معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

معجزات امام علی ( ع ) برای اهل کتاب
67 - مسلمان شدن برخی نصارا

عده ای از نصارا

حضور پیامبر اکرم ( ص ) آمدند و گفتند : می رویم و تمام خویشان و قوم خود را می آوریم ، اگر صد شتر بچه دار برای ما بیاوری به تو ایمان می آوریم ! پیامبر اکرم ( ص ) نیز برای آنها صد شتر تعهد کرد ، آنان به وطن خود برگشتند .

گفتند : ما در کتاب های خود خوانده ایم که هر پیامبری جانشین و وصی دارد . جانشین پیامبر شما کیست ؟

مردم ابوبکر را به او نشان دادند ! بر ابوبکر وارد شدند و گفتند : تعهد محمد ( ص ) را ادا کن . ابوبکر گفت : چه تعهدی کرده است ؟

گفتند : صد شتر بچه دار که تمامش سیاه باشد .

ابوبکر گفت : ارثیه رسول خدا ( ص ) به اندازه طلب شما نیست . آنان به زبان خود به یکدیگر گفتند : دین محمد ( ص ) باطل است !

سلمان حاضر بود و زبان آنها را می فهمید ، به آنها گفت : بیایید تا وصی رسول خدا ( ص ) را به شما نشان دهم . در این هنگام علی ( ع ) وارد مسجد شد . آنها با سلمان به طرف او رفتند و مقابل حضرت نشستند و گفتند : پیامبر شما صد شتر با این صفات برای ما تعهد کرده بود .

علی ( ع ) فرمود : ( در این صورت ایمان می آورید ) .

گفتند : بلی . حضرت فردای آن روز آنها را به جبانه برد و منافقین خیال می کردند که حضرت مفتضح خواهد شد . وقتی که به آن جا رسیدند

حضرت دو رکعت نماز خواند و به آرامی دعا کرد و با چوب دستی رسول خدا ( ص ) به سنگی زد و از آن صدایی مثل ناله شتر حامله شنیده شد . آن گاه سنگ شکافه شد و سر شتر در حالی که با افسار بود ، از آن بیرون آمد . به امام حسن ( ع ) فرمود : ( افسارش را بگیر ) تا این که صد شتر سیاه موی بچه دار از آن بیرون آمد .

با مشاهده این صحنه تمام نصارا ایمان آوردند . سپس گفتند : ( ناقه صالح یکی بود و به خاطر آن تمام قومش هلاک شدند . یا امیرالمؤ منین دعا کن این ها به جای خود برگردند ، تا این که سبب هلاکت امت محمد ( ص ) نشوند .

حضرت دعا نمود ، سپس شترها از جایی که بیرون آمده بودند ، وارد شدند و ناپدید گشتند . ( 77 )

68 - همچو کوهی سخت

وقتی که امیر مؤ منان علی ( ع ) زمام امور خلافت را به دست گرفت ، روزی در ( نخیله ) ( سرزمین نزدیک کوفه ) بود ، پنجاه نفر از یهودیان به محضر آن حضرت رسیده و عرض کردند : ما در کتاب های خود دیده ایم که خبر داده اند از سنگ عظیم که نام هفت نفر از پیامبران در آن نوشته شده و آن سنگ در همین سرزمین است ولی هر چه کاوش کردیم آن را نیافتیم .

امام علی ( ع ) متوجه خدا شد و از درگاهش خواست که آن ریگ ها را از روی سنگ بردارد ، ناگهان طوفانی

گرفت و تمام آن ریگ ها را به اطراف پراکنده ساخت و در نتیجه ، سنگ نمایان شد و علی ( ع ) به یهودیان فرمود : آن نام ها در آن جانب سنگ که روی زمین قرار گرفته ، ثبت شده است .

آن ها با بیل و کلنگی که همراه داشتند ، هر چه در توانشان بود کوشیدند ، تا سنگ را به آن سو برگردانند ، ولی از عهده این کار برنیامدند .

در این وقت امیر مؤ منان علی ( ع ) پیش آمد و با دست پرتوان خود ، آن سنگ را به جانب دیگر انداخت ، در نتیجه آن سوی سنگ که نام هفت پیامبر ، در آن نوشته شده بود ، آشکار شد .

یهودیان دیدند در آن ، نام این پیامبران نوشته شده : نوح و ابراهیم و موسی و داود و سلیمان و عیسی و محمد ( علیهم السلام جمیعا ) .

همان جا و همان دم نور حقانیت اسلام بر قلبشان تابید و شهادتین را به زبان جاری کرده و قبول اسلام نمودند . ( 78 )

69 - وصی محمد

امیر مؤ منان حضرت علی ( ع ) در سفری با یکی از یهودیان خیبر ، هم سفر گردید ، با هم حرکت کردند تا به رودخانه ای که عرض طولانی داشت و آب در آن بود رسیدند ، در آن جا پل یا وسیله دیگری نبود ، که به آن طرف رودخانه بروند ، با توجه به این که ، یهودی ، علی ( ع ) را نمی شناخت .

یهودی آهسته دعایی خواند و بر روی آب به راه افتاد ،

بی آن که غرق شود ، خود را به آن سوی رودخانه رساند .

سپس رو به علی ( ع ) کرد و گفت : لو عرفت کما عرفت لجزت کما جزت : ( اگر آن چه را من می دانم تو می دانستی ( آن را می گفتی ) و همانند من از روی آب به این طرف می آمدی ، بی آن که غرق شوی ) .

علی ( ع ) فرمود : ای یهودی همان جا توقف کن ، تا من نیز بیایم .

حضرت علی ( ع ) متوجه خدا شد ، و به اذن پروردگار از روی آب قدم برداشت ، و خود را به آن سوی رودخانه رساند .

یهودی تعجب کرد و به دست و پای علی ( ع ) ( که آن حضرت را نمی شناخت ) افتاد و عرض کرد : ( ای جوان ! چه گفتی که آب در زیر پای تو مانند سنگ سخت شد و از روی آن به این طرف آمدی ؟ ! )

امام علی ( ع ) به او فرمود : ( تو چه گفتی که بر آب قدم نهادی و رد شدی ؟ )

یهودی گفت : ( من خدا را به وصی اعظم محمد ( ص ) خواندم ، خداوند به من لطف کرد ، و از روی آب گذشتم ) .

حضرت علی ( ع ) فرمود : ( آن وصی محمد ( ص ) من هستم ) .

یهودی گفت : ( به راستی که حق می گویی ، آن گاه قبول اسلام کرد و در حضور علی ( ع ) به افتخار اسلام

نایل آمد . ( 79 )

70 - راهب شهید

در جریان جنگ صفین ، هنگامی که امیر مؤ منان علی ( ع ) در یکی از روزهای جنگ همراه یاران در بیابان عبور می کردند ، تشنگی آنها را فرا گرفت ، و آبشان تمام شده بود ، و یاران در آن بیابان برای جستجوی آب ، به هر سو می رفتند ، آب نیافتند ، و لحظه به لحظه بر شدت تشنگی آنها افزوده می شد .

امیر مؤ منان علی ( ع ) از جاده کنار رفت و اندکی در بیابان حرکت کرده ، ناگهان ، چشمش به دیری ( عبادت گاه ) افتاد ، که یکی از راهبان مسیحی ، در آن جا عبادت می کرد .

علی ( ع ) به یاران فرمود : ندا کنند تا راهب ، از ورود ما به آن سرزمین آگاه شود ، آن ها ندا زدند ، راهب متوجه آنها شد ، حضرت علی ( ع ) نزد آن راهب آمد و پرسید : آیا در این جا که سکونت داری ، آب وجود دارد ؟

راهب گفت : نه ، در این نزدیکی آب نیست ، در دو فرسخی این جا آب پیدا می شود .

علی ( ع ) که سوار استر بود ، استرش را به طرف قبله برگرداند و محلی را که نزدیک آن عبادتگاه بود نشان داد و به یاران خود فرمود : این مکان را بشکافید ، آنها همان مکان را با وسایلی که داشتند ، حفر کردند ، ناگهان سنگ بزرگی پیدا شد و عرض کردند : ای امیرمؤ منان در این جا سنگی پیدا

شده که کلنگ در آن اثر نمی کند ، همه یاران جمع شدند ، هرچه نیرو مصرف کردند ، نتوانستند کاری از پیش ببرند ، و آن سنگ همچنان استوار ، در زمین برقرار بود .

امیر مؤ منان علی ( ع ) خود وارد کار شد ، انگشتانش را زیر سنگ برد ، و آن را حرکت داد و سپس از جا کند و به چند متری انداخت ، ناگهان دیدند در زیر آن سنگ ، آب سفیدی پیدا شد ، کنار آن آمدند و از آن آشامیدند ، که بسیار گوارا و خنک و زلال بود ، سپس علی ( ع ) آن سنگ بزرگ را برداشت و به جای خود نهاد ، و دستور داد ، با خاک آن را بپوشانند و اثری از آن دیده نشود .

راهب در عبادتگاه خود ، همه این جریان را دید ، فریاد زد : ای مسافران بفرمایید و نزد من بیایید .

علی ( ع ) همراه یارانش نزد راهب رفتند ، حضرت علی ( ع ) در پیشاپیش یاران نزدیک راهب شد .

راهب به حضرت علی ( ع ) رو کرد و گفت : آیا تو پیامبر مرسل هستی ؟

فرمود : نه .

پرسید : آیا فرشته مقرب هستی ؟

فرمود : نه .

عرض کرد : ( پس تو کیستی ؟ ) .

علی ( ع ) فرمود : ( من وصی رسول خدا محمد بن عبدالله ( ص ) خاتم پیامبران هستم ) .

راهب گفت : دستت را بگشا ، تا برای خدا به دست تو ، اسلام را قبول کنم ، علی ( ع ) دستش را

گشود و فرمود : گواهی بده به یکتایی خدا و رسالت پیامبر اسلام ( ص ) .

راهب گواهی به یکتایی خدا و رسالت پیامبر ( ص ) داد و بعد عرض کرد : گواهی می دهم که تو وصی رسول خدا ( ص ) هستی ، و شایسته مردم بعد از رسول خدا ( ص ) به امر وصایت او می باشی .

سپس عرض کرد : این عبادتگاهی را که من در آن هستم فقط به منظور شناختن مردی بنا شده است که این سنگ بزرگ را از جا می کند ، و آب از زیر آن در می آورد ، قبل از من ، راهب های بسیار در این جا بودند ، و آن شخص را نیافتند ولی خداوند این موهبت را نصیب من کرد ، که شما را یافتم ، ما در یکی از کتاب های خود ، و از آثار علمای خویش ، یافته ایم که در این بیابان ، چشمه ای وجود دارد که سنگ بزرگی روی آن قرار دارد ، و به مکان آن ، کسی آگاه نیست . جز پیامبر مرسل یا وصی پیامبر ، و این که خداوند ( ولی الله ) دارد که مردم را به سوی حق دعوت می نماید و نشانه اش ، شناختن مکان این سنگ و قدرت او بر از جا کندن این سنگ می باشد ، و من وقتی دیدم ، تو این سنگ بزرگ را از جا کندی ، آن موضوع مهمی را که مدت ها در انتظارش بودم برایم تحقق یافت .

قطرات اشک از دیدگان امیر مؤ منان علی (

ع ) سرازیر شد و گفت :

حمد و سپاس خداوندی را که در کتاب هایش نام مرا ذکر نموده است ، سپس علی ( ع ) به یاران فرمود : جلو بیایید تا گفتار این راهب را بشنوید ، آن ها پیش آمدند و گفتار راهب را شنیدند ، و خدا را شکر و سپاس گفتند : سپس به سوی میدان جنگ صفین رهسپار شدند ، راهب نیز با آنها به راه افتاد ، و در جنگ صفین به شهادت رسید ، علی ( ع ) بر پیکر مقدس او نماز خواند و او را دفن کرد ، و برای او بسیار طلب آمرزش نمود . ( 80 )

71 - مسلمان شدن هرمزان

در زمان خلافت عمر ، اسیری را آوردند و اسلام را بر او عرضه کردند ولی او نپذیرفت ، عمر دستور داد او را بکشند . اسیر گفت : تشنه هستم مرا نکشید . ظرفی پر از آب برایش آوردند .

اسیر گفت : در امان هستم آب بخورم ؟

عمر گفت : بلی . اسیر آب را به زمین ریخت و عمر گفت : او را بکشید؛ چون نیرنگ کرد . علی ( ع ) در مجلس حضور داشت فرمود : نمی توانید او را بکشید؛ چون به او امان دادید .

عمر گفت : با او چه باید بکنم ؟

حضرت فرمود : ( با قیمت عادلانه به یکی از مسلمانان بفروش ) .

عمر گفت : چه کسی او را می خرد ؟

حضرت فرمود : ( من ) .

عمر گفت : ( مال تو باشد ) .

علی ( ع ) ظرف را به دستش گرفت و دعا کرد

، آب در ظرف جمع شد . اسیر با دیدن این صحنه مسلمان شد . حضرت نیز او را آزاد کرد و او همیشه ملازم مسجد بود و عبادت می کرد و او همان هرمزان بود .

وقتی که ابولؤ لؤ عمر را ضربت زد ، عبیدالله بن عمر خیال کرد هرمزان او را کشته است .

از این رو وارد مسجد شد و او را کشت و جریان را به عمر گفتند .

عمر گفت : اشتباه کردی . ابولؤ لؤ به من ضربت زد و هرمزان غلام علی ( ع ) است .

سپس وصیت کرد ، عبیدالله را قصاص کنند . اما وقتی عمر از دنیا رفت و عثمان خلیفه شد ، عبیدالله را قصاص نکرد .

علی ( ع ) فرمود : اگر من خلیفه می شدم ، او را می کشتم . وقتی که عثمان کشته شد ، عبیدالله به سوی معاویه فرار کرد . و در جنگ صفین در حالی که دو شمشیر حمایل داشت ، علی ( ع ) او را کشت . ( 81 )

72 - اسلام یونانی

به همان سند از حضرت عسکری ( ع ) در همان حدیث یونانی روایت کرده که به علی ( ع ) گفت : من از تو دور می شوم و تو مرا بخوان ، و من اجابت نمی کنم ( و نمی آیم ) پس اگر مرا ( بدون اختیار ) نزد خود آوردی این نشانه است ( بر صحت عقیده شما ) .

حضرت فرمود : ( اگر چنین کنم ) این تنها برای تو نشانه است ، چون که تو از حال خود با خبری که

امر مرا رد نکرده ای ، و من اختیار تو را گرفته ام بدون این که جایی از تو را گرفته باشم که جایی از تو را بگیرد ، یا کسی بدون گفته من جایی از تو را گرفته باشد و بی اختیار تو را کشیده باشد ، و فقط به قدرت قاهر خداوند بوده ، و ممکن است ( بعدا ) تو یا دیگری ادعا کند که ما باهم توطئه کرده ایم ، پس اگر می خواهی نشانه طلب کنی چیزی بطلب که برای همه اهل عالم نشانه باشد .

یونانی گفت : اگر اختیار طلب را به دست من بدهی من می خواهم که اجزای این درخت خرما را جدا و متفرق کنی ، و آنها را از هم دور کنی ، و سپس آنها را جمع کنی و به حالت اول برگردانی .

فرمود : این ( خوب ) نشانه ای است ، تو قاصد منی به سوی این درخت ، پس به او بگو : وصی محمد پیغمبر خدا اجزای تو را امر می کند که از هم جدا شوند ، یونانی رفت و سخن را به درخت گفت ، و اجزای آن جدا و ریز ریز پراکنده و ذره ذره شد به طوری که هیچ اثری از آن دیده نشد تا این که گویا هرگز درخت خرمایی آن جا نبوده و یونانی بدنش لرزید و گفت : ای وصی محمد ( ص ) خواهش اول مرا بر آوردی ، پس خواهش دیگرم را هم برآور ، و آن را امر کن که اجزایش مجتمع شود و به حالت اول برگردد .

حضرت به

یونانی فرمود : تو قاصد منی به سوی درخت پس برگرد و به آن بگو : ای اجزای درخت خرما ! وصی محمد رسول الله تو را امر می کند که مجتمع شوی چنانکه قبلا بودی و به حالت اول خود برگردی ، یونانی فریاد برآورد و این سخن را گفت و آن اجزا مانند ذره های پراکنده در هوا بالا رفت ، و شروع کرد یک یک جمع شد تا شاخه ها و برگ ها و سرخوشه ها مصور شد و به هم پیوست و مجتمع شد و طول و عرض پیدا کرد ، و بیخش در جای خود قرار گرفت ، و ساقش بر آن جا گرفت ، و شاخه ها بر ساق ، و برگ ها بر شاخه ها سوار شد و خوشه ها در جای خود قرار گرفت ، و اول چون از فصل رطب ( : خرمای رسیده ) و بسر ( خرمای نیمرس ) و خلال ( : خرمای نارس و غوره ) دور بود خوشه هایش برهنه بود پس یونانی گفت : خواهش دیگرم این است که دوست می دارم که خوشه هایش خلال درآورد ، و آنها را از سبزی به زردی و قرمزی بگردانی ، و رطب شود و وقت چیدنش برسد تا تو بخوری و به من و حاضرین هم بخورانی ، فرمود : تو قاصد منی به سوی آن ، پس آن را به آنچه گفتی امر کن ، پس یونانی آنچه علی ( ع ) دستور داده بود به آن درخت گفت و خلال برآورد و بعد بسر شد ، و زرد شد

، و قرمز شد ، و رطب شد و خوشه هایش از رطب سنگین شد ، و یونانی گفت : خواهش دیگرم این است که دوست دارم خوشه هایش به من نزدیک شود ، یا دست من به قدری دراز شود که به آنها برسد ، و محبوبترین چیز نزد من آن است که یکی از خوشه ها به جانب من پایین آید ، و دست من به خوشه دیگری که پهلوی آن است دراز شود ، امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : آن دستی را که می خواهی به درخت برسد دراز کن و بگو : ای نزدیک کننده دور ، دست مرا به این خوشه نزدیک کن ، و آن دست دیگر را از این خوشه به من دور است برای من آسان فرما ، پس یونانی چنین کرد و این کلام را گفت ، و دست راستش دراز شد و به خوشه رسید ، و خوشه های دیگر پایین آمد و روی زمین ریخت ، و بیخ خوشه ها دراز شد ، سپس راوی ذکر کرده که یونانی مسلمان شد . ( 82 )

73 - غش کردن طبیب یونانی

مردی از یونانی ها که ادعای طبابت می کردند به آن حضرت گفت : زردی و صفره ای می بینم که به رنگ شما ظاهر شده ، و دو ساق باریکی می بینم که گمان نمی کنم شما را حمل کنند ، اما زردی رنگ پس دوای آن نزد من است ، و اما دو ساق پای باریک پس چاره ای برای بزرگ کردن آن نیست ، و راه کار این است که با خود مدارا کنی

و کمتر راه بروی ، و باری که به دوش یا به سینه می کشی را کمتر کنی ، و اما زردی رنگ پس دوایش نزد من است ، و آن این است ، و دوایی بیرون آورد ، حضرت فرمود : نفع این دوای زردی را ذکر کردی ، آیا برای زیاد شدن زردی و ضرر زدن به آن هم چیزی می شناسی ؟

گفت : آری یک دانه از این و به دوایی اشاره کرد ، و گفت : اگر کسی که رنگش زرد است آن را بخورد فورا می میرد ، علی ( ع ) فرمود : آن را به من بنما ، پس آن را به حضرت داد ، فرمود : مقدار و وزن این چقدر است ؟

گفت : به اندازه دو مثقال است ، و سم کشنده ای که مقدار یک حبه اش یک نفر را می کشد ، پس علی ( ع ) آن را گرفت و در دهان ریخت و عرق مختصری کرد ، و آن مرد شروع به لرزیدن کرد و با خود گفت : الان مرا به قتل علی بن ابی طالب می گیرند ، و می گویند : او را کشته است و کسی از من نمی پذیرد که بگویم : او خودش بر نفس خود جنایت کرد ، پس علی ( ع ) خندید و فرمود : ای یونانی سالم ترین وقت بدن من الآن است ، و آنچه تو گمان کردی سم کشنده است به من ضرری نرساند ، فرمود : پس چشمانت را بپوشان ، پوشاند ، فرمود : باز کن ، باز

کرد و به صورت علی ( ع ) نگاه کرد دید سرخ و سفید است ، و با قرمزی مخلوط شده ، و آن مرد چون او را دید لرزید ، حضرت خندید و فرمود : آن زردی که گمان می کردی در من است ، کجا است ؟

گفت : به خدا ! گویا تو آن نیستی که من قبلا دیدم ، آن وقت بسیار زرد بودی و اکنون گلگونی !

فرمود : پس زردی من به آن سمی که خیال می کردی کشنده من است بر طرف شد؛ و پاهایش را کشید ، و ساق هایش را برهنه کرد و فرمود : اما این ساق های من پس تو گمان کردی من در حمل بار بر آنها باید نسبت به بدنم مدارا کنم تا ساق هایم نشکند و من به تو می گویم که طب خدا بر خلاف طب تو است ، و دستش را به ستون چوبی بزرگی زد که زیر سقف آن مجلس بود و دو اطاق روی هم بالای آن بود ، و آن را حرکت داده از جا کند و سطح و دیوارها و دو بالاخانه همه بلند شد و یونانی غش کرد . ( 83 )

طعام های غیبی
74 - نعمت های بهشتی از آن شیعیان علی ( ع )

امام حسین ( ع ) می فرماید : ( روزی پیش علی ( ع ) نشسته بودیم و در آن جا درخت انار خشکی بود . عده ای از دشمنان حضرت وارد شدند که در بین آنها از دوستداران او نیز بودند . آنان به حضرت ، سلام کردند و امام فرمود : ( بنشینید ) .

سپس فرمود : ( امروز به شما معجزه

ای نشان می دهم که مثل مائده در میان بنی اسرائیل باشد ) . آن گاه فرمود : ( به درخت نگاه کنید ) . درخت خشکی بود که ناگهان آب بر شاخه هایش جریان پیدا کرد و سبز شد و برگ آورد و میوه هایش تا بالای سر ما آمد .

سپس رو کرد به ما که ما از دوستدارانش بودیم ، گفت : دستتان را دراز کنید و از میوه ها بچینید و بخورید . و ما نیز دست های خود را دراز کردیم و از انارها چیدیم و خوردیم . تا آن زمان میوه ای به خوشمزگی آن نخورده بودیم . سپس به کسانی که او را دشمن می داشتند رو کردند و فرمود : ( بچینید و بخورید ) .

اما آنان وقتی که دستشان را بالا بردند ، انار بالا رفت و هیچ یک از آنها نتوانستند حتی یک انار بچیند ! گفتند : یا امیرالمؤ منین ! چرا دست آنها رسید ولی دست ما نرسید ؟

فرمود : ( بهشت نیز همین طور است ، فقط دست دوستان ما به نعمت های بهشتی می رسد ، نه دست دشمنان ما ) .

آنان وقتی از منزل خارج شدند ، گفتند : این از سحر علی بن ابی طالب ، کم است .

سلمان گفت : چه می گویید ؟ سحر است یا شما نمی بینید ؟ ( 84 )

75 - دریافت آذوقه غیبی در صفین

زمانی که ماندن آن حضرت در صفین ( برای جنگ با معاویه ) طولانی شد مردم به آن حضرت از تمام شدن توشه و علوفه شکایت کردند به طوری که کسی از اصحاب آن حضرت

چیزی که قابل خوردن باشد نمی یافت ، پس آن حضرت فرمودند : فردا چیزی که شما را کفایت کند می رسد . چون صبح فردا شد آمدند و تقاضا نمودند که چه شد وعده شما ؟

آن حضرت بالای تلّی که در آنجا بود رفت و دعا نمود و از خداوند تعالی خواست که طعام دهد آنها را و علف دهد حیوانات آنها را .

پس پایین آمد از تل و برگشت به مکان خود . هنوز آن حضرت به جای خود آرام نگرفته بود که آمدند قافله ای بعد از قافله ، بار آنها بود دو قسم گوشت و آرد و خرما بقدری که صحرا پر شد و صاحب شتران خالی کردند هر چه با آنها بود از طعام و هر چه با آنها بود از علف چهارپایان و لباس و پشگل گوسفند و سرگین خشک که محتاج بودند به آنها برای طبخ سپس رفتند و معلوم نشد که از کدام قریه آمده اند از انس بودند یا از جن و مردم تعجب نمودند از این قضیه . ( 85 )

76 - تبدیل نان خشک به مرغ بریان

مردی مهمان علی ( ع ) شد ، علی ( ع ) یک تکه نان خشک و کاسه ای که در آن مقداری آب باشد طلبید ، حاضر کردند ، حضرت آن کاسه را جلو مهمان نهاد و قطعه ای از آن نان را در میان کاسه گذاشت ، و به مهمان فرمود : بخور ، مهمان آن نان را بیرون آورد و ناگاه دید ران بریان شده پرنده است ، آن را خورد ، علی ( ع ) بار دیگر قطعه نان خشکی

در میان آن کاسه نهاد و فرمود : بخور ، مهمان آن را بیرون آورد ، دید قطعه حلوا است ، به علی ( ع ) عرض کرد : ( ای مولای من ! نان خشک به کاسه می نهی ، ولی من آن را به صورت غذاهای متنوع می یابم ) .

امیر مؤ منان ( ع ) فرمود :

آری این نان خشک در ظاهر است ، و آن غذاهای متنوع در باطن است ، سوگند به خدا کار ما همین گونه است . ( 86 )

77 - سبز شدن درخت گلابی

حارث روایت کرده که گفت : با امیرالمؤ منین ( ع ) رفتیم تا به عاقول ( نام زمینی است ) رسید ، و تنه درختی دید که پوستش ریخته بود و چوبش مانده بود ، پس دستش را به آن زد و فرمود : به اذن خدا سرسبز و میوه دار ( به حال اول ) برگرد ، ناگاه درخت را دیدم که با شاخه هایش به جنبش آمد و میوه اش گلابی بود ، و چیدیم ، و خوردیم ، و با خود برداشتیم ، چون فردا صبح شد و صبح کردیم باز دیدیم سبز است ، و گلابی دارد . ( 87 )

78 - دیوار به سبب علی ( ع ) طلا می شود

نقل است از ریاحی در بصره که روزی حضرت امیر ( ع ) وارد منزل شدند در حالی که گرسنه بودند و حضرت فاطمه ( س ) نیز اظهار داشتند که طعامی در منزل موجود نیست .

پس حضرت عبای خود را نزد یهودی که در همسایگی آنها منزل داشت گرو گذاشته و مقداری جو گرفتند . چون امیرالمؤ منین ( ع ) به راه افتادند رو به منزل خود ، یهودی حضرت را صدا زد و گفت : قسم می دهم شما را صبر کنی تا از شما مسئله ای بپرسم .

سپس گفت : پسر عموی شما ( یعنی پیغمبر اسلام ( ص ) ) گمان می کند اینکه او حبیب خدا و اشرف انبیا است چرا سؤ ال نمی کند از خدای تعالی که شما را بضاعتی بدهد از این فقر و فاقه که در آن هستی نجات یابید ؟

چون کلام یهودی به آن جا رسید علی (

ع ) سر مبارک به زیر انداخت و تامل فرمود ، بعدا سر بلند کرد و فرمود : ای برادر یهودی به خدا قسم از برای خداوند بندگانی است که اگر از خدا تقاضا کنند که این دیوار را برای آنها طلا کند البته خواهد کرد ، ناگاه دیوار به تلالو درآمد و می درخشید و طلای خالص شد .

در این هنگام علی ( ع ) اشاره کرد به دیوار و فرمود : قصد نداشتم تو را ، خواستم مثلی زده باشم .

چون مرد یهودی این بزرگی و بزرگواری را از مولای متقیان امیرالمؤ منین ( ع ) مشاهده نمود نور اسلام در قلب او تابید و مسلمان شد . ( 88 )

79- یاری دهندگان علی ( ع )

رسول خدا ( ص ) ابوذر غفاری را در پی علی ( ع ) فرستاد . ابوذر دید در خانه علی ( ع ) آسیابی می چرخد و چرخاننده ای پیدا نیست . به رسول اکرم ( ص ) خبر داد .

حضرت فرمود : ای اباذر ، ندانسته ای که خدا را فرشتگانی است که در پهنه گیتی روانند و مامور گشته اند که آل محمد ( ص ) را یاری دهند ؟ ( 89 )

80 - طغیان فرات و انار بهشتی

در زمان خلافت علی ( ع ) رود فرات طغیان کرد ، مردم آمدند و از آن حضرت استمداد کردند . حضرت سوار مرکبش شد و به طرف فرات حرکت کرد . وقتی از محله ثقیف می گذشت عده ای از جوانان نشسته بودند ، با نگاه های خود ایشان را مورد تسخیر قرار دادند .

حضرت متوجه شد و فرمود : ( ای بازماندگان قوم ثمود و ای متکبران ! شما جز عده ای اوباش لئیم نیستید . من کجا و این غلامان کجا ! ) .

پیرمردان قبیله گفتند : اینها جوانان جاهلی هستند ما را به گناه آنها نگیر و ببخش .

حضرت فرمود : ( به شرطی می بخشم که وقتی برگشتم ، این مجلس برپا نباشد و خرابی ها را درست کرده باشید ، و ناودان هایی را که به کوچه می ریزد برداشته باشید ، و چاله ها را پر نموده باشید ، چون همه در سر راه مسلمانان است و باعث اذیت آن ها می شود ) .

گفتند : به همه دستورات شما عمل می کنیم . حضرت از آنجا گذشت و آنها نیز دستورات

حضرت را اجرا کردند .

وقتی که امام به فرات رسید ، دعا کرد و ضربه ای به آب زد ، آب یک ذراع پایین رفت ، اناری را از آب گرفتند و به حضرت دادند و گفتند : آب از پل ، بالا رفته و این انار را آورده است .

حضرت فرمود : ( این اناری است از انارهای بهشت . و میوه های بهشت را در این دنیا فقط پیامبر و وصی او باید بخورند نه کس دیگر . اگر این گونه نبود آن را بین شما تقسیم می کردم ) . ( 90 )

81- سلمان و تقاضای معجزه

سلمان گفت : ما همراه امیرالمؤ منین ( ع ) بودیم که به آن حضرت عرض کردم : ای سرور من ، دوست دارم چیزی از معجزات شما را ببینم .

فرمود : چه می خواهی ؟

سلمان گفت : می خواهم ناقه ثمود و معجزات دیگری را به من نشان دهید .

فرمود : چنین خواهم کرد . سپس به سرعت برخاسته ، داخل منزل شد و در حالی که بر اسب سیاهی سوار و بر دوشش قبایی سفید و بر سرش کلاه سفیدی بود و به جانب من بیرون آمد و بانگ زد : ای قنبر ، آن اسب را برای من بیاور . قنبر اسب سیاه دیگری را بیرون آورد . پس فرمود : ای اباعبدالله سوار شو . سلمان گفت : بر آن سوار شدم ؛ دو بال به پهلویش چسبیده بود . پس امام ( ع ) بر آن فریاد زد و در هوا اوج گرفت . به خدا سوگند ، من صدای بال های ملایک و

تسبیحشان را از زیر عرش می شنیدم . سپس از ساحل دریایی خروشان و مواج عبور کردیم . امام ( ع ) با گوشه چشم ، نگاه غضب آلودی به آن کرد و دریا آرام شد .

گفتم : ای سرور من ، دریا با نظر شما از غلیان افتاد .

فرمود : ای سلمان ترسید که در مورد آن فرمانی صادر نمایم . سپس دست مرا گرفت و بر روی آب حرکت کرد و هر دو اسب به دنبال ما می آمدند ، بدون آنکه کسی زمام آنها را گرفته باشد . به خدا قسم قدم های ما و سم اسب هاتر نشد . پس ، از آن دریا گذشتیم و به جزیره ای رسیدیم که دارای درختها و میوه ها و پرندگان و رودخانه های فراوانی بود . در آن جا درخت بزرگی را دیدم که میوه و گل و شکوفه نداشت . حضرت علی ( ع ) آن را با چوبی که در دست داشت لرزاند . درخت شکافته شد و از آن ناقه ای بیرون آمد که طولش هشتاد ذراع بود و به دنبالش بچه شتری بود . به من فرمود : به آن نزدیک شو و از شیر آن بنوش .

سلمان گفت : نزدیک رفتم و از شیرش نوشیدم به اندازه ای که سیراب شدم . شیرین تر از شهد و نرم تر از کره بود و من ( به همان مقدار ) کفایت کردم . فرمود : این خوب است ؟ گفتم : ای سرور من خوب است . فرمود : از این بهتر را می خواهی به تو نشان دهم

؟ گفتم : بلی ای سرور . فرمود : فریاد کن ای حسنا بیرون بیا . پس بانک زدم ؛ ناقه ای بیرون آمد که طولش صد و بیست و عرضش شصت ذراع بود ، سرش از یاقوت سرخ و سینه اش از عنبر معطر و پاهایش از زمرد سبز و زمامش از یاقوت زرد و پهلوی راستش از طلا و پهلوی چپش از نقره و پستانش از مروارید تازه بود . فرمود : ای سلمان از شیرش بنوش . پستانش را به دهان نهادم ؛ ناگاه دیدم عسل دوشیده می شود ، عسلی صاف و خالص . گفتم : ای سرور من ، این برای کیست ؟ فرمود : این برای تو و برای سایر مؤ منین از دوستان من است . سپس امام ( ع ) به آن شتر فرمود : به سوی همان درخت بازگرد . فورا بازگشت و حضرت مرا در آن جزیره سیر داد تا این که به درختی بزرگ رسیدیم که در زیر آن درخت ، سفره ای گسترده شده و غذایی در میان آن بود که بوی مشک می داد . ناگاه پرنده ای مانند کرکس بزرگ دیدم . سلمان گفت : آن پرنده جهید و بر حضرت سلام کرد و به جای خودش برگشت . گفتم : ای سرور من ، این مائده چیست ؟

فرمود : این برای شیعیان و دوستان من تا روز قیامت در این جا بر پا شده است . گفتم : این پرنده چیست ؟ فرمود : ملک موکل بر آن است تا روز قیامت . گفتم : ای سرور من به تنهائی

؟ فرمود : خضر ( ع ) هر روز یک بار از کنار آن می گذرد .

سپس دست مرا گرفته و به دریای دیگری ب

/ 0 نظر / 197 بازدید