلب کند. او تلاش خود را به کار گرفت، اما در برابر اصول گرایی ابراهیم شکست خورد.

از سوی دیگر درمی یابیم که عبدالملک دنبال فرصت بود تا اوضاع عراق با کشته شدن مختار، آشفته و بحرانی گردد. از این رو به ابراهیم، نامه نوشت. متن نامه ی او چنان که مورخان نخستین آورده اند، در سبکِ نگارش، از آغاز تا پایان همانند نامه ی مصعب بن زبیر است. خلیفه ی اموی بر شایستگی آل مروان در حکومت، تأکید دارد و پسر مالک اشتر را به فرمان برداری از خود دعوت می کند. او پیشاپیش ابراهیم را تطمیع کرده که در صورت پذیرش، عبدالملک تمام سرزمین مشرق و هر جا که او بر آن سلطه دارد، تا زمانی که آل مروان حکومت دارند، در اختیار ابراهیم باشد.120

ابراهیم نظر یاران و سربازان خویش را، در برابر این تحولات، جویا شد؛ زیرا این مسأله شخصی نبود، بلکه برای همه ی آنها اهمیّت داشت. او نامه ی مصعب و عبدالملک و پیشنهادهای آنان را به یارانش نشان داد. اطرافیان او بر یک رأی هم داستان نبودند؛ گروهی پیشنهاد پیوستن به عبدالملک را داشتند و گروهی، خواستار پیوستن به مصعب بودند.121 ابراهیم توانست موضع قاطع خویش را با اعلان نظرِ روشن، نشان دهد. او تصمیم گرفت که به مصعب بن زبیر بپیوندد، با این استدلال که شهر و عشیره اش در عراقند و تمام زندگی او در آنجا سپری شده و نمی تواند به آسانی تمام این ارزش ها را فراموش کرده، به عنوان پیشتیبانِ عبدالملک بن مروان، به او بپیوندد. از سوی دیگر، پیوستن به شامیان را جایز نمی دانست، چون در پیکار خازر آنان را آزرده و بر جان خود امنیت نداشت.122 شاید پاسخ او به یارانش، دیدگاه وی را در این موضوع، روشن سازد. او خطاب به آنها گفت: قبیله ای در شام نیست مگر این که من با آن درگیر شده و مردانشان را در جنگ با عبیدالله بن زیاد کشته ام. بنابراین با کسی که سرزمینی به جز سرزمین من و طایفه ای به جز طایفه ی من برگزیند، همراه نخواهم بود و پیوستن به عراق را بیش تر دوست داشته و با آن خو گرفته ام.123 از این نقطه نظر، ابراهیم پسر اشتر، طرفی را برگزید که با مواضع پیشین او متناقض نبوده و او را در کشمکش، با اصول و سیره ی قبلی قرار ندهد. از این رو، به کوفه رفت و با مصعب بن زبیر بیعت کرد. مصعب او را نزدیک خود نشاند و به او خلعت بخشید و دستور داد هدایای نفیسی به او بدهند و وی را به منزلش روانه کرد. مصعب، گزارش این مسأله را به برادرش عبدالله بن زبیر نوشت، او بسیار خوشحال گردید.124

با پیوستن ابراهیم به مصعب، قدرت زبیریان در عراق افزایش یافت و دولت عربی به صورت زیر تقسیم گردید: موصل، جزیره، عراق، حجاز، یمن، ارمینیه و آذربایجان در قلمرو ابن زبیر، و شام، مصر و مغرب نیز در تصرف عبدالملک بن مروان قرار گرفت.125

ابراهیم جزء نزدیکان و افراد برجسته ی مصعب بن زبیر و از کسانی بود که در اداره ی عراق به او اعتماد می شد. منابع نخستین ما می گویند: هنگامی که مصعب بن زبیر درگیر خاموش کردن فتنه ی زبیریان و مروانیان در بصره بود، ابراهیم را والی کوفه قرار داد.126 هم چنین کوفیان در امور مهم، ابراهیم را به عنوان واسطه ی نزد مصعب، برمی گزیدند؛ چنان که مسأله ی زندانی شدن عبیدالله بن حرّ، اتفاق افتاد و مصعب پس از آن که نقطه نظر ابراهیم را فهمید، با درخواست وی موافقت کرد.127

در این که آیا ابراهیم پس از بیعت با مصعب، والی موصل باقی ماند یا نه؟ خبر دقیقی وجود ندارد و گزارش های تاریخی در این باره، اختلاف دارند. بنابر روایت بلاذری، مصعب، ابراهیم را از ولایت موصل عزل و مهلب بن ابی صفره را جانشین او کرد. بنابر روایت دیگری مصعب، ابراهیم را بر ولایت موصل گماشت و مهلب را که با وضعیت خوارج آشناتر بود، به جنگ آنان فرستاد.128 این در حالی است که طبری می نویسد:

هنگامی که عبدالملک بن مروان در سال 71 هجری راهی پیکار با مصعب شد، پسر اشتر، والی موصل و جزیره بود.

این نشان می دهد که ابراهیم به موصل بازگشته و به عنوان والی آن منطقه، ابقاء شده است.129

وضعیت دولتِ عربی که به دو منطقه ی مستقل تجزیه شده بود، برای شخص دوراندیشی مثل عبدالملک بن مروان، خوشایند نبود. تمام منابعِ متقدم و متأخر اتفاق نظر دارند که عبدالملک همه ی یاران و افراد مورد اعتماد خویش را گرد آورد و نظر آنها را درباره ی این وضعیت دولت عربی، جویا شد. همه عزمِ خود را جزم کردند که مسأله را به صورت نظامی پایان دهند؛ چه به سود امویان باشد و چه به سود زبیریان. از این رو، عبدالملک سپاه نیرومندی را تدارک دید و به عراق یورش برد تا ابتدا به مصعب بن زبیر حمله کند و سپس در مکّه به برادرش عبدالله.130 این تدابیر از چشم و گوش مصعب، پنهان نبود. از این رو، بار دیگر برای رویارویی با عبدالملک آماده گشت و از کوفه بیرون رفت و در ده فرسخی آن اردو زد تا مردم در آنجا به او بپیوندند و عبدالملک را شکست دهند.131

در این جا مسأله ای پدید می آید که افرادِ پیش از مصعب بن زبیر نیز با آن مواجه بودند و آن سستی عراقیان و شانه خالی کردن آنها از جنگ بود. مورخان نخستین، علل مستقیم و توجیه های لازم این کناره گیری را به ما ارائه نداده و فقط به اشاره های پراکنده ای بسنده می کنند. در عین حال، بر پژوهنده است که این اشارات پراکنده را گرد آورد به اندیشه ی روشنی دست یابد. شایان توجه است که یکی از علّت های اصلی، که مورخان بر آن تأکید دارند، روشی است که عبدالملک اموی به کار گرفت تا با تطمیع افراد و خریدن آنها و وعده ی مال و منصب، شخصیت ها را به خود جذب کند. البته علّت های فرعی هم وجود داشت: از جمله خستگی مردم عراق از جنگ، و وضعیت بحران زده ی سیاسی ای که شهر آنها را فرا گرفته بود، و آنان خواهان عافیت و ثبات جامعه بودند. افزون بر این، مردم عراق از سیاست خونین مصعب بن زبیر در برابر یارانِ مختار و فتنه ی زبیریان و مروانیان در بصره، ناخشنود بودند. آنان همگی به این نتیجه رسیدند که مصعب را در برابر سرنوشت قطعی اش به حال خود رها کنند؛ به جز ابراهیم که به او وفادار ماند و قربانی دیدگاه تنگ نظرانه ی او گردید. البته شایان ذکر است که یکی از یاران مختار هم در کشتن مصعب، مشارکت جست در حالی که شعار می داد: یا لثارات المختار،132 که نشان می دهد کُنده ی سوزان انتقام، خاموش نشده و مصعب بدون توجیه لازم برای خود، دشمنانی آفریده بود.

در هر حال، عبدالملک همان سیاستِ معاویه را پیش گرفت و با اشراف عراق، به ویژه اشراف کوفه، مکاتبه کرد و به آنها وعده ی ریاست و ثروت داد. در صدر کسانی که به آنها نامه نوشت، ابراهیم پسر اشتر بود. او پس از دریافت نامه، آن را نزد مصعب برد و او نامه را گشود. عبدالملک، خطاب به ابراهیم چنین نوشته بود:

من می دانم که تو از ترس سرزنش دیگران، فرمان برداری از من را رها کرده ای؛ خود و افراد تحت فرمانت به سوی من بیا که منطقه ی فرات و آنچه با آب آن سیراب می شود، در اختیار توست. والسلام.133

پژوهنده ی تحولاتِ سال 72 هجری، در برابر غفلت و بی توجهی مصعب بن زبیر، نسبت به آنچه برای علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندانش و مختار ثقفی با مردم عراق، به ویژه کوفیان رخ داد، شگفت زده می شود. مصعب در دو مورد سهل انگاری کرد؛ یکی در مواجهه با نامه ی عبدالملک به اشراف کوفه و دیگری اعزام مهلب بن ابی صفره به جنگ با خوارج ازارقه، در حالی که پیشنهاد مهلب این بود که کنار او بماند و نیروهای وی را در نبردِ با عبدالملک، تقویت کند.134 مصعب مأموریت ضربه زدن به عبدالملک را نادیده گرفت، در حالی که می توانست کسانی را که عبدالملک به آنها نامه نوشته بود، گردن بزند یا حدأقل آنها را تا روشن شدن موضعشان زندانی کند. اما مصعب، پیشنهاد ابراهیم را رها کرد و اشراف کوفه را به حال خود واگذاشت تا هر چه می خواستند، انجام دهند. ابراهیم در برابر خیره سری مصعب، از وی خواست در هنگام نبرد، اشراف کوفه را به یاری او اعزام نکند.135

عبدالملک با سپاه پرشمار خویش در مسکن اردو زد. اشراف کوفه نیز از تاریکی شب استفاده کرده و به اردوگاه او پیوستند و علاوه بر نیروی موجودِ سپاه شام، به شمار آن بر ضدّ مصعب افزودند. مصعب پس از، از دست دادن فرصت، به ابلهانه بودن نظر خود پی برد. از سوی دیگر تیره ی ربیعه نیز موضع بی طرفانه ی خود را کنار نهاده و با عبدالملک همراه شدند؛ در نتیجه مصعب نومید گردید.136 دو سپاه در حالی با هم روبه رو شدند، که ابراهیم در خطّ مقدم سپاه مصعب، قرار داشت؛ او به گونه ای جنگید که تاکنون کسی مانند آن را ندیده بود.137 پسر اشتر با مقاومتی که از خود نشان داد توانست، سپاه شام را به عقب براند. نبرد وی نزدیک بود که ماجرا را به سود سپاه عراق خاتمه دهد؛ اما مصعب، عتّاب بن ورقاء را که به عبدالملک نامه نوشته بود، به یاری ابراهیم فرستاد و او با فریب و نیرنگ، ابراهیم را تنها در میان میدان رها کرد. در نتیجه جنگ جویان اموی دور او حلقه زدند و سرش را از بدن جدا نمودند و آن را نزد عبدالملک فرستادند. او این را نخستین نشانه ی پیروزی به شمار آورد. مصعب به همراه پسرش عیسی و شمار اندکی از یارانش تنها ماندند. او از فرماندهان کوفی مانند: قطن بن عبدالله حارثی، حجار بن ابجر و محمد بن عبدالرحمن بن سعید خواست که برای نبرد با شامیان پیش روی کنند، امّا آنها حرکتی نکردند. خیانت آنان نسبت به مصعب و درستی رأی ابراهیم آشکار گردید. در این هنگام بود که مصعب می گفت: کجاست ابراهیم! امروز دیگر او در کنار من نیست.138 او در این جنگ به استقبال مرگ رفت و امان نامه ی عبدالملک به او و پسرش را نپذیرفت. مصعب جنگید تا کشته شد و سر او را برای عبدالملک بردند، خلیفه ای که توانست عراق و توابع آن را ضمیمه ی دولت خویش سازد.

مورخان درباره ی تاریخ کشته شدن ابراهیم در دیر جاثلیق اختلاف دارند. در حالی که طبری سال 71 هجری را زمانِ کشته شدن او دانسته،139 ابن عساکر، ابن سعد، مسعودی، دینوری و دائرة المعارف اسلامی، سال 72 هجری را نوشته اند.140 این تاریخ به نظر ما منطقی تر می آید؛ زیرا با حوادث بعدی، به ویژه با روند محاصره ی عبدالله بن زبیر و کشته شدن او سازگارتر است.

پی نوشت ها:

1. دانش آموخته ی حوزه علمیه قم و دانشجوی دکتری تاریخ اسلام.

2. این نوشتار ترجمه ی مقاله ای است با عنوان «دور ابراهیم بن مالک الاشتر النخعی فی احداث العراق السیاسیة آبان الحکم الاموی، 66 72 هجری» تألیف دکتر خلیل شاکر حسین که در نشریه ی المؤرخ العربی، شماره ی 27، سال 1406 هجری سال دوازدهم، در بغداد منتشر شده است.

3. دائرة المعارف الاسلامیة، ماده ی ابراهیم، ص 1011 به زبان فرانسوی؛ عبدالامیر دیکسون، بررسی سیاسی خلافت اموی، ص 170؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 49 به بعد.

4. در منابع نخستین به حضور ابراهیم در پیکار صفین و گرفتن پرچم به دستور پدرش مالک، تصریح شده است. نصر بن مزاحم منقری، پیکار صفین، ص 603. (مترجم)

5. نباید میان ابراهیم نخعی، پسر مالک اشتر با ابراهیم نخعی، محدّث مشهوری که در خدمت آل مروان بود و نام پدرش یزید بن اسود است، به سبب تشابه اسمی خلط نمود. درباره ی ابراهیم نخعیِ محدّث، ر. ک: ابن قتیبه، المعارف، ص 463؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 6، ص 279. (مترجم).

6. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 57.

7. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج 2، ص 337. یاقوت حموی می نویسد: خازر، نهر میان اربل و موصل را گویند و آن جایی است که در زمان مختار، بین عبیداللّه بن زیاد و ابراهیم بن مالک اشتر نخعی نبردی درگرفت و عبیداللّه فاسق در سال 66 هجری کشته شد. (مترجم)

8. ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، ج 6، ص 175؛ ابن عبدربه اندلسی، عقد الفرید، ج4،ص377.

9. طبری، همان، ج 6، ص 16؛ ابن اعثم، همان، ج 6، ص 96؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج 6، ص 385؛ ابن اثیر، همان، ج 4، ص 55.

10. طبری، همان، ج 6، ص 15؛ ابن اعثم، همان؛ بلاذری، همان.

11. طبری، همان، ص 16؛ ابن اعثم، همان، ص 96 97؛ بلاذری، همان، ص 386.

12. طبری، همان؛ بلاذری، همان؛ ابن اعثم، همان؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

13. طبری، همان، ص 17؛ بلاذری، همان، ص 386؛ ابن اثیر، همان. گفتنی است که در نامه ی قبلی محمد حنفیه وصف مهدی نبود و همین امر موجب شد که ابراهیم در اصالت نامه ی دوم تردید کند. (مترجم)

14. طبری، همان؛ ابن اثیر، همان.

15. طبری، همان؛ ابن اثیر، همان.

16. طبری، همان؛ بلاذری، همان، ص 386؛ ابن اثیر، همان.

17. ابن اثیر، همان.

18. ابوحنفیه دینوری، الاخبار الطوال، ص 427.

19. همان.

20. ابن اعثم، همان، ص 98.

21. همان.

22. طبری، همان، ص 17؛ ابن اثیر، همان، ص 216.

23. طبری، همان.

24. ابوالعباس المبرد، الکامل فی اللغة و الادب، ج 3، ص 90.

25. عبدالامیر دیکسون، همان، ص 75.

26. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 258؛ طبری، همان، ص 14.

27. طبری، همان، ص 18؛ ابن اعثم، همان، ص 98؛ بلاذری، همان، ص 386؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

28. طبری، همان، ص 19؛ ابن اعثم، همان، ص 99؛ بلاذری، همان، ص 386؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

29. ابن اعثم، همان، ص 100؛ طبری، همان، ص 18 19؛ بلاذری، همان، ص 389؛ ابن اثیر، همان، ص 58 59.

30. سبیع، محلّه ای است که حجّاج بن یوسف ثقفی در آن جا سکنی گزید. معجم البلدان، ج 3، ص 187.

31. طبری، همان، ج 6، ص 18. در کتاب طبری به جای بنشر، کلمه ی بشر آمده است؛ به نظر می رسد بشر درست است و بنشر در متن مقاله، اشتباه تایپی است. (مترجم)

32. طبری، همان، ص 19؛ ابن اعثم، همان، ص 101؛ بلاذری، همان، ص 389 به بعد؛ ابن اثیر، همان، ص 57.

33. ابن اعثم، همان، ص 101؛ طبری، همان، ص 19؛ ابن اثیر، همان، 57، با تغییرات انداکی در عبارات وارده در نوشته ی ابن اثیر؛ بلاذری، همان، ص 389.

34. طبری، همان، ص 20؛ ابن اعثم، همان، ص 102؛ بلاذری، همان، ص 389؛ ابن اثیر، همان، ص 57.

35. طبری، همان، ص 20؛ بلاذری، همان، ص 389؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

36. طبری، همان، ص 20؛ بلاذری، همان، ص 389.

37. ابن اعثم، همان، ص 101.

38. دینوری، همان، ص 427.

39. طبری، همان، ص 20؛ بلاذری، همان، ص 390؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

40. ابن اعثم، همان، ص 102.

41. همان؛ طبری، همان، ص 20؛ بلاذری، همان، ص 390؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

42. عبدالامیر دیکسون، همان، ص 73.

43. طبری، همان، ص 21؛ ابن اعثم، همان، ص 103؛ بلاذری، همان، ص 390؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

44. طبری، همان، ص 21؛ ابن اثیر، همان، ص 58.

45. طبری، همان، ص 21 و 22؛ ابن اعثم، همان، ص 103؛ بلاذری، همان، ص 391؛ ابن اثیر، همان، ص 58 و 59.

46. طبری، همان، ص 22؛ ابن اعثم، همان، ص 104؛ ابن اثیر، همان، ص 59.

47. همان.

48. ابن اعثم، همان، ص 104.

49. طبری، همان، ص 22؛ ابن اثیر، همان، ص 59؛ ابن اعثم، همان، ص 105.

50. ابن اعثم، همان، ص 105؛ طبری، همان، ص 23. با اندکی تفاوت در شمار نیروهای والی کوفه.

51. طبری، همان، ص 22 و 23؛ بلاذری، همان، ص 391 و 392.

52. چون بخش زیادی از نیروهای مختار را موالی ایرانی تازه مسلمان، تشکیل می دادند؛ واژه ی دیلم، کنایه از کافر دانستن آنها دارد تا احساسات عرب ها را بر ضدّ آنان برانگیزند. (مترجم)

53. طبری، همان، ص 24؛ ابن اعثم، همان، ص 107.

54. طبری، همان، ص 26 و 27؛ ابن اعثم، همان، ص 107.

55. برای آگاهی از جزییات دقیق این واقعه، ر. ک: ابن اعثم، همان، 110 و 111؛ ابن اثیر، همان، ص 63 به بعد.

56. طبری، همان، ص 29 32؛ دینوری، همان، ص 429؛ ابن اعثم، همان، ص 112؛ ابن اثیر، همان، ص 68.

57. ابن اعثم، همان، ص 116؛ بلاذری، همان، ص 393؛ ابن اثیر، همان، ص 70.

58. طبری، همان، ص 34؛ ابن اعثم، همان، ص 139؛ بلاذری، همان، ص 395؛ دینوری، همان، ص 429.

59. طبری، همان، ص 38 40؛ ابن اعثم، همان، ص 139 143؛ بلاذری، همان، ص 395؛ ابن اثیر، همان، ص 72.

60. طبری، همان، ص 40 و 41.

61. ابن اعثم، همان، ص 148؛ بلاذری، همان، ص 396.

62. دینوری، اسامی قبایل شورشی را آورده است. دینوری، همان، ص 437 و 438. (مترجم)

63. ابن اعثم، همان، ص 149؛ طبری، همان، ص 46؛ ابن اثیر، همان، ص 75.

64. طبری، همان، ص 47؛ ابن اعثم، همان، ص 149؛ بلاذری، همان، ص 397؛ ابن اثیر، همان، ص 75.

65. همان.

66. جزییات این واقعه در کتاب طبری، ص 48 به بعد موجود می باشد. ابن اعثم، همان، ص 150؛ بلاذری، همان، ص 397؛ ابن اثیر، همان، ص 74 به بعد.

67. ابن اثیر، همان، ص 82.

68. طبری، همان، ج 6، ص 81؛ ابن اعثم، همان، ج 6، ص 159؛ بلاذری، همان، ج 6، ص 423؛ ابن اثیر، همان، ج 4، ص 82.

69. طبری، همان، ص 86؛ ابن اعثم، همان، ص 173؛ دینوری، همان، ص 432 و 433؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 97؛ ابن خیاط، همان، ص 164؛ بلاذری، همان، ص 423.

70. طبری، همان، ص 86؛ ابن اعثم، همان، ص 173؛ ابن اثیر، همان، ص 87؛ دینوری، همان، ص 433.

71. مسعودی، همان، ج 3، ص 97. مسعودی در کتاب دیگری منطقه ی درگیری را زاب، در سرزمین موصل، گزارش کرده است. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 270. (مترجم)

72. گویا خلطی صورت نگرفته است؛ زیرا یاقوت در معرفی منطقه ی خازر می نویسد: و هو نهر بین اربل و الموصل ثمّ بین الزاب الاعلی و الموصل. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج 2، ص 337. بنابراین هر کدام از خازر یا زاب را نام ببریم محل وقوع جنگ به شمار می روند. (مترجم)

73. مقدسی، البدء و التاریخ، ج 2، ص 22. گفتنی است که در دائرة المعارف الاسلامیه، ص 1012 در ماده ی ابراهیم، وقوع جنگ را در خازر ذکر می کند؛ امّا سپس دچار اشتباه بزرگی شده و می نویسد: بالقرب من المدائن بدون تعیین این که کدام مدائن مراد است.

74. یاقوت حموی، همان، ج 2، ص 337.

75. طبری، همان، ص 86؛ ابن اعثم، همان، ص 173؛ بلاذری، همان، ص 421؛ ابن اثیر، همان، ص 101 و 102.

76. طبری، همان، ص 86؛ ابن اعثم، همان، ص 174؛ دینوری، همان، ص 432؛ ابن اثیر، همان، ص 261.

77. دینوری، همان، ص 432.

78. دینوری می نویسد: عمیر بن حباب به ابراهیم گفت: هنگامی که وارد اردوگاه تو شدم غم مرا فرا گرفت؛ زیرا تا خود را به تو رساندم هیچ کسی را ندیدم که به زبان عربی سخن بگوید (همه ایرانی بودند) دینوری، همان، ص 432. (مترجم)

79. طبری، همان، ص 86.

80. ابن اعثم، همان، ص 175.

81. مرج راهط منطقه ای نزدیک دمشق است که در سال 64 یا 65 هجری، جنگی میان قیسیان و یمانیان اتفاق افتاد. در این جنگ، ضحاک بن قیس فهری که مخالف مروانیان بود، کشته شد و مروان به قدرت رسید. در این باره ر. ک: معجم البلدان، ج 3، ص 21؛ محمد سهیل طقّوش، دولت امویان، ص 72 و 73. (مترجم)

82. دینوری، همان، ص 431 و 433.

83. طبری، همان، ص 87؛ ابن اعثم، همان، 175؛ بلاذری، همان، ص 424؛ ابن اثیر، همان، ص 102.

84. همان.

85. شمار سپاه شام 60000 یا 80000 نفر، در برابر سپاه 12000 نفری یا اندکی بیش تر سپاه کوفه، تخمین زده شده است. همان.

86. همان.

87. ابن اعثم، همان، ص 178.

88. طبری، همان، ص 90؛ دینوری، همان، ص 295؛ بلاذری، همان، ص 424.

89. سید محسن امین عاملی، أصدق الاخبار فی الأخذ بالثأر، ص 109.

90. ابن اعثم، همان، ص 181؛ طبری، همان، ص 90؛ دینوری، همان، ص 433؛ مقدسی، همان، ص 21؛ بلاذری، همان، ص 424؛ دائرة المعارف الاسلامیة، ص 1011.

91. همان؛ یعقوبی، همان، ص 259.

92. بلاذری، همان، ص 425.

93. طبری، همان، ص 90؛ ابن اعثم، همان، ص 181؛ ابن اثیر، همان، ص 105.

94. دینوری، همان، ص 432 و 433. دینوری افزون بر نقش انتقام جویانه ی عمیر، بر انتصاب او از سوی ابراهیم، بر ولایت کفرتوثا تصریح کرده است. دینوری، همان، ص 434. (مترجم)

95. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 98.

96. مقدسی، همان، ج 2، ص 21.

97. به روایت دینوری، شمر جزء کسانی بود که از ترس مختار فراری بودند و پس از پیکار خازر، به دست احمر بن شمیط دستگیر و کشته شد و سر او را برای مختار و به دستور وی برای محمد بن حنفیه به مدینه فرستادند. دینوری، همان، ص 438 و 444 445. طبری کشته شدن شمر را پیش از پیکار خازر، نقل کرده است. طبری، همان، ج 6، ص 53. (مترجم)

98. آب از ماه های تقویم اسکندرانی، منسوب به اسکندر مقدونی است که به آن «تقویم سریانی» و «تقویم سلوکی» نیز گفته اند. این تقویم در برخی کشورهای خاورمیانه از جمله در ترکیه و سوریه، تقویم رسمی و ملی به شمار می آید. دوازده ماه این تقویم، بنابر شعری که در نصاب الصبیان آمده است؛ عبارت اند از:

دو تشرین و دو کانون و پس آنگه

شباط، آذار و نیسان و ایار است

حزیران و تموز و آب و ایلول

نگه دارش که از من یادگار است.

ابوالفضل نبئی، گاهشماری در تاریخ، ص 63 66. (مترجم)

99. خلیفة بن خیاط، همان، ص 164.

100. ابن اعثم، همان، ص 182؛ دینوری، همان، ص 434؛ یعقوبی، همان، ج 2، ص 259.

101. دینوری، همان، ص 434.

102. طبری، همان، ج 6، ص 85. گفتنی است، طبری پس از نقل چند روایت درباره ی کرسی، که برخی مدعی بودند کرسی ای است که علی علیه السلام در مسجد کوفه بر آن می نشست و میان مردم داوری می کرد، در پایان می نویسد: این ادّعاها، کار عبداللّه بن عوف بود که به مختار نسبت می داد؛ امّا مختار از او بی زاری می جست. (مترجم)

103. بلاذری، همان، ص 416 به بعد؛ طبری، همان، ص 82 85؛ ابن اثیر، همان، ص 97 98.

104. بسیاری از علمای شیعه، این اتهامات را ساخته ی دشمنان مختار از زبیریان و امویان که از او ضربه خوردند دانسته اند، که پس از مرگش به وی نسبت داده اند. محققان معاصر بر این باورند که فرقه ی کیسانیه نیز پس از وفات مختار پدید آمده است. در این باره ر.ک: سیدابوالقاسم خوئی، معجم رجال الحدیث، ج 19، ص 105 110؛ علامه امینی، الغدیر، ج 2، ص 343؛ آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج 12، ص 135. برای آگاهی بیش تر درباره ی مختار ر.ک: سید ابوفاضل رضوی اردکانی، ماهیت قیام مختار بن ابی عبید ثقفی، ص 109 159؛ سید جعفر شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، ص 93 95. (مترجم)

105. هاجسن، یکی از مستشرقان، معتقد است بیش تر این ادعاها پس از مرگ مختار به او نسبت داده شده است. رسول جعفریان، تاریخ خلفا، ص 531 و 532 به نقل از Hadgson, How did the early shia Become sectarian, P.3.(مترجم)

106. مقدسی، همان، ص 22؛ بلاذری، همان ،ص 425؛ ابن قتیبه، المعارف، ص 401.

107. پیکار سبیع، درگیری مختار با شورشیان کوفه است که با همکاری ابراهیم پسر اشتر سرکوب شد. طبری، همان، ج 6، ص 45 50؛ یاقوت حموی، همان، ج 2، ص 99. (مترجم)

108. طبری، همان، ص 85؛ بلاذری، همان، ص 399 و 420.

109. عبدالامیر دیکسون، همان ،ص 54 به بعد.

110. فاروق عمر فوزی، التاریخ الاسلامی و فکر القرن العشرین، فصل مربوط به حرکت مختار.

111. ابن اعثم، همان، ص 185.

112. دائرة المعارف الاسلامیة، ماده ی ابراهیم، ص 1012. (فرانسوی)

113. ابن اعثم، همان، ص 187.

114. یاقوت حموی، همان، ج 5، ص 88 . مذار، منطقه ای است در میسان که بین واسط و بصره قرار دارد و درگیری مصعب بن زبیر، که منجر به کشته شدن احمر بن شمیط شد، در این مکان رخ داد. (مترجم)

115. ابن اعثم، همان، ص 190.

116. طبری، همان، ص 95.

117. طبری، همان، ص 111.

118. بلاذری، همان، ص 341؛ ابن اعثم، همان، ص 190.

119. دینوری، همان، ص 450.

120. ابن اعثم، همان، ص 201؛ طبری، همان، ص 111.

121. طبری، همان، ص 111.

122. همان، ص 112.

123. ابن اعثم، همان، ص 201.

124. همان، ص 202.

125. همان.

126. همان، ص 256.

127. همان، ص 220.

128. بلاذری، همان، ص 332.

129. طبری، همان، ص 114.

130. ابن اعثم، همان، ص 263.

131. همان.

132. طبری، همان، ج 6، ص 159؛ زبیر بن بکار، الأخبار الموفقیات، ص 531؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 145.

133. زبیر بن بکار، همان، ص 528.

134. ابن اثیر، همان، ص 104 107.

135. زبیر بن بکار، همان، ص 528 و 529.

136. همان، ص 528 530؛ مسعودی، همان، ص 106.

137. ابن اعثم، همان، ص 265.

138. زبیر بن بکار، همان، ص 529؛ طبری، همان، ج 6، ص 158.

139. طبری، همان.

140. ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 58، ص 241.

منابع:

آقا بزرگ تهرانی، محمد محسن، الذریعه الی تصانیف الشیعه (بیروت، دار الاضواء، 1403 ق)

ابن اثیر جزری، عزالدین، الکامل فی التاریخ، تصحیح محمد یوسف دقاقه (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415 ق/1995م).

ابن اعثم کوفی، احمد، کتاب الفتوح (بیروت، دار الندوة الجدیدة، بی تا).

ابن بکار، زبیر، الاخبار الموفقیات، تحقیق سامی مکی العانی (قم، منشورات الشریف الرضی، 1416 ق/ 1374 ش).

ابن خیاط، خلیفه، تاریخ خلیفة بن خیاط، تحقیق مصطفی نجیب فوّاز و حکمت کشلی فوّاز (بیروت، دار الکتب العلمیة، 1415 ق/1995م).

ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر عطا (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1410ق/1990م)

ابن عبدربه اندلسی، احمد بن محمد، العقد الفرید، تحقیق علی شیری (بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1409ق/1989م).

ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری (بیروت، دارالفکر، 1415ق).

ابن قتیبه، عبداللّه بن مسلم، المعارف، تحقیق ثروت عکاشه (قم، منشورات الشریف الرضی، 1415ق/1373ش)

امین عاملی، سید محسن، أصدق الاخبار فی الأخذ بالثأر (بیروت، دارالعالم الاسلامی، 1401ق/1981م).

امینی، عبدالحسین احمد، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب (بیروت، دارالکتاب العربی، 1379ق).

بلاذری احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکّار و ریاض زرکلی (بیروت، دارالفکر، 1417ق/1996م)

جعفریان، رسول، تاریخ خلفاء، (قم، انتشارات دلیل، 1380).

حموی، یاقوت بن عبداللّه ، معجم البلدان (بیروت، دار صادر، بی تا).

خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، (بی جا، بی نا، 1413 ق).

دیکسون، عبدالأمیر، بررسی سیاسی خلافت اموی، ترجمه ی گیتی شکری (تهران، انتشارات طهوری، 1381).

دینوری، ابو حنیفه احمد بن داود، الاخبار الطوال، تحقیق عصام محمد الحاجّ علی (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1421ق/2001م).

ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلا، تحقیق شعیب ارناؤوط و مأمون صاغرجی (بیروت، مؤسسة الرساله، 1413 ق).

رضوی اردکانی، سید ابوفاضل، ماهیت قیام مختار بن ابی عبید ثقفی (قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1378).

شهیدی، سید جعفر، تاریخ تحلیلی اسلام (تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1375).

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (بیروت، دار التراث، بی تا).

طقّوش، محمد سهیل، دولت امویان، ترجمه ی حجت اللّه جودکی (قم، پژوهشکده ی حوزه و دانشگاه، 1380).

طوسی، محمد حسن، اختیار معرفة الرجال، تحقیق میرداماد و دیگران (قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام ، 1404 ق).

فوزی، فاروق عمر، التاریخ الاسلامی و فکر القرن العشرین (بیروت، بی نا، 1980 م)

مبرد، ابوالعباس محمد بن یزید، الکامل فی اللغة و الادب، تحقیق عبدالحمید هنداوی (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1419ق/1999م).

مسعودی، علی بن الحسین، التنبیه و الاشراف، تصحیح عبداللّه اسماعیل الصاوی (قم، موسسة نشر منابع الثقافة الاسلامیه، بی تا).

، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید (قاهره، 1384ق/1964م).

مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ (بی جا، مکتبة الثقافة الدینیه، بی تا).

منقری، نصر بن مزاحم، پیکار صفین، تصحیح عبدالسلام هارون، ترجمه ی پرویز اتابکی (تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1375).

نبئی، ابوالفضل، گاهشماری در تاریخ (تهران، سمت، 1381).

یعقوبی، احمد بن واضح، تاریخ یعقوبی (بیروت، دار صادر، بی تا).

 


 
 
ابراهیم بن مالک اشتر نخعی که بود؟
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸
 
ابراهیم فرزند برومند مالک اشتر یار صمیمی و صحابی خاص امیرالمؤمنین علی(ع) است.[1]

اوصاف ابراهیم

ابراهیم سرور قبیله نخع و یکه تاز آنان[2] از فرماندهان شریف و با سیادتی بود که به شجاعت و تدبیر مشهور بود.[3] بسیاری از مورخان او را در شجاعت ستوده اند.[4] و از قهرمانی ها و شجاعت هایش در میدان جنگ که به مانند صاعقه بی امان بر قلب دشمن می تاخت و از یمین و یسار از کشته پشته می ساخت با شگفتی یاد کرده ، سخن ها گفته اند.

از دیگر مواردی که مورخان در وصف شجاعتش گفته اند، حضور او در جنگ صفین است. او با وجود آن که نوجوانی کم سن و سال بود، در این جنگ حضور یافت و در کنار امیرالمؤمنین(ع) و پدرش مالک اشتر رشادت ها از خود نشان داد.[5]

ابراهیم نه تنها در شجاعت و شهامت ؛ بلکه در سخاوت و جوانمردی و ایمان و اخلاق و محبت به اهل بیت(ع) نیز برترین مردم عراق بود .[6]

علامه سید محسن امین نیز او را در کتابش اعیان الشیعه چنین می ستاید: « ابراهیم مردی شجاع، سلحشور، با شهامت، صف شکن و رئیس بود، او دارای طبعی عالی و همتی بلند و طرفدار حق بود و دارای طبع شعر و زبانی فصیح و هوادار و دوستدار خاندان عصمت و طهارت؛ همان گونه که پدرش مالک اشتر نیز دارای چنین صفات و امتیازات عالی بود و حق هم همین است که چنین فرزندی مجسمه چنین پدری باشد .»[7]

ابراهیم و قیام مختار

یکی از افرادی که در قیام مختار نقش مهم و مؤثّری داشت ، ابراهیم ابن مالک اشتر بود که به جرأت می توان گفت که در این قیام نقشی فعّال داشت .
چهره ای مانند ابراهیم موجبات اعتلای هر چه بیشتر مختار را فراهم آورده بود و موفقیت های بسیاری را نصیب قیام کرده بود.

ابراهیم پذیرفت و با مختار بیعت کرد و به همراه او قیام بزرگ شیعیان عراق را به راه انداخت . او پس از آغاز قیام و بدست گرفتن امور کوفه به عنوان فرمانده کل سپاه مختار انتخاب شده، اقدامات بسیاری را در کوفه و عراق به انجام رسانید
شخصیت نافذ ابراهیم و فکر بلند و شجاعت و کاردانی او در امور جنگ از یک سو و علاقه شدید و اخلاص او نسبت به ساحت مقدس اهل بیت پیامبر(ص) از سوی دیگر و سایر صفات برجسته ای که در وجود ابراهیم جمع شده بود، مختار و سران شیعه عراق را به پیوستن او به قیام امیدوار کرده بود. آن ها او را مایه امید و پشتیبانی قوی و فرماندهی لایق برای قیام می دانستند،[8] پس تصمیم گرفتند که با ابراهیم ملاقات و او را به قیام دعوت نمایند ؛ از این رو پس از فراهم آمدن مقدمات قیام و پیش از اعلان آن تنی چند از سران شیعه با مختار ملاقات کردند و پیشنهاد دادند که اگر مردی چون ابراهیم فرزند مالک اشتر به ما بپیوندد، امید زیادی به پیروزی خواهیم داشت.

مختار از این پیشنهاد استقبال کرد و آن ها را نزد ابراهیم فرستاد تا مسأله را با او در میان بگذارند. در مذاکراتی که بین سران و مختار با ابراهیم پیش آمد ، آن ها نزد ابراهیم رفتند و ضمن بیان موضوع هدف از قیام خود را تنها خون خواهی امام حسین(ع) و اهل بیت او بیان کرده و متذکر شدند که از سوی اهل بیت پیامبر(ص) در این کار اجازه نیز دارند . ابراهیم در این جلسه در پاسخ به بزرگان کوفه شرط کرد که در صورتی دعوتشان را می پذیرد که فرماندهی قیام با او باشد ؛ اما سران شیعه نپذیرفته ، رهبر قیام را مختار معرفی کردند که از سوی محمد بن حنفیه عهده دار این امر گردیده است.[9]

سه روز پس از این جلسه مختار و ده نفر از سران قوم به خانه ابراهیم رفتند، پس از تعارفات معمول مختار، نامه ای به ابراهیم داد و مدعی شد که نامه حنفیه است که برای ابراهیم فرستاده است.[10]

ابراهیم به جهت عنوان نام «مهدی» بعد از نام محمد حنفیه، در صحت نامه تردید کرد؛ اما مختار و بزرگانی که همراه مختار آمده بودند، به صحت مفاد نامه شهادت دادند.[11] ابراهیم پذیرفت و با مختار بیعت کرد و به همراه او قیام بزرگ شیعیان عراق را به راه انداخت . او پس از آغاز قیام و بدست گرفتن امور کوفه به عنوان فرمانده کل سپاه مختار انتخاب شده، اقدامات بسیاری را در کوفه و عراق به انجام رسانید .

بارزترین عرصه ظهور ابراهیم

جنگ نهر خازر بارزترین عرصه ظهور و بروز قابلیت های فرماندهی این فرمانده شجاع بود. در این جنگ سپاه بیست هزار نفری عراق بر لشکر هشتاد و سه هزار نفری شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد فائق آمد و ابن زیاد نیز در نبردی تن به تن با ابراهیم کشته شد .[12]
ابراهیم بعد از اتمام کار از موصل به نصیبین رفت و کارگزاران خود را به نواحی مختلف جزیره فرستاد و آنجا را فتح کرد .[13]

دشمن از هر ابزاری برای تفرقه استفاده می کند !

در میان راه دشمن ، در میان مختار وابراهیم اختلاف افکنده وبه تفرقه افکنی پرداخت .این حیله دشمن موجب شد که میان ابراهیم ومختار جدایی وفاصله ایجاد شده و گویا ابراهیم در ادامه کار از نهضت مختار کناره گرفته بود، از این رو در پی حادثه حمله مصعب بن زبیر در پیوستن به مختار تعلل و سستی می ورزید[14] و حتی گفته شده به نامه های مکرر و پشت سر هم مختار پس از شکست اولیه اش از قوای مصعب ، توجهی نکرده، نزد او باز نگشت .[15]

همین کناره گیری او از مختار باعث شده بود که بعد از شهادت مختار ، مصعب بن زبیر از یک سو و عبدالملک مروان از سوی دیگر در او طمع ببندند تا ابراهیم را که مردی پر نفوذ و مدیر بود ، را با خود همراه سازند ؛ از این رو مصعب نامه ای به ابراهیم نوشته به او وعده داد که در صورتی که حکومت ابن زبیر را بپذیرد، امارت مناطق شمالی عراق را به او می سپارد .[16] نامه ی مشابهی نیز از سوی عبدالملک مروان - خلیفه اموی شام - به دست ابراهیم رسید . ابراهیم با یاران و مشاورانش در این باب به مشورت پرداخت و سرانجام تصمیم گرفت با مصعب بن زبیر همراه شود ، پس نامه ای به مصعب نوشت و با گروهی از یاران خود از موصل یا نصیبین - مقر حکومت خود - حرکت کرد و به کوفه آمد و با مصعب ملاقات کرد .[17]

سرانجام ابراهیم در سال 72 هجری در پی شکست لشکر عراق از سپاهیان عبدالملک مروان که برای تصرف عراق به جنگ مصعب بن عمیر فرستاده شده بودند، در 13 جمادی الاولی در سن چهل سالگی کشته شد[18]-[19] و نزدیک سامراء به خاک سپرده شد .[20]

 

پی نوشت ها :


[1].ابن حزم اندلسی؛جمهرة انساب العرب،دارالکتب العلمیه،بیروت،1418،ص415وطبری؛تاریخ الطبری،تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم،چاپ دوم،1967،ج11،ص664.

[2].امین؛محسن؛اعیان الشیعه،چاپ اول1983،ج2،ص200

[3]. ذهبی؛ تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، چاپ دوم، 1993، ج5، ص344.

[4]. بلاذری؛ انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج6، ص389 و تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص19 و مسکویه، ابو علی؛ تجارت الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، ج2، ص148.

[5]. منقری، نصر بن مزاحم؛ وقعة صفین، تحقیق عبد السلام محمد هارون، ص441 و ابن ابی الحدید؛ شرح نهج البلاغه، ج8، ص81.

[6]. اعیان الشیعه، پیشین، ص200.

[7]. همان ، ج2، ص200.

[8].انساب الاشراف، پیشین، ص385 و تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص30 و تجارت الامم، پیشین، ص141 و اخبار الطوال، پیشین، ص288.

[9]. تجارت الامم، پیشین، ص142.143و تاریخ الطبری،پیشین، ص15-16و ابن اعثم کوفی؛الفتوح،تحقیق علی شیری، چاپ اول،1991،ص229.
[10]. انساب الاشراف، پیشین، ص385. 386و تاریخ الطبری،پیشین،ص16- 17 و ابن اثیر؛ الکامل فی التاریخ، ج4، ص215.

[11]. همان و انساب الاشراف، پیشین، ص385 - 386 و الکامل، پیشین، ص215.

[12]. الکامل، پیشین، ص261 و تاریخ الطبری، پیشین، ص86.

[13]. انساب الاشراف، پیشین، ص447 و تاریخ الطبری، پیشین، ص92 و اخبار الطوال، پیشین، ص296 و تجارب الامم، پیشین، ص236.

[14]. تاریخ الطبری، پیشین، ص95.

[15]. الفتوح، پیشین، ج6، ص287.

[16].تاریخ الطبری،پیشین،111- 112و الکامل،پیشین،ج4،ص275و الفتوح،پیشین، ص294 و تجارت الامم، پیشین، ص213

[17]. الکامل، پیشین، ص275 و الفتوح، پیشین، ص294 و تجارت الامم، پیشین، ص213.

[18]. انساب الاشراف، پیشین، ج7، ص91 و الکامل، پیشین، ج4، ص326 و تجارب الامم، پیشین، ص236.

[19]. البته این سن با توجه به روایت منقری و ابن ابی الحدید که او را با وجود سن کمش، یکی از حاضرین در جنگ صفین می دانند بعید به نظر می رسد. وقعة صفین، پیشین، ص441 و شرح نهج البلاغه، پیشین، ص81.

[20]. زرکلی، خیرالدین؛ 1986، ج1، ص58.

 
 
این خطبه به خطبه شقشیقة معروف است
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

این خطبه به خطبه شقشیقة معروف است 
مطالب تاریخى که ابن ابى الحدید ضمن شرح این خطبه آورده است به این شرح است :
نسب ابوبکر و مختصرى از اخبار پدرش  
ابوبکر پسر ابو قحافه است ، نام قدیمى او عبدالکعبة بوده و پیامبر (ص ) او را عبدالله نامیدند. در مورد کلمه عتیق که از نامهاى ابوبکر است ، اختلاف کرده اند. گفته شده است که عتیق نام ابوبکر در روزگار جاهلى بوده ؛ و هم گفته شده است که پیامبر (ص ) او را به این نام نامیده اند.
نام اصلى ابوقحافه عثمان و نسب او چنین است : عثمان بن عامر بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرة بن کعب بن لوى بن غالب . مادر ابو قحافه دختر عموى پدرش بوده و نامش ام الخیر و دختر صخربن عمرو بن کعب بن سعد است .
ابو قحافه روز فتح مکه مسلمان شد. پسرش ابوبکر، او را که پیرى فرتوت و موهاى سرش همگى چون پنبه
(113) سپید بود. به حضور پیامبر (ص ) آورد، و چون مسلمان شد پیامبر (ص ) فرمودند: موهایش را رنگ و خضاب کنید.
پسرش ابوبکر در حالى که ابو قحافه زنده و خانه نشین بود و کور شده و از حرکت بازمانده بود خلیفه شد. ابو قحافه همینکه هیاهوى مردم را شنید پرسید: چه خبر است ؟ گفتند: پسرت عهده دار خلافت شد. گفت : مگر خاندان عبد مناف به این کار راضى شده اند؟ گفتند: آرى . گفت : پروردگارا! براى آنچه که تو عطا فرمایى مانعى نخواهد بود و آنچه را تو مانع آن شوى عطا کننده یى براى آن نیست .
هیچکس در حالى که پدرش زنده بوده است به خلافت نرسیده است ، مگر ابوبکر و الطائع لله که نامش عبدالکریم و کنیه اش ابوبکر است
(114). طائع در حالى به خلافت رسید که پدرش زنده بود و خود را از خلافت خلع کرد و آن را به پسر خویش وا گذاشت . منصور دوانیقى به مسخره و نیشخند، عبدالله بن حین بن حسن (115) را ابو قحافه نام گذاشته بود، زیرا در حالى که زنده بود پسرش محمد (116) مدعى خلافت شد.
ابوبکر هنگامى که درگذشت ابو قحافه هنوز زنده بود و چون هیاهو را شنید پرسید: چه خبر است !گفتند: پسرت درگذشت . گفت : سوگى بزرگ است . ابو قحافه به روزگار خلافت عمر، در سال چهاردهم هجرت ، در نود و هفت سالگى درگذشت و آن سالى است که نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم
(117) هم در همان سال درگذشت .
اگر گفته شود عقیده خود را در مورد این سخن و شکایت امیرالمومنین على (ع ) براى ما روشن سازید، آیا این سخن على (ع ) دلیل بر نسبت دادن آن قوم به ستم و غصب خلافت نیست و شما در این باره چه مى گویید؟ اگر این موضوع را قبول کنید و آنان را ظالم و غاصب بدانید، به آنان طعن زده اید و اگر آنرا درباره ایشان قبول ندارید، در مورد کسى که این سخن را گفته است طعن زده اید.
در پاسخ این پرسش گفته مى شود شیعیان امامیه این کلمات را بر ظواهر آن حمل و معنى مى کنند و معتقدند که آرى پیامبر (ص ) درباره خلافت امیرالمومنین على (ع ) نص صریح فرموده است و حق او غصب شده است .
ولى یاران معتزلى ما که رحمت خداوند بر ایشان باد حق دارند چنین بگویند که چون امیرالمومنین على (ع ) افضل و احق به خلافت بوده و براى خلافت از او به کسى عدول کرده اند که از لحاظ فضل و علم و جهاد با او برابر نبوده است و در سرورى و شرف به او نمى رسیده است ، اطلاق اینگونه کلمات ، عادى است ، هر چند افرادى که پیش از او به خلافت رسیده اند پرهیزگار و عادل باشند و بیعت با آنان بیعت صحیح بوده باشد. مگر نمى بینى ممکن است در شهرى دو فقیه باشند که یکى از دیگرى به مراتب داناتر باشد و حاکم شهر، آن یکى را که داراى علم کمترى است قاضى شهر قرار دهد و در این حال آن که داناتر است ، افسرده مى شود و گاه لب به شکایت مى گشاید و این موضوع دلیل بر آن نیست که قاضى را مورد طعن و تفسیق قرار داده باشد یا حکم به ناصالح بودن و عدم شایستگى او کرده باشد، بلکه شکایت از کنار گذاشتن کسى است که شایسته تر و سزاوارتر بوده است و این موضوعى است که در طبع آدمى سرشته است و چیزى فطرى و غریزى است . و یاران معتزلى ما چون نسبت به اصحاب پیامبر (ص ) حسن ظن دارند و هر کارى را که از ایشان سر زده است بر وجه صواب و صحت حمل مى کنند، مى گویند آنان مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه یى ترسیدند که نه تنها ممکن بود اصل خلافت را متزلزل کند، بلکه امکان داشت که اصل دین و نبوت را نیز متزلزل سازد؛ و به همین منظور از آن کس که افضل و اشرف و سزاوارتر بود عدول کردند و عقد خلافت را براى شخص فاضل دیگرى منعقد ساختند؛ و به این سبب است که اینگونه کلمات را که از شخصى صادر شده است که در مورد او اعتقاد به جلالت و منزلتى نزدیک به منزلت پیامبر دارند تاءویل کرده و مى گویند این کلمات براى بیان افسردگى است که چرا مردم از آنکه سزاوارتر و شایسته تر بود است عدول کرده اند. و این موضوع نزدیک و نظیر چیزى است که شیعیان و امامیه در تفسیر این آیه که خداوند مى فرماید: و عصى آدم ربه فغوى
(118) بیان کرده و گفته اند: منظور از عصیان در این آیه ترک اولى است و امر خداوند در مورد نخوردن از میوه آن درخت ، امر مستحبى بوده و نه وجویى و چون آدم (ع ) آنرا انجام داده است ترک اولى کرده است و به همین اعتبار از او به عاصى نام برده شده است . همچنین کلمه غوى را به معنى گمراهى و ضلالت تعبیر نمى کنند، بلکه به معنى ناکامى و ناامیدى مى گیرند، و معلوم است که تاءویل شکایت امیرالمومنین على (ع ) به صدور ترک اولى از سوى خلفاى پیش از او بهتر از این است که گفتار خداوند را در مورد آدم (ع ) بر ترک اولى حمل کنیم ...
بیمارى رسول خدا و فرمانده ساختن اسامة بن زید بر لشکر 
هنگامى که پیامبر (ص ) به مرضى که منجر به رحلت آن حضرت شد بیمار گشت ، اسامة بن زیدبن حارثه (119) را فراخواند و به او فرمود: به سرزمینى که پدرت در آن کشته شده است برو و بر آنان بتاز و من ترا بر این لشکر فرماندهى دادم و اگر خداوند ترا بر دشمن غلبه و پیروزى داد توقف خود را آنجا کوتاه قرار بده ، و پیشاپیش ، جاسوسان و پیشاهنگانى گسیل دار. هیچیک از سران و بزرگان مهاجر و انصار باقى نماند مگر آنکه موظف بود همراه آن لشکر باشد و عمر و ابوبکر هم از جمله ایشان بودند. گروهى در این باره اعتراض کردند و گفتند: نوجوانى چون اسامه بر همه بزرگان مهاجر و انصار به فرماندهى گماشته مى شود؟! پیامبر (ص ) چون این سخن را شنید خشمگین بیرون آمد و در حالى که بر سر خود دستارى بسته و قطیفه یى بر دوش افکنده بود بر منبر رفت و چنین فرمود:
اى مردم ! این سخن و اعتراض چیست که از قول برخى از شما در مورد اینکه اسامه را به امیرى لشگر گماشته ام براى من نقل کرده اند؟ اینک اگر در این باره اعتراض مى کنید پیش از این هم در مورد اینکه پدرش را به امیرى لشکر گماشتم اعتراض کردید و به خدا سوگند مى خورم که زید، شایسته و سزاوار براى فرماندهى بود و پسرش هم پس از او شایسته براى آن کار است و آن هر دو از اشخاص محبوب در نظر من هستند. اینک براى اسامة خیر خواه باشید که او از نیکان و گزیدگان شماست .
(120)
پیامبر (ص ) از منبر فرود آمد و به حجره خویش رفت و مسلمانان براى بدرود گفتن به حضور ایشان مى آمدند و چون بدرود مى گفتند به قرار گاه لشکر اسامه که در جرف (121) بود مى رفتند.
بیمارى پیامبر (ص ) سنگین و حال آن حضرت سخت شد. برخى از همسران پیامبر به اسامه و برخى از کسانى که با او بودند پیام فرستاند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. اسامة از قرارگاه خویش برگشت و به حضور پیامبر (ص ) آمد. در آن روز پیامبر بدحال و در ضعف مفرط بود و همان روزى بود که بر لبها و دهان ایشان لدود
(122)مالیده بودند. اسامه بر بالین پیامبر (ص ) ایستاد و سر فرود آورد و رسول خدا را بوسید. پیامبر سکوت کرده و سخنى نمى فرمود، ولى دستهاى خویش را بر آسمان افراشت و سپس بر شانه هاى اسامه نهاد، گویى براى او دعا مى فرمود و سپس اشاره کرد که اسامه به قرارگاه خویش برگردد و به کارى که او را فرستاده است روى آورد. اسامه به قرارگاه خویش بازگشت ولى همسران پیامبر (ص ) بار کسى پیش اسامه فرستادند که به مدینه بیاید و پیام دادند که پیامبر بهبودى پیدا کرده است . اسامه از قراگاه خویش برگشت . آن روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بود. اسامه چون آمد، پیامبر (ص ) را بیدار و به حال عادى دید و پیامبر (ص ) به او فرامان دادند برود و هر چه زودتر حرکت کند و فرمودند: فردا صبح زود در پناه برکت خدا حرکت کن ؛ و پیامبر (ص ) مکرر در مکرر فرمودند: این لشکر اسامة را هر چه زودتر روانه کنید؛ و همچنان این سخن را تکرار مى فرمود. اسامه با پیامبر (ص ) وداع کرد و از مدینه بیرون رفت و ابوبکر و عمر هم با او بودند، و چون خواست سوار شود و حرکت کند فرستاده ام ایمن (123) پیش او آمد و گفت پیامبر (ص ) در حال مرگ است . اسامه همراه ابوبکر و عمر و ابو عبیدة برگشت و هنگام ظهر همان روز، که دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بود، کنار خانه پیامبر رسیدند و در این هنگام رسول خدا (ص ) درگذشته بود. رایت سپاه که پیچیده بود در دست بریدة بن حصیب بود و آنرا کنار در خانه رسول خدا (ص ) نهاد. در این حال على علیه السلام و برخى از بنى هاشم سرگرم تجهیز و فراهم آوردن مقدمات غسل جسد مطهر بودند. عباس که در خانه همراه على (ع ) بود گفت : اى على دست فرا آرتا با تو بیعت کنم و مردم بگویند عموى پیامبر با پسر عمویش بیعت کرد و حتى دو تن هم در مورد تو و با تو اختلاف و ستیز نکنند. على (ع ) گفت : عمو جان ! مگر کسى جز من در خلافت میل مى کند؟ عباس گفت : به زودى خواهى دانست . چیزى نگذشت که اخبارى به آن دو رسید که انصار سعد بن عباده را نشانده اند تا با او بیعت کنند و عمر هم ابوبکر را آورده و با او بیعت کرده است و انصار هم بر آن بیعت پیشى گرفته اند. على (ع ) از کوتاهى خود در این مورد پشیمان شد و عباس این شعر درید (124) را براى او خواند:
من در منعرج اللوى (125) فرمان خود را به ایشان دادم ولى آنان نصیحت مرا تا چاشتگاه فردا در نیافتند.
شیعیان چنین مى پندارند که پیامبر (ص ) مرگ خود را مى دانست و به همین سبب ابوبکر و عمر را همراه لشکر اسامه گسیل فرمود تا مدینه از ایشان خالى باشد و کار خلافت على (ع ) صورت پذیرد و کسانى که در مدینه باقى مانده اند با آرامش و خاطر آسوده با او بیعت کنند و بدیهى است که در آن صورت چون خبر رحلت و بیعت مردم با على (ع ) به اطلاع ایشان مى رسید بسیار بعید بود که در آن باره مخالفت و ستیز کنند، زیرا اعراب در آن صورت ، بیعت على (ع ) را انجام شده مى دانستند و به آن پایبند بودند و براى شکستن آن بیعت نیاز به جنگهاى سخت بود؛ ولى آنچه پیامبر (ص ) مى خواست صورت نگرفت و اسامة عمدا چند روز آن لشکر را معطل کرد و با همه اصرار و پافشارى رسول خدا در مورد حرکت ، از آن کار خوددارى کرد تا آن حضرت ، که درود خدا بر او و خاندانش باد، رحلت فرمود و ابوبکر و عمر در مدینه بودند و از على (ع ) در بیعت گرفتن از مردم پیشى گرفتند و چنان شد که شد.
به نظر من ابن ابى الحدید این اعتراض وارد نیست زیرا اگر پیامبر (ص ) از مرگ خود آگاه بوده است این را هم مى دانسته که ابوبکر خلیفه خواهد شد و طبیعى است از آنچه مى دانسته ، پرهیزى نمى فرموده است ، ولى در صورتى که فرض کنیم پیامبر (ص ) احتمال مرگ خود را مى داده اند و به حقیقت از تاریخ قطعى آن آگاه نبوده اند و این را هم گمان مى کرده است که ابوبکر و عمر از بیعت با پسر عمویش خوددارى خواهند کرد و از وقوع چنین کارى بیم داشته ولى به واقع از آن آگاه نبوده است ، درست است که چنین تصورى پیش آید، و نظیر آن است که یکى از ما دو پسر دارد و مى ترسد که پس از مرگش یکى از آن دو بر همه اموالش دست یابد و با زور آنرا تصرف کند و به برادر خود چیزى از حق او را نپردازد؛ طبیعى است در آن بیمارى که بیم مرگ داشته باشد به پسرى که از سوى او بیم دارد دستور به مسافرت دهد و او را براى بازرگانى به شهرى دور گسیل دارد و این کار را وسیله قرار دهد که از چیرگى و ستم او بر برادر دیگرش جلوگیرى شود.


 
 
فرمان ابوبکر در مورد خلافت عمر بن خطاب
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

فرمان ابوبکر در مورد خلافت عمر بن خطاب  
کنیه معروف عمر ابو حفص و لقبش فاروق است . پدرش خطاب بن نفیل بن عبدالعزى بن ریاح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدى بن کعب بن لوى بن غالب است و مادرش حنتمة دختر هاشم بن مغیرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم است .
چون ابوبکر، محتضر شد به دبیر و نویسنده گفت بنویس : این وصیت و سفارش عبدالله بن عثمان است
(126) که در پایان اقامت خویش در دنیا و آغاز ورود خود به آخرت و در ساعتى که در آن شخص تبهکار نیکى مى کند و شخص کافر هم به ناچار تسلیم مى شود. در این هنگام ابوبکر مدهوش شد و نویسنده نام عمر بن خطاب را در آن نوشت . ابوبکر به هوش آمد و به نویسنده (127) گفت : آنچه نوشته اى بخوان . او آنرا خواند و نام عمر را به زبان آورد. ابوبکر گفت : از کجا براى تو معلوم شد که باید نام عمر را بنویسى ؟ گفت : مى دانستم که از او در نمى گذرى . ابوبکر گفت نیکو کردى و سپس به او گفت : این نامه را تمام کن . نویسنده گفت : چه چیزى بنویسم ؟ گفت : بنویس ابوبکر این وصیت را در حالى که راءى و اندیشه خود را به کار گرفته املاء مى کند و او چنین دید که سرانجام این کار خلافت اصلاح و روبراه نمى شود مگر به همانگونه که آغاز آن اصلاح شد و کار خلافت را کسى نمى تواند بر دوش کشد مگر آنکه از همه اعراب برتر و خوددارتر باشد؛ به هنگام سختى از همگان سخت کوش تر و به هنگام نرمى از همگان نرم تر و به اندیشه خردمندان داناتر باشد. به چیزى که براى او بى معنى است مشغول و سرگرم نشود و در مورد چیزى که هنوز به او نرسیده اندوهگین نگردد و از آموختن علم ، آزرم نکند و برابر امور آنى و ناگهانى سرگردان نشود. بر همه کارها توانا باشد، از حد هیچ چیز نه تجاوز کند و نه قصور، و مراقب آنچه ممکن است پیش آید باشد و از آن حذر کند.
چون ابوبکر از نوشتن این نامه آسوده شد، گروهى از صحابه ، از جمله طلحه پیش او آمدند. طلحه گفت : اى ابوبکر! فردا پاسخ خداى خود را چه مى دهى و حال آنکه مردى سختگیر و تندخو را بر ما حاکم ساختى که جانها از او پراکنده و دلها رمیده مى شود؟
ابوبکر که دراز کشیده بود گفت مرا تکیه دهید و چون او را تکیه دادند و نشاندند و به طلحه گفت : آیا مرا از سؤ ال کردن خداوند بیم مى دهى ؟ چون فردا خداوند در این باره از من بپرسد، خواهم گفت : بهترین بنده ات را برایشان گماشتم .
و گفته شده است زیرک ترین مردم از لحاظ گزینش افراد این سه تن هستند: نخست عزیز مصر در این سخن خود که به همسرش درباره یوسف (ع ) گفت : و آن کس که او را خریده بود به زن خویش گفت او را گرامى بدار، شاید بهره یى به ما رساند یا او را به فرزندى برگیریم .
(128)
دوم . دختر شعیب (ع ) که در مورد موسى (ع ) به پدر خویش چنین گفت : اى پدر او را مزدور و اجیر بگیر که نیرومند و امین است (129) و سوم ابوبکر در مورد انتخاب عمر به جانشینى .
بسیارى از مردم روایت کرده اند که چون مرگ ابوبکر فرا رسید، عبدالرحمان بن عوف را فرا خواند و گفت : نظر خودت را درباره عمر به من بگو. گفت : او بهتر از آن است که تو مى پندارى ، ولى در او نوعى تندى و درشت خویى است . ابوبکر گفت : این بدان سبب است که در من نرمى و ملایمت مى بیند و چون خلافت به او رسد بسیارى از این تندى خود را رها خواهد کرد. من او را آزموده و مواظب بوده ام . هر گاه من بر کسى خشم مى گیرم ، او به من پیشنهاد مى کند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به کسى بى مورد نرمى و مدارا مى کنم ، مرا به شدت و تندى بر او وا مى دارد. ابوبکر سپس عثمان را فرا خواند و گفت : عقیده ات را درباره عمر بگو. گفت : باطن او از ظاهرش ‍ بهتر است و میان ما کسى چون او نیست . ابوبکر به آن دو گفت : از آنچه به شما گفتم سخنى مگویید. و سپس به عثمان گفت : اگر عمر را انتخاب نمى کردم کس دیگرى جز ترا بر نمى گزیدم و براى تو بهتر است که عهده دار کارى امور مردم نباشى و دوست مى داشتم که من هم از امور شما بر کنار بودم و در زمره کسانى از شما بودم که درگذشته اند. طلحة بن عبیدالله پیش ‍ ابوبکر آمد و گفت : اى خلیفه رسول خدا! به من خبر رسیده است که عمر را به خلافت بر مردم برگزیده اى و مى بینى اینک که تو با او هستى مردم از او چه مى بینند و چگونه خواهد بود وقتى که تنها بماند؟ و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى کرد و از تو درباره دعیت تو خواهد پرسید. ابوبکر گفت مرا بنشانید، سپس به طلحه گفت : مرا از سوال کردن خداوند بیم مى دهى ؟ چون خداى خود را دیدار کنم و در این باره بپرسد خواهم گفت : بهترین خلق ترا بر ایشان خلیفه ساختم . طلحه گفت : اى خلیفه رسول خدا! آیا عمر بهترین مردم است ؟ خشم ابوبکر بیشتر شد و گفت : آرى ، به خدا سوگند او بهترین و تو بدترین مردمى . به خدا سوگند اگر ترا خلیفه مى ساختم گردن فرازى مى کردى خود را بیش از اندازه بزرگ و رفیع مى پنداشتى تا آنکه خداوند آنرا پست و زبون فرماید. چشم خود را مالیده و مى خواهى مرا در دین خودم مفتون سازى و راءى و تصمیم مرا سست سازى ! برخیز که خداوند پاهایت را استوار ندارد! به خدا سوگند اگر به اندازه دوشیدن یک ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد که چشم به خلافت دوخته اى یا از عمر به بدى یاد مى کنى ، ترا به شوره زارهاى ناحیه قنه تبعید خواهم کرد، همانجا که بودید؛ و هرگز سیراب نخواهید شد و هر چه در جستجوى علفزار باشید سیر نخواهید شد و به همان راضى و خرسند باشید! طلحه برخاست و رفت .
و ابوبکر هنگامى که در حال احتضار بود، عثمان را فرا خواند و به او دستور داد عهدنامه یى بنویسد و گفت چنین بنویس :
بسم الله الرحمن الرحیم . این عهد و وصیتى است که عبدالله بن عثمان براى مسلمانان مى نویسد. اما بعد، در این هنگام ابوبکر از هوش رفت و عثمان خودش نوشت : همانا عمر بن خطاب را بر شما خلیفه ساختم .
(130) ابوبکر به هوش آمد و به عثمان گفت : آنچه نوشتى بخوان و چون عثمان آنرا خواند، ابوبکر تکبیر گفت و شاد شد و گفت : خیال مى کنم ترسیدى اگر در این بى هوشى مى مردم ، مردم اختلاف مى کردند. گفت : آرى . ابوبکر گفت : خداوند از سوى اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد. سپس آن وصیت را تمام کرد و دستور داد براى مردم خوانده شود و خوانده شد. سپس به عمر سفارش و وصیت کرد و چنین گفت : همانا خداوند را در شب حقى است که انجام آنرا در روز نمى پذیرد و در روز حقى است که انجام آنرا در شب نمى پذیرد و همانا تا کار واجب انجام نشود هیچ کار مستحبى پذیرفته نمى شود و همانا ترازوى عمل کسى که از حق پیروى کند پر بار و سنگین خواهد بود که انجام حق سنگین است و آن کس که باطل پیروى کند ترازویش سبک و بى ارزش است که انجام باطل ، خود سبک و بى مقدار است و همانا آیات نعمت و راحتى همراه با آیات سختى و نقمت نازل شده است تا مؤ من آرزوى یاوه نداشته باشد و در آنچه براى او بر عهده خداوند نیست طمع و رغبت نکند و نیز چندان نا امید نشود که با دست خویش خود را به دوزخ در اندازد. این سفارش مرا نیکو حفظ کن و هیچ از نظر- پوشیده اى براى تو محبوب تر از مرگ نباشد که آنرا نمى توانى از پاى در آورى . آنگاه ابوبکر درگذشت .
ابوبکر در همان روز که درگذشت پس از آنکه عمر را به جانشینى خود گماشت او را فرا خواند و گفت : خیال مى کنم و امیدوارم که همین امروز بمیرم ؛ نباید امروز را به شب برسانى مگر اینکه مردم را همراه مثنى بن حارثه به جهاد گسیل دارى و اگر این کار را تا شب به تاءخیر انداختى ، شب را به صبح نرسانى مگر آنکه مردم را همراه او روانه کنى ؛ و نباید هیچ سوگ و مصیبتى شما را از انجام فرایض دینى باز دارد و دیدى که من هنگام رحلت پیامبر (ص ) چگونه رفتار کردم .
ابوبکر شب سه شنبه ، هشت شب باقى مانده از جمادى الاخره سال سیزدهم هجرت درگذشت .


 
 
آنچه درباره وصى بودن على علیه السلام در شعر آمده است
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

آنچه درباره وصى بودن على علیه السلام در شعر آمده است  
از جمله اشعارى که در صدر اسلام سروده شده و متضمن این موضوع است که على علیه السلام به عقیده شاعر، وصى رسول خدا بوده است ، گفتار عبدالله بن ابى سفیان بن حرث بن عبدالمطلب است که چنین سروده است :
و از جمله افراد خاندان ما على است . همانکه سالار خیبر و سالار جنگ بدرى است که لشکرهایش چون سیل خروشان بود. او وصى پیامبر مصطفى (ص ) و پسر عموى اوست . چه کسى مى تواند همانند و نزدیک به او باشد؟ .
عبدالرحمان بن جعیل چنین سروده است :
سوگند به جان خودم با شخصى بیعت کردید که نگهبان دین و معروف به پارسایى و پاکدامنى و موفق است . على که وصى مصطفى و پسر عموى او و نخستین نمازگزار و بسیار متدین و پرهیزگار است .
ابوالهیثم بن التیهان که از انصار و شرکت کنندگان در جنگ بدر است چنین سروده است :
ما آنانیم که قریش و آن کافران ، روز بدر، چگونگى پیکار ما را دیده اند...همانا که وصى ، امام و ولى ماست . آنچه پوشیده بود آشکار و رازها نمودار شد.
(104)
عمربن حارثه انصارى ، که روز جنگ جمل همراه محمد بن حنیفه بود، هنگامى که على (ع ) محمد بن حنیفه را به سبب سستى در حمله سرزنش ‍ فرمود چنین سرود:
اى ابا حسن ! تو مشخص کننده همه کارهایى و آنچه حلال و حرام است به وسیله تو مشخص و روشن مى شود. مردان را کنار رایتى جمع کردى که روز جنگ ، پسرت آنرا بر دوش مى کشد...پسرى که نامش نام پیامبر و شبیه وصى است و رنگ رایت او چون گل سیاوش (خونرنگ ) است .
(105)
مردى از قبیله ازد در جنگ جمل چنین سروده است :
این على است و همو وصى است و پیامبر (ص ) روزى که عقد برادرى مى بست او را برادر خویش قرار داد و فرمود این پس از من ولى است .
شنونده فرمانبردار این سخن را شنید و بدبخت گمراه آنرا فراموش کرد.

روز جنگ جمل غلامى از قبیله بنى ضبة که جوان بود و بر خود نشان زده بود از لشکر عایشه بیرون آمد و این رجز را مى خواند:
ما افراد قبیله ضبة دشمنان على هستیم . همان کسى که از دیرباز به وصى معروف است و همان سوار کار ورزیده روزگار پیامبر و من در مورد فضیلت على کور نیستم ، ولى خبر کشته شدن پسر پرهیزگار عفان را مى دهم و این ولى باید خون آن را طلب کند.
سعیدبن قیس همدانى که در جنگ جمل در لشکر على (ع ) بود چنین سروده است :
این چه جنگى است که آتش آن بر افروخته شده و در آن نیزه ها شکسته گردیده است ؟ به وصى بگو هر چند افراد قبیله قحطان دشمن پیش ‍ مى آیند، ولى همدانیان را فرا خوان تا ترا از آن کفایت کنند.
زیاد بن لبید انصارى ، که از یاران على (ع ) است ، در جنگ جمل چنین سروده است :
ما در مورد حمایت از وصى اعتنا نخواهیم کرد که چه کسى خشمگین مى شود و همانا که انصار در جنگ کوشایند و اهل بازى و شوخى نیستند.

حجر بن عدى کندى هم روز جمل چنین سروده است :
پروردگارا على را براى ما به سلامت دار. آن فرخنده درخشان را براى ما به سلامت دار؛ آن مؤ من یکتاپرست پرهیزگار را که سست راءى و گمراه نیست ، بلکه راهنماى موفق هدایت شده است . خدایا او را نگهدار و پیامبر و سنت او را در نگهدار، که او ولى و دوستدار پیامبر بود و پیامبر او را پس از خود به وصایت برگزید.
خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین انصارى که از شرکت کنندگان در جنگ بدر بوده است و در جنگ جمل از یاران على علیه السلام بوده چنین سروده است :
...اى وصى پیامبر!جنگ ، دشمنان را از اینجا به فرار و گریز واداشت و کوچها روان شد.
و همو خطاب به عایشه در جنگ جمل چنین سروده است :
اى عایشه ! از على و بر شمردن معایبى که در او نیست درگذر، که تو همچون مادر اویى . او از میان همه خاندان رسول خدا وصى اوست تو خود از گواهان این موضوع هستى و شاهد آن بوده اى .
پسر بدلیل ورقاء خزاعى در جنگ جمل چنین سروده است :
اى قوم ! واى بر این حادثه بزرگى که پیش آمده است . جنگ با وصى و چاره در جنگ نیست .
عمرو بن ! حیحة در جنگ جمل در مورد خطبه یى که امام حسن بن على (ع ) پس از خطبه عبدالله بن زبیر ایراد کرد، اشعارى سروده و ضمن آن گفته است :
خداوند اجازه نفرموده است که کسى دیگر به آنچه که پسر وصى و پسر نجیب قیام کرده است قیام کند. آرى ، آن کسى که نسبش از یک سو به پیامبر و از سوى دیگر به وصى مى رسد و هیچ شائبه یى در او نیست براى تو بهتر است .
زحر بن قیس جعفى هم در جنگ جمل چنین سروده است :
بر شما ضربه مى زنم تا هنگامى که براى على که پس از پیامبر، بهترین فرد قریش است اقرار کنید؛ همان کسى که خداوندش آراسته و او را وصى نام نهاده است . آرى ، ولى پشتیبان ولى است ، همانگونه که گمراه تابع فرمان گمراه است .
تمام این اشعار و رجزها را ابو مخنف لوط بن یحیى
(106) در کتاب جمل خویش آورده است و او از راویان حدیث است و نیز از کسانى است که امامت را در اختیار مردم مى داند و معتقد است که باید امام را مردم برگزینند و از شیعه نیست و از رجال آنان شمرده نمى شود.
از جمله اشعارى که درباره جنگ صفین سروده شده و در آن براى على (ع ) عنوان وصى ذکر شده است ، اشعارى است که آنها را نصر بن مزاحم بن یسار منقرى
(107) که او هم از بزرگان و رجال نقل و حدیث است ، در کتاب صفین خود آورده است . نصر بن مزاحم مى گوید: زحر بن قیس جعفى اینچنین سروده است : (108)
خداوند بر احمد، که رسول پروردگار کامل نعمت است ، درود فرستاده است ...و پس از او بر خلیفه قائم ما...یعنى على که وصى پیامبر است .
نصر مى گوید: از جمله اشعار منسوب به اشعث قیس ابیات زیر است :
فرستاده ، یعنى فرستاده على ، پیش ما آمد و مسلمانان از آمدن او شاد شدند؛ فرستاده وصى یى که وصى پیامبر است و او را میان مؤ منان سبق فضیلت است .
(109)
دیگر از اشعار منسوب به اشعث این ابیات است :
فرستاده ، یعنى فرستاده وصى ، پیش ما آمد؛ فرستاده على که پاکیزه ترین افراد خاندان هاشم است . او وزیر و داماد پیامبر و بهترین مردم جهان است .
(110)
نصر بن مزاحم مى گوید از جمله اشعارى که امیرالمومنین على (ع ) در جنگ صفین سروده این ابیات است :
شگفتا که چیزى ناپسند مى شنوم و چنان دروغى بر خداوند بسته اند که موى را سپید مى کند. اگر احمد (ص ) آگاه شود که وصیت را با شخص ‍ ابترى قرین کرده اند، راضى نخواهند بود...
(111)
جریر بن عبدالله بجلى ابیات زیر را براى شرحبیل بن سمط کندى ، که سالار یمامه و از یاران معاویه بود، نوشت :
اى پسر مسط! از خواسته نفس خود پیروى مکن که در جهان براى تو در برابر دین هیچ چیزى عوض و بدل نخواهد بود...او از تمام اهل پیامبر، وصى رسول خداوند است و سوار کار و حمایت کننده اوست ، که به او مثل زده مى شود.

نعمان بن عجلان انصارى هم در این باره چنین سروده است :
چگونه ممکن است در حالى که وصى پیامبر امام ماست پراکندگى پیش ‍ آید و چیزى جز سر گردانى و زبونى نخواهد بود...معاویه گمراه را به حال خود واگذارید و از دین و آیین وصى پیروى کنید...
عبدالرحمان بن ذؤ یب اسلمى نیز چنین سروده است :
همانا به معاویة بن حرب ابلاغ کن ...که تسلیم شو وگرنه ، وصى لشکرى را مى آورد تا ترا از گمراهى و شک و تردید باز دارد.
مغیرة بن حارث بن عبدالمطلب در این مورد این چنین سروده است :
اى سپاه مرگ پایدارى کنید! لشکر معاویه شما را به هراس نیندازد که حق آشکار شده است ...وصى رسول خدا پیشواى شما و میان شماست ...
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب هم چنین سروده است :
على از میان همه افراد خاندان ، وصى اوست و هر گاه گفته شود هماورد کیست ؟ همو سوار کار پیامبر است ...
(112)
اشعارى که متضمن این کلمه است بسیار فراوان است و ما در این فصل ، برخى از اشعارى را که در جنگهاى جمل و صفین سروده شده است آوردیم . در موارد دیگر افزون از شمار و بیرون اندازه است و اگر بیم از پر حرفى نبود مى توانستیم صفحات بسیار دیگرى از آن بیاوریم .


 
 
صراحت ابوبکر و عمر
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

صراحت ابوبکر و عمر

دیدگاههاى دو خلیفه
تألیف: نجاح الطائى
مترجم: رئوف حق پرست

صراحت لهجه ابوبکر
براى ابوبکر صراحت لهجه اى وجود داشت که آنرا ذکر کرده اند لکن از صراحت لهجه عمر کمتر بود.
مثلا در اولین خطبه ى خود چنین گفت: اى مردم من بر شما والى شدم و بهترین شما نیستم.(۷۲)
ابوبکر گفت: عذر مرا بپذیرید زیرا من بهترین شما نیستم در حالیکه على در میان شماست.(۷۳)
و از صراحت لهجه او این کلام او به فاطمه (علیها السلام) است که گفت: من از سخط خدا و سخط تو اى فاطمه به خدا پناه مى برم.(۷۴)
و گفت: من دوست داشتم از امور شما دور بوده و در میان اسلاف گذشته ى شما بسر مى بردم.(۷۵)
و از صراحت او این جمله است که گفت: و آگاه باشید من شیطانى دارم که گاهى بر من چیره مى شود.(۷۶)
و این سخن او: امر عظیمى را بر عهده گرفتم، تاب و توان و تسلطى بر آن ندارم، و دوست داشتم قوى ترین مردم در انجام آن بجاى من باشد.(۷۷)
و از دیگر موارد صراحت ابوبکر این سخن اوست: بیعت با من اشتباه بود خداوند شر آنرا باز دارد.(۷۸)
و چون ابوبکر روز جنگ احد را یاد کرد گریه کرد و گفت: آن روز، روز طلحه بود، سپس مشغول سخن شد و گفت: اولین نفرى که در روز احد پشت به میدان کرد، من بودم، پس مردى را دیدم که بهمراه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) مقاتله مى کند، پس با خود گفتم: امیدوارم آن مرد طلحه باشد، تا در زمانى که تمام چیزهائى را که دارم، از دست دادم اقلا مردى از خویشان من وجود داشته باشد.(۷۹)
و از صراحت او سخنى است که قبل مردن خود بیان کرد: این کاش خانه ى
فاطمه(علیهاالسلام)]على[ را باز نمى کردم، گرچه بر من اعلان جنگ مى کرد.(۸۰)
و از صراحت ابوبکر این گفتار اوست: اى کاش دانه اى پشکل بودم.(۸۱)
وى نیز چنین گفت: اى کاش پر کاهى در میان خشتى بودم.(۸۲)
و از صراحت او این سخن او به عمر است که از او عزلِ اسامه بن زید را از سپاه شام خواستار شده بود: مادرت به عزایت بنشیند و تو را از دست بدهد اى پسر خطاب، رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) او را بکار گماشت و تو وا دارم مى کنى بر کنارش نمایم.(۸۳)
ابوبکر از گرفتن قدرت پشیمان شد و گفت: دوست داشتم در روز سقیفه ى بنى ساعده، امر خلافت را به عهده یکى از آن دو مرد مى افکندم، او امیر مى شد و من وزیر مى شدم.
و بعد از آنکه حضرت فاطمه (علیها السلام) به او فرمود: به خدا سوگند بعد از هر نمازى که بجا مى آورم تو را نفرین مى کنم، با گریه بیرون آمد، پس مردم اطراف او جمع شدند پس به آنان گفت: هر کدام از شما مردان، شب را در آغوش همسر خود بسر مى برد و با خانواده ى خویش شادمان است و مرا با این حالت رها کردید، احتیاجى به بیعت شما ندارم، بیعت مرا برگردانید.(۸۴)
و ابوبکر با صراحت چنین گفت: بخدا سوگند حتى اگر یک پا در بهشت بگذارم و یک پا بیرون آن، از مکر خدا ایمن نخواهم بود.(۸۵)
ابوبکر گفت: خوشا بحال کسى که در نئنئآت از دنیا رفت یعنى در ابتداى اسلام قبل از آنکه فتنه ها به حرکت درآیند.(۸۶)
و ابوبکر گفت: دوست داشتم درختى در کناره ى راه بودم و شترى مرا مى خورد و با پشکل خود مرا بیرون مى انداخت و بشر نبودم.(۸۷)
و ابوبکر گفت: دوست داشتم سبزه اى بودم که چهارپایان مرا بخورند.(۸۸)
و شایان ذکر است که صراحت لهجه ى عمومى عمر به اقتدار دولت و استقرار اوضاع و عادت عربها باز مى گردد.
و صراحت عمر با امام على (علیه السلام) بخاطر اعتماد عمر بر صداقت و غیرت و اخلاص على (علیه السلام) براى اسلام و مسلمانان بود. نصیحت هائى که على (علیه السلام) به عمر مى کرد، عمر را مطمئن ساخت فریب و حیله گرى در کار على (علیه السلام) وجود ندارد.
و این اطمینان نفس که به رغم هجوم او بر خانه ى فاطمه (علیها السلام) و ربودن خلافت از على (علیه السلام) در قلب و جان عمر متولد شد، همان بود که عمر را دعوت کرد تا تصریح به منزلت دینى و علمى و اجتماعى على (علیه السلام) نماید.
در ایام خلافت عمر، زنى براى گرفتن بُردى از بُردهائى که در مقابل عمر قرار داشت نزد او آمد و همراه و همزمان با او دختر عمر آمد، پس عمر به آن زن عطا کرد و دختر خود را برگرداند. و چون دراین باره سؤال شد، گفت:
پدر این زن در روز جنگ احد پایدارى نمود و پدر این دختر (یعنى عمر) در روز احد فرار کرد، و پایدارى ننمود.(۸۹)
و از صراحتهاى عمر این سخن اوست: اى کاش پشکلى بودم، و اى کاش مدفوع انسان بودم.(۹۰)
و از صراحتهاى دیگر او این سخن او است که درباره ى پسرش عبدالله گفت: او از طلاق دادن زن خود عاجز است.(۹۱)
جمع شدن صراحت بادیه نشینى و زیرکى و زرنگى قریش در عمر
در کتاب لسان العرب درباره ى معنى کلمه ى «صرح» آمده است که: صرح و صریح و صِراح و صُراح و صِراح به کسر فصیح تر است.
یعنى: محض و خالص از هر چیز، مرد صریح و صُرَحاء، و صَرُح الشیئى یعنى خالص شد و هر خالصى صریح است. و معنى دیگر صریح: شیر، هنگامى که چربى آن برداشته شود و انصَرَحَ الحق یعنى حق آشکار شد.
و تَکَلّمَ بذلک صُراحاً او صِراحاً یعنى با صداى بلند سخن گفت و صَرَّحَ فلانٌ بما فى نفسه و صارَحَ یعنى فلان شخص باطن خود را آشکار و ظاهر کرد.
و ابو زیاد این شعر را گفته است:

و انى لأکثو عن قَذُور بغیرها *** و اُعرِبُ أحیاناً بها فاُصارحُ
أمنحَدِراً ترمى بکَ العیسُ غُربهً *** و مُصعِدَه بَرحٌ لعینیک بارِحُ

یعنى: گاهى گناهان بزرگ را با غیر آنها مى پوشانم و گاهى آنها را بیان مى کنم و صراحت مىورزم. ...
در ضرب المثل مى گویند: صرَّح الحقُّ عن مَحضِهِ یعنى حق کشف شد. و «ازهرى» گفته است که: صَرَحَ الشیىء و صَرَّحَهُ و أَصْرَحَهُ زمانى گفته مى شود که شیىء را بیان کند و ظاهر نماید، و گفته مى شود: صَرَّحَ فلان ما فى نفسه تصریحاً یعنى: آنچه در باطن داشت آشکار نمود. و تصریح بر خلاف تعریض یا گفتن به کنایه است.(۹۲)
عمر بن الخطاب تصریحات بسیار و نادرى بر زبان جارى کرده است که با آن، نکات مبهم بسیارى از حوادث و زوایاى مخفى اوضاع و حقیقت اشخاص و درجه ى علوم آنها را روشن و آشکار نموده است.
صراحت عمر در قضایاى علمى
قتاده مى گوید: از عمر درباره ى مردى که زنش را در جاهلیّت دوبار طلاق داده بود و در اسلام یک بار، سؤال شد. عمر گفت: نه تو را امر مى کنم و نه تو را نهى مى نمایم.
پس عبدالرحمن گفت: لکن من تو را امر مى کنم، طلاق تو در زمان شرک حساب نمى شود.(۹۳)
بنابراین مقصود سخن خلیفه که گفت: «نه امر مى کنم نه نهى» آنست که: نمى دانم.
و از احادیثِ مشهورِ نقل شده از عمر، (که بر ضدِ احادیثى که دست قصه گویان در زمان بنى امیه بوجود آورد، قیام کردند) این گفتار اوست: اى عمر همه ى مردم از تو داناترند، و در تعبیرى دیگر: حتى پیره زنان، اى عمر.(۹۴)
و همه ى مردم از عمر داناتر و فقیه ترند حتى زنان حجله نشین.(۹۵)
و هر انسانى از تو داناتر و فقیه تر است اى عمر.(۹۶)
و هر فردى از عمر داناتر است.(۹۷)
همه ى مردم از عمر داناترند حتى پردنشینان (زنان) در خانه ها.(۹۸)
در حالیکه چنین صراحت آشکارى را در ابوبکر و عثمان ملاحظه نمى کنیم.
علاء بن زیاد مى گوید: عمر در مسیرى حرکت مى کرد پس آوازه خوانى کرد، و گفت: چرا هنگامى که بیهوده گوئى مى کنم مرا باز نمى دارید؟(۹۹)
و عمر بر منبر این آیه را خواند: (فانبتنا فیها حَبَّاً و عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَیتُوناً و نَخلا و حَدائِقَ غُلْباً و فاکِهَهً وَ أَبّاً).(۱۰۰)
پس مردى گفت: همه ى اینها را دانستیم اما «أبْ» یعنى چه؟
آنگاه عمر عصائى را که در دست داشت پرتاب کرد و گفت: قسم به جان خدا تکلیف واقعى همین است، چه کار دارى که بدانى «اب» یعنى چه؟ از چیزى که هدایت آن در کتاب بیان شده است پیروى کنید و بدان عمل نمائید و آنچه را نمى دانید به پروردگارش واگذار کنید.(۱۰۱)
و در زمان خلیفه عمر و امام على (علیه السلام) گفتگوها و مشاجرات علمى و قضائى بسیارى رخ داد. پس عمر گفت: اگر على بن ابى طالب نبود، عمربن الخطاب نزدیک بود هلاک شود. و گفت: اگر على (علیه السلام) نبود عمر هلاک مى شد.(۱۰۲)
و گفت: زنان از زائیدن مانند على بن ابى طالب عاجزند. و گفت: بار خدایا مرا براى امر مشکلى که على بن ابى طالب چاره ساز آن نیست باقى مگذار.(۱۰۳)
و گفت: گفتار عمر را به على برگردانید، اگر على نبود عمر هلاک مى شد.(۱۰۴)
و گفت: اگر على نبود عمر گمراه مى شد.(۱۰۵) و گفت: اگر نبودى رسوا مى شدیم.(۱۰۶)
و گفت: اى ابوالحسن، خداوند مرا باقى نگذارد براى سختى و شدتى که در آن نباشى و نه در شهرى که در آن نیستى.(۱۰۷)
و گفت: خداوند مرا باقى نگذارد در زمینى که در آن نباشى اى ابوالحسن.(۱۰۸)
و ما به خوبى مى دانیم که در میان مردم اندک کسانى یافت مى شوند که تصریح به فضل دیگران بر خویش یا تصریح به جهل خود در علوم مى نمایند لکن عمر بعد از استقرار اوضاع سیاسى و مسلط شدن دولت بر شهرهاى بسیار و پیروز شدن بر بزرگترین دولتهاى آن زمان یعنى حکومت فارس و روم و بعد از فروکش کردن اختلاف بین حکومت و بنى هاشم، تصریحات بسیار او شروع شد.
و امو


 
 
امام صادق از دیدگاه اهل سنّت
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱
 

امام صادق از دیدگاه اهل سنّت

 

مقدمه

مبارزه منفى با ظلم و ظالم

علل و عوامل سکوت امام(علیه السلام)

    علم امامت

    هدفمند بودن خط امامت

    مقابله با انحرافات فکرى در جامعه اسلامى

جامعیت علمى امام صادق(علیه السلام)

مقام زهد و تقواى امام صادق(علیه السلام)

خلاصه مقاله

 

مقدمه

رسالت امام صادق(علیه السلام) در میان ائمه اطهار(علیهم السلام) رسالتى است که با توجه به خصوصیات زمانى خویش می توان در نوع خود کم نظیر دانست. نقش آن امام بزرگوار در ایجاد یک انقلاب فرهنگى در سطح جهان اسلام بگونه اى که همه مذاهب اسلامى را تحت تأثیر خود قرار دهد از نکات قابل توجه در شخصیت و زندگى آن امام بزرگوار است.

سیره عملى و علمى امام(علیه السلام) باعث شد که امام صادق(علیه السلام) در ایفاى نقش خود یعنى انقلاب فرهنگى در جهان اسلام موفق نشان دهد. تأثیرپذیرى ائمه اربعه اهل سنت از آن شخصیت ارزنده از لابلاى نوشته ها و آثار تاریخى و کلامى و تفسیرى اهل سنت بوضوح نمایان است این مقاله درصدد است تا باغور و تعمق در منابع اصیل اهل سنت هم جایگاه و مکانت امام صادق (علیه السلام) را روشن نماید و هم با این کار گامى هر چند کوچک در جهت تقریب مذاهب اسلامى و ایجاد بستر مناسب براى پذیرش فقه جعفرى در میان مذاهب اسلامى فراهم نماید.

على هذا در دو بخش عملى و علمى شخصیت آن بزرگوار را مورد ارزیابى قرار می دهیم.

 

مبارزه منفى با ظلم و ظالم

 امام صادق(علیه السلام)همچون سایر اجداد طاهرینش پرچم مبارزه با ظلم را هیچگاه بر زمین نگذاشت و از مظلومین حمایت می نمود اما شکل و قالب مبارزاتی امام صادق(علیه السلام) مبارزه با شمشیر نبود، او قلم و زبان خویش را در این مسیر به کار می گرفت و گاه که سکوت خود را می شکست آشکارا خلافت بنى عباس را به نقد می کشید       

محمد بن احمد بن عثمان بن قایماز الذهبى (متوفاى ۷۴۸هـ.ق) می نویسد: انّ ابا جعفر المنصور وقع علیه ذباب فذبه عنه فالح فقال لجعفر لم خلق الله الذباب؟ قال لیذل به الجبابرة(۱)

تعبیر امام(علیه السلام) از منصور دوانیقى به جبابره با توجه به اینکه روی  سخن امام (ع) به او بود نشان می دهد که منصور را طاغوت معرفى نموده و دستگاه خلافت را با یک جمله کوتاه به نقد کشانده است. و یا در حمایت از قیام هاى علویان همچون قیام زیدبن على بن الحسین براى تجلیل و تکریم از رهبر قیام از هر فرصتى استفاده می نمود. امام صادق(علیه السلام) با بینش و دوراندیشى منحصر به فرد خود نیک می دانست که قیام و انقلاب با شمشیر در آن مقطعى که جامعه با یک خلاء جدى فرهنگى روبرو بود نتیجه اى در بر نداشته و همه قیام ها را محکوم به شکست می دید تا جائى که پیش بینى شکست  قیام زید بن على بن الحسین عموى خود را نیز کرده بود  .

ابن خلدون در مقدمه تاریخش پس از ذکر قیام زید می نویسد: کان جعفر الصادق اخبرهم بذلک کله و هى معدودة فى کراماته(۲)

امام صادق(علیه السلام) به زید بن على بن الحسین از آینده قیام خبر داد و این مطلب در زمره کرامات امام صادق(علیه السلام)شمرده می شود.

 

علل و عوامل این سکوت امام(علیه السلام) را در چند چیز می توان جستجو کرد.

 

۱- علم امامت: 

اطلاع عمیقى که امام (ع) نسبت به وقایع حال و آینده و گذشته داشتند،  همان چیزى بود که از سرچشمه هاى صفاى باطنى امام(علیه السلام) فوران مى کرد ابن خلدون با اذعان به همین حقیقت است که وقتی از علم جفر  سخن می گوید می نویسد:

اعلم ان کتاب الجفر کان اصله انّ هارون بن سعید العجلى و هو راس الزیدیه کان له کتاب یرویه عن جعفر الصادق(علیه السلام) و فیه علم ما سیقع لاهل البیت على العموم و لبعض الاشخاص منهم على الخصوص وقع ذلک لجعفر و نظائره من رجالاتهم على طریق الکرامة و الکشف الذى یقع لمثلهم من الاولیاء(۳).

بدان که کتاب جفر متعلق به هارون بن سعید عجلى از بزرگان زیدیه، کتابى است که او از امام جعفر صادق(علیه السلام) روایت کرده است و در آن کتاب آنچه که در آینده براى عموم اهلبیت(علیهم السلام) رخ می دهد را ذکر کرده است و براى بعضى از اشخاص نیز بطور اختصاصى از وقایع آینده آنان خبر داده شده است. این علمى است که از امثال امام جعفر صادق(علیه السلام)می تواند سر بزند علمى که به طریق کرامت و کشف از چون او قابل ظهور است.

 

۲ـ هدفمند بودن خط امامت

در حرکت هاى مکتبى و هدفدار همیشه عقربه به سمت آن هدف نشانه رفته و همه برنامه هایشان را با آن می سنجند. وضعیت اسفبار فرهنگى در جامعه آن روز، فاصله و شکاف عمیقى که با آرمان هاى اصیل مکتب در جامعه ایجاد شده بود از یک سو و از سوى دیگر فقدان یک تحلیل و بینش عمیق فرهنگى و سیاسى، امام را بر آن داشت تا دست به یک انقلاب فرهنگى بزرگى بزند که محصول آن انقلاب حفظ مکتب اصیل اسلام از اوهام و خرافات و تبیین دائرة المعارف ارجمند فقه اسلام بود حضور فقیهان بزرگى در مذاهب اهل سنت و تشیع در مکتب علمى آن بزرگوار نتیجه همین خلاء فکرى و فقهى در جهان اسلام بود. بنابر این انقلاب فرهنگى را بر انقلاب سیاسى مقدم می پنداشت و جز او کسى نمى توانست دست به این انقلاب عظیم فرهنگى بزند.

 

۳ـ مقابله با انحرافات فکرى در جامعه اسلامى

 

شرایط زمانى و موقعیت سیاسى عصر امام صادق(علیه السلام) بگون هاى بود که جامعه اسلامى پس از یک تقابل جدى بین بنى امیه و بنى عباس و مشغول بودن حاکمیت به مسائل داخلى و حفظ خود در زمان امام باقر(علیه السلام)باعث شد فضاى سیاسى جامعه اسلامى را کمى از حالت انقباض خارج نموده و زمینه مباحث فکرى، ترجمه کتب از دانشمندان یونانى و گسترش بحث و مناظره میان افکار نو ظهور الحادى تحت عناوین دهریون و پیدایش نحله هاى مختلف مذهبى در درون جامعه اسلامى فراهم شود این مهم به نوبه خود موجب گردید یک تهاجم همه جانبه فکرى و عقیدتى علیه اسلام شکل بگیرد. پر واضح است که امام جعفر صادق(علیه السلام) به عنوان شخصیتى فرهنگى و مذهبى از اولاد رسول خدا(صلى الله علیه وآله)که امامت امت را به عهده داشت اولى به دفاع در مقابل این هجوم فرهنگى بود لذا استراتژى خط امامت در این برهه از تاریخ اسلام امام صادق(علیه السلام) را بر آن داشت تا زمینه هاى بسط و گسترش یک مکتب فکرى براى تبیین اسلام ناب محمد(صلى الله علیه وآله) را فراهم نماید تا هم پاسخگوى شبهات فکرى باشد و هم پدید آورنده یک دائرةالمعارف جامع فقهى و حقوقى بر اساس کتاب خدا و سنت نبوى(صلى الله علیه وآله). باز بودن این فضاى فکرى و طرح سئولات بصورت آزادانه حتى در مورد خداوند نشان از همین حقیقت است که توانست شکوفایى کلام اسلامى را بدنبال داشته باشد.

رُوى أنَّ قدریاً دخل على الصادق جعفر بن محمد(علیهما السلام) فقال له: یا بن بنت رسول الله! تعالى الله عن الفحشاء؟ فقال له جعفر الصادق: یا اعرابی و جل ربنا أن یکون فی ملکه ما لایشاء، فقال القدری: یابن بنت رسول الله أیحب ربنا أن یعصى؟ قال: یا أعرابی أفیعصى ربنا قهراً؟ قال… آنقدر سؤال کرد تا اینکه دارد فأفحم القدری و بهت و لم یجد جواباً(۴)

روایت شد که مردى قدرى مسلک بر امام جعفر صادق وارد شد و پرسید اى پسر دختر پیامبر آیا خداوند از فحشا مبراست؟ فرمود: اى اعرابى منزه است خداى ما در ملکش چیزهایى باشد که او نخواهد. (اشاره به صفات سلبیه).

مرد قدرى مسلک پرسید: اى پسر دختر پیامبر آیا پروردگار ما دوست دارد که عصیان شود؟ فرمود آیا خداى متعال قهراً مورد عصیان قرار می گیرد؟ سئولات دیگرى تابدانجا که قدرى مبهوت و متحیر شد و پاسخى به سخنان جعفر الصادق(علیه السلام) نداشت.

شخصیت علمى آن امام به گونه اى بود که چون او می توانست حلاّل مشکلات و معضلات فکرى باشد.

ابوالوفاء (متوفاى ۷۷۵) در طبقات الحنفیة می نویسد: عن ابى یوسف ان الامام (ابا حنیفه) کان یفتى فى المسجد الحرام اذ وقف علیه الامام جعفر الصادق بن محمد بن الباقر رضىالله عنهما و عن آبائهماالکرام فقطن الامام فقام فقال یا ابن رسول الله لو علمت اول ما وقفت لما قعدت و انت قائم فقال(علیه السلام) اجلس و افت الناس على هذا ادرکت آبائى(۵)

ابوالوفاء در کتاب طبقات الحنفیة نقل مىکند: از ابویوسف که امام حنیفه در مسجد الحرام فتوا مىداد که ناگاه امام جعفر صادق فرزند امام محمد باقر(رضی الله عنه) توقفى در آنجا کرد امام ابوحنیفه از جاى خود بلند شد و ایستاد و گفت: اى پسر پیامبر اگر مىدانستم موقعى که شما در اینجا توقف کردید هرگز من نمىنشستم در حالى که تو ایستاده باشى، پس امام صادق(علیه السلام) گفت: بنشین و فتوا بده که همانا تو پدران مرا درک کرده اى  (۶)

این روایت تاریخى مبین این معنى است که بزرگانى چون ابوحنیفه در برابر مقام علم و دانش و شخصیت آن بزرگوار تعظیم مى کردند.

امام(علیه السلام) بگونه اى بود که بعضى از جعال از نام او براى نقل روایات مجعوله سوء استفاده مى کردند و یا اینکه در صدد تخریب شخصیت آن فرزانه دهر بودند صاحب وفیات الاعیان (متوفاى ۶۸۱ هـ.ق) نقل مى  کند: ابوالبخترى از شعراى مشهور عصر خود از اهالى بصره و از موالى بنى لیث بن بکر است و تفکر معتزلى داشته است این شخص روایتى را به دروغ به امام صادق(علیه السلام) نسبت مى دهند که او درباره پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین گفته است: معافى تمیمى لب به اعتراض مى گشاید و مى گوید: ویل وغول لابى البختری اذا توافى الناس للمحشر من قوله الزور و اعلانه بالکذب فى الناس على جعفر والله ما جالسه ساعة للفقه فى بدو ولا محضر ولارآه الناس فى دهر یمّر بین القبر والمنبر

 

واى بر ابوالبخترى آن هنگام که در محشر احضار و بازخواست می شود از گفتار کذبى که در میان مردم به جعفر صادق نسبت داده است شخصیتى که به خدا قسم لحظه اى براى فقه نشسته و در محضر مردم حاضر نبوده و مردم او را نمی دیدند جز اینکه بین مرقد مطهر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و منبر در حرکت بود…

بعد از این قتیبه در کتاب معارف نقل مىکند که: «کان ابوالبخترى ضعیفاً فى الحدیث» و از احمد نیز نقل مى کند که: ما روى هذا الا ذاک الکذاب ابوالبخترى(۷)

این نقل تاریخى نشان مى دهد که جایگاه شخصیتى امام جعفر صادق(علیه السلام)در موضوعات مهم دینى نشان از همین جایگاه فکرى اوست .

ابن تیمیه در کتاب منهاج السنة می نویسد:و قد استفاض عن جعفر الصادق انه سئل عن القرآن خالق هو أم مخلوق؟ فقال: لیس بخالق و لا مخلوق و لکنه کلام الله و هذا مما اقتدى به الامام احمد فى المحنه.

فان جعفر بن محمد من ائمة الدین باتفاق اهل السنة(۸).

بطور مستفیض وارد شده از امام صادق که از آن جناب سئوال شد: آیا قرآن خالق است یا مخلوق؟ امام(علیه السلام)فرمود: نه خالق است و نه مخلوق، و لکن کلام و سخن خداست. و این نظریه اى است که امام احمد در المحنه به آن اقتدا کرده است چون جعفر بن محمد از پیشوایان دینى است به اتفاق اهل سنت.

این حکایت از جایگاه و مکانت امام صادق(علیه السلام) نزد بزرگان اهل سنت است ابن حجر آنجا که از امام باقر(علیه السلام)سخن می راند می گوید: و خلف ستة اولاد افضلهم و اکملهم جعفر الصادق و من ثم کان خلیفته و وصیه و نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الرکبان و انتشر صیته فى جمیع البلدان. و روى عنه الائمه الاکابر کیحیى بن سعید و ابن جریج و السفیانین و ابى حنیفه و شعبه و ایوب السجستانی(۹).

ابن حجر می گوید: از امام باقر(علیه السلام) شش فرزند ذکور بجاى ماند که افضل و کاملترین آنها جعفر صادق(علیه السلام)بود به همین خاطر جانشین پدر و وصیى او بود و مردم علومى را از او نقل و روایت کردهاند که سواران با آن سیر می کنند و آوازه جبروتش در تمام بلاد پیچیده و از او بزرگانى چون یحیى بن سعید و ابن جریح و السفیانین و ابوحنیفه و شعبه و ایوب سجستانى نقل روایت کردهاند.

تعبیر ابن حجر «انتشر صیته فى جمیع البلدان» نشان مىدهد که امام صادق(علیه السلام) تنها در حجاز از شهرت بر خوردار نبوده بلکه آوازه علم دانش و شخصیت او تمام بلاد اسلام را پر کرده بود.

شهرستانى در ملل و نحل مى گوید: «ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق هوذو علم عزیز فى الدین و ادب کامل فى الحکمة»(۱۰)

«ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق صاحب علم محکمى در دین و داراى تربیت کاملى در حکمت بود».

گستره علوم صادق آل محمد(صلى الله علیه وآله) بگونه اى بود که صاحب وفیات الاعیان (متوفاى ۶۸۱هـ . ق) درباره اش چنین مى نویسد: «جعفر الصادق احد ائمة الاثنی عشر على مذهب الامامیة، و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته، و فضله اشهر من ان یذکر و له کلام فى صنعة الکیمیاء و الزجر و الفال، و کان تلمیذة ابوموسى جابر بن حیان الصرفى الطرسوسى قد الف کتابا یشتمل على الف ورقه تتضمن رسائل جعفر الصادق و هی خمس مائه رسالة».(۱۱)

امام صادق یکى از ائمه اثنى عشر نزد شیعیان است از بزرگان اهلبیت است و بخاطر صداقت در گفتارش به صادق لقب یافت. فضیلت و مقام او بالاتر از آن است که ذکر شود. او داراى سخنانى در علم کیمیا و زجر (تفأل به پرندگان) وفال مى باشد شاگردش جابرابن حیان کتابى با هزار صفحه تألیف کرده که متضمن و در برگیرنده رساله هاى امام صادق است و آن پانصد رساله است.

اشاره این نویسنده قرن هفتم به رساله هاى «خمسمائة» از امام صادق(علیه السلام) بیانگر وجود رسائل بسیارى از امام در موضوعات مختلف و متنوع می باشد که معالاسف به مرور زمان و تحت عوامل مختلف سیاسى و اجتماعى، جامعه اسلامى از آن گنجینه هاى ارزشمند دینى بى بهره مانده است.

چه مى توان گفت درباره شخصیتى که وارث همه فضائل و کمالات انبیاء الهى بوده حقیقتى که ابوبکر بن احمد بن محمد بن قاضى شهبه بدان اعتراض نموده و مىگوید سیدالعلماء و وارث خیرالانبیاء جعفر الصادق رضى الله عنه(۱۲)

«سرور علماء و وارث بهترین پیامبران امام جعفر صادق رضى الله عنه است».

شخصیت علمى آن امام به گونه اى بود که چون او می توانست حلاّل مشکلات و معضلات فکرى باشد.

ابوالوفاء (متوفاى ۷۷۵) در طبقات الحنفیة می نویسد: عن ابى یوسف ان الامام (ابا حنیفه) کان یفتى فى المسجد الحرام اذ وقف علیه الامام جعفر الصادق بن محمد بن الباقر رضىالله عنهما و عن آبائهماالکرام فقطن الامام فقام فقال یا ابن رسول الله لو علمت اول ما وقفت لما قعدت و انت قائم فقال(علیه السلام) اجلس و افت الناس على هذا ادرکت آبائى(۵)

ابوالوفاء در کتاب طبقات الحنفیة نقل مىکند: از ابویوسف که امام حنیفه در مسجد الحرام فتوا مىداد که ناگاه امام جعفر صادق فرزند امام محمد باقر(رضی الله عنه) توقفى در آنجا کرد امام ابوحنیفه از جاى خود بلند شد و ایستاد و گفت: اى پسر پیامبر اگر مىدانستم موقعى که شما در اینجا توقف کردید هرگز من نمىنشستم در حالى که تو ایستاده باشى، پس امام صادق(علیه السلام) گفت: بنشین و فتوا بده که همانا تو پدران مرا درک کرده اى  (۶)

این روایت تاریخى مبین این معنى است که بزرگانى چون ابوحنیفه در برابر مقام علم و دانش و شخصیت آن بزرگوار تعظیم مى کردند.

امام(علیه السلام) بگونه اى بود که بعضى از جعال از نام او براى نقل روایات مجعوله سوء استفاده مى کردند و یا اینکه در صدد تخریب شخصیت آن فرزانه دهر بودند صاحب وفیات الاعیان (متوفاى ۶۸۱ هـ.ق) نقل مى  کند: ابوالبخترى از شعراى مشهور عصر خود از اهالى بصره و از موالى بنى لیث بن بکر است و تفکر معتزلى داشته است این شخص روایتى را به دروغ به امام صادق(علیه السلام) نسبت مى دهند که او درباره پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین گفته است: معافى تمیمى لب به اعتراض مى گشاید و مى گوید: ویل وغول لابى البختری اذا توافى الناس للمحشر من قوله الزور و اعلانه بالکذب فى الناس على جعفر والله ما جالسه ساعة للفقه فى بدو ولا محضر ولارآه الناس فى دهر یمّر بین القبر والمنبر

 

واى بر ابوالبخترى آن هنگام که در محشر احضار و بازخواست می شود از گفتار کذبى که در میان مردم به جعفر صادق نسبت داده است شخصیتى که به خدا قسم لحظه اى براى فقه نشسته و در محضر مردم حاضر نبوده و مردم او را نمی دیدند جز اینکه بین مرقد مطهر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و منبر در حرکت بود…

بعد از این قتیبه در کتاب معارف نقل مىکند که: «کان ابوالبخترى ضعیفاً فى الحدیث» و از احمد نیز نقل مى کند که: ما روى هذا الا ذاک الکذاب ابوالبخترى(۷)

این نقل تاریخى نشان مى دهد که جایگاه شخصیتى امام جعفر صادق(علیه السلام)در موضوعات مهم دینى نشان از همین جایگاه فکرى اوست .

ابن تیمیه در کتاب منهاج السنة می نویسد:و قد استفاض عن جعفر الصادق انه سئل عن القرآن خالق هو أم مخلوق؟ فقال: لیس بخالق و لا مخلوق و لکنه کلام الله و هذا مما اقتدى به الامام احمد فى المحنه.

فان جعفر بن محمد من ائمة الدین باتفاق اهل السنة(۸).

بطور مستفیض وارد شده از امام صادق که از آن جناب سئوال شد: آیا قرآن خالق است یا مخلوق؟ امام(علیه السلام)فرمود: نه خالق است و نه مخلوق، و لکن کلام و سخن خداست. و این نظریه اى است که امام احمد در المحنه به آن اقتدا کرده است چون جعفر بن محمد از پیشوایان دینى است به اتفاق اهل سنت.

این حکایت از جایگاه و مکانت امام صادق(علیه السلام) نزد بزرگان اهل سنت است ابن حجر آنجا که از امام باقر(علیه السلام)سخن می راند می گوید: و خلف ستة اولاد افضلهم و اکملهم جعفر الصادق و من ثم کان خلیفته و وصیه و نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الرکبان و انتشر صیته فى جمیع البلدان. و روى عنه الائمه الاکابر کیحیى بن سعید و ابن جریج و السفیانین و ابى حنیفه و شعبه و ایوب السجستانی(۹).

ابن حجر می گوید: از امام باقر(علیه السلام) شش فرزند ذکور بجاى ماند که افضل و کاملترین آنها جعفر صادق(علیه السلام)بود به همین خاطر جانشین پدر و وصیى او بود و مردم علومى را از او نقل و روایت کردهاند که سواران با آن سیر می کنند و آوازه جبروتش در تمام بلاد پیچیده و از او بزرگانى چون یحیى بن سعید و ابن جریح و السفیانین و ابوحنیفه و شعبه و ایوب سجستانى نقل روایت کردهاند.

تعبیر ابن حجر «انتشر صیته فى جمیع البلدان» نشان مىدهد که امام صادق(علیه السلام) تنها در حجاز از شهرت بر خوردار نبوده بلکه آوازه علم دانش و شخصیت او تمام بلاد اسلام را پر کرده بود.

شهرستانى در ملل و نحل مى گوید: «ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق هوذو علم عزیز فى الدین و ادب کامل فى الحکمة»(۱۰)

«ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق صاحب علم محکمى در دین و داراى تربیت کاملى در حکمت بود».

گستره علوم صادق آل محمد(صلى الله علیه وآله) بگونه اى بود که صاحب وفیات الاعیان (متوفاى ۶۸۱هـ . ق) درباره اش چنین مى نویسد: «جعفر الصادق احد ائمة الاثنی عشر على مذهب الامامیة، و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته، و فضله اشهر من ان یذکر و له کلام فى صنعة الکیمیاء و الزجر و الفال، و کان تلمیذة ابوموسى جابر بن حیان الصرفى الطرسوسى قد الف کتابا یشتمل على الف ورقه تتضمن رسائل جعفر الصادق و هی خمس مائه رسالة».(۱۱)

امام صادق یکى از ائمه اثنى عشر نزد شیعیان است از بزرگان اهلبیت است و بخاطر صداقت در گفتارش به صادق لقب یافت. فضیلت و مقام او بالاتر از آن است که ذکر شود. او داراى سخنانى در علم کیمیا و زجر (تفأل به پرندگان) وفال مى باشد شاگردش جابرابن حیان کتابى با هزار صفحه تألیف کرده که متضمن و در برگیرنده رساله هاى امام صادق است و آن پانصد رساله است.

اشاره این نویسنده قرن هفتم به رساله هاى «خمسمائة» از امام صادق(علیه السلام) بیانگر وجود رسائل بسیارى از امام در موضوعات مختلف و متنوع می باشد که معالاسف به مرور زمان و تحت عوامل مختلف سیاسى و اجتماعى، جامعه اسلامى از آن گنجینه هاى ارزشمند دینى بى بهره مانده است.

چه مى توان گفت درباره شخصیتى که وارث همه فضائل و کمالات انبیاء الهى بوده حقیقتى که ابوبکر بن احمد بن محمد بن قاضى شهبه بدان اعتراض نموده و مىگوید سیدالعلماء و وارث خیرالانبیاء جعفر الصادق رضى الله عنه(۱۲)

«سرور علماء و وارث بهترین پیامبران امام جعفر صادق رضى الله عنه است».

 

جامعیت علمى امام صادق(علیه السلام)

 

بسیارى از شخصیتهاى علمى آن عصر را اگر نگاه کنیم در علوم خاصى تبحرى داشته اند چون فقه، تفسیر، ادبیات، عقائد و کلام و… اما شخصیت امام صادق(علیه السلام) بگونه اى بود که در همه علوم سرآمد بود و جامع همه علوم و فنون بود.

در علم کیمیا (شیمى)جابر ابن حیان از شاگردان برجسته آن امام همام است. جابر بن حیان از شخصیتهایى است که طبق نقل ابن ندیم برخى او را متخصص در علم فلسفه و منطق و برخى دیگر در علم کیمیا مى دانند اما شیعه بیشتر او را از یاران امام صادق(علیه السلام) مى دانند این اختلافات ناشى از این است که امر خود را مکتوم نگه داشته بود و در مسائل عقیدتى کمتر اظهار نظر مى کرد(۱۳)

علم جفر از جمله علومى است که منسوب به امام جعفر صادق(علیه السلام)است. صاحب کتاب کشفالظنون مى نویسد: کتاب الجفر للامام جعفر الصادق ابن الامام محمد الباقر المتوفى سنة ۱۴۸ (ثمان و اربعین مائة)     (۱۴)

حضرت در علم فقه و تفسیر نیز سرآمد بود مکتب کلامى او بگونه اى بود که بنابر نقل ابن تیمیه بزرگان اهل سنت همچون احمد بن حنبل به او اقتدا مى کردند(۱۵)

اعتراف ابن تیمیه و استفاده از تعبیر «اقتدا به او» نشان از جایگاه علمى امام صادق(علیه السلام) نزد بزرگان اهل سنت است.

اگر چه تلاش هاى زیادى براى تحقیر شخصیت آن امام عظیم الشأن صورت مى گرفت ولى هیچگاه خورشید وجودش در پس ابرهاى ظلمت و تاریکى پنهان نماند و چه در روزگار خویش و چه امروز همیشه به عنوان مشعلدار دین و مکتب جلوه نمایى نموده است.

دشمن به بهانه هاى مختلف مترصد این هدف شوم بود اما هیچگاه موفق نشد. احمد بن على بن حجر عسقلانى شافعى مى نویسد: حکیم بن عیاش کلبى اعور از شعراى بنى امیه بوده که دائماً اشعارش بنى تمیم را هجومى کرده است وکمیت ابن زید اشعار او را رد مى نموده و پاسخ داده است. این مرد کسى است که به بهانه هاى مختلف ابزار شعر و ادب را به عنوان اهرمى علیه اهل بیت عصمت و طهارت بکار مىگرفته او مى نویسد:

روى الکوکبی فی فوائده باسناده: انّ رجلا جاء الى جعفر الصادق فقال هذا حکیم بن عیاش الکلبى ینشد الناس هجاءکم بالکوفه، فقال(علیه السلام): هل علقت منه بشىء؟ قال: نعم، قال: صلبنا لکم زیداً على راس نخلة و لم أر مهدیاً على الجذع یصلب(۱۶)

کوکبى در فوائد با اسناد خود روایت کرده که مردى به حضور امام صادق(علیه السلام) آمد به او گفتند این حکیم بن عیاش کلبى است که در میان مردم کوفه اشعارى علیه شما مى سراید امام(علیه السلام) فرمودند: آیا بر اشعار آن… تعلیقیه اى دارى؟ گفت: بله این شعر را در مقابلش سرودم که به صلیب بردیم ما بخاطر شما زید را بر بالاى چوبه دار بردیم ولى من ندیده ام که مهدى(علیه السلام) بر شاخه نخل به صلیب کشیده شود.

نمونه دیگر این تهاجم شخصیتى به این عالم آل محمد(صلى الله علیه وآله) را در کتاب تاریخ حلب مى بینیم او چنین نقل مى کند که: سالم بن على بن تمیم الکفر طابى، نحوى معروفى است که به ابن الحمامى شهرت داشت نسبت به ادبیات عرب فرد عارف و آشنائى بود «و کان سنّى المذهب» این مرد با شیعیان حلب در روز عاشورا مشاجره اى پیدا کرد که منجر به فتنه و آشوب بین شیعه و سنى شد. او تا توانست از ابزار شعر علیه امام صادق(علیه السلام) سود جست، وى مى نویسد: والابیات هذا لابن تمیم فى الکفر معضلة لم یأتها قبله من البشر لقوله فى الامام جعفر الصادق زین الائمه الزهر بانه کان فى امامته یوقع مثل القیان باالوتر لذا برئ الله قبح صورته فاصبحت عبرة من العبر(۱۷)

این ابیات ابن تمیم در کفر و ضلالت معضلى است که قبل از آن از بشرى سر نزده است بخاطر سخنى که علیه امام جعفر صادق زیور ائمه انور گفته است، و لذا خداوند با زشتى صورتش از او تبرى جست و عبرتى براى دیگران شد این گوشههایى از تهاجم به این شخصیت والاى جهان اسلام است که بزرگان علماى اهل سنت با اعتراف به این حقیقت تلخ با تجلیل از شخصیت آن امام به دفاع از او برخاسته اند.

مقام زهد و تقواى امام صادق(علیه السلام)

او چنان مستغرق در دریاى معرفت الهى بود که گرایش او به دنیا قابل تصور نیست. شهرستانى در ملل و نحل به نحو زیبایى مقام زهد و تقواى امام(علیه السلام) را مى ستاید و مى گوید: ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق هوذو زهد بالغ فى الدنیا و ورع تام عن الشهوات… و یفیض على الموالین اسرار العلوم… ولا نازع احداً فى الخلافه قط و من غرق فی بحرالمعرفة لم یطمع فى شط و من تعالى الى ذروة الحقیقة لم یخف من حط و قیل من آنس باالله توحش عن الناس و من استأنس بغیرالله نهبه الوسواس(۱۸)

ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق داراى زهد بالایى در دنیا و ورع و تقواى تام از شهوات است… منازعه با احدى در امر خلافت نکرد و کسى که به قله هاى حقیقت بالا رفته از بالاى بلندى نمى هراسد و گفته شده که کسى که با خدا انس گرفت از غیر خدا وحشت مى کند و کسى که به غیر خدا انس بگیرد مورد هجوم وسوسه ها قرار مى گیرد.

او حقیقتاً مستغرق در دریاى عبودیت و بندگى بود بقول عطار نیشابورى در تذکرة الاولیاء این یکى دوازده است و آن دوازده یکى.

کرامات صادره از آن بزرگوار تا بدانجاست که ابن خلدون درباره کتاب جفر که به هارون بن سعید العجلى منسوب است مى گوید: کان له کتاب یرویه عن جعفر الصادق و فیه علم ما سیقع لاهل البیت على العموم و لبعض الاشخاص منهم على الخصوص وقع ذلک لجعفر و تطائره فی رجالاتهم على طریق الکرامة و الکشف الذى یقع لمثلهم من الأولیاء(۱۹)

«این سخن ابن خلدون مبین این معناست که شخصیت معنوى و عرفانى امام(علیه السلام) با بینش و بصیرت ولایى تا بدانجا رسیده بود که وقایع نظام تکوین و حوادث و پدیدههاى آن احاطه داشته و به مرحله کشف شهود باطنى نائل آمده بود و این حاکى از اوج مقام تقوا و معنویت او و قدر و منزلت او نزد خداوند است».

و هم او درباره اخبار امام صادق(علیه السلام) از جریان قیام زید بن على و عبدالله صاحب نفس زکیه در حجاز مى گوید کان جعفر الصادق اخبرهم بذلک کله و هى معدودة فى کراماته(۲۰)

ظهور کرامات از آن بزرگوار معلول زهد و تقواى آن صادق آل محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) بوده که گوشههایى از آن از لابلاى کتب تاریخى به چشم مى خورد.

ائمه اطهار(علیهم السلام) از نظر بندگى در منتهاى قله رفیع عبودیت و بندگى بودند آنهم عبادتى که با معرفت همراه بود عبودیت و بندگى آن رادمردان معلول همان چیزى است که خود امام صادق(علیه السلام) در آن فراز نورانىشان به فضیل بن عیاض مىفرمایند که: العبودیه جوهرة کنهها الربوبیة.[۲۱]

اتصال آن حضرت به منبع ربوبى بود که آثار خضوع و خشوع در حالات بندگى، آنان را هویدا مى نمود.

این حقایق هرچند اندک که از لابلاى کتب و منابع عامه در خصوص شخصیت ارزنده امام صادق(علیه السلام)صادر شده است گویاى این واقعیت که خورشید نورانى ولایت هرگز در پشت ابرهاى تیره پنهان نمى ماند و انسانهاى منصفى هستند که اجازه نمى دهند دستهاى ننگین حکام جور و ظلم این نور را پنهان نمایند.

 

والسلام

خلاصه مقاله

 

در این نوشتار سعى شده است زوایاى مختلف شخصیت امام صادق(علیه السلام) مورد بررسى قرارگرفته ضمن ارائه تصویرى از آن امام(علیه السلام)در نزد رؤساى مذاهب تلاش شده است که ابعاد، علمى زهد و تقوا، و نقش آن بزرگوار در احیاى تفکر دینى زدودن انحرافات عقیدتى و فکرى جامعه اسلامى با توجه به منابع دست اول اهل سنت به حوزه فکر و اندیشه تقدیم مى شود نگارنده بر این اعتقاد است که این مهم به نوبه خود مى تواند نقش مؤثرى را در تقویت مذاهب اسلامى و افزایش موقعیت و شأن و جایگاه آن امام در اذهان اهل سنت ایفاء نماید و نتیجه و پیامد این امر مى تواند پیروان مذاهب اربعه را جهت رویکرد فقهى به آن امام سوق داده و مذهب فقهى امام صادق(علیه السلام) را که دائرةالمعارف جامعى است و از سرچشمه وحى صادر شده، به عنوان یک الگوى وحدت آفرین مورد توجه مسلمین قرار دهد. توجه به این مهم که رؤساى مذاهب اربعه خود از شاگردان آن امام راستین بودهاند مى تواند شأن فقاهتى امام صادق(علیه السلام)را در انظار مسلمین برجسته تر نموده و مسلمین را آماده پذیرش مکتب فقهى او نماید.

فتواى شیخ محمود شلتوت اگر با بسترسازى در جامعه اهل سنت همراه مى بود مى توانست تأثیر بسزایى در تقریب بینالمذاهب داشته باشد. این مقاله تلاش مى نماید که با تبیین حقایق نهفته در لابلاى منابع متنوع اهل سنت و جماعت بستر مناسب را در این راستا بوجود آورد امید که این گام کوچک بتواند مورد عنایت امام عصر(عج) و مورد نظر اهل علم و معرفت قرار گیرد.

 

——————————————————————————–

[۱]- سیر أعلام النبلاء ـ محمد بن احمد بن عثمان قایماز الذهبى ـ ج ۶ ص ۲۶۳ نشر مؤسسة الرسالة بیروت چاپ ۹/

[۲]- مقدمه ابن خلدون ـ عبدالرحمن بن محمد خلدون، دارالعلم بیروت. طبع الخامسه.

[۳]- همان ج ۱ ص ۳۳۴

[۴]- حز الفلاصم ج۱ ص۱۸، الفرق بین الفرق ج۱ ص۱۱۵

[۵]- طبقات الحنفیة ج۱ ص۴۶۳، عبدالقادر ابن ابى الوفاء محمد ابى الوفاء القرشى.

[۶]- ظاهر این است که روایت بر فرض صحت یا باید حمل تقیه شود و یا اینکه با توجه به رواج فتوا در میان علماى عصر امام(علیه السلام)مىخواسته ضمن تأیید لزوم اخذ علوم از آل محمد(علیهم السلام) مانع رایج در این عصر نیز نشوند.

[۷]- وفیات الاعیان و ابناء الزمان، ابوالعباس شمسالدین احمد بن محمد ابن ابىبکر ج۶ ص۴۰ نشر داراالثقافه بیروت

[۸]- منهاج السنة النبویة، ابن تیمیة، ج ۲ ص ۲۴۵، موسسه قرطبه چاپ اول.

[۹]- الصواعق المحرقة ـ ابن حجر هیثمى، ج ۲ ص ۵۰۸ موسسه الرماطه، بیروت چاپ اول.

[۱۰]- و فیات الأعیان ـ شمس الدین احمد بن محمد بن ابىبکر ـ ج ۱ ص ۳۲۷ ـ دارالتفاقه بیروت چاپ اول.

[۱۱]- و فیات الاعیان ـ شمس الدین احمد بن محمد بن ابىبکر ـ ج۱ ص ۳۲۷ ـ دارالتفاقه بیروت چاپ اول.

[۱۲]- طبقات الشافعیة الکبرى، ابوبکر بن احمد ج ۹ ص ۸۵، عالم الکتب بیروت.

[۱۳]- الفهرست، ابن ندیم، ج ۱ ص ۴۹۹/

[۱۴]- کشفالظنون، مصطفى بن عبدالله القسطنتینى الرومی الحنفى، ج۲ ص۱۴۰۹، دارالکتب العلمیه بیروت.

[۱۵]- منهاج السنة النبویة، ابن تیمیة ج ۲ ص ۲۴۵/

[۱۶]- الاصابة: ابن حجر عسقلانى، ج۲ ص۳۱۴، دارالجبل بیروت چاپ اول.

[۱۷]- بغیة الطلب فى تاریخ حلب ج۹ ص۴۱۵۶/

[۱۸]- الملل والنحل، شهرستانى، ج ۱ ص ۱۶۵ ـ دارالمعرفة بیروت.

[۱۹]- مقدمه ابن خلدون ج۱ ص۳۳۴ دارالقلم، بیروت، طبعالخامسه.

[۲۰]- همان ج ۱ ص ۲۰۰/

[۲۱]- شجرة الطوبى: ج ۱ ص ۳۸/