جانشین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله کیست؟

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

دومین آتش ‏افروز نبرد جمل را بشناسیم
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸
 
دومین آتش ‏افروز نبرد جمل را بشناسیم
  
دومین آتش ‏افروز نبرد جمل را بشناسیم
 
امام علی(ع) در جنگ جمل، نماینده ای را می فرستد و به او می گوید: با زبیر ارتباط بگیر که نرمتر است، به او بگو پسر دائیت مى‏گوید: در حجاز مرا شناختى و در عراق نشناخته انگاشتى، چه شد که از پیمان خود بازگشتى؟!

امام علی(ع) در خطبه سی و یکم نهج البلاغه، قبل از جنگ جمل به وقتى که عبدالله بن عباس را نزد زبیر فرستاد تا او را به نظم و اطاعت حضرت بازگرداند، فرمود: لاتَلْقَیَنَّ طَلْحَةَ، فَاِنَّکَ اِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ کَالثَّوْرِ عاقِصاً قَرْنَهُ، یَرْکَبُ الصَّعْبَ وَ یَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ. وَلکِنِ الْقَ الزُّبَیْرَ، فَاِنَّهُ اَلْیَنُ عَریکَةً، فَقُلْ لَهُ: یَقُولُ لَکَ ابْنُ خالِکَ: عَرَفْتَنى بِالْحِجازِ، وَ اَنْکَرْتَنى بِالْعِراقِ! فَما عَدا مِمّا بَدا؟ ] اَقُولُ: هُوَ عَلَیْهِ السَّلامُ اَوَّلُ مَنْ سُمِعَتْ مِنْهُ هذِهِ الْکَلِمَةُ اَعْنى «فَما عَدا مِمّا بَدا: با طلحه ملاقات مکن! که اگر ملاقاتش کنى، وى را همچون گاوى خواهى‏ یافت که شاخهایش اطراف گوشهایش پیچ خورده باشد، او بر مرکب سرکش هوا و هوس ‏سوار مى‏شود و مى‏گوید: مرکبى رام است! بلکه با زبیر ارتباط بگیر که نرمتر است، به او بگو پسر دائیت مى‏گوید: در حجاز مرا شناختى و در عراق نشناخته انگاشتى، چه شد که از پیمان خود بازگشتى؟!

 

ابن ابى الحدید مى‏نویسد: پس از آنکه على(ع) به بصره رسید و لشکر وى در برابر لشکر عایشه‏ صف کشیدند و بین امام(ع)و زبیر سخنى رد و بدل شد، زبیر نزد عایشه آمد و گفت: من هرگز در مکانى نایستادم و در جنگى حاضر نشدم، مگر اینکه از خود بصیرت و رایى داشتم، مگر در این جنگ که من مرددم و جاى پاى خویش را نمى‏شناسم! عایشه گفت: خیال مى‏کنم از شمشیر پسر ابوطالب ترسیده‏اى، او شمشیر تیز و آماده کشتار دارد اگر تو از شمشیر او فرار کنى هیچ بعید نیست، زیرا مردان فراوانى پیش از تو از شمشیر او ترسیده ‏اند. 
 

طبری در شرح جنگ جمل می نویسد: علی (ع) سوار بر اسب از میان سپاه پیش آمده زبیر را فرا خواند و او آمده در برابرش ایستاد. علی (ع) از زبیر پرسید: چه باعث شد که آمدی؟ گفت: تو باعث شدی، نه ترا شایسته حکومت می دانم و نه ذی حق تر از ما. علی (ع) گفت: برای حکومت، بعد از عثمان رضی الله عنه شایسته نیستم؟ ما ترا از اولاد (و قبیله) عبدالمطلب می شمردیم تا آن وقت که پسرت، همان پسر بدت بزرگ شد و ترا از ما جدا کرد. سپس برخی کارهای ناروائی را که کرده بود برشمرده آنگاه بیادش آورده که پیامبر(ص) به او و زبیر برخورده به او (یعنی علی(ع) گفته است: پسر عمه ات (زبیر) چه می گوید که ستمکارانه و بنا حق با تو خواهد جنگید؟

 

در این هنگام، زبیر در حالی که می گفت: ‏بنابراین با تو نمی جنگم بازگشت نزد پسرش عبدالله و به او گفت: شرکت خود در این جنگ را خردمندانه و روا نمی بینم. پسرش به او گفت: تو در حالی قیام کردی که آنرا به روشنی روا می دانستی ولی حالا که چشمت به پرچم های ‏پسر ابیطالب افتاد و فهمیدی زیر آنها مرگ کمین کرده ترسیدی. زبیر از این سخن به خشم آمده گفت: وای بر تو من ‏ در برابر او سوگند خوردم که با او نجنگم. گفت: کفاره قسم بده، غلامت سرجیس را آزاد کن. زبیر آن برده ‏را به عنوان کفاره قسم آزاد کرد و رفته ‏در کنار آنها در صف نبرد ایستاد. علی(ع) به زبیر گفت: تو قصاص خون ‏عثمان را از من می خواهی در حالی که خودت او را کشتی؟ خدا امروز برای هر کدام مان که با عثمان تندتر بود ناگواری پیش آورد.

 
زبیر، دومین آتش‏افروز نبرد جمل، وقتى احساس شکست کرد، تصمیم به فرار به سوى مدینه گرفت، آن هم از میان قبیله «احنف بن قیس‏» که به نفع امام(ع) از شرکت در نبرد خوددارى کرده بود. رئیس قبیله از کار ناجوانمردانه زبیر سخت ‏خشمگین شد، زیرا وى، بر خلاف اصول انسانى، مردم را فداى خودخواهى خود کرده بود و اکنون مى‏خواست از میدان بگریزد.

 

یک نفر از یاران احنف به نام عمرو بن جرموز تصمیم گرفت که انتقام خونهاى ریخته شده را از زبیر بگیرد. پس او را تعقیب کرد و وقتى زبیر در نیمه راه براى نماز ایستاد از پشت ‏سر بر او حمله کرد و او را کشت و اسب و انگشتر و سلاح او را ضبط کرد و جوانى را که همراه او بود به حال خود واگذاشت و آن جوان زبیر را در «وادى السباع‏» به خاک سپرد.

 

عمرو بن جرموز به سوى احنف بازگشت و او را از سرگذشت زبیر آگاه ساخت. وى گفت: نمى دانم کارى نیک انجام دادى یا کارى بد. سپس هر دو به حضور امام(ع) رسیدند. وقتى چشم امام به شمشیر زبیر افتاد فرمود:«طالما جلى الکرب عن وجه رسول الله(ص): این شمشیر، کرارا غبار غم از چهره پیامبر خدا(ص) زدوده است. سپس آنرا براى عایشه فرستاد.

 

در روایتى دیگر آمده است:على(ع) به عمرو گفت: آیا تو زبیر را کشتى؟ پاسخ داد: آرى. فرمود: به خدا قسم پسر صفیه بزدل و پست نبود اما امان از زمانه و میدانهاى بدى. ابن جرموز گفت:«اى امیرالمؤمنین! جایزه» على(ع) پاسخ داد: از رسول خدا(ص)شنیدم که فرمود:«به قاتل پسر صفیه آتش را مژده بده» ابن جرموز ازجمله کسانى بود که همراه با نهروانیان بر ضد على(ع)خروج کرد و آن حضرت وى را به همراه دیگر خوارج بکشت.