جانشین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله کیست؟

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

ماجرا به روایت سمعانی در رابطه با شمشیر خدا:
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
 

ماجرا به روایت سمعانی :

 

قال السمعانی:

وروى عنه (یعقوب الرواجنی شیخ البخاری) حدیث أبی بکر رضی اللّه عنه : أنّه قال : «لا یفعل خالد ما أمر به&raquo. سألت الشریف عمر ابن إبراهیم الحسینی بالکوفة عن معنى هذا الاثر فقال : کان أمر خالد بن الولید أن یقتل علیّاً ، ثم ندم بعد ذلک ، فنهى عن ذلک.

الانساب للسمعانی:3/95، ط. دار الجنان ـ بیروت و6/170، نشر محمد أمین دمج - بیروت - 1400 هـ

سمعانی گفته است :

 از او ( یعقوب رواجنی استاد بخاری) کلام ابو بکر روایت شده است که گفت :

"خالد آنچه را به او دستور داده شده است انجام ندهد"

از سید عمر بن ابراهیم حسینی در کوفه پرسیدم که معنی این روایت چیست؟

او گفت : به خالد دستور داده بود که علی را بکشد ؛ اما از این کار پشیمان شده و از آن نهی کرد .

سمعانی سپس در مضمون این روایت و سند آن اشکال نمی گیرد و این بدان معنی است که وی مضمون این روایت را قبول کرده است .

نقل این ماجرا به طور کامل  در کتب شیعه :

تفصیل این ماجرا در کتب شیعه چنین آمده است که :

فرجع أبو بکر إلى منزله وبعث إلى عمر فدعاه ثم قال : أما رأیت مجلس علی منا الیوم ، والله لان قعد مقعدا مثله لیفسدن أمرنا فما الرأی ؟ قال عمر الرأی أن تأمر بقتله ، قال فمن یقتله ؟ قال خالد بن الولید فبعثا إلى خالد فأتاهما فقالا نرید أن نحملک على أمر عظیم ، قال حملانی ما شئتما ولو قتل علی بن أبی طالب ، قالا فهو ذاک ، فقال خالد متى أقتله ؟ قال أبو بکر إذا حضر المسجد فقم بجنبه فی الصلاة فإذا أنا سلمت فقم إلیه فاضرب عنقه ، قال نعم .

فسمعت أسماء بنت عمیس ذلک وکانت تحت أبی بکر فقالت لجاریتها اذهبی إلى منزل علی وفاطمة فاقرئیهما السلام وقولی لعلی :

(إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنْ النَّاصِحِینَ) القصص: 28/20

فجاءت الجاریة الیهما فقالت لعلی علیه السلام ان أسماء بنت عمیس تقرأ علیکما السلام وتقول: ان الملا یأتمرون بک لیقتلوک فأخرج أنى لک من الناصحین ، فقال علی ( ع ) قولی لها ان الله یحیل بینهم وبین ما یریدون . ثم قام وتهیأ للصلاة وحضر المسجد ووقف خلف أبى بکر وصلى لنفسه وخالد بن الولید إلى جنبه ومعه السیف فلما جلس أبو بکر فی التشهد ندم على ما قال وخاف الفتنة وشدة على وبأسه فلم یزل متفکرا لا یجسر ان یسلم حتى ظن الناس انه قد سها ، ثم التفت إلى خالد فقال یا خالد لا تفعل ما أمرتک به السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته ، فقال أمیر المؤمنین علیه السلام : یا خالد ما الذی أمرک به ؟ قال امرنی بضرب عنقک ، قال وکنت تفعل ؟ قال إی والله لولا أنه قال لی لا تفعل لقتلتک بعد التسلیم ، قال  فأخذه علی ( ع ) فضرب به الأرض واجتمع الناس علیه فقال عمر یقتله ورب الکعبة فقال الناس یا أبا الحسن الله الله بحق صاحب هذا القبر فخلى عنه ، قال فالتفت إلى عمر وأخذ بتلابیبه وقال یا بن الصهاک لولا عهد من رسول الله صلى الله علیه وآله وکتاب من الله سبق لعلمت أینا أضعف ناصرا وأقل عددا ثم دخل منزله.

ابو بکر به منزل خویش بازگشته و کسی را به دنبال عمر فرستاد و او را خوانده و گفت : آیا جلسه امروز علی را در مورد ما ندیدی؟ قسم به خدا اگر دوباره چنین بنشیند کار  ما را خراب خواهد کرد ؛ نظر تو چیست؟ گفت : من چنین نظر دارم که دستور به کشتن او بدهی ؛ گفت : چه کسی او را بکشد؟ پاسخ داد : خالد بن ولید .

پس به نزد خالد فرستاده ، به نزد ایشان آمد ؛ پس گفتند : می خواهیم تو را به کاری بزرگ مامور کنیم ؛ پاسخ داد : من را به به هر کاری می خواهید مامور کنید ؛ حتی اگر کشتن علی بن ابی طالب باشد ؛ گفتند : کار همین است ؛ پس خالد گفت : چه زمانی او را بکشم ؟

ابو بکر پاسخ داد : وقتی که به مسجد آمد ؛ در هنگام نماز در کنار او بایست ؛ وقتی که من سلام نماز را دادم بایست و گردن او را بزن ؛ گفت : باشد .

 

  أسماء بنت عمیس که همسر ابو بکر بود ، این را شنیده و به کنیزش گفت : به منزل علی و فاطمه برو و به ایشان سلام کرده و به علی بگو :

"به درستیکه سران در مورد تو مشورت کرده اند  که تو را به قتل برسانند ؛ پس بیرون برو ؛ بدرستیکه من از خیر خواهان توام" .(آیه 20 سوره قصص)
پس کنیز به نزد حضرت آمده و به علی علیه السلام گفت : أسماء بنت عمیس به شما سلام می رساند و می گوید :"
به درستیکه سران در مورد تو مشورت کرده اند  که تو را به قتل برسانند ؛ پس بیرون برو ؛ بدرستیکه من از خیر خواهان توام&quot.

پس حضرت به او گفتند به او بگو : خداوند بین ایشان و آنچه می خواهند مانع خواهد شد ؛ سپس ایستاده و آماده نماز شدند و در مسجد حاضر شده و در پشت ابو بکر ایستادند اما نماز فرادا خواندند و خالد بن ولید نیز در کنار ایشان بوده و شمشیر به همراه داشت ؛ وقتی که ابوبکر برای تشهد نشست از آنچه گفته بود پشیمان شده و از آشوب و نیز از قدرت علی و جنگاوری ایشان ترسید ؛ پس حیران ماند و راهی برای پایان بردن نماز پیدا نمی کرد ؛  به حدی که مردم گمان کردند به او فراموشی دست داده است ؛ پس رو به خالد کرده و گفت : ای خالد ؛ آنچه را به تو دستور دادم انجام نده ؛ "السلام علیکم ورحمة الله" ( و نماز را به پایان رساند )

پس امیر مومنان به خالد فرمودند : ای خالد ؛ تو را به چه چیزی امر کرده بود؟ گفت : به من دستور داده بود که گردن تو را بزنم ؛ حضرت فرمودند : وآیا چنین کاری را می کردی؟ پاسخ داد : آری قسم به خدا که اگر به من نگفته بود چنین نکن ، تو را بعد از سلام به قتل می رساندم ؛ پس حضرت او را گرفته و به زمین زدند ؛ مردم نیز دور او جمع شدند ؛ عمر گفت : قسم به پروردگار کعبه که او را می کشد!!! ؛ مردم گفتند : ای اباالحسن ، تو را به خدا ، تو را به خدا ، به حق صاحب این قبر ؛ پس حضرت او

حدثنا ابن حمید قال حدثنا سلمة عن محمد بن إسحاق قال ثم إن خالدا قال لمجاعة زوجنی ابنتک فقال له مجاعة مهلا إنک قاطع ظهری وظهرک معی عند صاحبک قال أیها الرجل زوجنی فزوجه فبلغ ذلک أبا بکر فکتب إلیه کتابا یقطر الدم لعمری یابن أم خالد إنک لفارغ تنکح النساء وبفناء بیتک دم ألف ومائتی رجل من المسلمین لم یجفف بعد قال فلما نظر خالد فی الکتاب جعل یقول هذا عمل الأعیسر یعنی عمر بن الخطاب

 

تاریخ الطبری ج2/ص284 و الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله ج3/ص و69 تاریخ الخمیس 3 – 343

 



خالد به مجاعه گفت : دخترت را به ازدواج من در بیاور ؛ پس مجاعه به او گفت : کمی صبر داشته باش ؛ تو کمر من را شکسته ای و به همین سبب پشت خودت را نیز در نزد صاحبت ( ابو بکر ) شکستی ( آبروی خود را بردی) ؛ گفت ای مرد دخترت را به ازدواج من در بیاور!!!پس او نیز قبول  را رها کردند ؛ پس حضرت رو به عمر کرده و یقه او را گرفته و فرمودند : ای فرزند صهاک ؛ اگر نبود پیمانی که رسول خدا صلی الله علیه وآله از من گرفتند ، و نیز اگر نبود دستورات خداوند که از قبل آمده است ، می دانستی که کدامیک از ما یاوران ناتوان تری دارد و نیروی کمتری دارد ؛ و سپس به منزل خود وارد شدند .

تفسیر القمی: 2/ 158، 159، تفسیر نور الثقلین: 4/188، الاحتجاج: 1/118 و126 وعنه فی بحار الأنوار 29/127 ح 27، مدینة المعاجز: 3/152.الاصول الستّة عشر، أصل أبی سعید عباد الصفرى، ص 18، باختصار. علل الشرایع: 192، باب 151، العلّة التی من أجلها أمر خالد بن الولید بقتل أمیر المؤمنین. وحضر المسجد وصلى خلف أبی بکر. الاحتجاج: 1/126.

خالد 1200 نفر از مسلمانان را می کشد و از قوم ایشان در خواست دختری برای ازدواج می کند!

بعد از رحلت رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم) عده ای از سران قبایل از به رسمیت شناختن ابوبکر امتناع کردند ؛ لذا ابوبکر خالد را به نزد ایشان فرستاد یکی از ایشان مجاعة بن مرارة  از روسای بنی حنیفه است  ؛ او در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم اسلام آورده و با گروهی به نزد حضرت آمدند ؛ رسول خدا به عنوان هدیه زمینی را در یمامه به وی هدیه دادند .

خالد به سرزمین ایشان هجوم برد و 1200 نفر از ایشان را کشت ؛ و سپس در همان شب در حالیکه مجاعة در اسارت او بود دختر مجاعة را از او خواستگاری کرد !!!

کرد .


 این خبر به ابو بکر رسید پس به او نامه ای نوشت که از آن خون می چکید ( بسیار تند بود) :

 

به جان خودم قسم ای خالد که تو بیکاری و فرصت برای ازدواج با زن ها داری !!! درحالی که در کنار تو خون هزار و دویست مرد از مسلمانان ریخته شده است که هنوز خشک نشده است !

وقتی خالد به این نامه نگاه کرد ، گفت : این کار شخص بدخوی کوچک است !! و مقصودش عمر بود .

شبیه همین مطلب در کتب ذیل آمده است :
تاریخ مدینة دمشق، ج 2، ص 87 و الثقات، ج 2، ص 185.

 

مخفی نیست که توجیه عده ای از اهل سنت برای این ماجرا به این مضمون که ایشان مسلمان نبوده اند منافات با متن نامه ابو بکر دارد ؛ و شبیه همین مطلب در موارد بعد یعنی هدیه دادن یک دختر به یکی از دوستانش و نیز زنا با همسر مالک می آید ؛ زیرا در هر دو مورد ، عمر او را خطا کار می داند .