معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

تکلم امام علی ( ع ) با حیوانات
34 - تکلم با شیر

منقذین اصبغ اسدی گوید : ( در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمؤ منین ( ع ) بودم ، امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به دهی رفتند ، در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند ، من افسار شتر را داشتم ، یک مرتبه گوش های شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم ؛ امام پرسید : چه شده است ؟

عرض کردم : شتر چیزی دیده که این طور بی تابی می کند .

امام نگاه کرد و فرمود : درنده ای است ؛ ذوالفقار را برداشت و نعره ای زد و چند قدم برداشت ؛ آن درنده شیر بود چون صدای امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران ، سر در پیش انداخت ؛ امام دست دراز کرد موی گردن شیر را گرفته و فرمود : مگر نمی دانی من اسدالله و ابوالاشبال ( پدر بچه شیرها ) و حیدرم ، قصد شترم را نمودی ؟

شیر به زبان فصیح عرض کرد : یا امیرالمؤ منین ( ع ) ! هفت روز

بود که شکاری به دستم نیفتاد و گرسنگی بی طاقتم کرده است ، از دور شبح شما را دیدم خجل که خدای تعالی بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان شما حلال نموده است . امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آن که عرض کرد : یا ولی الله ! گرسنگی ، گرسنگی ؛ امام دست برآورد و فرمود : خداوندا ! به حق محمد و آل محمد ( ص ) او را روزی ده ؛ همان حال ، چیزی نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد .

بعد امام پرسید : مسکن تو کجاست ؟

گفت : کنار رود نیل .

فرمود : این جا چه می کنی ؟

عرض کرد : به قصد زیارت شما به حجاز آمدم ، در آن جا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم ، حال اجازه رفتن می خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی خبرند .

چون اجازه گرفت ، عرض کرد : یا امیرالمؤ منین ( ع ) ! در این سفر به قادسیه می روم و از گوشت سنان بن و اهل شامی که از دشمنان شماست ، و در جنگ صفین گریخته ، توشه راه کنم . امام دعا کرد و شیر رفت ) .

منقذبن اصبغ گوید : ( متعجب و حیران شدم که امام فرمود : ای منقذ ! از این واقعه تعجب نمودی ؟ ! بدان خدایی که دانه را می رویاند و خلق را می آفریند ، اگر از معجزاتی که رسول خدا به من تعلیم داده

، ظاهر کنم مردم به گمراهی می افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس از آن نمازش تمام شد در خدمتش بودم تابه قادسیه رسیدیم که هنگام اذان صبح بود؛ و در میان مردم غوغایی بود که می گفتند : سنان بن و اهل شامی را شیری خورد و استخوان های بدنش را نشان دادند؛ من واقعه سخن گفتن شیر را با امام را برای مردم نقل کردم ، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش تبرک می جستند . ) ( 40 )

35 - شهادت جامه یهودیان

استدلال علی ( ع ) در باطل بودن دین یهود این بود که به آنها فرمود : همانا ما را ( بر اثبات دین خود ) دلیلی است که آن معجزه روشن و واضح است ، آن گاه شتران یهود را صدا کرده ، فرمود : ای شتران برای محمد و وصی او شهادت دهید ، پس شتران بر یکدیگر سبقت گرفته ، گفتند : راست گفتی ، راست گفتی ای وصی محمد ، و این یهودیان دروغ گفتند .

حضرت فرمود : این یک نوع از شهودند ، ( آن گاه فرمود : ) ای جامه های یهود که بر تن آنهایید ، شهادت دهید برای محمد و وصیش ، پس همه جامه های آنان به زبان آمده گفتند : راست گفتی یا علی ، شهادت می دهیم که حقا محمد ، فرستاده خدا است ، و این که تو ، یا علی ( ع ) حقا وصی اویی . ( 41 )

36 - آشکار شدن توطئه

وقتی پیغمبر ( ص ) به جانب تبوک رفت ، علی ( ع ) ( در راه ) به او ملحق شد ، ( و حضرت رسول ( ص ) دستور داد که بازگردد ) و چون به جای خود برگشت ، ( منافقان ) برای کشتنش تدبیری کرده ، دستور دادند در راهش گودالی عمیق به قدر پنجاه ذراع حفر کردند ، و آن را با نی های نازک پوشاندند ، و اندکی خاک به قدری که نی های را بپوشاند روی آن ریختند ، و این گودال در راهی بود که آن جناب ناچار بود از آن عبور کند ،

و می خواستند او با مرکبش در آن جا بیفتند ، و آن را عمیق کرده بودند ، و اطرافش زمین سنگلاخی بود ، نقشه ریخته بودند که وقتی او با مرکبش در آن چاه رسید اسبش گردنش را برگرداند و خدا آن را طولانی کرد تا لبانش به گوش او رسید و گفت : یا امیرالمؤ منین ( ع ) این جا چاهی برای تو کنده شده ، و نقشه مرگ برای تو کشیده شده ، و تو بهتر می دانی پس از آن عبور نکن .

فرمود : خداوند تو را که نصیحت کننده ای برای من جزای خیر دهد ، همچنان که برای من تدبیر می کنی و همانا خدا تو را از پاداش نیک خود محروم نمی کند ، و رفت تا به آن مکان مشرف شد و اسب از ترس عبور از آن جا ایستاد ، و علی ( ع ) فرمود : به اذن خدا به سلامت و اعتدال برو ، در حالی که کار تو عجیب و عمل تو بی سابقه است . اسب پیش رفت و خداوند زمین را سخت و محکم کرد و چاه را پر کرد ، و آن جا را مثل جاهای دیگر قرار داد ، و چون علی ( ع ) از آن جا گذشت آن اسب گردنش را برگرداند و لبانش را بر گوش او گذاشت و گفت : ای مولای من چقدر تو نزد پروردگار جهان کرامت داری ، تو را از این چاه به سلامت عبور داد .

فرمود : خداوند تو را در عوض آن نصیحتی که به من کردی این

چنین سالم گرداند ، ( حضرت عسگری ) فرمود : سپس صورت اسب را به نزدیک کفلش برگرداند و مردم با او بودند ، بعضی جلو و بعضی عقب ، و به آنها گفت : خاک این جا را عقب بزنید ، عقب زدند ، دیدند آن جا طوری است که هر کس از آن جا بگذرد در آن چاه می افتد ، فرمود : پس همه از آنچه دیدند اظهار وحشت و تعجب کردند ، فرمود : می دانید چه کسی این کار را کرده ؟

گفتند : نه ، فرمود : لکن این اسب من می داند ، ای اسب ، آن چگونه بوده و که این تدبیر را کرده ؟

اسب گفت : یا امیرالمؤ منین وقتی خدای عزوجل بخواهد ، آنچه را مردم نادان می خواهند محکم کنند ، نقض کنند ، محکم کنند . نقض کند ، یا آن چه را مردم نادان می خواهند نقض کنند ، محکم کند . پس خدا غالب است و مردم مغلوب اند ، ای امیرالمؤ منین فلان و فلان و ده نفر را شمرد ، با همدستی و توطئه بیست و چهار نفر که در راه با پیغمبر ( ص ) بودند و نقشه قتل او را در عقبه ریختند این کار را کردند و خداوند در حفظ پیغمبر و ولی خود غالب است و کفار بر او غالب نمی شوند ، پس بعضی از اصحاب از امیرالمؤ منین ( ع ) خواستند که قضیه را برای پیغمبر ( ص ) بنویسد و قاصد تندرویی نزد او بفرستد علی ( ع ) فرمود : قاصد

خدا سریع تر نزد پیغمبر ( ص ) می رود و نامه او جلوتر می رسد ( یعنی خدا به او خبر می دهد ) . ( 42 )

37 - آگاهی از بطن شتر

سلمان فارسی روایت کرده که : روزی خدمت پیغمبر ( ص ) بودم یک اعرابی آمد و گفت : ای محمد مرا از آنچه در شکم این شتر است خبر ده تا بدانم ، آنچه آورده ای حق است ، و به خدای تو ایمان آوردم و از تو پیروی کنم ، پس پیغمبر ( ص ) به علی ( ع ) رو کرد و فرمود : جوابش را بده ، علی ( ع ) مهار شتر را گرفت و دست بر سینه اش کشید ، سپس دستش را به آسمان بلند کرد و گفت : خدایا ! تو را به حق محمد و اهلبیتش ، و به اسم های نیکو و موجودات کاملت این شتر را به زبان آور تا ما را از آنچه در شکم دارد خبر دهد ، ناگاه شتر رو به علی ( ع ) کرد و گفت : یا امیرالمؤ منین ! روزی این مرد بر پشت من سوار بود و به زیارت پسر عمویش می رفت و با من مواقعه کرد و من از او آبستنم .

اعرابی گفت : وای بر شما این پیغمبر ( ص ) است یا او ؟

گفتند : او پیغمبر است و این وصی و پسر عموی او است .

اعرابی گفت : گواهی می دهم که معبودی جز خدا نیست ، و تو پیغمبر خدایی ، و از پیغمبر خواست که از خدا بخواهد ، شر

چیزی را که در شکم شتر است برطرف کند ، و خدا شر را از او گرداند ، و اسلام آن مرد نیکو شد .

راوندی فرموده : عادت این شتر این است که از مرد آبستن نمی شود ، ولی خداوند این عادت را در این جا برای معرفی پیغمبرش ایجاد کرد ، با این که ممکن است نطفه مرد تا آن وقت به همان هیئت در شکم شتر مانده و هنوز علقه ( : خون بسته ) نشده بود ، و خدا شتر را به سخن آورد تا صدق سخن پیغمبرش معلوم شود . ( 43 )

38 - مسخ شدن ماهی جری

جمعی در کوفه خدمت علی ( ع ) رسیده گفتند : یا امیرالمؤ منین این ماهی جری را در بازارها می فروشند .

گفت : پس علی ( ع ) تبسم کرد و فرمود : برخیزید تا چیز عجیبی به شما بنمایم ، و درباره وصی ( پیغمبر ( ص ) خود چیزی جز خیر و خوبی نگویید .

برخاستند و همراهش کنار فرات رفتند ، و آب دهان در فرات انداخت و

و کلماتی فرمود ، ناگهان یک ماهی جری با دهان باز سر از آب بیرون کرد ، امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : وای بر تو و قومت تو کیستی ؟

گفت : ما اهل قریه ای نزدیک دریا بودیم ، که خدا در کتاب خود می فرماید : ( چون ماهیانشان روز شنبه کنار دریا می آمدند . اعراف /64 ) پس خدا ولایت و دوستی تو را بر ما عرضه کرد ، و ما نپذیرفتیم ، و مسخمان کرد ، و بعضی در خشکی هستیم

و بعضی در دریا ، اما اهل دریا پس ما جری هاییم ، و اما اهل خشکی سوسمار و موش صحرایی است ، آن گاه امیرالمؤ منین ( ع ) به ما نگاه کرد و فرمود : گفتار او را شنیدند ؟

گفتیم : آری .

فرمود : به آن کسی که محمد را به پیغمبری برانگیخت اینها مانند زنان شما حیض می شوند . ( 44 )

39 - تکلم با فیل

پیغمبر ( ص ) علی ( ع ) را برای جنگ با جلندا به عمان فرستاد ، جنگ عظیمی میان آنها روی داد ، تا این که فرمود : کندا ( غلام جلندا ) بر فیل سفیدی سوار شد و با لشکری که سی فیل همراه داشت به مسلمین حمله کرد ، علی ( ع ) از استر پیاده شد و سرش را برهنه کرد ، بیابان روشن شد ، نزدیک فیل ها رفت و سخنی با آنها گفت که ما نمی فهمیدیم ، بیست و نه فیل برگشته با مشرکین جنگیدند تا به دروازه عمان واردشان کردند و برگشتند و گفتند : یا علی ( ع ) ! ما همه به محمد ایمان داریم جز آن فیل سفید . پس حضرت بانگ بر او زد ایستاد و ضربتی بر او زد سرش را دور افکند و کندا از پشتش به پایین افتاد . ( 45 )

40 - تکلم اژدها با علی ( ع )

امام صادق ( ع ) فرمودند : امیرالمؤ منین ( ع ) در روز جمعه بر بالای منبر در مسجد کوفه خطبه می خواند که صدای دویدن مردم را شنید که بعضی ، بعضی را پایمال می کردند . حضرت به ایشان فرمود : شما را چه شده ؟

گفتند : یا امیرالمؤ منین ، ماری بسیار بزرگ داخل مسجد شده که ما از آن هراسانیم و می خواهیم آن را به قتل برسانیم .

حضرت فرمود : احدی از شما به آن نزدیک نشود و راه را برای او باز کنید که او فرستاده ای است و برای حاجتی آمده .

راه را برایش گشودند او نیز از میان صف

ها گذشت و از منبر بالا رفت ، دهانش را بر گوش امیرالمؤ منین ( ع ) نهاد و در گوش آن حضرت صدایی کرد و امیرالمؤ منین ( ع ) گردن خود را کشیده و سرش را تکان می داد . سپس امیرالمؤ منین ( ع ) مانند صدای او صدایی برآورد و مار از منبر به پایین آمد و در میان جمعیت فرو رفت . مردم هر چه توجه کردند ، دیگر او را ندیدند . عرض کردند : یا امیرالمؤ منین ، این مار بزرگ که بود ؟

حضرت فرمود : این ، درجان بن مالک ، جانشین من در میان جن های مسلمان است ، آنها در موضوعاتی اختلاف کرده بودند؛ لذا او را به نزد من فرستادند و او نزد من آمد و از مسایلی پرسش نمود و من جواب مسایلش را دادم ، سپس بازگشت . ( 46 )

41 - گفت و گوی علی ( ع ) با افعی

علی ( ع ) بر منبر جامع کوفه بودند ، ناگاه مردی برای وضو گرفتن از جا بلند شد .

آن شخص از مسجد بیرون رفت به سوی رحبه تا وضو بگیرد ، ناگاه مار بزرگی مانع او شد .

پس از مقابل آن مار فرار کرد و به خدمت علی ( ع ) آمد و قضیه را به آن حضرت نقل کرد . علی ( ع ) بلند شد و تشریف آورد نزدیک آن سوراخی که افعی در آن بود .

شمشیر مبارک را بر در سوراخ گذاشت و فرمود : افعی از این جا خارج شو . طولی نکشید که آن مار بیرون آمد و با آن حضرت صحبت کرد ، علی

( ع ) به آن مار عتاب کرد چرا مانع این مرد از وضو گرفتن شدی ؟ جواب داد : این مرد شما را چهارمین خلیفه می داند یعنی شیعه شما نیست . آن گاه امیرالمؤ منین ( ع ) به آن مرد فرمود : تو مرا خلیفه چهارم می دانستی ؟

پس آن مرد بر سر خود زد و اسلام خود را کامل نمود . ( 47 )

42 - شهادت فرات بر وصایت علی ( ع )

امام صادق ( ع ) می فرماید : هنگامی که علی ( ع ) از جنگ صفین برمی گشت ، در ساحل فرات ایستاد و فرمود : ای وادی ! من کیستم ؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه می کردند . صدایی از فرات شنیدند که گفت : ( اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان علیا امیرالمؤ منین حجه الله علی خلقه ) .

امام صادق ( ع ) می فرماید : وقتی که علی ( ع ) از صفین برمی گشت بر ساحل فرات ایستاد و با چوب دستی خود بر آب زد و فرمود : جاری شو . پس دوازده چشمه جاری شد و مردم نگاه می کردند . سپس با زبانی سخن گفت که مردم نفهمیدند . آن گاه مارها سرشان را از رودخانه بیرون آوردند و ( لااله الاالله ) و تکبیر گفتند و بعد از آن گفتند : ( السلام علیک یا حجه الله فی ارضه ، و یا عین الله فی عباده ) قوم تو در صفین تو را خوار کردند چنانچه قوم هارون بن عمران را .

حضرت به

مردم فرمود : ( آیا شنیدید ؟ )

گفتند : بلی .

پس فرمود : ( این معجزه من برای شماست و شما را بر آن شاهد می گیرم ) . ( 48 )

43 - گفت وگو با ماهیان

رود فرات طغیان کرد به اندازه ای که نزدیک بود خانه های کوفه بر اثر طغیان آب ، منهدم شود ، مردم از این بلا به حضرت علی ( ع ) پناهده شدند ، علی ( ع ) بر استر رسول خدا ( ص ) سوار شده و مردم در رکاب او می آمدند ، چون به کنار رود فرات رسید از مرکب پایین آمد ، وضو گرفت در گوشه ای که مردم او را می دیدند مشغول نماز شد و دعاهایی که بیشتر مردم می شنیدند قرائت فرمود ، سپس به طرف فرات رفت چوبی که در دست داشت بر آب زده فرمود : به خواست خدا کم شو ، آب آن قدر فرو رفت که ماهیان کف دریا دیده شدند ، بسیاری از آنها به حضرت علی ( ع ) به عنوان امیرالمؤ منین سلام کردند و عده ای از آنها از قبیل جری ، مارماهی ، زمار سخنی نگفتند ، مردم متعجب شدند که چرا بعضی سخن گفتند و برخی ساکت ماندند ، فرمود : خدای متعال ماهیان حلال گوشت را به سلام بر من امر کرد و ماهیان حرام گوشت را از گفتگوی با من ممانعت فرمود و این خبر مشهوری است و در شهرت به پایه گفتگوی گرگ با پیغمبر و تسبیح سنگ ریزه در کف دست آن حضرت و ناله درخت به آن جناب و سیر کردن

عده بسیاری را با غذای اندک می باشد و کسی که بخواهد به چنین معجزه ای اعتراض کرده و طعنه بزند مساوی با آن است که معجزات پیغمبر را قبول ننموده و اعتراض نماید . ( 49 )

44 - سلام پرندگان

دسته ای مرغابی بالای سر علی ( ع ) در هوا پرواز می کردند و صدا می کردند ، حضرت فرمود : به ما سلام می کنند ، منافقان به هم چشمک زدند ، فرمود : قنبر ! برو به این پرندگان بگو : نزد امیرالمؤ منین بیایید ، پس در صحن مسجد پایین آمدند ، و حضرت به لغتی که ما نمی فهمیدیم به آنها سخنی فرمود ، مرغ ها گردن به سوی او دراز کرده صدا کردند ، فرمود : به ما سلام کردند . ( 50 )

45- پرندگان علی ( ع ) را می شناختند

جابر انصاری گفت : در صحرا با علی ( ع ) بودم ، ناگاه آن حضرت به بالای سر آن حضرت نگاه کرد .

تبسم فرمود و خندید و گفت : آفرین ای پرنده .

گفتم : ای مولای من با کدام پرنده صحبت می کنید ؟

فرمود : مرغی که در هواست آیا خوش داری آن را ببینی و کلامش را بشنوی ؟

عرض کردم : بلی ای مولای من .

در این هنگام آن حضرت کلماتی به صورت پنهانی فرمود ، ناگاه پرنده ای به سوی زمین پایین آمد و بر دست علی ( ع ) نشست . آن حضرت دست مبارکش را بر پشت او کشید و فرمود : سخن بگو به اذن خدا منم علی بن ابیطالب . آنگاه خداوند قوه نطقی به او عطا فرمود تا آن که به زبان عربی آشکارا گفت : السلام علیک یا امیرالمؤ منین و رحمه الله و برکاته .

حضرت جواب سلام او را داد و فرمود : بگو که از کجا آب و دانه می خوری در این صحرای

خشک که هیچ سبزی نمی روید و آبی نیست ؟

گفت : ای مولای من زمانی که گرسنه شوم ولایت شما اهل بیت را به خاطر می آورم . پس سیر می گردم و زمانی که تشنه شوم از دشمنان شما ، بیزاری می جویم پس سیراب می شوم . علی ( ع ) فرمود : بارک الله فیک پس آن مرغ پرواز کرد . ( 51 )

46 - شهادت شتر

از سید مرتضی اعلی الله مقامه نقل است که عمار یاسر گفت : در حضور امیرالمؤ منین علی ( ع ) بودم ناگاه صدایی برخاست پس فرمود : ای عمار ذوالفقار مرا بیاور .

سپس فرمود : بیرون برو و این مرد را از ظلم کردن به زنش بازدار . عمار گفت : از مسجد خارج شدم ناگهان دیدم یک زن و یک مرد زمام زمام شتری را گرفته اند زن می گوید : مال من است .

عمار گفت : به آن مرد گفتم حضرت امیر ( ع ) می فرماید در حق این زن ظلم مکن .

جواب داد علی ( ع ) مشغول به شغل خود باشد و دستش را از خون مسلمانهایی که در بصره کشته است بشوید .

عمار رضی الله عنه گفت : برگشتم تا این که به مولای خود خبر دهم وقتی داخل مسجد شدم دیدم آن حضرت را که می آید و آثار غضب در صورتش ظاهر است ، به آن مرد فرمود : وای بر تو ، شتر این زن را بده .

جواب داد : این شتر مال من است .

امیر ( ع ) فرمود : دروغ می گویی .

گفت : چه کسی

شهادت می دهد که این شتر از آن زن است ؟

علی ( ع ) فرمود : شاهدی شهادت بدهد که احدی از اهل کوفه تکذیب آن ننماید .

پس علی ( ع ) فرمود : ای شتر صاحب تو کیست ؟

آنگاه شتر به زبان فصیح گفت : یا امیرالمؤ منین و یا سید الوصیین من از آن این زن هستم .

و در بعضی از روایات آمده است که گفت : نوزده سال است که من از آن این زن هستم .

پس به آن زن فرمود : بگیر شتر خود را آنگاه علی ( ع ) پیش آمد و آن شخص را ذوالفقار به دو نیم کرد . ( چون حکم ناصبی قتل است ) . ( 52 )

47 - سلیمان بنی هاشم

از سید رضی منقول است که در کتاب مناقب الفاخره از عمار یاسر روایت نموده است که : من و امیرالمؤ منین ( ع ) در مسجد جامع کوفه بودیم و شخص دیگری نبود در آن جا ناگاه دیدم امیرالمؤ منین ( ع ) می فرماید : تصدیق کن او را تصدیق کن او را .

پس متوجه شدم به طرف راست و چپ ، احدی را ندیدم تعجب کردم .

آنگاه علی ( ع ) فرمود : ای عمار با خود می گویی که علی با چه کس تکلم می کند ؟

عرض کردم : بلی مطلب این است .

آنگاه فرمود : سرت را بلند کن چون سر خود را بلند کردم مشاهده کردم دو عدد کبوتر با هم حرف می زنند فرمود : ای عمار می دانی چه می گویند ؟ عرض کردم : نه یا امیرالمؤ منین .

فرمود

: آن کبوتر ماده به کبوتر می گوید : آیا زن دیگری اختیار نموده ای و مرا ترک گفته ای ؟ آن کبوتر نر قسم می خورد که چنین کاری نکرده ام .

پس آن پرنده ماده می گوید : من تو را تصدیق نمی کنم . پس کبوتر نر گفت : قسم به حق این شخص که در مقابل ماست من زن دیگری نگرفتم . خواست آن ماده او را تکذیب کند ، گفتم : تصدیق کن او را ، تصدیق کن او را .

عمار گفت : عرض کردم : یا امیرالمؤ منین من نمی دانستم که احدی غیراز سلیمان بن داود زبان منطق پرندگان را بداند . آن جناب فرمود : ای عمار البته سلیمان بن داود سؤ ال کرد خدا را به احترام ما اهل بیت تا این که دانست منطق طیر را و در روایت دیگر حضرت صادق ( ع ) فرمود : که علی ( ع ) فرموده است : ما می دانیم زبان حیوانات را هم چنان که می دانست سلیمان بن داود و ما نیز نطق هر جنبنده در آب یا خشکی را می دانیم . ( 53 )

تکلم امام علی ( ع ) با مردگان
48 - تکلم علی ( ع ) با کشتگان جمل

حضرت علی ( ع ) پس از جنگ جمل در میان صفوف حرکت می کرد و آنها را می شکافت تا آن که به ( کعب بن سوره ) رسید ( کعب قاضی بصره بود و این ولایت را به او ، عمربن خطاب داده بود . کعب در میان اهل بصره در زمان عمر و عثمان به قضاوت باقی بود؛ چون فتنه اهل جمل در بصره علیه امیرالمؤ منین

( ع ) برپا شد ، کعب قرآنی بر گردن خود حمایل نمود و با تمام فرزندان و اهل خود برای جنگ با آن حضرت خارج شد ، و همگی آنها کشته شدند . )

وقتی حضرت از کنار جنازه کعب عبور فرمود ، در آنجا درنگ کرد و فرمود : و فرمود : کعب را بنشانید ، کعب را بین دو مرد نشاندند .

حضرت فرمود : ای کعب بن سوره ! ( قد وجدت ما وعدنی ربی حقا فهل وجدت ما وعد ربک حقا ) ؟ آن چه را که پروردگار من به من وعده داد یافتم که تمامش حق بود ، آیا تو هم وعده های پروردگارت را به حق یافتی ؟ و سپس فرمود : کعب را بخوابانید . حضرت کمی حرکت کرد تا به طلحه بن عبدالله رسید که او هم در میان کشتگان افتاده بود ، حضرت فرمود : او را بنشانید ، نشاندند و همان خطاب را عینا به طلحه فرمود و سپس فرمود : طلحه را بخوابانید .

یکی از اصحاب به آن حضرت گفت : ای امیرالمؤ منین ! در سخن گفتن شما با این دو مرد کشته که کلامی را نمی شنوند چه فایده ای داشت ؟

حضرت فرمود : ای مرد ! سوگند به خدا آنها کلام مرا شنیدید ، همان طوری که اهل قلیب ( چاه بدر ) کلام رسول خدا ( ص ) را شنیدند . ( 54 )

49 - گفت وگوی علی ( ع ) با جمجمه انوشیروان

علی ( ع ) به مداین نزول اجلال فرموده به ایوان کسری و در خدمت آن حضرت جماعتی از اهل ساباط مداین و از جمله آنها شخصی

بود به نام دلف که پسر منجم کسرا بود چون ظهر شد فرمود : ای دلف بلند شو و همراه من باش . پس آن حضرت در غرفه های اطراف ایوان کسری تشریف می برد و می فرمود : دلف این مکان برای چنین چیز و آن غرفه دیگر برای چیز دیگر بوده است . دلف جواب می داد : به خدا قسم واقع همین است که می فرمایید گویا شما در زمان کسری بوده اید و مشاهده نموده اید که از آنها خبر می دهید .

سپس به یک جمجمه ای نگاه کردند ( یعنی سر مرده ای کهنه که گوشت های آن ریخته و استخوان آن مانده باشد ) سپس به بعضی از حضار دستور داد که این جمجمه را بردارید و خود در ایوان کسری تشریف آورد و در آن مکان نشست ، سپس دستور فرمود طشتی آوردند آب ریخت و در آن طشت و فرمود : جمجمه را بگذارید در طشت و گفت : قسم می دهم تو را ای جمجمه که مرا و خودت را معرفی بنمایی . پس آن جمجمه به زبان فصیح گفت :

شما امیرالمؤ منین و سید الوصیین و من بنده خدا پسر کنیز خدا کسری انوشیروان هستم . پس آن اشخاصی که با آن حضرت بودند از اهل ساباط به خانه هایشان رفتند و آنها را به چیزی که واقع شده بود و شنیده بودند از جمجمه خبر دادند پس اختلاف کردند در این که امیرالمؤ منین چه کسی است .

( مؤ لف گوید یعنی بعضی به خدایی علی ( ع ) قایل شدند و گفتند :

با جمجمه حرف نمی زند مگر خالق او ) بعضی از اهل ساباط به حضور علی ( ع ) آمدند ، در فردای آن روز عرض کردند : بعضی از مردمان به خدایی شما قایل شده اند و قلوب ما را نیز فاسد کرده اند به واسطه چیزی که خبر می دهند از شما .

پس علی ( ع ) آنها را احضار کرد و فرمود ، چه چیز باعث شد که شما این حرف را بگویید ؟

گفتند : شنیدیم کلام جمجمه و سخن گفتن آن را با شما و این کار شخصی نیست غیر از خدا از این جهت گفتیم چیزی را که گفتیم .

آن حضرت فرمود : از این کلام به سوی پروردگارتان برگردید .

گفتند : ما از گفته خود برنمی گردیم ، هر چه می خواهی کن . دستور داد که آتشی مهیا ساختند و آنها را سوزانیدند و دستور فرمود استخوان هایی که از آنها باقی مانده بود کوبیده بر باد دهند ، پس چنین کردند .

سه روز از این قضیه گذشت بعضی از اهل ساباط به نزد آن حضرت آمدند و گفتند : الله الله دریاب دین محمد ( ص ) را به درستی که آنها را که سوزاندی برگشتند به منزلهای خود از اول سالمتر و نیکوتر . حضرت فرمود : آیا چنین نیست که شما آنها را سوزانیدید با آتش و استخوان های آنها را کوبیدید و بر باد دادید ؟ عرض کردند : بلی چنین است . فرمود : خداوند آنها را زنده کرده است . در این هنگام اهل ساباط از مقام شامخ علی ( ع )

متحیر شدند . ( 55 )

50 - تکلم علی با مردگان یهود

از جابربن عبدالله رضی الله عنه نقل شده است که :

امیرالمؤ منین علی ( ع ) را در خارج کوفه دیدم پشت سر آن حضرت رفتم تا آن که آن حضرت به قبرستان یهود رسید . پس ایستاد و ندا کرد : ای گروه یهود ! شنیدیم که به آن حضرت از داخل قبرها جواب دادند : لبیک لبیک ، آن گاه فرمود : چگونه دیدید عذاب خدا را ؟ گفتند : به سبب نافرمانی ما نسبت به شما در عذاب خدا هستیم تا روز قیامت ، پس آن حضرت صیحه ای زد به صدایی مهیب که من از صدا بی حال شده به زمین افتادم ، پس از آن که به هوش آمدم با علی ( ع ) مراجعت کرده داخل کوفه شدیم علی ( ع ) داخل مسجد کوفه شد و من عقب سر آن حضرت بودیم و شنیدیم که می فرمود : نه به خدا قسم نخȘǙǙŠکرد نه به خدا نخواهد شد هرگز . عرض کردم : ای مولای من با چه کسی حرف می زنی در حالی که احدی را نمی بینم ؟

در این جا فرمود : ای جابر برهوت آشکار شد پس شیبوبه و حبتر را در حالتی که در عذاب بودند در داخل تابوت دیدم پس آن دو مرد مرا صدا زدند و گفتند : یا اباالحسن برگردان ما را به دنیا تا اقرار کنیم به فضل تو و اقرار کنیم به ولایت و امامت تو .

گفتیم : نه و الله نمی کنم و نه به خدا نمی شود این مطلب ابدا .

سپس حضرت این آیه را خواند : ( و لورد و العادوا لمانهوا و انهم لکاذبون . یعنی : اگر برگردانیده شوند بر همان طریقه ای که بودند برمی گردند و ایشان دروغگویانند ) .

ای جابر هیچ کس نیست که مخالفت وصی پیغمبر نماید مگر آن که به صورت انسان کوری به صورت افتاده است محشور می شود . ( 56 )

51 - گفتگوی علی ( ع ) با اصحاب کهف

شریک بن عبدالله می گوید : پیامبر اکرم ( ص ) علی ( ع ) و ابوبکر و عمر را به سوی اصحاب کهف فرستاد و فرمود : سلام مرا به آنها برسانید .

وقتی که از نزد پیامبر ( ص ) بیرون رفتند ، آن دو به علی ( ع ) گفتند : جای آنها را می شناسی ؟

حضرت فرمود : پیامبر ما را جایی نمی فرستد . مگر این که خدا ما را به آنجا هدایت کند !

هنگامی که بر در غار رسیدند ، علی ( ع ) به ابوبکر گفت : ( تو سلام کن چون تو سالمندتر از ما هستی ) . او سلام کرد ولی به او جواب ندادند .

امام به عمر گفت : ( ای ابا حفص ( 57 ) تو سلام کن ، چون سن تو نیز از سن من زیادتر است ) .

عمر سلام کرد ولی به او نیز جواب ندادند .

اما وقتی که علی ( ع ) سلام داد ، جواب او را دادند و حضرت سلام پیامبر را به آنها رساند و آنها نیز بر پیامبر سلام رساندند .

ابوبکر گفت : از اینها بپرس . ابوبکر پرسید ، ولی با او سخن نگفتند عمر

نیز پرسید باز هم حرف نزدند ، به حضرت گفتند : ای اباالحسن ! تو سؤ ال کن .

حضرت فرمود : رفقای من می گویند : چرا جواب آنها را ندادید ، ولی جواب مرا دادید ؟

گفتند : ( ما فقط با پیامبر و وصی او سخن می گوییم ) . ( 58 )

52 - ارواح مؤ منین در وادی السلام

امیرالمؤ منین ( ع ) از کوفه خارج شد و همین طور می رفت تا به غریین ( 59 ) رسید ، و از آن جا نیز گذشت ، و ما به دنبال او رفتیم تا به او رسیدیم و دیدیم که به پشت به روی زمین دراز کشید و بدن مبارکش روی زمین بود و هیچ زیراندازی نداشت .

قنبر عرض کرد : ای امیرالمؤ منین ( ع ) اجازه می دهی من لباسم را برای شما در روی زمین پهن کنم ؟

فرمود : نه آیا این جا مگر غیر از خاک و تربت مؤ من ، یا مزاحمت با مؤ من در نشیمنگاه اوست ؟

اصبغ می گوید : ای امیرالمؤ منین ! خاک مؤ من را می دانیم و می شناسیم که در این جا

/ 0 نظر / 195 بازدید