جانشین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله کیست؟

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

شناسائی قاتل امام علی
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

شناسائی قاتل امام علی

 


خوله در وسط صحبتهایش وقتی که از ازدواج و خواستگاری سخن می گفت شرم و حیاء سراسر وجودش را فرا گرفت اما وقتی به سعید نگاه کرد دید او منتظر ادامه سخن می باشد از این رو ادامه داد: خوب است قبل از اینکه سخن به درازا بکشد به اصل مطلب بپردازم و آن اینکه، من بر این اموری که گذشت صبر می کردم تا اینکه فهمیدم او برای حج به زیارت خانه خدا می رود و از خدا خواستم که او برنگردد، ولی چیزی نگذشت که دیدم او از مکه برگشت. خوله این را گفت و آهی کشید، سعید هم منتظر ادامه حرفهایش بود، سپس ادامه داد: بله مرادی باخبر مهمی برگشته بود که ای کاش می مُردم و آن خبر را نمی شنیدم، ولی اگر کسی را پیدا نکنم که جلوی تصمیم او را بگیرید خودم به این کار اقدام خواهم کرد. مرادی دومین روزی که به فسطاط رسیده بود به خانه ما آمد و تمام شب را با پدرم گذراند و من نمی دانستم که در چه موردی با هم صحبت می کردند بعد فهمیدم که او به پدرم سفارش شمشیر تیزی را داد و در مقابلش هم هزار درهم به پدرم پرداخت کرده است و پدرم هم به مدت صد روز در ساختن و تیز کردن آن صرف کرد، ولی علت این همه محکم کاری را نفهمیدم و سعی در فهمیدن آن هم نکردم. بعد از اینکه شمشیر را آماده و مهیا کرد پدرم را وادار ساخت که آن شمشیر را با سمّ زهرآلود آب دهد و برای اینکار هم به پدرم هزار درهم دیگر پرداخت کرد، پس وای بر بدنی که با این شمشیر زخمی شود، حتی اگر زخم اندک باشد.
سعید نگران شد و نتوانست صبر کند و قدرت شنیدن اسم آن شخص را نداشت و نگران بود که مبادا آن شمشیر زهرآلود برای قتل علی علیه السّلام ساخته شده باشد؟ ولی این مطلب را می خواست از دهان این دختر بشنود، از اینرو بی صبرانه گفت: اسم آن مرد چه بود؟ خوله گفت: نام او عبدالرحمن بن ملجم مرادی است. سعید او را نمی شناخت، اما خوله آهی کشید و گفت: وقتی من او را با این آمادگی دیدم متوجه شدم که حیله و نیرنگی اندیشیده است و وقتی دیروز صبح برای عزیمت به سوی کوفه به خانه ما آمد و از پدرم خداحافظی کرد به خودم گفتم: بزودی او به کوفه می رود ولی من هنوز از اسرار او آگهی ندارم. از اینرو تظاهر به عجیب و خارق العاده بودن شجاعت و جرأت ابن ملجم کردم و غیرت او را درباره اسلام ستودم و ستایش و مدح فراوانی نسبت به او انجام دادم و از او خواستم که شمشیر را به من نشان دهد، بی درنگ او شمشیرش را از غلاف بیرون آورد و به من توصیه کرد که به آن دست نزنم چون که با اندک خراشی انسان را می کشد، پس آهسته آن را از غلاف کشیدم، درخشندگی آن آنقدر خیره کننده بود که بدنها را به لرزه می انداخت سرتاپایم به لرزه افتاد، ولی خودم را کنترل کرده و گفتم: می بینم که هزینه زیادی برای تیز کردن آن پرداخته ای، این مقدار تیزی و درخشندگی چه فایده ای برای تو دارد؟ خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: تو فکر می کنی که همه پولم را برای تیزکردن و براق نمودن آن صرف کردم؟ گفتم: خرج دیگر چیست؟ من که به غیر از تیزی و درخشندگی چیزی نمی بینم. مرادی گفت: آن را با سمّ خطرناکی آب داده ام. من اظهار ترس و تعجب کرده و به او گفتم: برای چه کسی شمشیرت را اینگونه مسموم کرده ای؟ اواول قصد گفتن نداشت ولی من با طرفندهای متعدد و عشوه گری، او را فریفتم، از این رو به من گفت: ای خوله! بدان که من با این شمشیر بزودی مردی را خواهم کشت که ادعا می کند بهترین انسان در اسلام و پسرعموی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است.
ابن ملجم در حالی این سخنان را می گفت، که شرّ و خشم تمام وجودش را دربرگرفته و چشمانش سرخ و صورتش زرد شده بود و تبسم مکارانه ای هم به لب داشت. وقتی این سخنان را از او شنیدم بدنم به لرزه افتاد و قلبم فرو ریخت، مثل این بود که همه این حرفها بر علیه من است، چگونه این حرفها به من مربوط نباشد در حالی که او قصد کشتن علی علیه السّلام را داشت؟ بهرحال طوری وانمود کردم که او را نمی شناسم از این رو از او پرسیدم: آن مرد کیست که اینقدر مصمم بر کشتن او هستی؟ ابن ملجم گفت: آیا او را نمی شناسی؟ آیا کسی که این مملکت اسلامی را متفّرق کرده نمی شناسی؟ اگر هنوز هم با این همه توضیحات نشناختی بگذار برایت بگویم که او «علی بن ابیطالب» است که پیروانش او را امیرالمؤمنین خطاب می کنند. این را گفت و چشمهایش سرخ شد و آثار خشم و غضب در صورتش نمایان شد، سپس ‍ ادامه داد که: مبادا این راز را با کسی در میان بگذاری که در غیر اینصورت جزای تو، زخمی از این شمشیر خواهد بود.
سخنانش بگونه ای بود که شوخی با حرف جدّی با هم درآمیخته بود. اما برایم روشن شده بود که او می تواند مرا بکشد و از این عمل باکی ندارد. کسی که جرئت و توانایی بر کشتن علی علیه السّلام را داشته باشد کشتن دختری مثل من برای او آسان خواهد بود، من چیزی نگفتم که مبادا از علاقه و محبت من به امام علی علیه السّلام چیزی بفهمد ولی تمام سعی و کوشش من بر این بود که این خبر را هر چه زودتر به امیرالمؤمنین علی علیه السّلام برسانم چون روز کشتن امام علیه السّلام نزدیک است و فکر می کنم در هفده رمضان باشد، او خیلی زیاد این روز و نام کوفه را تکرار می کرد و قبلا وقتی این کلمات را به زبان می آورد چیزی نمی فهمیدم ولی الان می فهمم که او برای کشتن علی علیه السّلام در هفده ماه رمضان مصمم است. هم اکنون نیمه های ماه شعبان است و می ترسم که این مرد در این ایام باقی مانده به آنجا برسد و می ترسم قبل از اینکه خبر این واقعه به علی علیه السّلام برسد او به هدف شوم خود برسد ای کاش پرنده ای بودم تا این خبر را به امام علیه السّلام می رساندم.
سعید با شنیدن این حرفها از جا برخاست و در اطاق شروع به قدم زدن کرد، غیرتش بجوش آمد و پشیمان شد که چرا قبل از اینکه علی علیه السّلام را با خبر کند از کوفه بیرون آمده است ولی یادش آمد که تاآنروز نام آن شخص ‍ را نمی دانست و اگر هم قضیه را می گفت فایده ای نداشت، اما امروز میتواند با خبر صحیح و با تمام مشخصات به کوفه رفته و امام را از توطئه قتل باخبر سازد. با اینکه از شنیدن خبرهای خوله خیلی نگران و مضطرب شده بود، اما از صورت دل آرا و نیکوی او غافل نبود و از صراحت لهجه و محبت و علاقه ای که به امیرالمؤمنین علیه السّلام داشت احساس می کرد که تمایل قلبی خاصی به او پیدا کرده، اما از علاقه و محبتی که به قطام داشت، او را از دوست داشتن و علاقه به شخص دیگر بازمی داشت، ناگهان به فکر گرفتاری عبدالله و سرنوشت نامعلوم او و علت تنهائی خوله در این خانه افتاد، از اینرو به خوله گفت: ای خانم بزرگوار، من نمی دانم چه عاملی باعث شد که بسوی تو بیایم تا از ملاقات با تو خوشوقت گردم؟ ولی ناچارم که علت آمدنم را به فسطاط برایت شرح دهم و چیزی را از تو پنهان نکنم. وقتی اطلاع پیدا کردم مردی که قصد کشتن امیرالمؤمنین علیه السّلام ا دارد از اهالی فسطاط می باشد فورا به اینجا آمدم ولی نه نام او را می دانستم و نه او را می شناختم، من با رفیقی که تا امروز صبح همراهم بود به این شهر آمدم ولی او از من جدا شد و به «عین الشمس» که محل اجتماع دوستداران علی علیه السّلام است رفت به این نیت که نشانی آن محل را برایم بیاورد و تا غروب منتظرش ماندم اما او برنگشت. بدنبال او حرکت کردم، چون راه را نمی دانستم آن را در تاریکی گم کردم تا اینکه بسوی تو آمدم و چقدر خوشحالم که گم شدن من باعث دیدار با تو شد ولی تصور و گمانم بر این است که سوارانی که در اول شب دیدم کسانی بودند که از عین الشمس برمی گشتند و شاید یاران علی علیه السّلام ا دستگیر کرده باشند، آیا تو هم اینگونه فکر می کنی؟
پس از حرفهای سعید خوله رو به سعید کرد و گفت: اگر صبر می کردی تا حرفهایم تمام شود زحمت حدس و گمان را به خود نمی دادی، من فکر می کرم که علت تنها بودن مرا در آن خانه و زندانی شدنم را می خواهی بدانی، پس بدان که وقتی من حرفهای ملجم مرادی را شنیدم ساکت شدم و خشم خودم را فرو خوردم، او هم رفت و فکر می کردم که به طرف کوفه رفته باشد. من متحیر مانده بودم که چه کار کنم هر روز در حال فکر و اندیشه در این باره بودم و هر وقت کشته شدن امام علیه السّلام با شمشیر این مرد جتایتکار به خاطرم می آمد تمام بدنم به لرزه می افتاد، پدرم نیز هر روز صبح به دکانش ‍ می رفت و تا غروب برنمی گشت و من از کودکی عادت داشتم که با او کمتر حرف بزنم، با اینکه او را دوست می داشتم و احترامش می گذاشتم. تا اینکه روزی بخاطرم رسید، وقتی که پدرم نیست از این فرصت استفاده کرده و با غلامِ پدرم صحبت کنم تا شاید خبر جدیدی بتوانم از او کسب کنم، چون خبر ابن ملجم خیلی برای من ناراحت کننده و باعث سلب آسایش من شده بود ولی متأسفانه محرم اسراری نمی یافتم که عقده های دلم را بگشایم. بناچار روزی از خانه خارج شدم و غلام را صدا کردم ولی پاسخی نشنیدم، دوباره صدا کردم باز جوابی نیامد، از شکاف در به درون نگاه کردم، او را با غلام دیگری دیدم که ظاهرا غریب به نظر می رسید و آهسته صحبت می کردند و چون مرا دید خجالت کشید و بطرف من آمد. من به اطاق رفتم و اوهم به دنبالم آمد از ظاهرش فهمیده می شد که خبر تازه ای شنیده و میخواهد به من بگوید، از او پرسیدم وقتی صدایت کردم کجا بودی؟ گفت: با غلامی که از کوفه آمده و مأموریتی محرمانه با عمروعاص داشت صحبت می کردم. به او گفتم: آیا تو از آن خبر آگاهی پیدا کردی؟ غلام از مهربانی من خشنود شد و خواست وفاداری خودش را برای من ثابت کند، پس گفت: آن غلام کوفی مرا به رازی آگاه ساخت که فکر نمی کنم کسی در فسطاط به غیر از امیر و بعضی از نزدیکان او باخبر باشند، این غلام از کوفه برای امیر خبری آورد که یاران علی مخفیانه روزهای جمعه در عین الشمس اجتماع می کنند امیر هم به عده ای از سربازان خود مأموریت داد که در موقع اجتماع آنها به آنجا رفته و همه را دستگیر و در صورت لزوم به قتل برسانند.
وقتی من این خبر را شنیدم از شدت ناراحتی بی اختیار گریستم و بر خودم لازم دانستم که هر طوری شده باید این خبر را به طرفداران علی علیه السّلام برسانم تا خودشان را برای مقابله آماده کنند، ولی کسی راقابل اعتماد نیافتم و خودم تصمیم گرفتم که در ساعت مشخصی به عین الشمس بروم، تا اینکه امروز تصمیم گرفتم با لباس مبدل و ناشناس به طرف عین الشمس بروم. پس ‍ منتظر خارج شدن پدرم از خانه و رفتن او به دکانش بودم، ولی برخلاف روزهای دیگر از خانه به بیرون نرفت و او را پریشان و مضطرب می دیدم. مثل اینکه غلام خبر را به او رسانده بود و آگاهی مرا نسبت به این قضیه به پدرم گفته بود، پدرم از ترس اینکه مبادا قبل از دستگیری طرفداران علی، من این خبر را به آنها برسانم تا ظهر از خانه خارج نشد و مواظب و مراقب من بود بعدازظهر هم از من خواست تا برای گشت و گذار از شهر فسطاط بیرون بروم و من هم پذیرفتم، تا اینکه به این خانه رسیدیم، این خانه ای است که کشاورزی با پدرم شریک است و کسی در آن سکونت ندارد، من اظهار تعجب نکرده و چیزی نگفتم، زیرا می دانستم که پدرم از جمله کسانی است که بطرف عین الشمس برای دستگیری یاران علی علیه السّلام میرود، پس ‍ ناچار بود که مرا اینجا گذاشته تا به شهر رفته و با سربازان عمروعاص به طرف عین الشمس بروند. با خود فکر می کردم وقتی او به شهر رفت من هم خودم را به محل اجتماع یاران علی علیه السّلام برسانم و آنها را از خطری که متوجه آنهاست آگاهی سازم، ولی نمی دانستم او چه قصدی دارد، هنوز آفتاب به عصر نزدیک نشده بود پدرم گفت: من برای کاری ضروری می روم و می ترسم که مردان غریب و رهگذر مزاحم تو شوند لذا در را به رویت قفل می کنم. پدرم در را بست و فورا به طرف شهر حرکت کرد. او خوب می دانست که من در اینجا توانایی داد و فریاد و کمک طلبیدن ندارم. من در آن اطاق بودم تا اینکه تو رسیدی و خودت اوضاع و احوال مرا دیدی اما درباره رفیقت بدان که او هم با بقیه یاران و طرفداران علی علیه السّلام در عین الشمس دستگیر شده است.
سعید با شنیدن این حرف با شدت ناراحتی گفت: آیا خطری هم متوجه عبدالله خواهد بود؟ خوله گفت: فکر می کنم او را زندانی می کنند تا اطلاعات بیشتری از او کسب کنند، و بعد از آن اگر او را مستحق کشتن یافتند او را می کشند و با دیگر دوستانش نیز همین کار را انجام می دهند، ولی از خداوند می خواهم که کارها را بر او آسان گیرد و از این مشکل رهایی پیدا کند. اما اکنون می ترسم پدرم برگردد و وقتی مرا در خانه نبیند خشم و کینه اش نسبت به من زیادتر شود پس بهتر است که به خانه ما در شهر فسطاط بروم و وانمود کنم که از تنهایی در آن خانه تاریک می ترسیدم و با شیوه های گوناگونی در را باز کردم و درباره همه اتفاقاتی که گذشته، خودم را به نادانی می زنم، اما بگو ببینم تو چه کار می کنی؟ سعید گفت: من دوست دارم که به سرعت به کوفه بروم تا ابن ملجم را پیدا کرده و او را از تصمیمی که گرفته منصرف سازم یا اینکه به امام علیه السّلام خبر بدهم.
خوله کلام سعید را برید و گفت: چگونه می خواهی او را از تصمیمش ‍ بازداری در حالی که او به این کار راضی نمی شود؟ او شتابان برای کشتن امام می رود پس بهتر است که این قضیه را به امام بگویی، تا هر چه صلاح دانست همان کند. سعید گفت: با رفیقم چکار کنم، آیا او را در زندان بحال خودش ‍ واگذارم؟ خوله گفت: می ترسم اگر دیر حرکت کنی فرصت از دست برود چون از اینجا تا کوفه خیلی راه است ولی من تعجبم از این است که تو در کوفه بودی و از این توطئه خبر داشتی، چرا به امام علیه السّلام خبر ندادی؟ سعید نگران شد و گفت: ملامتم مکن، گذشته ها گذشته است، من گمان می کردم که اگر این توطئه و راز را پوشیده بدارم مصیبت هم دور خواهم بود، اما فراموش کردم که بتو بگویم که این توطئه فقط برای کشتن امام علیه السّلام نبود بلکه شامل معاویه و عمروعاص هم می شود.
پس از آن سعید بطور خلاصه آنچه که دیده و شنیده بود برای خوله بازگو کرد. خوله از این خبر به تعجب افتاد و گفت: ما را با این دو (معاویه و عمروعاص) چه کار؟ ما الان تمام هدفمان جلوگیری از کشتن امام علی علیه السّلام است ولی جای تعجب در اینجاست که در حالی تو این اخبار را سرّی و مخفی می پنداری که خبر آمدن شما به اینجا فاش شده است؟! سعید با شنیدن سؤال خوله نزدیک بود که به قطام سوءالظن پیدا کند اما از آنجایی که گفته اند دوست داشتن و عشق نسبت به چیزی انسان را کور و کر می کند، اونیز دلیل دیگری را برای این مسئله بیان کرد. و گفت: نمی دانم چرا؟
پس از آن به فکر سعید رسید که قصه قطام را با او در میان بگذارد ولی از عهدی که با او بسته بود مانع این کار شد. سعید قلبی پاک و خالی از حیله و نیرنگ داشت و دیگران را هم مثل خودش می پنداشت. او با اینکه خوله را از هر حیث زیبا و دلفریب و با کمال و هواخواه علی علیه السّلام ی دید جلو احساسات و عواطف و محبتی که به خوله پیدا کرده بود را گرفت، علاوه بر آن بخاطر اطلاعی که از توطئه قتل علی علیه السّلام اشت و اینکه تا حال از امام علی علیه السّلام کتمان کرده پشیمان بود ولی این را به حساب کم کاری قطام گذاشت و به خود القاء کرد که از روی قصد و نیّت بد او نبوده است.
سعید برای جبران گذشته تصمیم گرفت بسرعت بطرف کوفه حرکت کرده وخودش را بکوفه برساند تا شاید بتواند امام علی علیه السّلام ا از نیّت شوم ابن ملجم باخبر کند. پس بخوله گفت: من هر چه زودتر باید بطرف کوفه بروم، اما با رفیقم چه کار کنم؟ نمی دانم که آیا او زنده است یا مرده؟ خوله گفت: حقیقت را فردا می فهمیم، حالا برویم به منزل ما در فسطاط و تا صبح هم در آنجا بمان. سعید گفت: چگونه می توانم اینجا بمانم در حالی که از رفیقم خبری ندارم؟ پس بهتر است که به مسجد شهر فسطاط رفته تا از نمازگزاران درباره او پرس وجو کنم. خوله گفت: خودت می دانی.
سپس از جای برخاستند و هر دو با هم بیرون آمدند. خوله تا نزدیک منزل، سعید را همراهی و با او وداع کرد. سعید بطرف خانه مرد غفاری رفت تا بقیه شب را در آنجا بسر ببرد، ولی نمی دانست که آیا آن مرد را هم دستگیر کرده اندیا نه؟ و آیا خانه او تحت نظر مأموران هست یا نه؟

 

سعید بعد از دستگیری عبدالله

 


و اما مأموران پس از دستگیری دوستداران علی علیه السّلام در عین الشمس آنان را دست بسته به زندان بردند عمروعاص نیز منتظر رسیدن خبر دستگیری آنان از طرف ماموران خودش بود، زمانیکه خبر دستگیری آنها را شنید، تا صبح صبر نکرد و دستور داد، آنها را به نوبت به حضورش بیاورند، او در میان دستگیرشدگان افرادی را مشاهده می کرد که هرگز فکر نمی کرد از طرفداران و یاران امام باشند، یکی از اینها همان مرد غفاری بود که فکر نمی کرد از مخالفان بنی امیه باشد. یکی دیگر از دستگیر شدگانی که در میان آنها حضور داشت عبدالله بود، عمروعاص با دیدن عبدالله او را شناخت و فهمید که از بنی امیه و از خویشاوندان ابورحاب است، ولی خودش را به نادانی زد و دستور داد که هر کدام را در جای مخصوصی زندانی کنند، و به منازل هر یک از دستگیرشدگان رفته و هر مردی را که در آنجا دیدند بیاورند تا شاید خبرهای تازه تری از آنها بدست آید. عمروعاص میخواست تا همه طرفداران و یاوران علی را شناخته و به یکباره همه آنها را از بین ببرد. سپاهیان و مأموران عمروعاص که منتظر فرصت بودند به خانه ها و منازل پیروان علی یورش برده هر چه را در آنجا می یافتند برای خودشان حلال شمرده و از هیچ تاراج و بی رحمی نسبت به آنها کوتاهی نکردند.
وقتی سعید به خانه مرد غفاری رسید از صاحبخانه خبر گرفت، به او گفتند که: او نزدیک ظهر از خانه خارج شده ولی هنوز هم برنگشته است. او به فکرش خطور نمی کرد که او هم از جمله دستگیرشدگان باشد، بنابر این وارد اتاقی شد که لباسهایش را در آنجا گذاشته بود، آنگاه خود را برای استراحت و خوابیدن آماده کرد، اما هنوز سرش را به بالین نگذاشته بود که ناراحتی و فکرهای مشوش بر او هجوم آورده، بفکر عبدالله افتاد که چگونه می تواند به او کمک برساند، از طرفی هم فکر می کرد اگر دیر به کوفه برسد ابن ملجم تصمیمش را انجام خواهد داد و تمام سعی و کوشش او بیهوده خواهد بود.
سعید در همین افکار غوطه ور بود که سروصدائی از حیات خانه شنیده شد و هر لحظه این سروصداها بیشتر و بیشتر می شد سعید بلند شد و گوش ‍ فرا داد و فهمید که مأموران عمروعاص برای غارت و چپاول به آنجا آمده اند و هر کسی را هم ببیند مورد آزار و اذیت قرار خواهند داد و به یقین می دانست که اگر جای او را بدانند به اطاق خواهند آمد و او را خواهند کشت، لذا شمشیرش را به کمر بست و به چپ و راست نگاهی انداخت، تا شاید راه فراری یافته و خودش را نجات دهد. در این وقت صدای شنید که به نظرش ‍ آشنا بود و فهمید که صدای خوله است، هیچ راهی بجز پنجره بلندی که در اطاق قرار داشت نبود و آن هم احتیاج به نردبان داشت.
سعید با هر وسیله ای که می توانست دستش را به پنجره رساند و خود را بالا کشید و با وجود تاریکی، سایه شخصی را در آنطرف پنجره دید او صدای خوله را شنید که میگفت: مأموران حکومتی هر مردی را در این خانه ببینند می کشند پس بناچار این لباسها و نقاب را بپوش تا فکر کنند که تو زن هستی و مزاحمتی برای تو ایجاد نکنند. سعید دستش را دراز کرد و نقاب و لباس زنانه را از او گرفت و پوشید، او می ترسید مبادا قبل از خارج شدن از خانه، مأموران وارد خانه شده و او را بکشند، بی درنگ از خانه بیرون آمد و به شکل و هیئت زنانه طوری راه می رفت که کسی خیال نمی کرد او مرد باشد، از این رو کسی مزاحمتی برای او ایجاد نکرد. وقتی از آنجا بیرون آمد نفس راحتی کشید ولی هنوز سروصدای مأموران حکومتی که مشغول غارت خانه مردغفاری بودند شنیده می شد.
سعید از کوچه ای که به طرف پنجره بود حرکت کرد و در دل به شجاعت و جوانمردی خوله آفرین گفت، ناگاه چشمش به او افتاد که منتظرش بود، وقتی که خوله سعید را با آن لباس مشاهده کرد حرکت کرد و سعید نیز به دنبال او حرکت کرد تا اینکه به جای خلوتی رسیدند، آن وقت خوله ایستاد و گفت: سپاس خدای را که به تو و امیرالمؤمنین علیه السّلام سلامتی داد. سعید مقصود او را نفهمید. خوله گفت: از سخن من تعجب مکن زیرا زندگی امیرالمؤمنین علیه السّلام به زندگی تو وابسته است چون هیچکس به جز تو از خطری که آن حضرت را تهدید می کند آگاه نیست. سعید گفت: بلی من آگاهم ولی قدرت رفتن به خدمت او را ندارم و به هیچ کس اعتماد نمی کنم تا این کار را به او واگذارم، ولی دلم می خواهد زنده بمانم تا در نجات او قیام کنم، اما در حقیقت ثواب این کار از آن تو می باشد، حال به من بگو چطور دانستی که جان من در خطر است و به نجاتم شتافتی؟
خوله گفت: پدرم گفت که عمروعاص فرمان داده تا منازل دوستان علی را غارت کنند و هر مردی که در آنجا ببینند می کشند همچنین اوگفت که غفاری از جمله دستگیرشدگان است و همچنین از تو شنیده بودم که، توو رفیقت در خانه او منزل دارید، از اینرو تدبیری را که دیدی بکار بستم و بحمدالله، تو به سلامت ماندی.
وقتی سعید فداکاری خوله را مشاهده کرد، در دلش تمایلی به او پیدا کرد اما عشق و علاقه به قطام چنان بر او احاطه کرده بود که جایی برای محبت خوله باقی نمی گذاشت. سعید با اندکی درنگ گفت: من باید هر چه زودتر به کوفه بروم، ولی نمی دانم چه بلایی بر سر عبدالله آمده و کارش چه می شود، آیا از او خبری داری؟ خوله حرف سعید را نشنیده گرفت و به تمییز کردن لباسش مشغول شد که گویا نمی خواهد در این باره چیزی به سعید بگوید و خودش را به نفهمی زد. ولی سعید فکر کرد که خوله حرفش را نشنیده، از اینرو دوباره از وی پرسید. خوله گفت: از آینده فقط خدا باخبر است. سعید از این جواب قانع نشد و گفت: از عبدالله هر خبری داری به من بگو. خوله گفت: همین اندازه می دانم که عمروعاص دستور داده که در سحرگاه امروز همه طرفداران و دوستداران علی علیه السّلام را بقتل برسانند ولی باز از عاقبت کار کسی، نمی توان باخبر شد. سعید از شنیدن این خبر قلبش به تپش ‍ افتاد، مثل اینکه آب داغی بر سرش ریخته اند. پس گفت: چه گفتی ای خوله! آیا عبدالله را هم خواهند کشت؟ حال چه باید بکنیم؟ خوله گفت: کارَت را به خدا واگذار کن و مرا معذور بدار که بیش از این نمی توانم پیش تو بمانم زیرا می ترسم پدرم از غیبت من باخبر شود و آنوقت جان سالم از دستش بدر نخواهم برد. اما تو ای سعید! زندگیت در خطر است و همین الان باید از فسطاط خارج شوی. سعید کلام خوله را قطع کرد و گفت: چگونه از شهر خارج شوم؟ چگونه عبدالله را ترک کنم در حالی که او را خواهند کشت؟ او پسرعموی من و عزیزتر از برادر من است، چکار کنم؟
خوله گفت: کاری نمی توان کرد ولی اینقدر می دانم که تحمل یک مصیبت بهتر از دو تا است، وقت تنگ است و چاره جوئی برای نجات عبدالله کار بیهوده و عبثی است و خداوند مقدر کرده که او امشب به قتل برسد. الان هم نصف شب است و چیزی به طلوع فجر نمانده است.
خوله این را گفت و مقداری سکوت کرد. سعید حرفهای خوله را برید و گفت: آیا به نظر تو بهتر نیست که پیش عمروعاص رفته و او را از خطری که جانش را تهدید می کند باخبر سازم تا او مواظب خودش باشد؟ آنوقت در مقابل این خبر آزادی عبدالله را از او تقاضا می کنم. خوله گفت: شاید از این خبر خوشحال شده و عبدالله را آزاد کند و شاید هم از دشمنی و حیله و تزویری که در او وجود دارد از این سخن بدگمان شده و ترا هم دستگیر سازد و مجازات عبدالله را تا هفدهم رمضان به تأخیر اندازد، تا ببیند گفتهایت راست است یا نه و اگر اتفاقی نیفتاد، هم تو و هم عبدالله را خواهد کشت، آیا تو اطمینان داری کسی که متعهد کشتن عمروعاص شده به موقع کارش را انجام خواهد داد؟ شاید هم وقتی آگاهی پیدا کرد که عمروعاص از توطئه باخبر است صرفنظر کرده و جانش را بخطر نیندازد. و نتیجه این خواهد شد که تو با پای خودت به قتلگاه رفته ای، من نظرم این است که این کارها را به من واگذاری تا راهی پیدا کنم و بی خبر از پدرم خود را به عمروعاص رسانده و او را از این راز آگاه سازم، اما تو قبل از اینکه وقت از دست برود بطرف کوفه حرکت کن و به سرعت خودت را به آنجا برسان. من هم فرصت حرف زدن بیش از این را با تو ندارم و باید قبل از اینکه پدرم از غیبت من باخبر شود بخانه برگردم. تو اینک به همان صومعه و دیر برگرد و منتظر باش تا من جریان را به تو اطلاع دهم و قبل از رفتن این لباسهای زنانه را از تن بیرون آورده و با لباس مردانه به آنجا برو، چون رئیس دیر تو را می شناسد و به تو مشکوک نخواهد شد. خوله پس از این حرف حرکت کرد و با سرعت به طرف منزلش رفت. اما سعید دوست می داشت که بیشتر با او باشد و از او جدا نشود، وقتی خوله رفت او هم بی اراده و نگران حرکت کرد که ناگهان خود را در خارج شهر فسطاط در کنار دریاچه ای دید. هوا بشدت تاریک شده بود، سعید مدتی در آنجا ایستاد و فکرش متوجه عبدالله و عاقبت کار او بود. بار دیگر به یاد قطام و وعده های او افتاد، به نظرش رسید که صبح شده و عبدالله را با دیگران به قتلگاه می برند، در دل تردید داشت که آیا به کوفه رفته و برای نجات جان امیرالمؤمنین سعی نماید یا خود را به عمرو عاص برساند؟ و در مقابل ارائه اطلاعات، نجات جان عبدالله را از او بخواهد. با این افکار حرکت می کرد، او تاریخچه احداث این دریاچه را در زمان اتحاد مسلمانان بیاد آورد و با امروز مقایسه می کرد که چگونه مردم گروه گروه شده و برای کشتن خلفای خود عهد و پیمان بسته اند خصوصا کشتن امیرالمؤمنین علی علیه السّلام که پسر عم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و نیکوترین و شجاعترین سرداران اسلام است و او گناهی جز تأیید و ترویج کتاب خدا ندارد.
با یادآوری این مطالب بغض گلویش را گرفت و اشکش سرازیر شد، نمی دانست بر بیچارگی عبدالله بگرید یا بر تفرقه جامعه اسلامی و یا بر امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و یا به بدبختی خود که به شهر فسطاط کشیده شده بود. ناگهان رو به دریاچه کرد و گفت: آیا تو همان دریاچه ای نیستی که خلیفه دوم برای حفر کردن تو دستور داد؟ تو را قسم به همین آبی که در تو جاری است به من بگو آیا وقتی خطاب (عمر) این دستور را صادر کرد، هیچ می دانستی که امروز اسلام به این وضع دچار می شود و با این همه تفرقه و جدائی بسر برند؟ مردم برای کشتن خلیفه نقشه می کشند و می خواهند ممالک اسلامی را تقسیم کنند؟ آیا روزی که عمر بن عاص به سرزمین نیل آمد و این قلعه محکم بابل را محاصره کرد بخاطرش خطور می کرد روزی برسد که او شمشیر بر روی برادران دینی خود بکشد و محمد بن ابی بکر را در آتش ‍ بسوزاند، سپس خلافت را با مکرو حیله از دست پسرعموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یرون آورد؟ شهر مدینه که پایتخت رسالت و خلافت بود تقسیم شود و نااهلان بر آن مستولی گردند؟ آه ای خدای من این چه وضعی است که می بینم ای کاش قبل از این می مُردم و اینگونه حوادث جامعه اسلامی را نمی دیدم. خوشا به حالت ای ابورحاب که استخوانهایت در خاک قرار دارد و روحت منتظر لقای رحمت پروردگار در روز قیامت است، اما منِ بیچاره پس ‍ از مرگ تو سرگردان و گمراه در مواجهه با خیالات مختلف غرق شده ام و نمی دانم عاقبت کار من چه خواهد شد آیا به کوفه رفته و امام بر حق را از این توطئه شُوم باخبر کنم یا در اینجا منتظر سرنوشت عبدالله باشم؟
ناگهان در این هنگام صدایی را از دور شنید، به طرف صدا پیش رفت، با نهایت تعجب در دهانه خلیج، آنجای که متصل به رود نیل بود کشتی بزرگی را دید و گویا دزدانی با هم به آهستگی صحبت می کردند و سعی داشتند کسی آنها را نشناسد. سعید که تا آن زمان با لباس زنانه بود ترسید که اگر او را با چنان وضعی ببینند نسبت به او بدگمان گردند، بناچار از درختی بالا رفت و در میان شاخ و برگ، خودش را پنهان کرد و با دقت مشغول تماشا شد، عده ای که بیش ‍ از بیست نفر بودند عده ای دیگر را که در غل و زنجیر بودند محاصره کرده بودند.
یکی از اسرا پرسید: ما را به کجا خواهید برد؟ شاید تصمیم دارید ما را در این دریاچه غرق کنید. یکی از مأموران سیلی به او زد و گفت: شما مستحق عذابی سختر هستید زیرا شما انسانهای شرور و ظالمی هستید که دوستدار قاتلان عثمان شده اید. یکی دیگر از اسرا فریاد زد و گفت: این هم از کارهای عمروعاص است که مردم بیگناه و اسیر را به قتل می رساند، آیا برای او کافی نبود که خلافت را به حیله و نیرنگ برای اربابش معاویه فراهم آورده و امروز هم می خواهد یاران حق را در آب غرق کند؟ آیا از عمل خود در پیشگاه حق تعالی شرم و حیا ندارید؟ آیا از روز قیامت که به اعمالتان رسیدگی می شود نمی ترسید؟ یکی از مأموران فریاد زد و گفت: ما مأمورانی هستیم که وظیفه داریم شما را به جزیره روضه ببریم تا در آنجا بمانید.
سعید دانست که ایشان یاران علی هستند که در عین الشمس گرفتار شده اند و ممطئن شد که عمروعاص دستور داده تا آنها را در آبهای نیل غرق کنند، پس در حالی که بدنش می لرزید خواست از درخت پایین آید تا بتواند به آنها کمک کند ولی چون اسلحه ای با خود نداشت ترسید که با آن مأموران، مسلح روبرو شود، بنابراین در جای خود ایستاد و گوش داد شاید صدای عبداللّه را بشنود یا خودش را بین آن جمع ببیند، ولی متأسفانه تاریکی بقدری شدید بود که او صورتشان را تشخیص نمی داد. لحظه ای بعد مأموران آن جمعیت را به کشتی کوچکی نشانده، لنگر برداشتند و حرکت کردند. سعید با تمام اشتیاقی که برای کمک به آنها داشت به علت تنهایی و دست خالی بودن جرئت نکرد خود را آشکار سازد. در آن محل آن قدر باقی ماند تا کشتی در وسط آبهای نیل از چشمش پنهان گردید، با خود گفت اگر عبداللّه هم جزو این دسته باشد چیزی نخواهد گذشت که خوراک ماهیان نیل می شود.
سعید مدتی صبر کرد و بر حال و روز خود و رفیقش اشک ریخت و خودش را سرزنش کرد که آیا سزاوار است من مشاهده کنم که رفیق و برادرم را به قتلگاه می برند و به او کمک نکنم؟ ای ترسو! ای خیانتکار! آیا شایسته است که زنده باشم تا رفیقی، فدای دوستی من گردد. اگر به خاطر من نبود هرگز به این سرزمین نمی آمد و به این مصیبت دچار نمی شد، آه ای خدای بزرگوار و توانا، پس از این زنده ماندن من چه ثمری دارد؟ نه!! من لیاقت زندگی بعد از عبداللّه را ندارم، بهتر است من هم خودم را به آب بیاندازم شاید روح عبداللّه را ملاقات کنم و جسدمان را با هم از آب بگیرند. با این فکر به کنار رودخانه نیل رفت و خواست خودش را در آب بیافکند در آن هنگام احساس کرد که دستی قوی جلوی او را گرفته و نمی تواند خود را در آب اندازد، یکباره افکارش متوجه امیرالمؤمنین علیه السّلام و خطری که آن حضرت را احاطه کرده بود گردید، پس با خود گفت: اگر من خودکشی کنم، علی علیه السّلام ا هم با خودم کشته ام و در حقیقت قاتل او من خواهم بود، چون اگر من نتوانم خود را به کوفه برسانم و از توطئه ابن ملجم، علی علیه السّلام ا مطلع سازم، به یقین او با آن شمشیر زهرآلود امام علیه السّلام را خواهد کشت. آه ای! خوله پس چه شد آن وعده های که برای نجات عبداللّه به من داده بودی، ولی تو تقصیری نخواهی داشت، زیرا نمی دانستی که این جنایتکاران منتظر صبح نخواهند ماند و قبل از طلوع صبح در غرق کردن آنها اقدام خواهند کردند، این هم یکی از نیرنگهای ناجوانمردانه عمروعاص ‍ است، بالاخره او هم بدست یکی از این افراد کشته خواهد شد. ای کاش ‍ عمروعاص را از این خطر آگاه می کردم تا شاید عبداللّه را در برابر پاداش این عمل آزاد کند، اما افسوس که وقت گذشته و بر گذشته تأسف نباید خورد.
سعید خواست به همانجای که قبلاً نشسته بود برود، ناگاه سیاهی را از دور دید که به طرفش می آید، از دیدن او ترسید و خودش را آماده دفاع کرد، امّا وقتی سیاهی نزدیک شد معلوم شد که زنی است، از آمدنش در آن وقت شب آن هم به تنهایی تعجّب کرد. ولی همین که کاملاً به او توجه کرد، معلوم شد که کسی جز خوله نیست قلبش به تپش افتاد و عرق شرم به رویش نشست و از این که دختر جوانی در آن وقت شب تنها به آنجا آمده در دلش به او آفرین گفت، تأملی کرد، تا به نزدیکی او رسید، سعید او را به نام صدا کرد و خوله صدای او را شناخت و با عجله پرسید: بگو ببینم عبداللّه چه شد؟ سعید همین که خواست پاسخش را دهد گریه امانش نداد و اشکش جاری شد.
خوله صدایش را آرام کرد و پرسید: آیا کسی را ندیدی که به اینجا بیاید؟ سعید گفت: بله مأموران حکومتی را دیدم که اسیران را با کشتی می بردند. خوله گفت: بگو ببینم حالا آنها کجا هستند؟ آنها را کجا بردند؟ آیا عبداللّه را با آنها دیدی؟ سعید گفت: آنها در کشتی نشستند و رفتند و نمی دانم عبداللّه با آنها بود یا نه، چون نه او را دیدم و نه صدایش را شنیدم. خوله دست بر دست خود زد و گفت: به یقین عبداللّه هم جزو آنها بود، آه حالا چاره چیست؟ من فکر نمی کردم که عمروعاص به این زودی آنها را بکشد، چرا از آنها دفاع نکردی؟ سعید با آن که آثار شرمندگی از سر و صورتش پیدا بود گفت: من توجه پیدا نکردم که عبداللّه هم جزو آنهاست، به فرض هم میدانستم که او با آنهاست نمی توانستم عبداللّه را از بند آنها آزاد کنم، چون آنها مسلح بودند و من اسلحه ای نداشتم.
خوله لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: کار خوبی کردی که خود را به خطر نینداختی، چون وظیفه مهمتری داشتی و آن هم رفتن تو به سوی کوفه و با خبر کردن امام علیه السّلام از جریان ابن ملجم بود. سعید گفت: اما چه چیز باعث شد که تو به اینجا بیایی؟ چگونه از حرکت آنها با خبر شدی؟ خوله پاسخ داد: من به واسطه یکی از غلامان خود با خبرشدم، اول تصمیم گرفتم پیش عمروعاص رفته و او را از جریان توطئه آگاه کنم، تا در کشتن عبداللّه تعجیل نکند که ناگهان دیدم غلام آمد و گفت: یاران علی را بردند تا شبانه در رود نیل غرق کنند چون عمروعاص می ترسید که مردم از دستگیری یاران علی با خبر شده فتنه ای برپا گردد، چه این که به جز افرادی که دستگیر شده اند عده ای دیگر از یاران و طرفداران علی در شهر فسطاط هستند. وقتی من این خبر را شنیدم به سرعت خودم را به اینجا رساندم تا شاید بتوانم او را نجات بدهم، ولی قضا و قدر یارم نبود. افسوس ای عبداللّه! آه از دست ستمگران، وای بر تو ای عمروعاص که با حیله و نیرنگ (در حکمیت) بر علی پیروز شدی و از نادانی و حماقت ابوموسی اشعری استفاده کرده، خلافت را از مسیر حقش جدا کردی، اما عمروعاص هم از دست کسی که قصد جانش را کرده جان سالم بدر نخواهد برد.
سپس خوله نزدیک سعید رفت و گفت: از دست دادن عبداللّه مصیبت بزرگی برماست چون او جوان دلیر و آزاده ای بود وفدای اعتقادات خود گردید، امیدوارم که به جبران مصیبت عبداللّه بتوانیم امام علیه السّلام را از خطر نجات دهیم، پس لازم است تو فورا به سوی کوفه حرکت کنی و مأموریتی را که به خاطر آن به اینجا آمدی، هر چه زودتر به انجام برسانی، مبادا فرصت از دست برورد.
سعید از هول و هراسی که جریان آن شب برای او فراهم ساخته و شجاعتی که از خوله دیده بود محبتش نسبت به او زیادتر شد و بر شجاعت و رشادت او آفرین گفت. خوله باز رو به او کرد و گفت: بدان ای سعید که من امشب با آن که خودم را در معرض کشته شدن می دیدم از خانه پدرم بیرون آمدم و بر حسب قراری که داشتیم خواستم در صومعه به ملاقات تو آمده تو را وادار سازم که هر چه زودتر به جانب کوفه حرکت کنی سپس نزد پدرم برگردم و دلیلی برای غیبت چند ساعته ام پیدا کنم، ولی اینک که تو را در این مکان دیدم، تو را به خدا می سپارم و تنها خواهشی که از تو دارم اینست که هر چه زودتر به کوفه حرکت کنی و شتر چابکی همراه با غلام خودم برایت می فرستم و به او می گویم تا کوفه همراه تو باشد.
سعید از این نقشه و تدبیر خوله درشگفت ماند و نتوانست مخالفتی کند و گفت: به زودی روز نمایان می شود. من به طرف کوه «مُقَطّم» " 1 " میروم اگر ممکن باشد غلامت را با شتر بفرست تا در آنجا به من ملحق شود خوله گفت: تو برو و او هم به زودی به تو خواهد رسید باز هم به تو توصیه می کنم که فرصت را از دست ندهی، مبادا ابن ملجم قبل از تو به کوفه برسد. این بگفت و دست خود را دراز کرد و دست سعید را گرفت، سعید از تماس دستش با دست او وحشت کرد و لحظه ای خودش را در عالم دیگری احساس کرد که جز صفا و صمیمیت چیزی در آن نبود، سپس به خودش آمد و کار مهمی که در پیش داشت بیاد آورد ولی هنوز به قطام علاقه داشت و عشقش تمام وجودش را دربرگرفته بود، در پیش خود فکر کرد، که اگر مأموریت خودش ‍ را انجام داد خوله را فراموش نکند زیرا برای او هم حساب مخصوص در قلبش باز کرده بود از اینرو گفت: امیدوارم که مرا از دعای خیر فراموش نکنی. خوله که با هوش سرشار و احساس زنانه خود منظورش را فهمیده بود در جوابش گفت: برو و مطمئن باش که من همه جا با تو خواهم بود، اگر چه ظاهرا در فسطاط از تو دورم ولی امیدوارم روزی فرارسد که امام علیه السّلام از دست ستمکاران نجات یافته و در خلافت مستقل گشته وما هم با هم باشیم.
سعید از این گفتار خوله بوی عشق و محبت احساس کرد و تا خواست چیزی بگوید خوله از او خداحافظی کرد و گفت: مطمئن باش ساعتی بعد غلام را با شتر در کنار کوه مقطم ملاقات خواهی کرد این بگفت و به سرعت از سعید دور شد وقتی سعید تنها ماند، رو به طرف رودخانه نیل کرد به همان طرفی که دوستداران و طرفداران علی علیه السّلام را با کشتی برده بودند، سپس آه پر دردی کشید و گفت: ترا به خدا سپردم ای دوست مهربان! وای برادر عزیزم! خوشا به سعادتت که فدای محبت امیرالمؤمنین علیه السّلام گردیدی و با عزت از دنیا رفتی و در پیشگاه الهی با لبی پر خنده و دلی امیدوار حاضر خواهی شد، پس در حق من هم دعا کن که خدای خود را در حالی ملاقات کنم که بر این ستمکاران پیروز شده باشم. سپس به کوه مقطم روانه شد. وقتی به آنجا رسید هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که غلام خوله را با شتر و سایر لوازم سفر در انتظار خود دید.
در اینجا سعید را به حال خود می گذاریم در آن لحظه ای که آماده حرکت به سوی کوفه بود و به سراغ قطام زیبارو و مکار می رویم که چه حیله و نقشه های برای سعید به کار برده است. قبلاً گفته شد که قطام، غلام خود ریحان را برای سخن چینی نزد عمروعاص به شهر فسطاط فرستاده بود تا عبداللّه و سعید را گرفتار سازد، با رفتن غلام، او با لبابه خلوت کرده و گفت: با خبری که غلام به عمروعاص می دهد مرگ سعید و عبداللّه حتمی است ولی آنچه که برای ما مهم است این است که بفهمیم چه کسی متعهد شده علی را بکشد، وقتی او را شناختیم باید او را تشویق کرده و به او بفهمانیم که تمام قبیله من در این کار یار و همراه او خواهند بود.
لبابه خنده ای کرد و گفت: این که کاری ندارد غلام تو ریحان در حیله و تزویر دست کمی از تو ندارد، یقین داشته باش وقتی که پیش تو آمد از تمام اصل و نسب آن شخص تو را آگاه خواهد کرد، اما تشویق آن شخص برای کشتن علی به این صورت است که اگر یکبار با تو روبرو شود و چشمش به زیبایی و جمال تو بیفتد طوری فریفته تو خواهد شد که هر چه بگویی اطاعت کند، در آن وقت تنها کاری که داری آنست که به او وعده دهی که هر گاه علی را بکشد بی چون و چرا با او ازدواج خواهی کرد، آیا تو غیر از این عقیده داری؟ قطام گفت: آفرین بر تو ای خاله جان! من به آسانی می توانم او را فریفته خود ساخته و به او وعده ازدواج دهم، اما در خصوص آن شخص ‍ گمان نمی کنم جستجو کردن او چندان مشکل باشد چون به یقین برای تعهدی که کرده به کوفه خواهد آمد و وقتی اینجا آمد، بستگان و یاران من، مرا از این خبر آگاه خواهند کرد، وقتی ما او را شناختیم همه کارها به خوبی انجام خواهد شد.
هنوز ماه رمضان نیامده و اهل کوفه می دانند که چه حادثه وحشتناکی زندگی امیرالمؤمنین علیه السّلام را تهدید می کند و هر کس به دیگری می رسد او را از این خبر آگاهی می دهد، مردم عاقل و باتجربه کوفه هم می دانند با دشمنان زیادی که علی دارد انتظار هر حادثه ای را باید داشت، ولی چیزی که هست کسی سوء قصد کننده را نمی شناسد، با این حال اکثریت مردم این سخنان را باور نداشته و آن را جزو شایعات به حساب می آورند.
اما ماه رمضان به نیمه خود رسید، باز خبری نشد، قطام پیش خود فکر کرد که به یقین توطئه گران از هیبت و بزرگی عمل ترسیده و از نیت و قصد خود صرفنظر کرده اند، بناچار به انتظار غلام خود ریحان ماند تا شاید خبر تازه ای برای او بیاورد ولی ریحان هنوز برنگشته بود، اما همین که روز پانزدهم رمضان رسید قطام صدای کوبیدن در راه شنید. لبابه که شبها نزد قطام بود از جا برخواست و به سوی در شتافت و دید ریحان همراه با شتری که افسارش ‍ را به دست گرفته پشت در است، ریحان دست لبابه را بوسید و بالباس سفر به اطاق قطام رفت، وقتی قطام او را دید تبسم شیرنی کرد طوری که ریحان تمام خستگی راه را فراموش کرد، ریحان زانو زد و دستهای قطام را بوسید. قطام گفت: از چهره سیاهت آثار خوشحالی و پیروزی می بینم، زود باش هر آنچه که اتفاق افتاده برایم بازگو کن.
ریحان گفت: به دستور تو از اینجا تا شهر فسطاط را به سرعت رفتم و یک روز قبل از ورود سعید و عبداللّه به آنجا رسیدم، فورا پیش امیر، عمروعاص ‍ رفته خبر ورود آن دو نفر و اجتماع یاران علی و محل اجتماعشان را به او دادم، به دستور امیر، مأموران به عین الشمس رفته و سران یاوران علی را در محل دستگیر کردند اما سعید در میان آنها نبود ولی عبداللّه همراه دستگیر شدگان بود. قطام پرسید: هواداران علی چند نفر بودند؟ ریحان گفت: حدود بیست نفر که عبداللّه هم با آنها بود. قطام گفت سعید چه شد؟ ریحان گفت: خیال می کنم سعید آن روز به عین الشمس نرفته باشد و به همین علت هم دستگیر نشد. قطام گفت: با اسیران چه کردند؟ ریحان گفت: همه را به وسیله کشتی به رودخانه نیل برده و در آب غرق کردند این اتفاق در همان شبی که آنها را دستگیر کرده بودند اتفاق افتاد.
قطام لحظه ای خوشحال شد ولی بعد آثار گرفتگی در چهره اش نمایان شد، لبابه این تغییر ناگهانی را در قطام دید و از او پرسید تو را چه می شود؟ چرا مکدر و پریشان شدی؟ قطام گفت: علت پریشانی من زنده بودن سعید است و می ترسم که تمام سعی و تلاش ما هدر رود. لبابه گفت: از سعید ترسی نداشته باش، چون او جوان ساده لوحی است که زود فریب می خورد و حیله ما در او اثر می کند، ولی بر خلاف او عبداللّه جوانی زیرک و تیزهوش بنظر می رسید. خدا را شاکر هستیم که او همراه با دستگیر شدگان در نیل غرق شد و ما از دست او راحت شدیم. قطام گفت: راست گفتی اما آیا نمی دانی که سعید از جریان قرار داد آن سه نفر (که در مکه توطئه کرده بودند) آگاهی دارد؟ می ترسم وقتی به کوفه آمد، علی را از جریان باخبر کرده و در حفظ جان خود بکوشد و تمام سعی ما بیهوده شود، لبابه پس از اندکی سکوت رو به ریحان کرد و گفت: آیا آن شخص که قصد کشتن علی را دارد شناختی؟ ریحان گفت: بله او از طایفه بنی مراد و نام او عبدالرحمن بن ملجم مرادی است " 2 " لبابه از شنیدن این نام یکه خورد و فریاد زد: آیا اشتباه نکردی، واقعا او ابن ملجم است؟ اگر این طور باشد کار ما خیلی آسان شده است. قطام گفت: آیا او را می شناسی؟ لبابه گفت: خیلی خوب می شناسم، او بسیار پر دل و جرئت است، کمتر کسی می تواند چنین کار بزرگی را انجام دهد، اگر واقعا او چنین تصمیمی گرفته یقین بدان که ما به مراد دلمان خواهیم رسید، زیرا او مرده زنان زیبارو و صاحب جمال است و در راه خشنودی آنها از هیچ چیزی دریغ ندارد. آنگاه دهانش را به نزدیک گوش قطام برد و گفت: یقین دارم وقتی که چشمش به جمال دل آرای تو بیفتد شیدا و دلباخته ات خواهدشد. قطام به ریحان گفت: آیا پیش از آمدن او را دیدی؟ ریحان گفت: او را ندیدم ولی شنیدم به طرف کوفه حرکت کرده است و تصور می کنم به محض ورود به اینجا به نزد شما بیاید، زیرا در فسطاط هواخواهان ما می دانند که ما تا چه اندازه نسبت به علی دشمنی داریم، مطمئن باش وقتی به اینجا رسید با بستگان تو تماس خواهد گرفت. قطام گفت: زود پیش قبیله و بستگان من برو و از آنان سؤال کن که آیا چنین شخصی به دیدار آنها آمده یا نه؟ بلافاصله خبرش را برای من بیاور، ولی آن شخص نباید متوجه این باشد که تو از جانب من به دنبالش رفتی.
ریحان برخاست و رفت تا لباس سفر را عوض کرده و در پی فرمان قطام حرکت کند. پیرزن هم به دنبالش بیرون رفت و او را زیر سایه درخت نخلی نگاه داشت و آهسته به او گفت: «وقتی آن مرد را دیدی به او بگو خاله ات لبابه منتظر توست و می خواهد برای کار مهمی تو را دیدار کند، ضمنا به او بگو من در خانه قطام هستم و هنگام صحبت کاری کن که از حسن زیبایی و جمال قطام آگاه شود زیرا تمام مقصود ما همین است. من قدرت آن را دارم که راهها و مقدّمات ازدواج او را با قطام فراهم کنم و می دانم که تو خیلی باهوش و فهمیده هستی و به خوبی از عهده این مأموریت برمی آیی» ریحان تبسمی کرد و از باغ خارج شد.

 

دیدار ابن ملجم با لبابه

 


لبابه با خاطری شاد به نزد قطام برگشت و گفت: بدون شک ما به مقصود و مراد خود خواهیم رسید قلبم گواهی می دهد که علی کشته خواهدشد و به آسانترین راه کینه و دشمنی خود را از او خواهیم گرفت. اما قطام همچنان سکوت کرده بود مثل این که درباره امر مهمی فکر می کند. لبابه از او سئوال کرد: چه اتفاقی افتاده ای قطام که تو را این قدر به خودش مشغول کرده؟ قطام گفت: خاله جان من می ترسم. لبابه گفت: از چه می ترسی؟ قطام گفت: از سعید می ترسم چون غلامم ریحان گفت که سعید در شهر فسطاط دستگیر نشده است و به یقین او هم اسم ابن ملجم را شنیده و هم زمانی که توطئه باید انجام بگیرد می داند. بنابراین او خبر را به علی خواهد داد و تمام سعی و تلاش ما بیهوده خواهد شد. لبابه گفت: بگو ببینم ای دختر! رأی تو در این باره چیست؟ قطام گفت: ما باید فکر و اندیشه دقیقی را در این مورد به کار ببریم و قبل از وقوع حادثه چاره جویی کنیم. لبابه گفت: چه فکری داری؟ قطام گفت: تمام سعی و تلاش ما باید این باشد که از رسیدن او به نزد علی جلوگیری کنیم، چون او الا ن در حال رسیدن به کوفه است. لبابه گفت: این که کاری ندارد، ریحان را به بیرون شهر کوفه می فرستیم تا منتظر او باشد. وقتی که سعید رسید یا مانع ورود او به شهر می شود یا با حیله و نیرنگی (مثل اظهار علاقه ما نسبت او)، سعید را به نزد ما می آورد. و شکی نیست وقتی که علاقه و شوق دیدار تو را بشنود همه چیز را فراموش کرد. و به سوی تو خواهد آمد، وقتی به اینجا آمد او را بارضایت خاطر یا از روی اجبار در اینجا نگه می داریم، حالا بگو ببینم نظرت چیست؟ قطام گفت: من هم حرف تو را می پسندم، اما الا ن 15 رمضان است و برای روز موعد بیش از یک روز باقی مانده پس باید به سرعت شخصی را به خارج کوفه بفرستیم تا این که یا او را متوقف کند یا پیش ما بیاورد، ریحان هم برای کار مهمی پیش خویشاوندانم رفته و دیر برمی گردد. لبابه گفت: این کار را به عهده من بگذار، من همین الا ن به دنبال ریحان می روم و او را به بیرون شهر کوفه می فرستم و خودم هم شخصا به جستجوی ابن ملجم می روم و این کار برایم آسان است چون او رامی شناسم.
لبابه بعد از گفتن این کلمات، نقابی بر صورتش زد و عصا به دست، چونان جوانان حرکت کرد. همین که قطام تنها ماند، به فکر افتاد که با چه دشواری های مواجه شده و چه نیرنگهای را برای قتل علی به کار برده است و از این که او ریحان را فرستاده بود خوشحال بود، پس اگر سعید در رسیدن به کوفه تأخیر کرد و لبابه هم توانست ابن ملجم را پیدا کند و او هم بتواند با حیله و نیرنگ ابن ملجم را فریفته خودش کند به آرزوی خود یعنی انتقام از پدر و برادرش خواهد رسید. اما وقتی فکر انجام چنین کاری را می کرد ترس و وحشت بر او هجوم می آورد. از طرفی هم دوست داشتن او به انتقام از علی همه کارها را در نزدش آسان جلوه می داد، ولی وقتی کارها و حیله ها را دوباره در ذهنش مرور کرد و احتمال این را داد که نکند ریحان سعید را نبیند و او از راه دیگری وارد شهر کوفه بشود و فورا به نزد علی رفته، تمام حوادث و اتفاقات را به علی خبر دهد، ترس و وحشت تمام وجودش را دربر می گرفت و همین طور دیوانه وار به این طرف و آن طرف می رفت، از این اطاق به آن اطاق تا این که به اطاق لبابه رفت و منتظر برگشت او ماند تا با هم در این باره چاره اندایشی کنند و از این که بدون در نظر گرفتن این احتمال لبابه را فرستاده بود پشیمان شده بود.
از شدت ناراحتی از خانه بیرون رفت و وارد باغ خرمایی شد، آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و زیر درختان کاملاً سایه بود و آن سال (چهلم هجری) ماه رمضان در اوایل زمستان قرار گرفته بود روزی که قطام وارد نخلستان شد آسمان صاف و هوا بسیار لطیف بودد و انسان میل می کرد که از آن آفتاب خوش زمستانی استفاده کند. قطام از بین درختان نخل گذشت و کم کم از آن دور شد و بطرفی که به سوی دریاچه بود حرکت کرد، و هیچ توجهی به اطرافش (از صدای مرغان و فریاد قورباغه ها) نداشت و غرق در خیالات خود بود. او حدودا یک ساعت تنهایی در آنجا قدم زد تا این که گرمای خورشید کم شد از این رو تصمیم گرفت که به منزلش برگردد، هنگام برگشت صدای گروهی را از دور شنید که با هم حرف می زدند، پشت تنه درختی پدیده شده ایستاده و به اطرافش و به آن افرادی که می آمدند نظر انداخت، دو سیاهی را از دور دید که می آیند، وقتی نزدیک شدند لبابه را دید که همراه مرد غریبی بود. قطام با هوش و ذکاوتی که داشت فهمید که آن مرد غریب ابن ملجم است، با عجله به داخل خانه رفت، و در هنگام رفتن فهمید که لبابه با دست او را به آن مرد نشان می دهد و چیزی می گوید. وقتی قطام داخل خانه شد نقابی بر چهره اش انداخت روی جایگاهی که هنگام ملاقات با مهمانان می نشست قرار گرفت، و منتظر ورود لبابه ماند.