جانشین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله کیست؟

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

صراحت ابوبکر و عمر
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

صراحت ابوبکر و عمر

دیدگاههاى دو خلیفه
تألیف: نجاح الطائى
مترجم: رئوف حق پرست

صراحت لهجه ابوبکر
براى ابوبکر صراحت لهجه اى وجود داشت که آنرا ذکر کرده اند لکن از صراحت لهجه عمر کمتر بود.
مثلا در اولین خطبه ى خود چنین گفت: اى مردم من بر شما والى شدم و بهترین شما نیستم.(۷۲)
ابوبکر گفت: عذر مرا بپذیرید زیرا من بهترین شما نیستم در حالیکه على در میان شماست.(۷۳)
و از صراحت لهجه او این کلام او به فاطمه (علیها السلام) است که گفت: من از سخط خدا و سخط تو اى فاطمه به خدا پناه مى برم.(۷۴)
و گفت: من دوست داشتم از امور شما دور بوده و در میان اسلاف گذشته ى شما بسر مى بردم.(۷۵)
و از صراحت او این جمله است که گفت: و آگاه باشید من شیطانى دارم که گاهى بر من چیره مى شود.(۷۶)
و این سخن او: امر عظیمى را بر عهده گرفتم، تاب و توان و تسلطى بر آن ندارم، و دوست داشتم قوى ترین مردم در انجام آن بجاى من باشد.(۷۷)
و از دیگر موارد صراحت ابوبکر این سخن اوست: بیعت با من اشتباه بود خداوند شر آنرا باز دارد.(۷۸)
و چون ابوبکر روز جنگ احد را یاد کرد گریه کرد و گفت: آن روز، روز طلحه بود، سپس مشغول سخن شد و گفت: اولین نفرى که در روز احد پشت به میدان کرد، من بودم، پس مردى را دیدم که بهمراه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) مقاتله مى کند، پس با خود گفتم: امیدوارم آن مرد طلحه باشد، تا در زمانى که تمام چیزهائى را که دارم، از دست دادم اقلا مردى از خویشان من وجود داشته باشد.(۷۹)
و از صراحت او سخنى است که قبل مردن خود بیان کرد: این کاش خانه ى
فاطمه(علیهاالسلام)]على[ را باز نمى کردم، گرچه بر من اعلان جنگ مى کرد.(۸۰)
و از صراحت ابوبکر این گفتار اوست: اى کاش دانه اى پشکل بودم.(۸۱)
وى نیز چنین گفت: اى کاش پر کاهى در میان خشتى بودم.(۸۲)
و از صراحت او این سخن او به عمر است که از او عزلِ اسامه بن زید را از سپاه شام خواستار شده بود: مادرت به عزایت بنشیند و تو را از دست بدهد اى پسر خطاب، رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) او را بکار گماشت و تو وا دارم مى کنى بر کنارش نمایم.(۸۳)
ابوبکر از گرفتن قدرت پشیمان شد و گفت: دوست داشتم در روز سقیفه ى بنى ساعده، امر خلافت را به عهده یکى از آن دو مرد مى افکندم، او امیر مى شد و من وزیر مى شدم.
و بعد از آنکه حضرت فاطمه (علیها السلام) به او فرمود: به خدا سوگند بعد از هر نمازى که بجا مى آورم تو را نفرین مى کنم، با گریه بیرون آمد، پس مردم اطراف او جمع شدند پس به آنان گفت: هر کدام از شما مردان، شب را در آغوش همسر خود بسر مى برد و با خانواده ى خویش شادمان است و مرا با این حالت رها کردید، احتیاجى به بیعت شما ندارم، بیعت مرا برگردانید.(۸۴)
و ابوبکر با صراحت چنین گفت: بخدا سوگند حتى اگر یک پا در بهشت بگذارم و یک پا بیرون آن، از مکر خدا ایمن نخواهم بود.(۸۵)
ابوبکر گفت: خوشا بحال کسى که در نئنئآت از دنیا رفت یعنى در ابتداى اسلام قبل از آنکه فتنه ها به حرکت درآیند.(۸۶)
و ابوبکر گفت: دوست داشتم درختى در کناره ى راه بودم و شترى مرا مى خورد و با پشکل خود مرا بیرون مى انداخت و بشر نبودم.(۸۷)
و ابوبکر گفت: دوست داشتم سبزه اى بودم که چهارپایان مرا بخورند.(۸۸)
و شایان ذکر است که صراحت لهجه ى عمومى عمر به اقتدار دولت و استقرار اوضاع و عادت عربها باز مى گردد.
و صراحت عمر با امام على (علیه السلام) بخاطر اعتماد عمر بر صداقت و غیرت و اخلاص على (علیه السلام) براى اسلام و مسلمانان بود. نصیحت هائى که على (علیه السلام) به عمر مى کرد، عمر را مطمئن ساخت فریب و حیله گرى در کار على (علیه السلام) وجود ندارد.
و این اطمینان نفس که به رغم هجوم او بر خانه ى فاطمه (علیها السلام) و ربودن خلافت از على (علیه السلام) در قلب و جان عمر متولد شد، همان بود که عمر را دعوت کرد تا تصریح به منزلت دینى و علمى و اجتماعى على (علیه السلام) نماید.
در ایام خلافت عمر، زنى براى گرفتن بُردى از بُردهائى که در مقابل عمر قرار داشت نزد او آمد و همراه و همزمان با او دختر عمر آمد، پس عمر به آن زن عطا کرد و دختر خود را برگرداند. و چون دراین باره سؤال شد، گفت:
پدر این زن در روز جنگ احد پایدارى نمود و پدر این دختر (یعنى عمر) در روز احد فرار کرد، و پایدارى ننمود.(۸۹)
و از صراحتهاى عمر این سخن اوست: اى کاش پشکلى بودم، و اى کاش مدفوع انسان بودم.(۹۰)
و از صراحتهاى دیگر او این سخن او است که درباره ى پسرش عبدالله گفت: او از طلاق دادن زن خود عاجز است.(۹۱)
جمع شدن صراحت بادیه نشینى و زیرکى و زرنگى قریش در عمر
در کتاب لسان العرب درباره ى معنى کلمه ى «صرح» آمده است که: صرح و صریح و صِراح و صُراح و صِراح به کسر فصیح تر است.
یعنى: محض و خالص از هر چیز، مرد صریح و صُرَحاء، و صَرُح الشیئى یعنى خالص شد و هر خالصى صریح است. و معنى دیگر صریح: شیر، هنگامى که چربى آن برداشته شود و انصَرَحَ الحق یعنى حق آشکار شد.
و تَکَلّمَ بذلک صُراحاً او صِراحاً یعنى با صداى بلند سخن گفت و صَرَّحَ فلانٌ بما فى نفسه و صارَحَ یعنى فلان شخص باطن خود را آشکار و ظاهر کرد.
و ابو زیاد این شعر را گفته است:

و انى لأکثو عن قَذُور بغیرها *** و اُعرِبُ أحیاناً بها فاُصارحُ
أمنحَدِراً ترمى بکَ العیسُ غُربهً *** و مُصعِدَه بَرحٌ لعینیک بارِحُ

یعنى: گاهى گناهان بزرگ را با غیر آنها مى پوشانم و گاهى آنها را بیان مى کنم و صراحت مىورزم. ...
در ضرب المثل مى گویند: صرَّح الحقُّ عن مَحضِهِ یعنى حق کشف شد. و «ازهرى» گفته است که: صَرَحَ الشیىء و صَرَّحَهُ و أَصْرَحَهُ زمانى گفته مى شود که شیىء را بیان کند و ظاهر نماید، و گفته مى شود: صَرَّحَ فلان ما فى نفسه تصریحاً یعنى: آنچه در باطن داشت آشکار نمود. و تصریح بر خلاف تعریض یا گفتن به کنایه است.(۹۲)
عمر بن الخطاب تصریحات بسیار و نادرى بر زبان جارى کرده است که با آن، نکات مبهم بسیارى از حوادث و زوایاى مخفى اوضاع و حقیقت اشخاص و درجه ى علوم آنها را روشن و آشکار نموده است.
صراحت عمر در قضایاى علمى
قتاده مى گوید: از عمر درباره ى مردى که زنش را در جاهلیّت دوبار طلاق داده بود و در اسلام یک بار، سؤال شد. عمر گفت: نه تو را امر مى کنم و نه تو را نهى مى نمایم.
پس عبدالرحمن گفت: لکن من تو را امر مى کنم، طلاق تو در زمان شرک حساب نمى شود.(۹۳)
بنابراین مقصود سخن خلیفه که گفت: «نه امر مى کنم نه نهى» آنست که: نمى دانم.
و از احادیثِ مشهورِ نقل شده از عمر، (که بر ضدِ احادیثى که دست قصه گویان در زمان بنى امیه بوجود آورد، قیام کردند) این گفتار اوست: اى عمر همه ى مردم از تو داناترند، و در تعبیرى دیگر: حتى پیره زنان، اى عمر.(۹۴)
و همه ى مردم از عمر داناتر و فقیه ترند حتى زنان حجله نشین.(۹۵)
و هر انسانى از تو داناتر و فقیه تر است اى عمر.(۹۶)
و هر فردى از عمر داناتر است.(۹۷)
همه ى مردم از عمر داناترند حتى پردنشینان (زنان) در خانه ها.(۹۸)
در حالیکه چنین صراحت آشکارى را در ابوبکر و عثمان ملاحظه نمى کنیم.
علاء بن زیاد مى گوید: عمر در مسیرى حرکت مى کرد پس آوازه خوانى کرد، و گفت: چرا هنگامى که بیهوده گوئى مى کنم مرا باز نمى دارید؟(۹۹)
و عمر بر منبر این آیه را خواند: (فانبتنا فیها حَبَّاً و عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَیتُوناً و نَخلا و حَدائِقَ غُلْباً و فاکِهَهً وَ أَبّاً).(۱۰۰)
پس مردى گفت: همه ى اینها را دانستیم اما «أبْ» یعنى چه؟
آنگاه عمر عصائى را که در دست داشت پرتاب کرد و گفت: قسم به جان خدا تکلیف واقعى همین است، چه کار دارى که بدانى «اب» یعنى چه؟ از چیزى که هدایت آن در کتاب بیان شده است پیروى کنید و بدان عمل نمائید و آنچه را نمى دانید به پروردگارش واگذار کنید.(۱۰۱)
و در زمان خلیفه عمر و امام على (علیه السلام) گفتگوها و مشاجرات علمى و قضائى بسیارى رخ داد. پس عمر گفت: اگر على بن ابى طالب نبود، عمربن الخطاب نزدیک بود هلاک شود. و گفت: اگر على (علیه السلام) نبود عمر هلاک مى شد.(۱۰۲)
و گفت: زنان از زائیدن مانند على بن ابى طالب عاجزند. و گفت: بار خدایا مرا براى امر مشکلى که على بن ابى طالب چاره ساز آن نیست باقى مگذار.(۱۰۳)
و گفت: گفتار عمر را به على برگردانید، اگر على نبود عمر هلاک مى شد.(۱۰۴)
و گفت: اگر على نبود عمر گمراه مى شد.(۱۰۵) و گفت: اگر نبودى رسوا مى شدیم.(۱۰۶)
و گفت: اى ابوالحسن، خداوند مرا باقى نگذارد براى سختى و شدتى که در آن نباشى و نه در شهرى که در آن نیستى.(۱۰۷)
و گفت: خداوند مرا باقى نگذارد در زمینى که در آن نباشى اى ابوالحسن.(۱۰۸)
و ما به خوبى مى دانیم که در میان مردم اندک کسانى یافت مى شوند که تصریح به فضل دیگران بر خویش یا تصریح به جهل خود در علوم مى نمایند لکن عمر بعد از استقرار اوضاع سیاسى و مسلط شدن دولت بر شهرهاى بسیار و پیروز شدن بر بزرگترین دولتهاى آن زمان یعنى حکومت فارس و روم و بعد از فروکش کردن اختلاف بین حکومت و بنى هاشم، تصریحات بسیار او شروع شد.
و امو