معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

خبر غیبی از حوادث آینده
117- پیش بینی شهادت امام رضا ( ع )

علی بن ابی طالب ( ع ) روایت کرده که فرمود : عنقریب مردی از فرزندان من در زمین خراسان به زهر ستم کشته می شود ، که نامش نام من ، و نام پدرش نام پسر عمران ، موسی است ، آگاه باشید هر که او را در غربتش زیارت کند ، خداوند گناهانش را بیامرزد . ( 130 )

118- بشارت تولد زین العابدین ( ع )

هنگامی که دختر یزدگرد بر عمر وارد شد ، دوشیزگان مدینه ( برای دیدنش ) از بامها سر برآوردند ، و چون داخل مسجد شد ، مسجد به نور جمالش روشن شد ، تا آن جا که فرمود : پس امیرالمؤ منین ( ع ) به عمر فرمود : او را مخیر کن تا مردی از مسلمانان را اختیار کند و به جای غنیمت آن مرد حسابش کن ( یعن بابت سهم او از غنایم جنگ حساب کن ) پس ( عمر وی را مخیر کرد و ) او خدمت امام حسین ( ع ) آمد و دست بر سر او گذاشت ، امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : نامت چیست ؟ عرض کرد : جهان شاه ، فرمود : بلکه شهربانو است و سپس به حسین ( ع ) فرمود : ای اباعبدالله فرزندی که بهترین اهل زمین است از این زن نصیب تو خواهد شد ، و علی بن الحسین ( ع ) از او متولد شد ، و به آن جناب می گفتند پسر دو انتخاب شده ، چون که از میان عرب بنی هاشم انتخاب شده و از میان غیر عرب فارس . ( 131 )

119- شایعه مرگ معاویه

معاویه بعد از جریان حکمیت ( در صفین ، و تمام شدن کار به نفع معاویه ) به همنشینان گفت : چگونه می توانیم عاقبت کارمان را بدانیم ؟

گفتند : راهی برای آن نمی دانیم .

گفت : پس من علم آن را از علی ( ع ) استخراج می کنم ، چون که او سخن باطل نمی گوید ، و سه نفر از معتمدانش

را خواست و گفت : تا یک منزلی کوفه بروید ، و آن جا با هم توطئه و قرارداد کنید که در کوفه خبر مرگ مرا منتشر کنید ، و باید سخن تان درباره شب و روز و وقت مرگ ، و جای قبر ، و کسی که بر جنازه من نماز خوانده و سایر خصوصیات متفق باشد ، تا در چیزی باهم مختلف نشوید ، آن گاه اول یکی وارد شود و خبر مرگ مرا بدهد ، و بعد دومی وارد شود و همان طور نقل کند ، و سپس سومی و باز مثل آنها خبر دهد ، و ببینید علی ( ع ) چه می گوید ؟ سپس طبق دستور رفتند و یکی از آنها چاشتگاه با رنگ متغیر سواره وارد شد ، مردم گفتند : از کجا می آیی ؟

گفت : از شام .

گفتند : چه خبر داری ؟

گفت : معاویه مرد ، خدمت علی ( ع ) آمدند و گفتند : شتر سواری از شام آمده از مرگ معاویه خبر می دهد ، حضرت اعتنایی نکرد ، آن گاه فردا صبح ، دیگری وارد شد و مردم گفتند : چه خبر ؟

گفت : معاویه مرد و همان طور که رفیقش خبر داده بود خبر داد ، و باز نزد علی ( ع ) آمدند و گفتند : شترسواری از مرگ معاویه خبر می دهد همان طور که رفیقش خبر داد ، بدون اختلاف ، علی ( ع ) باز اظهاری نکرد ، و روز سوم ، دیگری وارد شد و مردم گفتند : پشت سر چه داری ؟ ( یعنی شام

چه خبر بود ؟ ) گفت : معاویه مرد ، و از آنچه مشاهده کرده پرسیدند ، و با گفتار آن دو نفر مخالف درنیامد ، و نزد علی ( ع ) آمده گفتند : یا امیرالمؤ منین ! خبرصحیح است ، این شتر سوار سوم است و مثل آن دو نفر خبر داد ، و چون زیاد دنبال کردند فرمود : هرگز چنین نمی شود ، تا اینکه این از این رنگین شود ، یعنی محاسن مبارکش از سر مقدسش ، و پسر آن زنی که جگرها را می جوید ( یعنی هند که جگر حمزه را جوید ) با خلافت بازی کند ، و این خبر را برای معاویه بردند . ( 132 )

120- پیشگویی از مصایب اهل بیت ( ع ) در کتاب امیرالمؤ منین ( ع )

ابن عباس گفت : روزی در ذی قادر خدمت امیرالمؤ منین ( ع ) وارد شدم . حضرت کتابی را برایم بیرون آورد و فرمود : ای ابن عباس ، این کتابی است که پیامبر ( ص ) بر من املا فرموده و دست خط خودم است .

عرض کردم : یا امیرالمؤ منین ( ع ) ، آن را برایم بخوان . حضرت آن را خواند و در آن همه آنچه از زمان رحلت پیامبر ( ص ) تا زمان شهادت امام حسین ( ع ) اتفاق افتاده و این که چگونه کشته می شود و چه کسی او را می کشد و چه کسی او را یاری می کند و چه کسانی همراه او شهید می شوند یافت می شد . آن حضرت به شدت گریه کرد و مرا به گریه درآورد .

از جمله آنچه برایم خواند این

بود که با خود آن حضرت چه می کنند ، و چگونه حضرت زهرا ( س ) شهید می شود ، و چگونه پسرش امام حسن ( ع ) به شهادت می رسد و چگونه امت به او حیله می کنند . وقتی کیفیت قتل امام حسین ( ع ) را خواند بسیار گریست ، و سپس آن کتاب را بست ، و بقیه آنچه تا روز قیامت واقع می شود باقی ماند . ( 133 )

121- سوسمار امامشان است

از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت : امیرالمؤ منین ( ع ) ما را به رفتن از کوفه به مداین امر فرمود ، روز یکشنبه حرکت کردیم ، عمروبن حریث با هفت نفر دیگر تخلف کرده رفتند در جایی در حیره که خورنق نامیده می شد ، گفتند : در این بین تفریحی می کنیم و روز چهارشنبه حرکت می کنیم ، و قبل از آن که حضرت ، اقامه جمعه کند به او ملحق می شویم ، پس در حین غذا خوردن بودند که سوسماری پیدا شد ، و شکارش کردند و عمروبن حریث آن را گرفت و دستش را نگه داشت و گفت : بیعت کنید ، این فرمانروای مؤ منان است ، و آن را هفت نفر با او بیعت کردند و خود عمرو هشتم بود ، و شب چهارشنبه حرکت کردند ، و روز جمعه هنگامی که علی ( ع ) خطبه می خواند به مداین وارد شدند و از یکدیگر جدا نشده بودند و همه با هم بودند که بر در مسجد فرود آمدند ، و چون داخل شدند امیرالمؤ منین

( ع ) نگاهی به آنها کرد و فرمود : ایهاالناس ، همانا پیغمبر ( ص ) هزار حدیث سری به من فرمود که در هر حدیثی هزار در است ، و هر دری را هزار کلید است ، و من شنیدم خدای عزوجل می فرماید : ( روزی که هر عده ای را به امامشان می خوانیم ، سوره اسرا آیه 69 ) و من برای شما به خدا قسم یاد می کنم که هشت نفر روز قیامت مبعوث می شوند که به امامشان که سوسماری است خوانده می شوند ، و اگر می خواستم نامشان را می بردم .

( اصبغ ) گفت : عمرو بن حریث را دیدم که چون شاخه درخت خرما ، از شرم و از ملامت امیرالمؤ منین ( ع ) بر زمین افتاد . ( 134 )

122- جنگ نهروان

در جنگ نهروان جاسوسان خوارج به ایشان گفتند : لشکر امیرالمؤ منین چهار هزار سوارند ، گفتند : تیراندازی به آنها نکنید ، و شمشیر هم به رویشان نکشید ، بلکه هر یک از شما با نیزه به یکی از آن ها حمله کند و او را بکشید ، امیرالمؤ منین ( ع ) این مطلب را به علم غیب فهمید و به اصحابش فرمود : نیزه به آنها نزنید ، و تیراندازی هم نکنید ، بلکه شمشیرها را برهنه کنید و وقتی رقیب به جانب هر کس آمد نیزه او را بگیرند ، و به او حمله کرده به قتلش رساند ، که ده نفر شما کشته نشود ، و ده نفر آنها نجات یابد ، و چنان شد که فرمود

. ( 135 )

123- پیشگویی قتل مرد خثعمی

اهل کوفه با علی ( ع ) بیعت کردند که تسلیم آن جناب باشند ، و علی ( ع ) بر آنها شرط کرد که به کتاب خدا و سنت پیغمبر ( ص ) عمل کند ، پس مردی از قبیله خثعم آمد ، حضرت فرمود : بر عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر بیعت می کنی ؟

گفت : نه بلکه بر کتاب خدا و سنت پیغمبر ( ص ) و طریقه ابوبکر و عمر ( یعنی باید به روش آنها نیز رفتار کنی ) .

فرمود : من طریقه ابوبکر و عمر را با کتاب خدا و سنت پیغمبر ( ص ) داخل نمی کنم ، خثعمی نپذیرفت و علی ( ع ) هم غیر از کتاب و سنت را قبول نکرد ، تا آن جا که گفت : پس علی ( ع ) فرمود : گویا تو را می بینم که در این فتنه کوچ کرده ای و گویا می بینم که سم اسبان من صورت تو را مجروح کرده اند ، و آن مرد به خوارج ملحق شد و در جنگ نهروان کشته شد ، قبیضه گفت : در جنگ نهروان او را دیدم کشته شده و اسب ها صورتش را پامال کرده و سرش را شکسته اند ، و اثر پاهایشان در صورتش مانده ، پس گفتار علی ( ع ) را به یاد آوردم و گفتم : خدا ابوالحسن را خیر دهد ، هرگز ، لب به هیچ نگشود جز این که واقع شد . ( 136 )

124- خبر از مردی شکم پاره

امیرالمؤ منین ( ع ) در یکی از سخنان خود به اهل

کوفه که بعد از او با معاویه رو به رو می شوند ، از آینده چنین خبر می دهد :

( آگاه باشید که به زودی بعد از من ، مردی گشاده گلو و شکم برآمده ( یعنی معاویه بر شما غالب می شود . می خورد آنچه بیابد و می خواهد آنچه نیابد . )

گویند : معاویه هر چه می خورد ، سیر نمی گشت تا این که می گفت : سفره را برچینید ، خسته شدم و سیر نگشتم . علت پرخوری معاویه بر اثر نفرین پیامبر بود ، وقتی پیامبر کسی را به طلب معاویه فرستاد ، دید مشغول خوردن است و نمی آید ، برگشت و گفت : طعام می خورد ، دیگر بار فرستاد باز به خوردن مشغول بود ، پس فرمود : ( خدایا ! شکم او را سیر مگردان ) . او را بکشید اگر چه او را نخواهید کشت .

آگاه باشید ! به زودی او شما را به ناسزا گفتن و بیزاری جستن از من امر می کند ، اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود ، مرا دشنام دهید زیرا ناسزا گفتن برای من سبب علو مقام می شود و برای شما باعث نجات و رهایی ( از شر او ) می شود ، اما در بیزاری جستن ، پس از من بیزاری نجویید ، زیرا من به فطرت اسلام تولد یافته ام ، و در ایمان و هجرت سبقت و پیشی گرفته ام . ( 137 )

125- احاطه به علوم غیبی

روزی اشعث بن قیس ( سردسته منافقان ) وارد مسجد کوفه شد ، دید امیرمؤ منان علی (

ع ) بالای منبر است و عجم ها ، اطراف منبر را گرفته اند ، از روی توهین به عجم گفت : ( این عجم ها کیستند که تو آنها را در اطراف خود جمع کرده ای ؟ )

حضرت علی ( ع ) شدیدا پاسخ او را داد و حتی سخنی فرمود که از آن استفاده می شود که ( اشعث ) شکم گنده بود ، آنگاه فرمود : ( همین عجم ها هستند که روزی شما را به انگیزه برگرداندن شما به اسلام خواهند زد ، همان گونه که شما ( عرب ها ) در آغاز اسلام آنها را برای دعوت به اسلام زدید ) . ( 138 )

به راستی امروز مصداق سخن علی ( ع ) در ایران آشکار شده ، که عجم ها ( ایرانیان ) به عنوان دفاع از اسلام ، با حکومت های مزدور عرب و مزدوران آنها در جنگند و رو در روی آنها تا سر حد شهادت ، ایستاده اند که از اسلام عزیز حمایت نمایند ، آیا این پیشگویی یک معجزه نیست ؟ !

126- تبعید قاضی باسابقه

شریح ، قاضی با سابقه بود ، به سال 18 هجری از جانب خلیفه دوم قاضی کوفه گردید ، و همچنان در این مقام بود تا سال 79 عصر حکومت حجاج بن یوسف که از قضاوت استعفا داد ، بنابراین 61 سال قضاوت کرد و سرانجام در سال 87 یا 97 و 99 در در حالی که سن او بیش از صد سال شده بود ، از دنیا رفت . ( 139 )

در عصر خلافت امام علی ( ع ) در یکی از

قضاوت ها ، قضاوت خلاف شرع کرد ، امام علی ( ع ) او را مورد انتقاد قرار داد و به او فرمود : ( سوگند به خدا تو را به ( بانقیا ) ( روستایی در نواحی فرات کوفه ) دو ماه تبعید می کنم تا در آن جا بین یهود قضاوت کنی ) .

ولی در همان ایام ، امام علی ( ع ) به شهادت رسید .

وقتی که مختار در سال 67 هجری روی کار آمد ، شریح را طلبید و به او گفت : امام علی ( ع ) در فلان روز به تو چه گفت ؟

شریح جریان تبعید را بازگو کرد .

مختار گفت : سوگند به خدا نباید در کوفه بمانی به روستای ( بانقیا ) برو و در آن جا بین یهودیان قضاوت کن ، او به آن جا تبعید شد و دو ماه بین یهود قضاوت کرد و سپس بازگشت . ( 140 )

127 - علی ( ع ) و مروان

شخصی می گوید : بعد از جنگ بصره ، خدمت علی ( ع ) بودم . ابن عباس آمد و گفت : خواسته ای داری .

حضرت فرمود : ( آمدی برای مروان بن حکم امان بگیری ؟ ) .

ابن عباس گفت : بلی ، آمدم برای او امان بگیرم .

حضرت فرمود : ( به او امان دادم ولی برو او را به ترک خود سوار کن و اینجا بیاور تا دلیل شود و صولتش بشکند ) .

وقتی که ابن عباس او را بر ترک خود سوار کرد و آورد حضرت فرمود : ( بیعت کن ، وقتی که دستش را دراز کرد تا بیعت کند

، حضرت دستش را کشید و فرمود : آن دست یهودی است اگر بیست بار هم بیعت کند ، بیعتش را می شکند .

سپس فرمود : ای پسر حکم ! ترسیدی که سرت را در این جنگ از دست بدهی ؟ نه به خدا سوگند تو نمی میری تا از صلب تو فلان و فلان در آیند و چندین سال بر این ملت ، ظلم کنند ) . ( 141 )

128 - مسلمان شدن جوان یهودی

امام رضا ( ع ) از پدرانش نقل می کند که : جوانی یهودی پیش ابوبکر آمد و گفت : السلام علیک یا ابابکر ! مردم به او هجوم آوردند و گفتند : چرا او را خلیفه نخواندی ؟ !

ابوبکر گفت : چه می خواهی ؟

گفت : پدرم بر دین یهود مرده و اموال زیادی بر جای نهاده است ، ولی ما جای آنها را نمی دانیم . اگر جای آن اموال رل بگویی ، به دست تو مسلمان می شوم . و غلامت می گردم و یک سوم مالم را به تو می دهم و یک سوم آن را به مهاجر و انصار می بخشم و یک سوم دیگر را خودم بر می دارم .

ابوبکر گفت : ای خبث ! جز خدا ، هیچ کس از غیب خبر ندارد . ابوبکر برخاست و رفت .

یهودی پیش عمر رفت و بر او سلام کرد و گفت : پیش ابوبکر رفتم و از او چیزی را سؤ ال کردم ولی مایوس برگشتم ، و اکنون از تو می پرسم و جریان را گفت . عمر نیز گفت : غیر از خدا کسی غیب را نمی

داند .

عاقبت ، جوان یهودی در مسجد پیامبر پیش علی ( ع ) رفت و گفت : السلام علیک یا امیرالمؤ منین ! و این سخن را به گونه ای گفت که ابوبکر و عمر نیز شنیدند .

مردم او را زدند و گفتند : ای خبیث ! چرا بر علی ، همچون ابوبکر سلام نمی کنی ، مگر نمی دانی که ابوبکر خلیفه است .

یهودی گفت : به خدا سوگند از طرف خود این گونه نگفتم ، بلکه در تورات اسم او را این گونه دیدم .

حضرت فرمود : چه می خواهی ؟

جوان گفت : پدرم بر دین یهود مرد و اموال زیادی را باقی گذاشت ولی جای آن را به ما نگفت . اگر آنها را بیرون بیاوری به دست تو ایمان می آورم .

حضرت فرمود : به آن چه می گویی پایبند هستی ؟

جوان گفت : بلی خدا و ملایکه و تمام حاضران را شاهد می گیرم .

حضرت برگ سفیدی خواست و چیزی در آن نوشت . سپس فرمود : ( آیا می توانی خوب بنویسی ؟ ) .

جوان یهودی گفت : بلی .

فرمود : لوحه هایی را با خودت بردار و به طرف یمن برو ، وقتی آنجا رسیدی صحرای برهوت را بپرس . وقتی که آنجا رفتی ، هنگام غروب خورشید ، بنشین . کلاغ هایی می آیند که منقارشان سیاه و سروصدا می کنند و دنبال آب می روند . وقتی که آنها را دیدی اسم پدرت را ببر و بگو : ای فلانی ! من فرستاده وصی محمد ( ص ) هستم ، با من سخن بگو ! پدرت

جوابت را می دهد از گنجینه ها سؤ ال کن ، جایش را می گوید و هر چه گفت بنویس . وقتی که به خیبر برگشتی ، هر آنچه در آنها نوشته ای عمل کن ) .

یهودی رفت تا این که به یمن رسید و در جایی که علی ( ع ) فرموده بود نشست و کلاغ های سیاهی آمدند و صدا کردند . جوان یهودی نام پدرش را برد . پدرش جواب داد و گفت : وای بر تو چه چیزی تو را به اینجا آورده ؟ چون اینجا یکی از جاهای اهل جهنم است .

پسرش گفت : آمدم جای گنج ها را از تو بپرسم که کجا مخفی کرده ای .

گفت : در فلان باغ در فلان مکان در فلان دیوار . جوان همه را نوشت . آن گاه پدرش گفت : وای بر تو ! از محمد ( ص ) پیروی کن . کلاغ ها برگشتند . و جوان یهودی به سوی خیبر روانه شد و غلامان و نوکران و شتر و جوال ها را برداشت و دنبال آنچه نوشته بود رفت و گنج هایی که در ظرف های نقره و ظرف های طلا بود را بیرون آوردند ، سپس آنها را بر دراز گوش بار کردند و خدمت علی ( ع ) آوردند .

جوان نزد علی ( ع ) شهادتین را گفت و مسلمان شد و گفت : براستی که تو وصی محمد ( ص ) هستی و به حق امیرالمؤ منین هستی ، چنانچه این گونه نامیده شده ای . این کاروان و درهم ها و دینارها را در جایی

که خدا به تو دستور داده مصرف کن .

مردم جمع شدند و گفتند : این را چگونه دانستی ؟

حضرت فرمود : ( از رسول خدا ( ص ) شنیده ام . اگر می خواهید بالاتر از این را نیز به شما خبر دهم ) .

گفتند : بلی .

فرمود : ( روزی با رسول خدا ( ص ) زیر یک سقف نشسته بودیم ، و من شصت و شش جای پا شمردم که همه آنها مال ملایکه بودند و تمام جای پای آنها را می شناختم و اسم و خصوصیات و زبان یک یک آنها را هم می دانستم ) . ( 142 )

129 - پیش بینی از بین رفتن خوارج

یکی از سپاهیان علی ( ع ) نزد امام آمد و گفت :

( زید بن حصین را کشتم ) امام پرسید :

( بدو چه گفتی و او به تو چه گفت . ) پاسخ داد ، بدو گفتم :

( دشمن خدا ! مژده باد تو را به آتش دوزخ . )

( او به تو چه گفت ؟ )

گفت : ( ستعلم اینا اولی بها صلیا . ) ( 143 )

پس از پایان جنگ از علی ( ع ) پرسیدند : ( همه آنها کشته شدند ؟ ) فرمود :

( نه به خدا که نطفه هایند در پشت های مردان و زهدان های مادران . هرگاه مهتری از آنان سر برآورد او را براندازند چندانکه آخر کار ، مال مردم ربایند و دست به دزدی یازند . ) ( 144 ) ( 145 )

130 - برخورد علی ( ع ) با اشعث

از ( خرائج و جرائح ) نقل شده که اشعث بن قیس اذن خواست که در منزل علی ( ع ) وارد شود ، قنبر او را اذن نداد ، و لذا او بر بینی قنبر کوفت و از بینی او خون آمد .

حضرت از منزل بیرون آمد و گفت : ( مالی و لک یا اشعث ) ؟ ای اشعث ، من با تو چه کرده ام که چنین می کنی ای اشعث ؟ به خدای که اگر از پهلوی غلام ثقیف عبور کنی ، موهای اسافل اعضای بدن تو به لرزه درمی آید .

گفت : غلام ثقیف کیست ؟

فرمود : غلامی است که حکومت آنها را به دست می گیرد ، و هیچ خانه ای در عرب باقی نمی ماند

مگر آن که ذلت و خواری و پستی را در آن وارد می سازد .

راوی در این خبر می گوید : مراد از غلام ثقیف ، حجاج بن یوسف ثقفی است که در سنه هفتاد و پنج به ولایت کوفه رسید و بیست سال حکومت کرد و در سنه نود و پنج از دنیا رفت . ( 146 )

131 - پیش بینی هفتاد سال بلا

ابوحمزه ثمالی از عمرو بن حمق ، نقل می کند : هنگامی که علی ( ع ) در مسجد کوفه ضربت خورد ، بر او وارد شدم و گفتم : نترس این فقط یک خراش است !

فرمود : ( قسم به جانم از شما جدا می شوم و تا سال هفتاد بلا می آید ) .

پرسیدم : آیا بعد از بلا ، نعمت نازل می شود .

امام جواب نداد و از هوش رفت و ام کلثوم گریه می کرد . وقتی که به هوش آمد ، فرمود : ای ام کلثوم ! چرا مرا اذیت می کنی . آنچه را که من می بینم اگر تو ببینی گریه نمی کنی ملایکه در آسمان های هفتگانه پشت سر هم ایستاده اند و پیامبران نیز همان گونه و به من می گویند : یا علی بیا چیزی که در پیش رو داری بهتر از چیزی است که اکنون در آن به سر می بری .

من گفتم : یا امیرالمؤ منین ! فرمودی تا سال هفتاد بلا می آید ، آیا بعد از سال هفتاد ، فراوانی خواهد بود ؟

فرمود : بلی بعد از بلا فراوانی است ( یمحوا الله ما یشا و یثبت و عنده ام الکتاب )

. ( 147 )

ابوحمزه می گوید : به امام باقر ( ع ) گفتم : علی ( ع ) فرموده بود که تا سال هفتاد مردم در بلا خواهند بود و مثل این که گفته بود بعد از سال هفتاد ، دوران نعمت و فراوانی خواهد رسید . ولی سال هفتاد و ما فراوانی ندیدیم .

امام فرمود : خداوند متعال تا سال هفتاد بلا را تعیین کرده بود ولی وقتی که امام حسین ( ع ) شهید شد ، خشم خدا بر اهل زمین شدت گرفت و بلا را تا سال صد و چهل به تاخیر انداخته و زمانی برای آن تعیین نکرد . ( یمحوا الله ما یشا و یثبت و عنده ام الکتاب ) .

ابوحمزه می گوید : از امام صادق ( ع ) نیز پرسیدم او نیز همین جواب را داد . ( 148 )

132 - وحشت یکی از یاران در جنگ صفین

زاذان و عده دیگری از اصحاب علی ( ع ) نقل می کنند که با آن حضرت در جنگ صفین بودیم و هنگامی که با لشکر معاویه می جنگید ، مردی از سمت راست لشکر آمد و گفت : یا امیرالمؤ منین ! در این سمت آشوب به پا شده است .

حضرت فرمود : ( به جای خود برگرد ) .

مرد برگشت و بار دوم آمد و همان جمله را تکرار کرد .

باز هم حضرت فرمود : ( به جای خود برگرد ) .

بار سوم نیز آمد و مثل این که زمین بر او تنگ شده بود ، جمله قبلی را تکرار کرد .

حضرت فرمود : بایست . مرد ایستاد . علی ( ع ) فرمود :

مالک کجاست ؟

مالک گفت : لبیک یا امیرالمؤ منین !

حضرت فرمود : سمت چپ لشکر معاویه را می بینی ؟

گفت : بلی .

فرمود : ( آن شخص سوار بر اسب تربیت شده را می بینی ؟ ) .

گفت : بلی .

فرمود : ( برو و سر او را بیاور ) .

مالک اشتر به آن شخص نزدیک شد و گردنش را زد و سرش را آورد و جلو امیرالمؤ منین ( ع ) انداخت .

حضرت رو کرد به آن مرد و فرمود : تو را به خدا قسم ! آیا این شخص را دیدی و ترس او در قلبت افتاد و آشوبی در میان یاران خود دیدی ؟

گفت : بلی .

حضرت فرمود : رسول خدا ( ص ) از این واقعه خبر داده بود . آن گاه به آن مرد فرمود : ( برگرد به جای خود ) . ( 149 )

133 - خبر علی ( ع ) از آینده

مالک بن ضمره گوید : از امیرالمؤ منین علی ( ع ) شنیدم که می فرمود : آگاه باشید که شما در معرض لعن و دروغگو شمردن من قرار خواهید گرفت ( شما را در شرایطی قرار می دهند که اقدام به لعن و دروغزن خواندن من می کنید ) ، پس هر کس مرا از روی کراهت و عدم رضایت قبلی لعن کند و خداوند ناراضی بودن او را بدین کار از دلش بداند من و او با هم بر محمد ( ص ) وارد می شویم ، و هر کس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نکند ، به اندازه زمان پرتاب یک تیر با یک چشم به هم زدن از

من زودتر به ملاقات آن حضرت برود ، و هر کس با رضایت و خوشحالی مرا لعن کند حجابی میان او و ( عذاب ) خداوند ( یا حجتی میان او و خداوند ) نخواهد بود ، و حجت و دلیلی بر پیشگاه محمد ( ص ) ندارد .

هان بدانید که محمد ( ص ) روزی دست مرا گرفت و فرمود : هر کس با این پنج ( انگشت ) بیعت کند ، و در حالی که تو را دوست می دارد بمیرد ، حقا به عهد و به تکلیف خود عمل نموده ، و هر کس در حالی که تو را دشمن می دارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است ، و به تمام آن چه که در اسلام عمل نموده ، و هر کس در حالی که تو را دشمن می دارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است ، و به تمام آن چه که در اسلام عمل نموده ( اعم از عبادات و غیره ) مورد محاسبه قرار گیرد ، و اگر در حالی که تو را دوست می دارد پس از تو زنده بماند ، تا آن گاه که خورشید طلوع و غروب می کند خداوند کارهای او را به امن و ایمان پایان خواهد داد . ( 150 )

134 - توجه به دوستی با اولادش

از مناقب ابن شهر آشوب نقل است که علی ( ع ) در خطبه ای اشاره فرمود به حالات خلفا بنی عباس و از جمله کلمات حضرت در این خطبه است شانزدهمی آنها به صله رحم نزدیکتر است تا بقیه آنها و همین طور بود که علی

( ع ) فرمود : شانزدهمی آنها معتضد بالله است .

در خواب دید مردی را که آمد نزدیک دجله پس دست خود را به سوی دجله دراز کرد تمام آب های دجله در دست او جمع شد ، سپس کف دست خود را باز کرد پس آب جوشیدن گرفت از کف دست او و سؤ ال نمود از معتضد آیا مرا می شناسی ؟ گفت : نه ، فرمود : منم علی بن ابی طالب چون خلافت به تو رسید با اولاد من نیکی کن .

چون به خلافت رسید دوستی کرد با علویین و سادات و لذا وصف فرمود علی ( ع ) را به صله رحم . ( 151 )

135 - علی ( ع ) در ذی قار

در آستانه جنگ جمل ، هنگامی که امیرمؤ منان علی ( ع ) همراه سپاه خود به ذی قار رسیدند در آن جا ماندند تا یاران آن حضرت از کوفه برسند و با هم به سمت بصره حرکت نمایند ، قبلا امام حسین ( ع ) و مالک اشتر برای بسیج مردم به کوفه رفته بودند . علی ( ع ) در ذی قار خبر داد و فرمود : ( به زودی دوازده هزار و یک نفر از کوفه به ما می پیوندند . ) طولی نکشید سپاهی از کوفه برای یاری علی ( ع ) فرا رسیدند ، آنها را شمردند دوازده هزار و یک نفر بودند . ( 152 )

136 - حدیث حبابه

رُشَیْد هجری گفت : من و ابوعبدالله سلیمان و ابوعبدالرحمان قیس بن ورقا و ابوالقاسم مالک بن سهل بن حنیف در محضر امیرالمؤ منین ( ع ) در مدینه بودیم که ام الندا حبابه و البیه در حالی که کوزه ای پهن و بزرگ بر سر داشت و لباس رنگی پوشیده و قرآنی را حمایل خویش ساخته و در دستش تسبیحی از سنگ ریزه و هسته ( خرما ) بود ، بر علی ( ع ) وارد شد و سلام کرد و گریست و گفت : یا امیرالمؤ منین ( ع ) ، آه و افسوس از فقدان شما و حسرت و اندوه بر غایب شدن شما به خاطر حظ و بهره ای که ( با نبود شما ) از دست می رود . ای امیرالمؤ منین ( ع ) ، از شما روی بر نمی گرداند و غافل نمی شود ، هر

کس که خدا برایش مشیت و اراده ( خیر ) دارد . همانا امر من ، بدین گونه است که بر یقین و روشنی و حقیقت هستم . با شما ملاقات می کنم در حالی که شما هر آن چه را قصد می دارم می دانید .

علی ( ع ) دست راستش را به سوی او دراز کرد و از دست او سنگ ریزه سفیدی را که می درخشید و جلا و شفافیتش مشهود بود ، گرفت و انگشترش را از دستش درآورد و سنگ ریزه را مهر کرد و فرمود : ای حبابه ، این خواسته تو از من است . حبابه گفت : آری به خدا سوگند یا امیرالمؤ منین ( ع ) ، این همان چیزی است که از شما می خواستم ؛ زیرا شنیده ام شیعیان بعد از شما متفرق می شوند و با یکدیگر اختلاف می کنند . پس دلیلی خواستم تا اگر بعد از شما زندگی نمایم - که خدا به من عمر ندهد و ای کاش من و اهل و خویشانم فدایت شوم - هر گاه آن مطلبی را که اشاره نمودم ( اختلاف شیعه ) واقع شود یا شیعه شک نماید در کسی که قائم مقام شماست ، این سنگ ریزه را نزد او بیاورم . پس اگر مانند کار شما را انجام داد ، پقین پیدا می کنم که او جانشین شماست . البته امید دارم تا آن زمان ، خدا مرا مهلت ندهد .

حضرت فرمود : آری ، به خدا سوگند ای حبابه . با این سنگ ریزه دو فرزندم حسن ( ع ) و

حسین ( ع ) و ( بعد از آن ها ) علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی ( ع ) را ملاقات می کنی و همگی آن ها ، وقتی به نزدشان بروی ، این سنگ ریزه را از تو طلب می کنند و با همین انگشتر آن را برای تو مهر می کنند . اما در زمان علی بن موسی ، در خودت دلیل و برهان بزرگی از آن جناب مشاهده می کنی و مرگ را بر می گزینی و از دنیا رحلت می کنی و آن حضرت ، متولی امور تو خواهد شد و بر کنار قبر تو می ایستد و بر تو نماز می گزارد . من به تو بشارت می دهم که از جمله زنان مؤ منی هستی که با حضرت مهدی که از فرزندان من است ، آن گاه که ظهور فرماید ، به دنیا رجعت می نمایی .

حبابه گریست و گفت : ای امیرالمؤ منین ( ع ) ، ( اگر فضل خدا و رسولش و فضل شما نبود ) از کجا به کنیز ضعیف الیقین و قلیل العمل شما چنین منزلتی کرامت می شد ؟ منزلتی که به خدا سوگند به آنچه که به من فرمودید یقین دارم ؛ زیرا یقین دارم که شما امیرالمؤ منین ( ع ) به حق هستید ، نه شخص دیگری . یا امیرالمؤ منین ( ع ) ، برایم دعا کن تا ثابت باشم بر آن چه خداوند مرا به جانب شما هدایت فرموده و این نعمت را از

من سلب نفرماید و مرا به فتنه نیندازد و مرا از این طریق گمراه نفرماید . امیرالمؤ منین ( ع ) ، برای او دعا فرمود و عاقبت به خیرش گرداند .

حبابه گفت : وقتی امیرالمؤ منین ( ع ) با ضربت عبدالرحمن بن ملجم - لعنه الله علیم - در مسجد کوفه به شهادت رسید ، نزد مولایم امام حسن ( ع ) آمدم . وقتی مرا دید ، به من خوش آمد گفت و فرمود : آن سنگ ریزه را بیاور . پس دستش را دراز کرد ، همان گونه که امیرالمؤ منین ( ع ) دستش را دراز نمود و سنگ ریزه را گرفت و آن را همان طور که امیرالمؤ منین ( ع ) مهر کرده بود ، مهر کرد و

/ 0 نظر / 117 بازدید