جانشین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله کیست؟

چگونه آن همه سفارش پیامبر درباره علی علیه السلام را به بازی گرفتند؟!

معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام
نویسنده : غلامرضا نورمحمدنصرآبادی - ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٦
 

کرامات علی ( ع ) نسبت به علما

244- الهامی از امیرالمؤ منین ( ع )

علامه امینی فرمودند : وقتی الغدیر را می نوشتم خیلی مایل بودم کتاب الصراط المستقیم ( 283 ) را هم ببینم . شنیده بودم نسخه خطی اش در نجف نزد شخصی است ، خیلی مایل بودم ایشان را ببینم و تقاضا کنم کتاب را امانت بدهند که مطالعه کنم و سپس برگردانم .

یک شب اوایل مغرب که می خواستم به حرم مطهر مشرف شوم ، دیدم همان شخص با یکی دو نفر از علما در ایوان مطهر نشسته و مشغول صحبت اند . خدمت ایشان رفتم و بعد از احوالپرسی

، تقاضای خود را اظهار کردم عذرهایی آورد ، من گفتم : اگر می خواهی ، به من امانت ده و اگر نمی شود ، بیرونی منزلت می آیم و همان جا مطالعه می کنم و اگر این را هم قبول ندارید ، در دالان منزلت می نشینم و مطالعه می کنم .

گفتند : خیر ، نمی شود . در نهایت آن شخص گفت : شما هیچ گاه این کتاب را نخواهید دید . علامه امینی فرمودند : مثل آن که آسمان را بر سر من زدند ( نه از آن جهت که او قبول نکرد بلکه از مظلومیت آقا امیرالمؤ منین ( ع ) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض کردم : چقدر شما مظلومید ؟ یکی از ارادتمندان و شیعیان شما کتابی را در فضایل و حقانیت شما نوشته است و یکی از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم می خواهد بخواند و به دیگران برساند . این کتاب پیش یکی از شیعیان و ارادتمندان شما و در محیط شیعیان شماست و در کنار قبر مطهرت ، اما باز هم از این کار ابا دارد . به راستی که مظلوم تاریخ و قرن هایی !

آن مرحوم فرمودند : حال گریه عجیبی داشتم ، به طوری که تمام بدنم تکان می خورد .

ناگهان در قلبم افتاد که : ( فردا صبح به کربلا برو ) . به مجرد این خطاب در قلبم ، دیدم حال بکا از میان رفته و یک شادابی مرا گرفته است . هر چه به خودم فشار آوردم که به آن حال خوش و گریه و درد

دل ادامه دهم ، دیدم هیچ نمی توانم و به کلی آن حال رفته و تنها یک مطلب در دل من جایگزین شده است : ( به کربلا برو ) .

از حرم مطهر به منزل آمدم . صبح به اهل منزل گفتم : قدری صبحانه به من بدهید ، می خواهم به کربلا بروم . گفتند : چرا وسط هفته می روید و شب جمعه نمی روید ؟

گفتم : کاری دارم . به کربلا آمدم و یکسره به حرم مطهر حسینی مشرف شدم . در حرم مطهر به یکی از آقایان محترم اهل علم برخوردم . خیلی محبت و احوالپرسی کردند ، گفتند : آقای امینی ، چه عجب وسط هفته به کربلا آمده اید ؟ زیرا رسم علما آن بود که پنجشنبه ها مشرف شوند تا زیارت شب جمعه را درک کنند .

گفتم : کاری داشتم . گفت : آقای امینی ، ممکن است از شما خواهشی کنم ؟ گفتم : بفرمایید .

گفت : تعدادی کتاب نفیس از مرحوم والد باقی است که بدون استفاده مانده و تقریبا محبوس است ، بیایید ببینید ، اگر چیزی به درد شما می خورد به صورت امانت ببرید و بعد برگردانید . گفتم : کی بیایم ؟

گفت : من امروز کتاب ها را بیرون می آورم و آماده می کنم . جناب عالی فردا صبح برای صرف صبحانه به منزل ما تشریف بیاورید ، هم صبحانه صرف کنید و هم کتاب ها را ملاحظه بفرمایید .

قبول کردم و رفتم . مقدار بیست و چند جلد کتاب روی هم گذاشته بود . من تا نشستم ، دست دراز

کردم و اولین کتاب را که برداشتم ، دیدم نسخه ای بسیار پاکیزه نفیس و مجدول از کتاب الصراط المستقیم است . حالت گریه شدیدی به من دست داد . صاحب خانه علت را جویا شد ، من قضیه کتاب را در نجف نقل کردم . ایشان هم از لطف الهی به گریه افتادند ، کتاب مذکور و چند جلد کتاب نفیس دیگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از انجام رسیدن کارم به شخص مذکور بازگردانم . ( 284 )

245- یک فنجان عسل

آیه الله گلپایگانی برای تکمیل تحصیلات و بهره مندی از محضر علمای نجف راهی عراق گردید و از محضر میرزای نایینی ، سید ابوالحسن اصفهانی ، آقا ضیا الدین عراقی و شیخ محمد حسین غروی اصفهانی بهره ها برد . در همین سفر بود که شبی در عالم رؤ یا ، آقا به حضور با کرامت حضرت علی ( ع ) مشرف شده و مورد لطف آن حضرت قرار گرفتند ، ایشان خود فرموده اند : شبی در خواب دیدم داخل ضریح مطهر در برابر مرقد مبارک امیرالمؤ منین ( ع ) ایستاده ام ، آقا یک فنجان عسل به من عطا فرموده و گفتند : این برای تو است ، مقداری از آن را خوردم و بقیه را نگه داشتم ، حضرت فرمودند : چرا بقیه آن را نمی خوری ؟

گفتم باقی مانده را برای زعیم شیعه آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی گذاشتم .

فرمودند : ما به او عسل عطا کردیم و این فنجان به شما اختصاص دارد ، از خواب بیدار شدم .

مرحوم آیه الله

جاج شیخ علی مشکات اصفهانی که هم حجره ای معظم له بودند ، در جمعی اظهار داشتند : زمانی که ماجرای این رؤ یا را از زبان آیه الله گلپایگانی شنیدم ، به حرم مطهر مولای متقیان علی ( ع ) مشرف گشته و ضریح را گرفتم و گفتم : آقا به میهمان من دادید ، سهمی هم به من بدهید . شبی در عالم رؤ یا دیدم ، قندیلی از سقف جدا شد و جلو پایم افتاد ، به من گفتند : آن را بردار . هر چه سعی کردم موفق نشدم آن را از جایش تکان بدهم . از خواب دریافتم که لیاقت و صلاحیت مرجعیت شیعیان از جانب خداوند به ایشان عطا شده است . ( 285 )

246- جواب صحیح

ابن ابی الحدید در کتاب ( شرح نهج البلاغه ) نوشته است : شیخ مفید با سید مرتضی علم الهدی در مساله ای مباحثه می نمودند و از راه بحث و استدلال به جایی نرسیدند و هر کدام در نظر خویش اصرار و ابرام می ورزیدند . پس قرار گذاشتند که هر کدام مطلب مورد مجادله را تحریر نموده و از حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) سؤ ال کنند ، پس آن را نوشته و بالای مرقد مطهر آن حضرت قرار دادند ، صبح آن روز دیدند در جواب نوشته شده : ( الحق مع ولدی والشیخ معتمدی ) یعنی حق با فرزندم ( سید مرتضی ) است و شیخ ( مفید ) مورد اعتماد من است . ( 286 )

247- پیغام علی ( ع )

در زمان مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطا که از علمای بزرگ نجف اشرف بودند ، قحطی عجیب آمد ، مردم محتاج باران شدند ، به حضور شیخ آمده ، از او خواستند دعا کند ، شیخ آمد و دعا کرد و میان حرم امیرالمؤ منین ( ع ) عرض کرد : ای مولای من ، مردم محتاج باران می باشند با این همه نماز و دعا ، خداوند اثری بر دعاهای مردم نمی گذارد ، از خداوند بخواهید عنایتی بفرماید .

در عالم خواب دید حضرت کنار بالینش آمدند و فرمودند : به فلان مرد قهوه چی

که در بین راه کوفه است ، بگو در مراسم دعا شرکت کند ، شیخ بیدار شد بین راه کوفه و نجف آمد ، دکان مرد قهوه چی را پیدا نمود ، در دکان قهوه چی ماند و

شب را در آن جا گذراند . شیخ دید این مرد فقط نماز عادی می خواند ، دائم الذکر هم نیست به قدر متعارف عبادت می کند ، شیخ نزد قهوه چی آمد و گفت :

ای مرد توجه کن که مولای من امیرالمؤ منین ( ع ) تو را وسیله استجابت دعا قرار داده است ، علت این ارزش را بگو .

قهوه چی گفت : من شاگرد قهوه چی بودم ، مادرم می گفت : آرزو دارم تو را داماد کنم .

پولی جمع کردم به مادرم دادم دختری برایم خواستگاری کرد ، مقدمات عروسی من مهیا شد ، شب زفاف دیدم عروس خیلی متوحش است ، به عروس گفتم : چرا ناراحتی ؟

گفت : داستانم را نقل می کنم ، می خواهی مرا بکش ، می خواهی ببخش ، من سرمایه بکارت را از دست داده ام و حالا حامله هستم و هیچ کس جز خدا نمی داند .

من گفتم : خداوندا ! حالا بهترین وقت است که من برای رضای تو از موضوع صرف نظر کنم ، و پرده آبروی این زن را ندرم ، هیچ نگفتم مگر این که قول به زنم دادم که چنانچه تا به حال کس ندانسته از حال به بعد هم کس نخواهد دانست . فردا صبح هم اظهار رضایت کردم تا به حال هم با آن زن زندگی می کنم ، احدی جز خدا ماجرا را نمی داند ، شیخ می گوید : گفتم ای مرد به حق خدا ، عملی بزرگ نموده و تسلیم خدا کردی حالا بیا دعا کن .

قهوه چی دست به طرف آسمان بلند

کرد و گفت : خدایا مردم محتاج رحمت تو هستد ، علی ( ع ) پیغام داده من دعا کنم ، از پیشگاه تو برای خود و مردم طلب عفو می کنم . باران رحمت خویش را نازل فرما ، دستهای این مرد بلند بود که ابرها در آسمان ظاهر شد و باران شدید بارید . ( 287 )

248- باطن ولایت و محبت علی ( ع )

مرجع بزرگ محقق اردبیلی ، ملا احمد ، معروف به ( مقدی اردبیلی ) ( ره ) از علمای بسیار برجسته ، و از پارسایان بسیار پاک و با فضیلت بود که به سال 933 هق در نجف اشرف از دنیا رفت .

درباره کمالات اخلاقی و فضایل معنوی این مرد بزرگ ، مطالب بسیار نقل شده ، از جمله : برای زیارت به کربلا رفته بود . یکی از زایران که او را نمی شناخت ، از لباس و قیافه ساده او ، خیال می کرد که یک خدمتکار عادی است . لباس های چرک شده خود را به او داد و گفت : ( این ها را برای من بشوی ! ) .

محقق اردبیلی لباس های او را گرفت و شست و سپس به او تحویل داد . در آن هنگام ، آن مرد زایر ، او را شناخت و چند نفر نیز که در آن جا بودند از جریان آگاه شدند و آن مرد زایر را سرزنش نمودند که چرا به عالم بزرگ ، مقدس اردبیلی توهین کرد ؟ . . .

محقق اردبیلی ( ره ) آنها را از سرزنش کردن بازداشت و گفت : ( حقوق برادران دینی نسبت به یکدیگر ، خیلی

زیادتر از این ها است ، کاری نکرده ام که شما این چنین جوش و خروش می کنید ) .

این مرد بزرگ از دنیا رفت . پس از مدتی ، یکی از مجتهدین وارسته او را در عالم خواب دید که با لباس زیبایی که در تن دارد ، با سیمای جذاب از حرم امیر مؤ منان علی ( ع ) بیرون می آید ، از او پرسید : ( چه عملی باعث شده که شما دارای آن همه مقام شدید که در سیمایتان پیدا است ؟ ) .

محقق اردبیلی ( ره ) در پاسخ گفت : ( بازار اعمال کساد است ، و نفع نبخشید ما را غیر از ولایت و محبت صاحب این قبر ) . ( 288 )

249- رابطه مقدس اردبیلی با حضرت علی ( ع ) و امام زمان ( عج )

علامه مجلسی ( ره ) از جماعتی نقل می کند که آنها از عالم بزرگوار ( امیر علام ) که از شاگردان برجسته محقق اردبیلی بود نقل کردند که گفت : در یکی از حجره های صحن مطهر علی ( ع ) بودم ، نیمه های شب شخصی را دیدم که به طرف مرقد مطهر علی ( ع ) می آمد ، نزدیک رفتم تا ببینم کیست . دیدم استاد ( مولا احمد اردبیلی ) است ، خود را مخفی نمودم ، دیدم او کنار در حرم رفت ، در بسته با رسیدن او باز شد ، او وارد حرم گردید ، شنیدم او با کسی سخن می گفت ، سپس از حرم بیرون آمد و در حرم بسته گردید ، او از حرم خارج گردید و من به دنبال او حرکت کردم ،

بی آنکه او از حرکت من آگاه باشد ، او به سوی کوفه رفت و به مسجد کوفه وارد گردید و کنار محراب رفت ، و در آن جا مدتی توقف نمود و سپس بازگشت و از مسجد بیرون آمد و به سوی نجف اشرف روانه شد ، من در تاریکی به دنبال او حرکت می کردم ، وقتی که نزدیک ستون حنانه رسید ، سرفه مرا گرفت ، نتوانستم سرفه ام را کنترل کنم ، او به من متوجه شد و مرا شناخت و فرمود : تو امیر علام هستی ؟

گفتم : آری .

فرمود : در این جا چه می کنی ؟

عرض کردم : من از آن وقتی که وارد حرم مطهر علی ( ع ) شدی تاکنون همراه تو هستم ، تو را به صاحب این قبر ( اشاره به قبر حضرت علی ( ع ) سوگند می دهم که آنچه امشب برای تو اتفاق افتاده از آغاز تا انجام برای من بگویی !

فرمود : با این شرط که تا زنده ام به کسی نگویی ، به تو خبر می دهم . من به او اطمینان دادم که تا زنده است به کسی نگویم ، وقتی که اطمینان یافت ، چنین توضیح داد : من در بعضی از مسایل در بن بست قرار می گیرم و هر چه فکر می کنم ، نمی توانم مشکل آن مساله را حل کنم ، به قلبم خطور می کند که کنار قبر مطهر علی ( ع ) بروم و جواب آن مساله از آن حضرت بپرسم ، امشب به حرم مشرف شدم ، و به مناجات

با خدا پرداختم و از درگاهش خواستم که مولایم علی ( ع ) پاسخ سؤ ال مرا بدهد ، ناگاه صدایی از جانب قبر شنیدم ، به من فرمود : ( به مسجد کوفه برو و سؤ ال خود را از قائم ( عج ) بپرس ، زیرا امام زمان تو او است ) .

به مسجد کوفه کنار محراب رفتم و مساله ای را از امام قائم ( عج ) پرسیدم ، آن حضرت پاسخ مرا داد ، اینک به خانه خود باز می گردم . ( 289 )

250- کرامتی عجیب

علامه بحرالعلوم ( سید محمد مهدی طباطبایی ) از مراجع بزرگ تقلید زمانش بود ، و شاگردان برجسته ای از مکتب او برخاستند .

او عموی جد دوم حضرت آیت الله العظمی بروجردی است ، که در نجف اشرف در سال 1212 هق از دنیا رفت ، و قبر شریفش در نجف اشرف است .

از عجایب این که : یکی از شاگردان او ، محدث و عالم بزرگ شیخ عبدالجواد عقیلی می گوید :

( در نجف اشرف ، روزی به زیارت مرقد شریف امیرالمؤ منین علی ( ع ) رفتم ، پس از زیارت عرض کردم : ( ای مولای من ، کتابی از شما می خواهم که محتوی نصایح و موعظه های خود شما باشد ، تا حقیر از آن بهره مند گردم ) .

سپس از حرم بیرون آمدم ، ملا معصوم علی کتاب فروش نزدیک در صحن ، مرا صدا زد و گفت : فلانی بیا این کتاب را بخر ، که کتاب خوبی است ، آن کتاب را به قیمت ارزان از او خریدم

، پس از آن که کتاب را مطالعه و بررسی کردم ( دیدم کتاب غررالحکم است ) دریافتم که تقاضای من از آن حضرت مورد قبول واقع شده است ) . ( 290 )

251- مرا به این و آن محتاج مکن

علامه امینی از روز اول که به نجف آمدند تصمیم گرفتند ، بر این که نسبت به وجوه شرعیه و سهم امام ( ع ) و یا سایر وجوهات دخالت نکرده و از آن راه امرار معاش نکنند .

می فرمودند : من هنگامی که به نجف آمدم یک مقداری پول داشتم ، بعدا تمام شد و در نجف رسم بود افرادی که از هر شهری می آمدند ، اسامی آنها به وسیله نماینده آن شهر یادداشت می شد تا اگر پولی از آن شهر برای آقا فرستاده شد ، بین طلاب آن شهر تقسیم گردد . این آقا آمد پیش من و به من گفت : من اسم شما را نوشتم و شما از ماه آینده این قدر از من حقوق می گیرید . ولی شما بایستی از یکی از این مراجع اجازه بگیرید که به این مرحله رسیده اید که می توانید صرف وجوهات نمایید .

من از این موضوع خیلی ناراحت شدم و به حرم مطهر امیرالمؤ منین ( ع ) مشرف شدم و عرض نمودم : یا علی ، من آمده ام در جوار شما و درس می خوانم ، مرا به این و آن محتاج مکن . اگر می توانی مرا بپذیری و قبول کنی و تامین نمایی ، من هم می مانم و شما را خدمت می کنم . ایشان می فرمودند : از آن لحظه تا

هنگام بازگشت از نجف ، حقوق شرعیه و وجوهات از کسی نگرفتم . ( 291 )

252- اخلاص در تالیف

خاتون آبادی در کتاب حدائق المقربین می نویسد که عده ای از علمای بزرگ شیعه از قبیل حمدانی قزوینی و عبدالجبار بن عبدالله مقری و حسن بن بابویه مشهور به حسکا در بغداد راجع به کتاب نهایه شیخ طوسی و ترتیب ابواب و فصولش سخنانی گفتند . هر یک به زبانی اعتراض بر شیخ نمودند ، و متفقا رای دادند که خالی از عیب نیست ، همگی برای زیارت عازم نجف شدند این موضوع در زمان حیات شیخ بود . با هم قرار گذاشتند : سه روز روزه بگیرند و غسل کنند ، شب جمعه از حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) بخواهند که امر کتاب را برایشان واضح نماید .

اعمال را انجام دادند ، در شب جمعه علی ( ع ) را در خواب دیدند که فرمود : در فقه اهل بیت کتابی که سزاوار اعتقاد باشد و به مسایلش بتوان رجوع نمود مانند نهایه شیخ همان کتابی که درباره اش اختلاف دارید نوشته نشده و علت این ارزش آن است که منصف در راه رضای خدا با اخلاص آن را نوشته راجع به موضوعات کتاب شک نکنید به مسایلش عمل نمایید و فتوی بدهید؛ نهایه شیخ به واسطه ترتیب و تفصیلی که دارد شما را از سایر کتب بی نیاز می کند .

همین که از خواب بیدار شدند هر یک اظهار کردند درباره نهایه خوابی دیده ایم . قرار بر این شد که جداگانه هر کدام تفصیل رؤ یای خود را بنویسد آن گاه با یکدیگر مطابقه

نمایند تا تعیین شود در خواب ها اختلافی وجود دارد یا نه . پس از نوشتن و مطابقه کردن معلوم شد هیچ اختلافی بین خواب ها نیست . برای عرض تهنیت همگی خدمت شیخ رسیدند ، همین که چشم شیخ طوسی رضوان الله علیه به آن ها افتاد . فرمود : آن چه من راجع به نهایه گفتم قبول نکردید تا از زبان امیرالمؤ منین ( ع ) در خواب شنیدید شیخ خواب خود را برای آنها نقل کرد .

همین موضوع باعث شد که علمای شیعه مدت مدیدی عمل به فتاوی نهایه می کردند . به طوری که عده ای علما گفته اند در میان شیعه پس از شیخ طوسی هشتاد سال گذشت و مجتهدی پیدا نشد . در این مدت علما عمل به نهایه او می کردند . ( 292 )

253- توسل به امیرالمؤ منین ( ع )

از یکی از شاگردان شیخ مرتضی انصاری رضوان الله علیه که او گفت : چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نفهمیدم خیلی از این وضع متاثر شدم تا جایی که دست به ختوماتی زدم باز فایده نبخشیده بالاخره به حضرت امیر ( ع ) متوسل گشتم .

شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم ، بسم الله الرحمن الرحیم را در گوش من قرائت نمود . صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را می فهمیدم کم کم پیشرفت کرده پس از آن چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت می کردم .

روزی از زیر منبر درس با شیخ

بسیار صحبت می نمودم و اشکال می گرفتم . آن روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم وی آهسته در گوش من فرمود : آن کسی که بسم الله را در گوش تو خوانده است تا ( ولا الظالین ) در گوش من خوانده است این را گفت و رفت . ( 293 )

254- کرامت علی ( ع ) بر امام خمینی ( ره )

در سومین جمعه از رحلت جانگداز رهبر کبیر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی ( ره ) آیه الله شیخ ابوالقاسم خزعلی - از فقهای شورای نگهبان - طی سخنان قبل از خطبه های نماز جمعه در دانشگاه تهران اظهار داشت : حضرت امام خمینی ( ره ) قبل از آن که به دار بقا بشتابند خوابی دیده اند که مضمون آن را برای همسر خویش نقل کرده اند و تاکید نموده اند تا در قید حیات دنیوی هستم و به سرای باقی سفر ننموده ام از فاش نمودن این خواب احتراز نما و برای احدی نقل مکن .

آن خواب این است :

( در رؤ یایی دیدم از دنیای فانی کوچ نموده ام و حضرت امیر مؤ منان علی ( ع ) مرا غسل داده و کفن نمود ، سپس آن حضرت به من فرمود : آیا راحت شدی ؟

عرض کردم : ای جد بزرگوار ! قلوه سنگی در زیر سرم می باشد که موجب ناراحتی می شود ، پس آن امام بزرگوار سنگ مزبور را از زیر سرم برداشتند و دوباره فرمودند : آیا رهایی یافتی ؟ عرض کردم : بلی یا امیرالمؤ منین ( ع ) ) . ( 294 )

255- علی ( ع ) سراغ از علما می گیرد

دانشمند شهید ( آیه الله سید محمد باقر صدر ) در مواقعی از خاطراتش دوران دانش اندوزی و طلبگی خود سخن می گفت ، یک بار نقل نمود .

در ایام تحصیلم هر شب ساعتی به حرم حضرت علی ( ع ) در نجف اشرف مشرف می گشتم و در برابر بارگاه مطهر آن حضرت می نشستم و به

مطالب علمی و دروس و مباحث روزمره خود می اندیشیدم ، بر این باور بودم که چنین حالات معنوی و استمداد و روحانیت این روضه منور در کشف معضلات و دشواری های علمی تاثیر به سزایی دارد و احساس می کردم از صفای حرم و روح پاک آن امام الهام می گیرم .

پس از مدتی این سنت حسنه و رفتار بابرکت و مفید را ترک کردم و کسی غیر از خداوند تبارک و تعالی از این کارم آگاهی نداشت . روزی یکی از بانوان که پیوند نسبی با ما داشت ، در عالم رؤ یا حضرت علی ( ع ) را مشاهده کرد که فرموده بود : به سید باقر بگو هر شب نزد من می آمد و به درس خواندن و اندیشیدن در مطلب علمی مشغول می شد ، دلیل ترک این کارش چیست و چرا آن را رها نموده است ؟ ( 295 )

256- فضیلت امیرالمؤ منین ( ع )

ابامنصور مظفر بن اردشیر عبادی واعظ در تاجیه ، مدرسه ای در ( باب برز ) ( محله ای در بغداد ) ، بعد از وقت عصر نشسته بود و داستان حدیث ( رد الشمس برای علی ( ع ) ) رابیان می کرد و با عبارات مخصوص خود و روش زیبایش توضیح می داد . آن گاه فضایل اهل بیت ( ع ) را متذکر شد . ناگاه ابری پدید آمد و چهره خورشید در نقاب آن فرو رفت تا جایی که مردم گمان کردند خورشید غروب کرد . ابومنصور بر منبر ایستاد و اشاره به خورشید کرد و این اشعار را خواند .

ای خورشید ، تا مدحم

را درباره آل مصطفی و فرزندش به آخر نرسانم ، غروب مکن . عنان خود را از رفتن ، وقتی می خواهم مدحشان را بگویم ، بازگردان . مگر فراموشت شده است که به این منظور توقف کردی ؟

اگر ایستادنت به امر مولی بوده است ، برای خیل و حشم او نیز باید بایستی .

گویند : در این موقع پرده ابر از چهره خورشید به یک سو رفت و خورشید ظاهر شد . ( 296 )

257- تولد میرداماد از کرامات علی ( ع )

شیخ فقیه و عالم بصیر علی بن عبدالعال الکرکی از دانشمندان عصر صفوی است ، در ( مستدرک الوسایل ) از علی قلی خان داغستانی معروف به شش انگشتی متخلص به ( واله ) نقل شده که وی حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) را در خواب دید که فرمودند : دخترت را به عقد ازدواج میر شمس الدین درآور که از وی فرزندی به دنیا می آید که وارث دانش انبیا و اولیا خواهد بود .

شیخ محقق ( علی بن عبدالعال ) دخترش را به وی تزویج نمود ، بعد از مدتی آن دختر از دنیا رفت ، قبل از آن که اولادی بیاورد ، پس مرحوم محقق متحیر شد ، دو مرتبه در خواب دید که حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : منظور ما این دختر نبود و چون دختر دیگری را به میر شمس الدین تزویج کرد ، میرداماد متولد شد . ( 297 )

258- عتاب امیرالمؤ منین ( ع )

یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط ( نکوگویان ) می گوید : مادرم تعریف می کرد که : زمان قحطی بود ، حسن و علی ( 298 )

روی پشت بام آتش روشن کرده بودند ، رفتم ببینم چه می کنند ، دیدم آن دو ، پوست خیکی راآورده اند سرخ کنند و بخورند ! با دیدن این صحنه گریه ام گرفت ، آمدم پایین ، مقداری مس و مفراغ از منزل برداشتم ، بردم زیر بازارچه فروختم و قدری دم پختک تهیه کردم . برادرم قاسم خان - که شخص پولداری بود - رسید ، دید خیلی ناراحتم ، از علت ناراحتی سؤ ال کرد

، جریان را گفتم . قاسم خان که این ماجرا را شنید گفت : چه می گویی ؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد تا بلیط چلوکباب میان مردم تقسیم می کند ! چراغی که به خانه رواست ، مسجد حرام است ، این مرد کی می خواهد . . . ، درست است که عابد و زاهد است ، ولی کارش درست نیست !

با شنیدن این حرف ها ناراحتی من بیشتر شد . شب که شیخ به خانه آمد ، با او برخورد کردم که چرا . . . و با ناراحتی خوابیدم . نیمه های شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می زنند که بلند شو . بلند شدم ، دیدم مولا امیرالمؤ منین ( ع ) است که ضمن معرفی خود فرمود : ( او بچه های مردم را نگه داشته ، ما هم بچه های تو را ! هر وقت بچه هایت از گرسنگی مردند ، حرف بزن ! ) ( 299 )

259- الهام غیبی

درباره ملا حسین کاشفی بیهقی سبزواری آمده است که : چون خواهر ملا عبدالرحمن جامی را به ازدواج خود در آورد ، مردم سبزوار که شیعیان متعصبی بودند به او بدگمان شدند . لذا روزی که در مسجد جامع سبزوار بر بالای منبر به موعظه مشغول بود ، پیرمردی از شیعیان سبزوار عصا در دست گرفته و کنار منبر او ایستاد ، منتظر او بود سؤ الی از ملا حسین کند تا شیعه و سنی بودن او مشخص شود . در این موقع ملا حسین در ادامه سخنرانی خود گفت : جبرییل دوازده هزار مرتبه

بر پیامبر نازل شد ! پیرمرد وقتی این سخن را شنید ، فرصت یافته و به ملا حسین گفت : جبرییل بر امیر مؤ منان علی ( ع ) چند بار نازل شد ؟ ملا حسین چون می دانست مردم سبزوار به او شک دارند ، لذا متحیر ماند که چه جوابی دهد ؟ اگر بگوید که اصلا جبرییل بر علی ( ع ) نازل نشد که سبزواریان نسبت سنی بودن به او خواهند بست ، و اگر بگوید جبرییل بر علی ( ع ) نازل شده است که به ظاهر دروغ گفته است ! ناگهان به ذهنش آمد و گفت : جبرییل بیست و چهار هزار مرتبه بر علی ( ع ) نازل شده ! پیرمرد سبزواری گفت : آیا بر این حرفت دلیل داری و یا برای خوشامد من این مطلب را می گویی ؟ ملاحسین گفت : دلیل آن این است که پیامبر ( ص ) فرمود : ( من شهر علمم و علی دروازه آن است ) . در این دوازده هزار بار که جبرییل بر پیامبر نازل شد ، مجبور بود که از دروازه وارد شود و بر علی هم نازل شود و موقع خروج هم مجبور بود از دروازه خارج شود و باز بر علی نازل شود ، که جمیعا بیست و چهار هزار مرتبه می شود ! مردم با این سخن با او گمان خیر بردند . ( 300 )

260- ادای قرض

مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی در خاطرات خود نقل کرده که : یک وقت بسیار بدهکار شده بودم . مدتی به حرم حضرت امیر ( ع ) می

رفتم و برای پرداخت قرض هایم ، دعا می کردم ، ولی فرجی نشد .

روزی به همسرم گفتم : شما بروید حرم و برای ادای قرض هایمان دعا کنید ، شاید خداوند می خواهد دعای شما را اجابت کند .

ایشان به حرم رفتند . پس از مدتی برگشتند با پای برهنه و خیلی ناراحت گفت : کفش هایم را هم از دست دادم !

خیلی ناراحت شدم ، بلند شدم و عبا را بر سر کشیدم و به حرم مشرف شدم . مختصری زیارت نامه خواندم و شروع به عرض حال کردم به حضرت ، از حرم آمدم بیرون . در حرم ، شخص ناشناسی ، پول زیادی به من داد ، این پول به حدی بود که قرض هایم را پرداخت کردم تا مدتی هم برای مخارج روزانه ، از آن استفاده کرم . ( 301 )

261- پرداخت اجاره خانه

از یکی از سادات و علمای نجف نقل شده که اجاره خانه اش مدتی تاخیر افتاده بود . صاحب خانه هر روز فشار می آورد که اگر تا فردا وجه الاجاره تاخیر افتاده را پرداخت نکنی ، اثاثیه ات را به کوچه خواهم ریخت . این مرد عالم با حالت افسرده به حرم امیرالمؤ منین ( ع ) مشرف شده و به آن حضرت متوسل می شود و در آن حال به خواب می رود . در عالم خواب حضرت علی ( ع ) را می بیند که از او سؤ ال می کند : چرا ناراحتی ؟ سید جریان خود را به حضرت می گوید . امام می فرماید : ما الآن تو را می بینیم .

عرض می کند : آقا من هر شب دو ساعت سعادت تشریف در حرم شریف را دارم . می فرماید : نه ، ما الآن شما را می بینیم . با این حال مسئله ای نیست مطلب را حواله دادیم !

سید از خواب بیدار می شود و با تعجب از خود می پرسد این چه حواله ای بود و حضرت مرا به که حواله دادند . به منزل باز می گردد . سحرگاه درب خانه اش به صدا درمی آید . پس در را باز می کند و خود را در مقابل آیه الله ابوالحسن اصفهانی می بیند . چون انتظار وی را نداشت ، و دست و پای خود را گم کرده و شتاب زده می گوید : آقا بفرمایید . آیه الله اصفهانی می فرمایند : ماموریت ما تا همین جا بود و پاکتب بدست او داده و دور می شوند . وقتی پاکت را باز می کند ، با کمال تعجب می بیند داخل پاکت درست همان مبلغی که وی به صاحب خانه بدهکار بود ، پول قرار داده شده است . ( 302 )

262- اعطای طعام غیبی

مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی نقل کرده که : شبی ، عده زیادی از بستگان ، که برای زیارت به نجف اشرف آمده بودند ، به منزل ما وارد شدند . شام نخورده بودند و ما هم در مجلس چیزی نداشتیم !

برای تهیه غذا از منزل خارج شدم . مغازه ها بسته بودند . عبا را بر سر کشیدم و به سمت مرقد حضرت امیر ( ع ) رفتم . آن جا هم مغازه ها بسته بودند

. متحیر بودم که خدایا چه کنم !

گفتم : خدایا ! اینان زوار حضرت امیر ( ع ) هستند و از بستگان من . در این حال که این حرف ها را با خود زمزمه می کردم ، دیدم مغازه ای در آن طرف ، باز است . حال آن که من چنین مغازه ای را قبلا ندیده بودم . چند گام به طرف مغازه رفتم . یک وقت متوجه شدم که مغازه دار سلام کرد . گفت : چه می خواهی ؟ آنچه احتیاج داشتم به او گفتم . تمامی آنچه را که خواستم ، به من داد . قرار شد پولش را بعد ، پرداخت کنم . چند قدمی که آمدم ، برگشتم و به عقب نگاه کردم . نه مغازه ای بود و نه کسی ! ( 303 )

263- کرامت علی ( ع ) به شیخ ابوالقاسم قمی

شیخ ابوالقاسم قمی این داستان را درباره دوران طلبگی خود نقل فرموده است :

در یکی از سال های تحصیلی که چند ماه ، گوشت نخورده بودم ، از کنار حجره طلبه ای رد می شدم در حالی که او آبگوشت را از دیزی به داخل کاسه می ریخت و بوی آبگوشت که در فضا پیچیده بود ، پای مرا سست کرد . طلبه متوجه شد و به من تعارف کرد . قبول نکردم و گفتم : نه ، من نهار خورده ام ، چون قبلا با مقداری تربچه خود را سیر کرده بودم .

یکی از عادات من این بود که نماز شب را در حرم علی ( ع ) بخوانم . آن شب وقتی به حرم حضرت امیر ( ع ) مشرف شدم

، دیدم یکی از صوفی های بکتاشی در حرم ، حجره ای گرفته و در بالای کفشداری مشغول مناجات است . من بعد از نماز شب به حضرت امیر ( ع ) متوسل شدم که : یا علی ! تو نزد خدا واسطه شو ، شاید ماهی یک بار گوشت نصیب ما بشود . در همین موقع شنیدم که آن صوفی در مناجات خود می گفت : خدایا ! مرا با ذوالنورین ( عثمان ) محشور کن ! من ناخودآگاه گفتم : آمین !

در این موقع یکی از خدمه حرم به من گفت : فرار کن که اگر این مرد تو را بگیرد ، پدرت را در می آورد .

من اول خواستم فرار کنم ، ولی بعد گفتم : کجا از حرم حضرت امیر ( ع ) مطمئن تر ، و با خود گفتم : همین جا می مانم تا ببینم چه می شود . در این هنگام آن صوفی به من رسید و گفت : تو بودی آمین گفتی ! گفتم : آری ! گفت : به راستی مؤ من هستی که در غیاب برادر دینی به او دعا کردی . بعد در ضمن دست دادن ، یک لیره به من داد . بدین ترتیب ، حضرت امیر ( ع ) به دست آن صوفی حاجت مرا روا ساخت . ( 304 )

کرامات علی ( ع ) به شاعران اهل بیت ( ع )

264- شاعر مشمول رحمت

دعبل شاعر حماسه سرا و مبارز ، که از حامیان آل علی ( ع ) بود ، و در زمان حضرت رضا ( ع ) می زیست ، وقتی که در بستر مرگ قرار گرفت ، کاغذی طلبید و سه شعر

زیر را در آن نوشت :

اعد لله یوم یلقاه

دعبل ان لا اله الا هو

یقولها مخلصا عساه بها

یرحمه فی القیامه الله

الله مولاه و النبی و من

بعد هما فالوصی مولاه

یعنی : ( دعبل ، برای روز قیامت و ملاقات با خدا ، برای خدا آماده نموده است ، این عقیده را که خدایی جز او نیست ، دعبل این عقیده را از روی اخلاص به زبان می آورد ، و امید آن دارد که در پرتو آن ، خداوند او را مشمول رحمتش قرار دهد .

خدا و پیامبر ( ص ) و بعد از آن ها ، وصی پیامبر ( ص ) ( علی علیه السلام ) مولای او است ) .

وصیت کرد تا این اشعار را در کاغذ نوشته همراه او دفن کنند و ، به این وصیت عمل شد ، بعد از چند روز شخصی او را در خواب دید و از حال او پرسید ، او در پاسخ گفت :

رحمنی بتلک الابیات : ( خداوند به خاطر این اشعار ، مرا مشمول رحمت خود قرار داد . ) ( 305 )

265- عتاب شاعر

شاعری به نام صاحب که در مساله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام الناس شده بود و شعری به این مضمون سرود :

صاحب ، اگر معامله حشر با علی است

من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن

شب امیرالمؤ منین ( ع ) را در خواب می بیند که در حالی که ناراحت و عصبانی بوده و می فرماید : ای صاحب ، شعر خوبی نگفتی ، عرض می کند : چه بگویم ؟ حضرت می فرمایند : شعرت را این طور اصلاح کن :

صاحب اگر

معامله حشر با علی است

شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن ( 306 )

در نتیجه شفاعت موجب سرکشی گناهکار نیست و جامعه را به فساد نمی برد بلکه موجب آرامش و تکامل وی می گردد .

266- قصیده حمیری در مدح علی ( ع )

یکی از شاعران پرصلابت و زبردست عصر امام صادق ( ع ) ، که همواره با اشعار عمیق و ناب خود از حریم امامت حضرت علی ( ع ) و امامان بعد از او ، و از حریم تشیع دفاع می کرد : اسماعیل بن محمد ، معروف به ( سید حمیری ) است ، که بینش از دو هزار و سیصد قصیده در راستای پاسداری از اسلام و مذهب تشیع سرود . ( 307 )

از گفتنی ها در مورد این شاعر متعهد و بزرگ این که :

سهل بن ذبیان می گوید : به حضور امام رضا ( ع ) رفتم ، تنها بود هنوز کسی به حضورش نیامده بود ، به من خوش آمد گفت و فرمود : هم اکنون بنا بود فرستاده من نزد شما بیاید و تو را به این جا بیاورد .

ابن ذبیان : برای چه : آیا پیشامدی شده ؟

امام رضا : ای پسر ذبیان ! در عالم خواب دیدم گویی نردبانی که صد پله داشت برای من نصب شد ، از پله های آن بالا رفتم ، تا به آخرین پله آن رسیدم .

ابن ذبیان : ای مولای من تو را به طول عمر بشارت می دهم ، ای بسا که صد سال عمر کنی و هر یک از این پله ها اشاره به یک سال از عمر شما باشد .

امام

رضا : آن چه خدا بخواهد ، انجام خواهد شد .

سپس فرمود : هنگامی که بر بالای نردبان قرار گرفتم ، خود را گویی چنین یافتم که در میان بارگاه سبز هستم ، بارگاهی که ظاهرش از باطنش دیده می شد ، جدم رسول خدا ( ص ) را در میان آن بارگاه دیدم و در دو جانبش حسن و حسین ( علیهما السلام ) بودند که چهره آنها می درخشید ، و بانویی باشکوه و مردی شکوهمند را نیز دیدم که نشسته بودند و در کنار آنها شخصی را دیدم که ایستاده و این قصیده را می خواند :

لام عمر و باللوی مربع طامسه اعلامها بلقع

هنگامی که جدم پیامبر ( ص ) مرا دید ، فرمود : خوش آمدی پسرم علی بن موسی الرضا ( ع ) بر پدرت علی ( ع ) سلام کن ، سلام کردم ، سپس فرمود : بر مادرت فاطمه ( س ) سلام کن ، سلام کردم ، سپس فرمود : بر دو پدرت حسن و حسین ( علیهما السلام ) سلام کن ، سلام کردم .

سپس فرمود : بر شاعر ما ، و مدیحه سرای ما در دنیا ، سید اسماعیل حمیری سلام کن ، بر او نیز سلام کرد ، و در کنار پنج تن ( ع ) نشستم ، پیامبر ( ص ) به سید حمیری ( مرد ایستاده ) متوجه شد و به او فرمود : آن قصیده ای را که می خواندی تکرار کن .

سید حمیری آن قصیده را خواند ( که مطلعش این است ) :

لام عمرو باللوی مربع

طامسه اعلامها بلقع

دیدم پیامبر

( ص ) گریه کرد . وقتی که شاعر ، به این شعر رسید :

و رایه یقدمها حیدر

و وجهه کالشمس اذا تطلع

( و پرچمی نیز هست که حضرت علی ( ع ) جلودار آن است ، آن که چهره اش مانند خورشید هنگام طلوع ، می درخشید ) .

در این هنگام ، پیامبر ( ص ) و فاطمه ( س ) و حسن و حسین ( علیهما السلام ) گریه کردند .

هنگامی که سید حمیری به این شعر رسید :

قالوا له لو شئت اعلمتنا

الی من الغایه و المفرع

( مردم به او ( پیامبر ) گفتند : اگر بخواهی به ما اعلام کن که ( دنباله نبوت و مقام رهبری ) ، به چه شخصی منتهی می شود ، و پناه می گیرد ) .

در این هنگام پیامبر ( ص ) دست های خود را به طرف آسمان بلند کرد و گفت : ( خدایا ! تو بر من و مردم گواه هستی ، که من به آنها اعلام کردم که : ( همانا آن شخصی که ( مقام رهبری ) به او منتهی می شود و او پناهگاه مردم است ، علی بن ابی طالب ( ع ) می باشد ) .

در این لحظه پیامبر ( ص ) با دست اشاره با علی ( ع ) کرد ، که در محضرش نشسته بود . امام رضا ( ع ) در پایان فرمود : هنگامی که سید حمیری ، قصیده خود را به پایان رسانید ، پیامبر ( ص ) به من متوجه شد و فرمود : ( ای علی بن موسی ، این قصیده را

حفظ کن و به شیعیان ما بگو آن را حفظ کنند ، و به آنها اعلام کن که هر کس آن را حفظ کند و به خواندن آن ادامه دهد ، بهشت را در پیشگاه خدا برای او ضمانت می کنم ) .

پیامبر ( ص ) همواره آن قصیده را برای من تکرار کرد ، تا آن را حفظ کردم . ( 308 )

267- حق میهمان

نقل کرده اند که مولانا حسن بعد از زیارت کعبه و مرقد حضرت رسول اکرم ( ص ) در مدینه به عزم زیارت بارگاه حضرت علی ( ع ) به عراق رفت و به عتبه بوسی آن آستان شریف مشرف شد و قصیده ای خطاب به روضه مطهر آن امام همام خواند که مطلعش این است :

ای ز بدو آفرینش پیشوای اهل دین

وی ز عزت مادح بازوی تو روح الامین

شب آن روز وقتی خوابید ، در عالم رؤ یا دید که حضرت علی ( ع ) از وی استمالت می کند و به او می فرماید : ای کاشی از راه دور آمده ای و دو حق بر ما داری ، یکی آن که میهمان هستی و دیگر آن که صله شعرت را باید بپردازیم . اکنون باید به بصره بروی ، در آن جا بازرگانی است که او را مسعود بن افلح گویند . از قول ما خطاب به او می گویی : در سفر عمان در این سال کشتی تو می خواست غرق شود که برای جلوگیری از این حادثه یک هزار دینار نذر ما کردی و ما کمک کردیم تا کشتی حامل تو و اموالت را به ساحل

برسانیم ، اکنون از عهده نذر بیرون آی و از خواجه بازرگان به حواله ما زر بستان .

کاشی به بصره آمد و با آن خواجه ملاقات نمود و پیغام امیرالمؤ منین ( ع ) را به او رسانید ، بازرگان از شادی شکفته شد و سوگند یاد کرد که من این حال را با هیچ آفریده ای نگفته ام و در آن حال مبلغ مورد اشاره را تسلیم مولانا حسن کاشی آملی نمود و خلعتی لایق به آن افزود و به شکرانه آن که حضرت علی ( ع ) او را یاد کرده ، دعوتی مفصل از صلحا و فقرای بصره نمود و آنان را اطعام کرد .

مولانا حسن کاشی از عهد جوانی نیکوسیرت ، خداترس و پرهیزگار بود ، از مدح پادشاهان احتراز می کرد و جز مناقب خاندان عصمت و طهارت شعری نمی سرود ، چنان که در قصیده ای که مطلع آن ذکر گردید ، چنین سروده است :

من غلام حیدر و آن گاه مداحی غیر

خواجگان حشر کی معذور دارندم در این

آن ( حسن نامم ، که مدح داماد نبی

می کند بر طبع پاکم روح ( حسان ) آفرین

قاضی نورالله شوشتری بسیاری از اشعار وی را که در مدح اهل بیت می باشد آورده است . ( 309 )

268- علی ای همای رحمت ! . . .

مرحوم آیه الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند : شبی توسل پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم ، آن شب در عالم رؤ یا مشاهده کردم در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و امیر مؤ منان علی ( ع ) با جمعی حضور دارند ، حضرت فرمودند : شعرای

اهل بیت ما را بیاورید ، دیدم چند تن از شعرای عرب را آوردند ، افزود : شعرای فارسی زبان را هم بیاورید ، آن گاه ( محتشم کاشانی ) و چند تن از شعرای فارسی زبان آمدند ، فرمودند : ( محمد حسین شهریار ) را بیاورید ! وی آمد ، حضرت خطاب به شهریار گفتند : شعرت را بخوان ، او این سروده را خواند :

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که زکوی او غباری به من آر ، توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان ، به دعای مستمندان

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب

در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است ( شهریارا )

حضرت آیه الله مرعشی نجفی فرمودند : وقتی شعر شهریار به پایان رسید ، از خواب بیدار شدم ، چون این شاعر را ندیده بودم ، فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر ، چه کسی است ؟ پاسخ دادند : در تبریز زندگی می کند . گفتم از جانب من او را دعوت کنید که به قم بیاید . چند روز بعد شهریار آمد ، دیدم همان کسی است که او را در عالم رؤ یا آن هم در حضور حضرت علی ( ع ) دیده ام . از او پرسیدم : این شعر ( علی ای همای رحمت ) را کی ساخته ای ؟ شهریار با شگفتی گفت : شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام ، چون آن را نه به کسی داده ام و نه در موردش با کسی صحبت کرده ام و هیچ کس از مضمون آن آگاهی ندارد .

بعد حضرت آیه الله مرعشی ماجرای رؤ یای راستین خویش را برای وی باز گفت . در این حال شهریار منقلب می شود و می گوید : در فلان شبی این شعر را سروده ام و همان گونه که عرض کردم کسی از آن باخبر نمی باشد .

مرحوم آیه الله مرعشی افزوده بودند : وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت ، مشخص شد درست مقارن ساعتی که وی آخرین مصرع شعر خود را به

پایان رسانیده ، من آن رؤ یا را دیده ام .

آقای شجاعی خاطرنشان نموده اند : آنهایی که تا سال 1357 ه -ق به نجف مشرف شده اند ، این شعر را که با خطی خوش در داخل قابی بالای ضریح مطهر حضرت علی ( ع ) قرار دارد ، مشاهده کرده اند و من آن را دیده ام ، ولی نمی دانم چه کسی این شعر را به آن جا انتقال داده و کی بالای ضریح نهاده است ؟ !

روزی در محضر آیه الله بهاالدینی از شعر و شاعری سخن به میان آمد ، ایشان با جمله ای کوتاه فرمود : بنده اشعار زیادی درباره اهل بیت ، خصوصا حضرت علی ( ع ) شنیده ام ، ولی هیچ کدام برایم چون شعر شهریار جذابیت نداشته است ، به همین جهت او را دعا کردم . بعدا برزخ را از او برداشتند ! ( 310 )

269- شاعر اهل بیت

در سنه 300 هجری مسعود بن آل بویه به نجف اشرف آمد ، عضدالدوله ، گنجی پیدا کرده بود ، می خواست قبر علی ( ع ) را بسازد ، لذا مسعود را به نجف فرستاد و سرگرم بنا و تعمیرات و تاسیسات شد ، در همان اوقات شاعر روزگار جناب حسین بن حجاج از شعرای فصیح عرب که فضایل علی ( ع ) را آشکار می کرد ، اشعاری به مناسبت تعمیر قبر گفته بود در مجلس رسمی با حضور آل بویه و سید مرتضی نقیب سادات قصیده اش را خواند : یا صاحب القبه البیضا فی النجف .

راستی که شعرش هم عجیب است ، فضایل علی

( ع ) را در این اشعار جمع کرده بود ، هر شعرش اسباب روشنایی چشم دوستان و کوری چشم دشمنان علی ( ع ) بود . همین طور که می خواند رسید به جایی که طعن بر خلفا ، ابی حنیفه تقیه بود ، لذا سید مرتضی به ملاحظه تقیه نهیب کرد گفت : کافی است .

حسین شاعر ، با ناراحتی مجلس را ترک کرد به جای احسنت و آفرین و صله و خلعت او را نهیب دادند ، محزون و غمگین به خانه رفت . شب در عالم رؤ یا علی ( ع ) را دید فرمود : یابن الحجاج ، ناراحت نباش . من برای جبرانش دستور دادم ، فردا سید نزد تو بیاید و سر جایت بنشین تا احترامت نگه داشته شود .

سید مرتضی خیلی جلیل القدر است به حسب ظاهر هم نقیب سادات و بزرگ علوی ها است . شب در خواب ، جدش علی ( ع ) را دید در حالی که بر او خشمناک است ، گفت : یا مولای ، من فرزند مخلص شمایم ، چه شده مورد غضب شما شده ام ؟

فرمود : چرا دل شاعر ما را شکستی ؟ ( شاعرهای اهل بیت جان شان را به کف دست شان گرفته بودند ، راستی جانشان در خطر بود لذا سخت مورد علاقه اهل بیت بودند ) فردا می روی از او عذر می خواهی و به علاوه سفارش او را به ابن بویه می کنی ( تا جایزه فراوانی به او بدهد ) .

سید هم با آن جلالت قدرش ، خودش برخاست به در خانه

ابن حجاج رفت . ابن حجاج از داخل خانه صدا زد : آن آقایی که شما را فرستاده است ، به من هم امروز فرموده است از جایم برنخیزم ، سید هم پاسخ داد سمعا و طاعه . بر او وارد شد و معذرت خواست و او را با خود نزد آل بویه برد و معرفی اش کرد که مورد نظر آقا علی ( ع ) است ، خلعت و انعام مستمر برایش مقرر داشت . ( 311 )

انتقام علی ( ع ) از دشنام دهندگانش

270- نبش قبر علی ( ع )

عده ای می خواستند قبر امیرالمؤ منین ( ع ) را بشکافند ، و جوان قوی پنجه ای با آنها بود ، چون پنج ذراع کندند به زمین سختی رسیدند ، جوان را امر کرده مشغول حفر شد و سه مرتبه کلنگ زد و صیحه ای زد و بر زمین افتاد ، دیدند از اطراف انگشتان دستش تا آرنج خون آلود است ، و گوشت های بازو و طرف راست بدنش می ریخت ، پس آن که دستور نبش قبر داده بود توبه کرد و صندوقی برای قبر مقدس ساخت . ( 312 )

271- کیفر مره قیس

مرحوم ثقه الاسلام نوری می گوید : قصه مره قیس بر احدی مخفی نیست و بسیار شایع است ، و مره قیس مردی کافری بود که صاحب اموال و حشم بسیار بود ، روزی از اقوام خود درباره آبا و اجدادش سؤ ال کرد . آنان گفتند : علی بن ابی طالب ( ع ) از آنان هزار نفر کشته ، او از مدفن حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) سؤ ال کرد به وی گفتند : حضرت در نجف اشرف مدفون است ، مره قیس دو هزار نفر سواره و چند هزار پیاده برداشت تا به نجف رسید .

مردم آن جا مطلع شدند تا شش روز متحصن گردیدند ، بالاخره کفار ، موضعی از حصار را خراب کرده و داخل شدند . آن خبیث داخل روضه مطهره شد و به آن حضرت عتاب کرد و گفت : یا علی ، تو پدران مرا کشتی ! خواست قبر را بشکافد ، ناگهان دو انگشت مبارک مانند ذوالفقار از قبر بیرون آمد

و بر کمر او زد و او را دو نیمه کرد ، وحشت در لشکرش افتاد و پراکنده شدند ، و چون آمدند او را بردارند ، دیدند سنگ سیاهی شده ، پس او را آوردند در پشت دروازه نجف انداختند ، و پیوسته آنجا بود که هر که به زیارت نجف می آمد پایی بر آن می زد ، و از خواص این سنگ آن بود که هر حیوانی که از آنجا رد می شد بر آن بول می کرد ، سپس یکی از جهال آمد و تکه سنگ را برداشت به مسجد کوفه برای سرمایه و دخل برد کاسبی کند مردم به تماشا می آمدند ، و بهره می برد تا مرور زمان سنگ از هم پاشیده و متلاشی گشت ، و از شیخ کاظم کاظمی نجفی صاحب شرح استبصار نقل شده که او بسیار نفرین می کرد در حق کسی که آن سنگ را از نجف بیرون برد . ( 313 )

272- فرجام سو لعن علی ( ع )

عثمان بن عفان سجزی می گوید : برای تحصیل علم ، عازم بصره شدم و در آنجا پیش محمد بن عماد صاحب عبادان رفتم .

گفتم : مردی غریب هستم و از راه دوری آمده ام تا از دانش شما بهره مند شوم .

گفت : از کجا آمده ای ؟

گفتم : از سحبستان .

گفت : از شهر خوارج ؟

گفتم می خواهی داستان جالبی را برای تو نقل کنم تا وقتی که به شهر خود برگشتی به مردم بگویی ؟

گفت : بلی .

گفتم : من یک همسایه متدینی داشتم ، شبی در خواب می بیند که مرده است ، کفن کردند و

دفنش نمودند . می گوید : از حوض پیامبر ( ص ) عبور کردم حضرت بر لب حوض نشسته و امام حسن و امام حسین به امت آن حضرت آب می دهند . من نیز آب خواستم ولی به من ندادند .

گفتم : یا رسول الله ! من از امت تو هستم ! فرمود : علی ( ع ) هم تو را سیراب نمی کند .

گریه گردم و گفتم : من از شیعیان او هستم .

فرمود : ( تو همسایه ای داری که علی ( ع ) را لعن می کند ولی تو او را نهی نمی کنی ! ) .

گفتم : من مرد ضعیفی هستم و او از نزدیکان سلطان است .

در این حال حضرت ، خنجز تیزی بیرون آورد و به من داد و فرمود : برو سر او را ببر .

خنجر را گرفتم و به خانه او آمدم و در را باز دیدم ، وارد شدم ، دیدم خوابیده است . سرش را بریدم و پیش پیامبر برگشتم . گفتم : او را کشتم و این خنجر به خون او آلوده شده است .

فرمود : ( آن را به من بده ) .

سپس به امام حسین فرمود : ( او را سیراب کن ) .

وقتی که صبح شد و من بیدار شدم بعد از چند ساعت ، امیر شهر دستور داد همسایه های او را گرفتند . پیش او گفتم : ای امیر ! از خدا بترس ، این مردمی را که دستگیر نموده ای این ها بیگناه هستند و داستان خواب خویش را برایش نقل نمودم او نیز آنها را آزاد

کرد . ( 314 )

273- مجازات در عالم رؤ یا

افرادی بوده اند که به دلیل مخالفت با حضرت علی ( ع ) در عالم رؤ یا مجازات شده اند ، مردی نقل کرده است : در بازار شام به شخصی برخوردم که نیمی از صورتش سیاه شده و آن را پوشانده بود ، گفتم چه روی داده که اینچنین شده ای ؟ گفت : سوگند به خداوند ، نذر کردم کسی از این ماجرا نپرسد مگر آن که عین واقعه را برایش نقل کنم . من مردی بودم که با حضرت علی ( ع ) از در عداوت درآمدم ، شبی در عالم رؤ یا مشاهده کردم مردی به نزدم آمد و گفت : تو بودی که به امیرالمؤ منین ( ع ) دشنام می دادی ؟ و بدون آن که منتظر شنیدن پاسخ از من باشد ، محکم به یک طرف صورتم سیلی نواخت ، وقتی بیدار شدم آن را سیاه یافتم . ( 315 )

274- جزای تخطئه به علی ( ع )

علی بن هارون منجم می گوید : خلیفه ( الراضی ) درباره علی ( ع ) زیاد با من بحث می کرد و می گفت : علی ( ع ) در سیاست کردن معاویه اشتباه کرد !

می گوید : به او حجت و دلیل می آوردم که علی ( ع ) خطا نمی کند و هر کاری که انجام دهد درست است ولی او قبول نمی کرد . روزی به سوی ما خارج شد و ما را از خوض در این امور نهی کرد .

خلیفه می گوید : شبی در خواب دیدم که از شهر خارج شدم و به طرف بعضی از باغ هایم رفتم . مردی

آمد سرش مثل سر سگ بود . در مورد آن پرسیدم ؟

گفتند : این مرد ، علی ( ع ) را تخطئه می کرد . از آن به بعد فهمیدم باید برای من و امثال من عبرتی باشد . از این رو توبه کردم . ( 316 )

275- سب علی ( ع )

روایت شده که ببغای شاعر بر پادشاهی وارد شد ، او را در منزلی جا داد ، و نگهبانی هر شب بیرون می آمد و می گفت : ای بی خبران ! خدا را یاد بکنید لعنت خدا بر دشمن معاویه ، اتفاقا شبی شاعر در خواب دید که : پیغمبر ( ص ) و علی ( ع ) به جانب آن دری که آن نگهبان بود رفتند و او را گرفتند ، پیغمبر ( ص ) به علی ( ع ) فرمود : او را با دست بزن که تو را دشنام می دهد ، امیرالمؤ منین ضربتی میان دو شانه او زد ، شاعر بیدار شد ، صدای شیون از خانه نگهبان شنید ، ماجرا را پرسید ، گفتند : میان شانه های نگهبان به مقدار کف دست جای ضربتی پیدا شده و پیوسته شکافته می شود و آرامش را از او می برد ، و قبل از صبح جان سپرد ، و چهل نفر او را به این حال دیدند . ( 317 )

276- مجازات سب کنندگان علی ( ع )

هارون می گوید : یوسف بن حجاج را والی دمشق قرار دادم و امر او را به عدالت در بین رعیت و انصاف درباره مردم دستور دادم .

پس او به من اطلاع داد که خطیب دمشق به علی بن ابیطالب ( ع ) دشنام می دهد هر روز از مقام او می کاهد او را احضار کرده سؤ ال نمودم از سبب این عمل او اقرار کرده است به این مطلب و گفته است که سبب این بدگویی آن است که علی پدران مرا کشته است و از

این جهت کینه او در دل من است و از این کار دست برنمی دارم .

پس برای هارون ، یوسف بن حجاج نوشت که خطیب را در غل و زنجیر کشیده ام و از من هارون درباره او دستوری می خواست .

امر کردم او را در همان حال نزد من بفرست . خطیب دمشق را به بغداد آوردند ، چون او را به حضور من آوردند بر او صیحه زدم و به او گفتم : تویی که به علی بن ابی طالب ( ع ) بد می گویی ؟ جواب داد : بلی . گفتم : وای بر تو هر کس را کشته و یا اسیر کرده است به امر خدا و امر پیغمبر ( ص ) بوده . گفت : من از بدگویی دست برنمی دارم .

پس جلاد را به حضور طلبیدم و یک صد تازیانه به او زدند صدا را به ناله و استغاثه بلند نمود و به خود شاشید .

امر کردم او را در این اطاق محبوس داشتند و دستور دادم درب آن را قفل کنند چون شب شد و نماز عشا را خواندم فکر می کردم که او را چطور بکشم ، مختصری به خواب رفتم در خواب دیدم که درب آسمان باز شد و پیغمبر ( ص ) پایین آمد در حالتی که پنج حله پوشیده بود .

پس علی بن ابی طالب ( ع ) پایین آمد در حالتی که سه حله پوشیده بود ، حسن ( ع ) آمد در حالتی که سه حله در بر داشت پس حسین ( ع ) پایین آمد در حالتی که دو حله

پوشیده بود .

سپس جبرییل آمد در حالتی که یک حله پوشیده بود و بسیار خوش منظر و به دستش بود جامی از آب که بسیار صاف و پاکیزه بود .

پس پیغمبر ( ص ) به او امر فرمود : جام را به من بده و چون جام را گرفت به صدای بلند ندا فرمود : یا شیعه محمد و آل محمد !

آنگاه جواب دادند : از اطرافیان من چهل نفر که می شناسم ایشان را همگی و در آن حال در خانه من بودند زیادتر از پنج هزار نفر که رسول الله ( ص ) آنها را سیراب کرد .

سپس فرمود : کجاست دمشقی ؟ پس درب باز شد و دمشقی را بیرون آوردند چون چشم علی ( ع ) به او افتاد گریبان او را گرفت و گفت : یا رسول الله ( ص ) این شخص به من ظلم می کند و به من دشنام می دهد .

پیغمبر ( ص ) فرمود : تو به علی بن ابی طالب دشنام می دهی ، گفت : بلی ، حضرت رسول ( ص ) گفتند : خداوندا صورت انسانیت را از او بگیر و او را مسخ گردان . ناگهان به صورت سگی درآمد و به همان اطاق برگشت . چون از خواب بیدار شدم امر کردم به احضار دمشقی او را آوردند مشاهده کردم که سگ شده بود به او گفتم چگونه دیدی عقوبت پروردگار را ؟ چون حضار نگاه کردند او را سگی مشاهده نمودند که فقط گوشهای او گوش انسان بود در این هنگام شافعی از خلیفه تقاضا نمود که او را

از آنها دور کند از خوف عقوبت خدایی و طولی نکشید که آتش آسمانی او را سوزانید .

واقدی گفت : در این هنگام به هارون الرشید گفتم : یا امیرالمؤ منین این معجزه ای بود و موعظه خدا را پرهیز کن در ذریه این مرد ( یعنی علی بن ابی طالب ) . هارون الرشید گفت : من توبه کردم به سوی خدا از عملی که نسبت به ذریه او انجام داده ام . ( 318 )

277- انتقام علوی

عالم زاهد و محب صادق مرحوم حاج شیخ محمد شفیع محسنی جمی اعلی الله مقامه - که قریب دو ماه است به دار باقی رحلت فرموده ، نقل نمود در ( کنکان ) یک نفر فقیر در خانه ها مدح حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) می خوانده و مردم به او احسان می کردند ، تصادفا به خانه قاضی سنی ناصبی می رسد و مدح زیادی می خواند ، قاضی سخت ناراحت می شود در را باز می کند و می گوید : چقدر اسم علی را می بری ، چیزی به تو نمی دهم ، مگر این که مدح عمر کنی ! آن وقت من به تو احسان می کنم ، فقیر می گوید : اگر در راه عمر چیزی به من بدهی از زهر مار بدتر است و نمی گیرم .

قاضی عصبانی می شود و فقیر را به سختی می زند ، زن قاضی واسطه می شود و به قاضی می گوید : دست از او بردار؛ زیرا اگر کشته شود تو را خواهند کشت ، بالاخره قاضی را داخل خانه می آورد و از

فقیر کاملا دلجوئی می کند که فسادی واقع نشود . قاضی به اتاقش می رود ، پس از لحظه ای زن صدای ناله عجیبی از او می شنود ، وقتی که می آید می بیند ، قاضی حالت فلج پیدا کرده و لال هم شده است .

بستگانش را خبر می کند از او می پرسند : چه شده ؟ آن چه از اشاره خودش فهمیده شد این بود که تا به خواب رفتم مرا به آسمان هفتم بردند ، شخص بزرگی سیلی به صورتم زد و مرا پرت نمود که به زمین افتادم . بالجمله او را به مریض خانه بحرین می برند و قریب دو ماه تحت معالجه واقع می شود و هیچ فایده نمی بخشد . او را به کویت می برند ، مرحوم حاج شیخ مزبور فرمود : تصادفا در همان کشتی که من بودم او را آوردند و به اتفاق هم وارد کویت شدیم .

به من متوسل شد و التماس دعا می کرد ، من به او فهماندم که از دست همان کسی که سیلی خورده ای باید شفا بیابی و این حرف به آن بدبخت اثری نکرد و بالجمله چندی هم به بیمارستان کویت مراجعه کرد فایده نبخشید و فرمود : سال گذشته او را در بحرین دیدم به همان حال با فقر و فلاکت دردناکی زندگی می کرد و گدایی می نمود . ( 319 )

278- سزای دشمنی با علی ( ع )

اعمش گفت : روزی در مسجد الحرام به مردی که نماز می خواند نگاه کردم .

پس نمازش را طولانی کرد سپس نشست و به دعا مشغول شد تا آنجا که گفت : ای

پروردگار من گناه من بزرگ است و نمی آمرزد گناه عظیم را مگر تو ای خدای بزرگ .

بعد خودش را انداخت بر زمین استغفار و گریه می کرد به صدای بلند منتظر شدم تا سجودش را تمام کند تا با او صحبت کنم و از او بپرسم که گناه بزرگش چسیت . وقتی سر برداشت ، به صورت او نگاه کردم ، ناگاه متوجه شدم که صورت او مانند صورت سگ پشم آلود است و بدن او بدن انسان بود به او گفتم : ای بنده خدا گناه تو چه چیز است که خدا خلقت تو را تغییر داده ؟ جواب داد : گناه من بزرگ است و دوست ندارم کسی به آن اطلاع یابد . من اصرار کردم تا آن که گفت : من مردی ناصبی بودم و دشمن علی بن ابیطالب ( ع ) و این عداوت را اظهار می کردم و کتمان نمی کردم .

روزی شخصی از کنار من عبور نمود در حالی که علی ( ع ) را دشنام می دادم . آن شخص به من گفت : چه می شود تو را ؟ خدا بیرون نبرد تو را از دنیا تا آن که خلقت تو را برگرداند . و مشهور باشی به آن در دنیا قبل از آخرت . پس شب را خوابیدم سلامت ، چون صبح شد صورت من تبدیل به صورت سگ شد و پشیمان شدم بر گناه گذشته خود و توبه نمودم نزد خدا از حالتی که در آن بودم و خدای را می خوانم که مرا بیامرزد . راوی گفت از کلام او مات و حیرت

زده شدم . ( 320 )

279- داستان حاج موصلی

در دارالسلام نقل است که در شهر موصل مردی بود بنام احمد بن حمدون که از دشمنان علی ( ع ) بود یکی از اهل موصل عازم مکه شد .

پس برای وداع نزد او رفت و گفت : قصد حج دارم شما را حاجتی هست ؟ احمد بن حمدون گفت : مرا حاجتی مهم است و بر تو آسان است چون حج را تمام کردی و به مدینه رفتی و پیغمبر ( ص ) را زیارت کردی از من پیام به او برسان و بگو : یا رسول الله چه چیز علی بن ابی طالب شما را خوش آمد تا آنکه دخترت فاطمه ( س ) را به او تزویج کردی بزرگی شکمش یا باریکی ساق پایش یا بی مویی جلوی سرش و قسم داد او را که این پیام مرا برسان .

چون حاج موصلی وارد مدینه شد این مطلب را فراموش کرد .

پس امیرالمؤ منین ( ع ) را در خواب دید به او فرمود : پیام احمد بن حمدون را چرا نرساندی ؟

حاج موصلی از خواب بیدار شد به حرم مطهر رفت و پیام او را رساند و برگشت به منزل و خواب دید امیرالمؤ منین ( ع ) را که دست او را گرفت و برد او را به منزل احمد بن حمدون و درب را باز کرد و سر او را با کارد برید و کارد را با پارچه ای پاک کرد . و سپس آمد نزدیک سقف درب خانه دست خود را بلند کرد و کارد را آنجا گذاشت ، پس حاج موصلی از

خواب بیدار شد ، مضمون صورت خواب را یاران او تاریخ گذاشتند و نوشتند .

حاکم موصل از خواب بیدار شد و برای رسیدگی به قضیه همسایگان احمد بن حمدون و پاره ای اشخاص دیگر را به حبس انداخت و از این مطلب اهل موصل تعجب نمودند و سلطان نیز متحیر مانده بود و همسایگان تا ورود قافله حاجیان از مکه در حبس دیدند ، از سبب حبس آنها سؤ ال کردند گفته شد : که در فلان شب احمد بن حمدون در خانه خود کشته شده و قاتل معلوم نشده است .

حاجی موصل به یاران خود گفت : صورت خواب را که در مدینه نوشته بودند بیرون آوردند چون تاریخ را ملاحظه کردند شب قتل را با تاریخ خواب نامه موافق دیدند .

پس حاجی موصلی با یاران همگی به سوی خانه مقتول راه افتادند و پارچه خونین را در همان مکان با کارد مشاهده کردند بر همه آن ها صدق خواب معلوم شد و محبوسین رها شدند و اهل مقتول ایمان به ولایت پیدا کردند از الطاف خدا بر بندگانش . ( 321 )

280 - وادی مقدس

سلطان سلیمان که از سلاطین آل عثمان و احداث کننده نهر حسینیه از شط فرات بود ، زمانی که به کربلای معلّی می آمد ، به زیارت امیرالمؤ منین ( ع ) مشرف می شد ، در نجف نزدیکی بارگاه شریف علوی ، از اسب پیاده شد و قصد نمود که محض احترام و تجلیل تا قبه منوره پیاده رود .

قاضی عسکر مفتی جماعت هم بود در این سفر همراه سلطان بود ، وقتی از قصد سلطان مطلع شد ، با

حالت غضب به حضور سلطان آمد و گفت : تو سلطان زنده هستی و علی بن ابی طالب مرده است تو چگونه از جهت درک زیارت او پیاده رفتن را عزم نموده ای ؟

( قاضی ناصبی بود و نسبت به حضرت شاه ولایت عناد و عداوت داشت ) در این خصوص قاضی با سلطان مکالماتی نمود تا این که گفت : اگر سلطان در گفته من که پیاده رفتن تا قبه منوره موجب کسر شان و جلال سلطان است تردیدی دارد به قرآن شریف تفال جوید تا حقیقت امر مکشوف گردد ، سلطان سخن او را پذیرفت و قرآن مجید را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و این آیه در اول صفحه ظاهر بود : فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی . سلطان رو به قاضی نمود و گفت : سخن تو برهنگی پای ما را مزید بر پیاده رفتن نمود پس کفش های خود را هم درآورده با پای برهنه از نجف تا به روضه منوره راه را طی نمود به طوری که پایش در اثر ریگ ها زخم شده بود . پس از فراغت از زیارت ، آن قاضی عنود نمود پیش سلطان آمد و گفت : در این شهر قبر یکی از مروجین رافضی ها است ، خوب است که قبر او را نبش نموده و به سوختن استخوان های پوسیده او حکم فرمایی ! سلطان گفت : نام آن عالم چیست ؟

قاضی پاسخ داد : نامش محمد بن حسن طوس است .

سلطان گفت : این مرد مرده است و خداوند هر چه را که آن عالم مستحق باشد

از ثواب و عقاب به او میرساند ، قاضی در نبش قبر مرحوم شیخ طوسی مکالمه زیادی با سلطان نمود ، بالاخره سلطان دستور داد هیزم زیادی در خارج نجف جمع کردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضی را در میان آتش انداختند و خداوند تبارک و تعالی آن ملعون را در آتش دنیوی قبل از آتش اخروی معذب گردانید . ( 322 )