معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

نفرین امام ( ع )
203- سزای دشمن علی ( ع )

پس از آن که پیامبر ( ص ) در صحرای غدیر در برابر صدها هزار نفر مسلمان ، امام علی ( ع ) را به عنوان خلیفه بعد از خود نصب کرد ، و فرمود : من کنت مولاه فهذا علی مولاه : ( هر کس که من رهبر او هستم ، این علی ، رهبر اوست ) .

شخصی ( پرکینه ) به نام حارث بن نعمان فِهری نزد رسول خدا ( ص ) آمد و در جمع اصحاب ، به آن حضرت گفت : ای محمد ! تو به ما امر کردی که گواهی به یکتایی خدا بدهیم و پیامبری تو را تصدیق کنیم ، پذیرفتیم ، به ما دستور دادی ، نمازهای پنج گانه را به جای آوردیم ، دستور حج به ما دادی ، قبول کردیم ، به این امور اکتفا نکردی تا این که بازوی پسر عمویت را گرفتی و

بلند کردی و او را بر ما برتری دادی و گفتی : ( هر کسی که من رهبر او هستم ، پس این علی ( ع ) رهبر او است ) ، آیا این کار را از پیش خود کردی یا از طرف خدا انجام دادی ؟

پیامبر ( ص ) فرمود : و الله الذی لا اله الا هو ان هذا من الله : ( سوگند به خداوندی که معبودی جز او نیست این کار را به دستور خدا انجام دادم ) .

حارث ( از شدت ناراحتی ) روی خود را از پیامبر ( ص ) برگردانید ، در حالی که می گفت : خدایا اگر آن چه محمد ( ص ) می گوید ، حق است سنگی از آسمان بر ما فرو فرست ، یا عذاب دردناکی بر ما نازل کن ، هنوز به مرکب سورای خود نرسیده بود که سنگی از آسمان آمد و بر وسط سرش رسید و از محل مدفوعش خارج گردید ، و همان دم کشته شد .

آیات اول سوره معارج در این مورد بر پیامبر ( ص ) نازل گردید که در آیه اول و دوم آن می خوانیم : سال سائل بعذاب واقع - للکافرین لیس له دافع : ( تقاضا کننده ای تقاضای عذابی کرد که واقع شد - این عذاب مخصوص کافران است و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند ) . ( 237 )

204- نفرین علی ( ع ) بر زید بن ارقم

زید بن ارقم می گوید : علی ( ع ) در مسجد ، مردم را قسم داد که هر کس شنید که پیامبر فرمود : ( من کنت مولاه

فعلی مولاه . . . ) برخیزد و شهادت دهد . دوازده نفر از کسانی که در جنگ بدر حاضر بودند ، شش نفر از جانب راست و شش نفر از جانب چپ ، برخاستند و شهادت دادند .

زید می گوید : من نیز از کسانی بودم که این قضیه را شنیده بودم ولی آن را کتمان کردم و خدا چشمم را کور کرد ، به خاطر این که شهادت نداده بودم . لذا پشیمان شده و استغفار می کرد . ( 238 )

205- مجازات منکر وصی پیامبر ( ص )

روزی انس بن مالک ، صحابی معروف پیامبر ( ص ) در بصره تدریس حدیث می کرد ، و شاگردان بسیار به دورش حلقه زده بودند یکی از شاگردان پرسید : ما شنیده ایم آدم با ایمان بیماری ( برص ) ( پیسی ) نمی گیرد ، ولی علت چیست که شما مبتلا به این بیماری هستی و لکه های سفید این بیماری را در شما مشاهده می کنم .

انس بن مالک از این پرسش ، رنگ به رنگ شد و قطرات اشک از چشمانش سرازیر گردید و گفت : ( آری ، نفرین بنده صالح مرا مبتلا به این بیماری کرده است ) .

حاضران تقاضا کردند تا جریان آن را بازگو کند ، انس بن مالک چنین گفت :

( با جمعی در محضر رسول خدا ( ص ) بودیم ، فرش مخصوصی از یکی از روستاهای مشرق زمین به حضور آن حضرت آوردند ، آن حضرت آن را پذیرفت ، آن را در زمین پهن کردیم و جمعی از اصحاب به امر آن حضرت بر روی آن نشستیم ، علی

بن ابی طالب ( ع ) نیز بود ، آن گاه علی ( ع ) به باد امر کرد ، آن فرش از زمین برخاست و به پرواز درآمد و همه ما را کنار غار اصحاب کهف پیاده نمود .

علی ( ع ) به ما فرمود : برخیزید و بر اصحاب کهف سلام کنید ، اصحاب از جمله ابوبکر و عمر یکی یکی سلام کردند ولی جواب سلام را نشنیدند .

ناگهان امام علی ( ع ) برخاست و کنار غار ایستاد و گفت :

السلام علیکم یا اصحاب الکهف و الرقیم .

( سلام بر شما ای اصحاب کهف و رقیم ) .

از درون غار ، صدا برخاست :

و علیک السلام یا وصی رسول الله .

( سلام بر تو باد ای وصی پیامبر خدا ( ص ) ) .

علی ( ع ) فرمود : ( چرا جواب سلام یاران پیامبر ( ص ) را ندادید ؟

آنها گفتند : ( ما ماذون نیستیم که به غیر پیامبران یا اوصیای آن ها ، جواب بگوییم ، و چون شما خاتم اوصیا هستید ، جواب سلام شما را دادیم ) .

سپس روی آن فرش نشستیم و آن فرش برخاست و به پرواز درآمد و ما را در مسجد در حضور پیامبر ( ص ) پیاده کرد ، پیامبر ( ص ) جریان را از آغاز تا آخر بیان کرد ، مثل اینکه خودش همراه ما بوده است .

انس ادامه داد : در این هنگام پیامبر ( ص ) به من فرمود : ( هر وقت پسر عمویم - علی ( ع ) - گواهی خواست ، گواهی بده ) ،

گفتم : اطاعت می کنم .

بعد از رحلت پیامبر ( ص ) ، وقتی که ابوبکر متصدی خلافت شد ، ساعتی پیش آمد که علی ( ع ) در مقام احتجاج بود و به من گفت : ( برخیز و جریان پرواز فرش را شهادت بده ) من با این که آن را در خاطر داشتم ( به خاطر شرایط ) کتمان کردم و گفتم : ( پیر شده ام و فراموش کرده ام ) . علی ( ع ) فرمود : ( اگر دروغ بگویی خدا تو را به بیماری برص ( پیسی ) و نابینایی و تشنگی دایمی دچار کند ) از نفرین آن بنده صالح به این سه بیماری گرفتار شده ام ، و همین تشنگی باعث شده که نمی توانم در ماه رمضان روزه بگیرم . ( 239 )

206 - نفرین بنده صالح

یکی از جنگهای خانمانسوز که بین مسلمانان رخ داد ، جنگ جمل بود ، باعث این جنگ تحمیلی طلحه و زبیر ( دو نفر از سران اسلام ) و عایشه بودند ، و بهانه آنها مطالبه خون عثمان بود ، با این که خودشان جز تحریک کنندگان قتل عثمان بودند .

این جنگ در سال 36 هجری در بصره واقع شد که منجر به شهادت پنج هزار نفر از سپاه علی ( ع ) و سیزده هزار نفر از سپاه عایشه گردید . ( 240 )

طلحه و زبیر از کسانی بودند که پس از قتل عثمان ، در پیشاپیش جمعیت به حضور علی ( ع ) آمده و با آن حضرت بیعت کردند ، ولی هنوز چند ماه نگذشته بود که دیدند نمی

توانند با وجود امارت علی ( ع ) دنیای خود را آباد سازند ، از این رو بیعت خود را شکستند و جلودار ناکثین ( بیعت شکنان ) شدند .

حضرت علی ( ع ) از این دو نفر ، دلی پر رنج داشت ، چرا که ضربه ای که از ناحیه این دو نفر ( که نفوذ کاذب در میان مسلمانان داشتند ) در آن زمان به اسلام می خورد جبران ناپذیر بود ، آن حضرت دست به دعا برداشت و در مورد این دو نفر نفرین کرد و عرض کرد : ( خدایا طلحه را مهلت نده و به عذابت بگیر ، و شر زبیر را آن گونه که می خواهی از سر من کوتاه کن ) .

اینک ببینید چگونه طلحه و زبیر کشته شدند :

در جنگ جمل هنگامی که سپاه جمل متلاشی شد ، مروان که از سرشناسان آن سپاه گفت : بعد از امروز دیگر ممکن نیست خون عثمان را از طلحه مطالبه کنیم ، همان دم او را هدف تیرش قرار داد ، تیر به رگ اکحل ( رگ چهار اندام ) ساق پای طلحه خورد و آن رگ قطع شد ، خون مثل فواره از آن بیرون می آمد ، از غلامش کمک خواست ، غلامش او را سوار قاطری کرد ، به غلام گفت : این خونریزی مرا می کشد ، جای مناسبی یافتی مرا پیاده کن ، سرانجام غلام او را به خانه ای از خانه های بصره برد و او همان جا جان سپرد .

به این ترتیب ، خود او که به عنوان خونخواهی عثمان با سپاه

علی ( ع ) می جنگید ، توسط مروان از سران لشکرش بود ، به خاطر همین عنوان ، ترور شد و به هلاکت رسید .

اما در مورد زبیر ، نصایح علی ( ع ) باعث شد که زبیر از صف دشمن خارج گردد ، ( با این که وظیفه او این بود که از امام وقت ، حضرت علی ( ع ) حمایت کند ) ولی به طور کلی از جنگ ، خود را کنار کشید و رفت به سوی بیابانی که معروف به ( وادی السباع ) بود در آن جا مشغول نماز بود که شخصی به نام عمروبن جرموز به طور ناگهانی بر او حمله کرد و او را کشت ، و او نیز که آتش افروز جنگ جمل بود در 75 سالگی این گونه به هلاکت رسید .

ابن جرموز ، شمشیر و انگشتر زبیر را به حضور علی ( ع ) آورد ، وقتی چشم علی ( ع ) به شمشیر زبیر افتاد فرمود : سیف طال ما جلی الکرب عن وجه رسول الله : ( این شمشیر ، چه بسیار اندوه را از چهره رسول خدا ( ص ) برطرف ساخت ؟ ! ) . ( 241 )

تاسف علی ( ع ) از این بود که چنین شخصی با آن سابقه سلحشوری و دفاع از اسلام ، با این که پسر عمه پیامبر و علی ( ع ) بود ( زیرا مادرش صفیه ، عمه پیامبر ( ص ) و علی ( ع ) بود ) چرا این گونه منحرف شد و به هلاکت رسید و با آن آغاز نیک

، عاقبت به شر شد ؟ ! - خدایا ما را عاقبت به خیر فرما .

207 - نفرین علی ( ع ) بر انس بن مالک

ابو هدبه گوید : دیدم انس بن مالک دستمالی بر سر بسته از سببش پرسیدم ، گفت : بر اثر نفرین علی بن ابی طالب ( ع ) است .

گفتم چطور ؟

گفت : من خدمتکار رسول خدا ( ص ) بودم مرغ بریانی به آن حضرت هدیه کردند ، فرمود : خدایا محبوبترین مردم در نزد خودت و خودم را برسان تا با من از این پرکنده بخورد . علی ( ع ) آمد و من گفتم : رسول خدا ( ص ) کاری دارد و او را راه ندادم به انتظار این که یکی از قوم خودم برسد .

باز رسول خدا ( ص ) همان دعا را تکرار کرد و دوباره علی ( ع ) آمد و من همان را گفتم . به انتظار مردی از قوم خودم رسول خدا ( ص ) برای بار سوم همان دعا را کرد و باز هم علی ( ع ) آمد و من همان را گفتم و علی فریاد برداشت که رسول خدا چه کاری دارد که مرا نمی پذیرد ؟ آوازش به گوش پیغمبر رسید و فرمود : ای انس این کیست ؟ گفتم علی بن ابی طالب است . گفت : به او اجازه بده ، چون وارد شد فرمود : ای علی من سه بار به درگاه خدا دعا کردم که محبوب ترین خلقش نزد او و خودم بیاید و با من از این پرنده بخورد و اگر در این بار سوم نیامده بودی تو را به نام

دعوت می کردم . عرض کرد : یا رسول الله من بار سوم است که آمدم و انس مرا برگردانده و می گفت : رسول خدا از پذیرش تو معذور است و به کاری مشغول است . رسول خدا فرمود : ای انس چه چیز تو را بر این کار واداشت ؟

عرض کرد : من دعوت تو را شنیدم و خواستم شامل یکی از قوم خودم شود ، چون روز احتجاج برای خلافت شد ، علی مرا گواه خواست و کتمان کردم و گفتم : فراموش کردم . علی دست به آسمان برداشت و گفت : خدایا انس را به پیسی مبتلا کن که نتواند آن را از مردم پنهان کند . سپس دستمال از سر برداشت و گفت این است نفرین علی ( ع ) . ( 242 )

208 - مجازات منکر غدیر خم

روزی علی ( ع ) برای احقاق حق خود فرموده پیغمبر ( ص ) را ( من کنت مولاه فعلی مولاه ) .

هر آن کس که باشم منش یار و دوست

پسر عم من یار و مولای اوست .

شاهد مقال آورد و دوازده نفر از انصار فرموده او را تصدیق کردند که پیغمبر ( ص ) چنین سخنی درباره شما فرمود ، انس ابن مالک هم که در روز عید غدیر خم حضور داشته و اتفاقا آن روز هم در میان این عده انصار بود به صحت فرموده علی ( ع ) را شهادت نداد ، علی ( ع ) به او فرمود : ای انس تو چرا شهادتم ندادی و گفته مرا تصدیق نکردی با این که تو هم مانند دیگران فرموده پیغمبر را استماع

کرده بودی . عرض کرد : یا علی ( ع ) من اکنون پیر شده ام و سخنی که می گویی و از من گواهی می طلبی را از خاطر برده ام .

علی ( ع ) از سخن آن پیر شریر متاثر شده او را نفرین کرد : پروردگارا اگر این بیچاره دروغ می گوید وی را به پیسی مبتلا کن که هیچ گاه عمامه آن را مستور نکند ( پروردگارا ما را به نفرین علی و اولاد علی علیهم السلام گرفتار مفرما ) طلحه گفته : خدا گواه است پس از این ، میان دو چشم او را دیدم که لکه پیسی فراگرفته بود . ( 243 )

209 - سزای کتمان کنندگان حق

جابر بن عبدالله انصاری می گوید : امام علی ( ع ) برای ما که جمعیت بسیاری بودیم ، سخنرانی کرد ، پس از حمد و ثنا فرمود : در پیشاپیش جمعیت چهار نفر از اصحاب محمد ( ص ) در این جا هستند که عبارتند از : 1- انس ابن مالک 2- برا بن عازب انصاری 3- اشعث بن قیس 4- خالد بن یزید بجلّی .

سپس رو به یک یک این چهار نفر کرد ، نخست از انس بن مالک پرسید :

( ای انس ! اگر تو شنیده ای که رسول خدا ( ص ) در حق من فرمود : من کنت مولاه فهذا علی مولاه ( کسی که من مولا و رهبر او هستم ، بداند که علی ( ع ) مولا و رهبر او است ) ولی امروز گواهی به رهبری من ندهی ، خداوند تو را به بیماری برص ( پیسی )

مبتلا می کند که لکه های سفید آن ، سر و صورت را فرا می گیرد و عمامه ات آن را نمی پوشاند .

سپس به اشعث رو کرد و فرمود : اما تو ای اشعث ! اگر شنیده ای که پیامبر ( ص ) در حق من چنین گفت ، ولی اکنون گواهی ندهی آخر عمر ، از هر دو چشم کور می شوی و اما تو ای خالد بن یزید ! ، اگر در حق من چنین شنیده ای و امروز کتمان کنی و گواهی ندهی ، خداوند تو را به مرگ جاهلیت بمیراند . و اما تو ای برا بن عازب ! اگر شنیده ای که پیامبر ( ص ) در حق من چنین فرمود : و اینک گواهی به ولایت من ندهی ، در همان جا می میری که از آن جا به سوی مدینه ) هجرت کردی .

( این چهار نفر ، آن چه در روز غدیر از پیامبر ( ص ) شنیده بودند که آن حضرت ، علی ( ع ) را رهبر بعد از خود قرار داد ، کتمان کردند ) جابر بن عبدالله انصاری می گوید : ( سوگند به خدا بعد از مدتی من انس بن مالک را دیدم که بیماری برص گرفته به طوری که عمامه اش نمی تواند لکه های سفید این بیماری را از سر و رویش بپوشاند .

و اشعث را دیدم که از هر دو چشم کور شد ، و می گفت : ( سپاس خداوندی را که نفرین علی ( ع ) در مورد کوری دو چشم در دنیا بود ، و

مرا به عذاب آخرت نفرین نکرد که در این صورت برای همیشه در آخرت ، عذاب می شدم ) .

خالد بن یزید را دیدم که در منزلش مرد ، خانواده اش خواستند او را در منزل دفن کنند ، قبیله کِنده با خبر شدند ، و هجوم آوردند و او را به رسم جاهلیت کنار در خانه ، دفن کردند ، و به مرگ جاهلیت مرد .

و اما برا بن عازب ، معاویه او را حاکم یمن کرد ، و او در یمن از دنیا رفت ، همان جا که از آن جا هجرت کرده بود ( آن هم در حالی که حاکم از ناحیه ظالم بود ) . ( 244 )

210 - نفرین علی ( ع )

هنگامی که به علی ( ع ) خبر رسید که بسر بن ارطاه از طرف معاویه به یمن رفته و در آن جا برخی کارهای ناروا انجام داده است ، فرمود : ( خداوندا ! بسر ، دینش را به دنیا فروخته ، عقلش را از او بگیر ) . عقل بسر بن ارطاه اختلال پیدا کرد و دیوانه شد . و شمشیری از چوب برمی داشت و با آن بازی می کرد بدین حال بود تا اینکه مرد . ( 245 )

علی ( ع ) به جویریه بن مسهر فرمود : ( بعد از این در حق تو ظلم می کنند و دست و پایت را قطع می کنند و به دار می آویزند ) .

مدتی نگذشت تا این که معاویه ، زیاد بن ابیه را والی کوفه نمود . او دست و پای جویریه را قطع کرد و او را به

دار آویخت . ( 246 )

211 - کور شدن غیزار

علی ( ع ) مردی را به نام غیزار ، متهم کرد که خبرهای سری او را به معاویه اطلاع می دهد نامبرده شدیدا انکار کرد ، علی ( ع ) فرمود : سوگند یاد می کنی که چنین عملی از تو سر نزده ؟ ! گفت : آری و همان جا سوگند یاد کرد که از شما به معاویه خبری نداده ام . علی ( ع ) فرمود : اگر دروغ بگویی خدای متعال چشم های تو را کور خواهد کرد . وی پذیرفت و خیال نمی کرد به زودی به سزای عمل خود خواهد رسید و از حضور علی ( ع ) خارج شد ، هفته ای نگذشت به سرنوشت خود مبتلا شد و دست های او را در حالتی که از نعمت چشم محروم شده بود گرفته از خانه خانه خود بیرون می آمد .

با علی هر که دشمنی ورزد

کور دنیا و آخرت گردد . ( 247 )

212- عاقبت تکذیب کردن امیرالمؤ منین ( ع )

علی ( ع ) در رحبه از مردی درباره حدیثی سؤ ال کرد . آن مرد او را تکذیب نمود . علی ( ع ) فرمود : مرا تکذیب کردی ؟ گفت : تو را تکذیب نکردم .

علی ( ع ) فرمود : از خدا می خواهم که اگر مرا تکذیب کردی چشم تو را کور کند .

گفت : بخواه . در این هنگام علی ( ع ) آن مرد را نفرین کرد و در نتیجه آن نفرین ، هنوز او از رحبه نرفته بود که چشمش نابینا شد . ( 248 )

213- دیوانه شدن مرد عبسی

عده ای روایت کرده اند روزی علی ( ع ) بر فراز منبر می فرمود : من بنده خدا و برادر رسول او و وارث آن جناب و همسر سیده زن های بهشت و سید اوصیا و آخرین وصی پیغمبرانم . هیچ کسی به جز از من نمی تواند چنین ادعایی بنماید و اگر کسی دم از این ادعا زند خدا او را به بیچارگی گرفتار می کند .

مردی از مردم عبس که در آن جا حضور داشت گفت : چگونه کسی نمی تواند سخنانی که تو گفتی به زبان بیاورم و سخنان علی ( ع ) را به طور تمسخر تکرار کرد . هنوز از جای خود حرکت نکرده دیوانه شده به بیماری صرع مبتلا گردید ، چنانچه مردم پاهای او را گرفته از مسجد خارج کردند .

راویان گویند : ما از کسان او پرسیدیم . آیا پیش از این سابقه جنون و صرع داشته ؟ گفتند : نه ! ( 249 )

214- آه از کینه و مخالفت با علی ( ع )

از امام حسن ( ع ) روایت شده که : به امام حسین ( ع ) فرمود : جعده ( دختر اشعث بن قیس ) می داند که پدرش با پدرت امیر المؤ منین مخالفت کرد ، تا آن جا که گفته : و پدرت او را گردن آتش می نامید پس از علت این اسم پرسیدند .

فرمود : چون وفات اشعث برسد شعله ای از آتش شبیه به گردن از آسمان به جانب او کشیده می شود و همان حال او را می سوزاند ، و مانند زغال سیاهی به خاک می رود ، چون مرگ اشعث در رسید حاضرین

دیدند همان آتش آمد؛ او را سوزانید و فریاد می زد : وای از کینه و مخالفت علی ( ع ) . ( 250 )

215- دیوانگی بسر بن ارطات

هنگامی که علی ( ع ) از کار ناروای بسر بن ارطات اطلاع یافت گفت : پرورگارا ، بسر ، دینش را به دنیای خود فروخت تو هم در برابر نعمت عقل را از او بگیر و از امور دینی چیزی را برای او باقی مگذار که در نتیجه مورد ترحم تو واقع شود ، فاصله ای نشد بسر ، دیوانه گردید و شمشیر طلب می کرد . شمشیری می زد تا بی هوش می شد و چون به هوش می آمد باز شمشیر می خواست و همان شمشیر را به او می دادند و او هم باز می زد و می زد تا غشوه بر او عارض می گردید و بالاخره چندی با حال جنون به سر برد تا از دنیا رفت . ( 251 )

کرامات دیگر امام علی ( ع ) در زمان حیات
216- دوستدار حقیقی

در کتاب جامع المعجزات رضا قائمی نقل شده : روزی از روزها امیر مؤ منان علی ( ع ) در مسجد کوفه نشسته بود ، مردی از اهل کوفه به خدمت آن حضرت رسیده و بعد از سلام عرض کرد : من شما را دوست دارم .

امام ( ع ) فرمودند : با زبان یا قلب و زبان ؟

جواب داد : با قلب و زبان شما را دوست دارم .

حضرت فرمودند : انشاالله به تو نشان خواهم داد که چه کسی مرا با دل و زبان دوست دارد .

امام ( ع ) فرمودند : برخیز با من بیا . از کوفه بیرون رفتند ، حضرت فرمودند : چشمت را روی هم بگذار ، آن مرد چشمانش را روی هم گذاشت و سه قدم برداشت .

حضرت فرمودند : چشمت

را باز کن ، چشمش را باز کرد . خودش را در شهری بزرگ دید که مردم آن بعضی مسلمان و برخی کافر بودند ، امام فرمودند : با من بیا تا دوست قلبی و زبانی را به تو معرفی کنم ، رفتند تا به دکان قصابی رسیدند ، امام درهمی به آن مرد داده و فرمودند : از این قصاب گوشت خریداری کن .

مرد کوفی درهم را گرفت و به سوی قصاب رفت و گفت : این درهم را بگیر و به گوشت بده ، قصاب او را غریب دیده ، لذا از او پرسید : اهل کجایی ؟

گفت : اهل کوفه هستم .

قصاب گفت : تو از شهر مولای من علی بن ابی طالب هستی ؟

گفت : بله .

قصاب گفت : باید امشب مهمان من باشی به خاطر محبت علی مرتضی ( ع ) .

کوفی گفت : رفیقی دارم .

قصاب گفت : او را نیز بیاور .

کوفی به خدمت امام ( ع ) آمده و جریان را به عرض آن حضرت رسانید و باهم بر در دکان قصاب رفتند . قصاب با خوشحالی پرسید : شما از کوفه شهر مولای من امیر مؤ منان هستید ؟

جواب دادند : بله ، قصاب دکانش را بست و باهم به خانه آمدند . قصاب به همسرش گفت : دو مرد غریب از شهر مولایم علی ابن ابی طالب نزد من آمدند ، آنها را گرامی بدار . همسر قصاب با شادی برخاست و برای آنها مکان لایقی را فرش کرده و مشغول خدمت شد .

امام ( ع ) نگاهی به داخل خانه کرد ، دو طفل

کوچک دوست داشتنی مثل دو ستاره درخشان مشاهده کرد . شبانگاه قصاب به خانه آمد به همسر خود گفت : چه کردی ؟ گفت : آنچه دستور دادی انجام دادم . مغرب شد امام به نماز مشغول گردید ، قصاب به آن بزرگوار اقتدا کرد ، بعد از نماز مغرب شخصی در خانه قصاب را کوبید و قصاب بیرون آمد . جلادی را دید ، گفت : چه کار داری ؟ گفت : پادشاه دستور داده تو را به قتل برسانم و خونت را برای او ببرم ، چرا که او بیمار شده و برای صحتش اطبا خون محب علی ( ع ) را تجویز کرده اند . قصاب گفت : من مهمان دارم ، اجازه بده سفارش آنها را به همسرم بکنم . داخل خانه شد و به همسرش گفت : ای یار وفادار و بانوی نیکوکار ، مهمانان را گرامی بدار که شنیده ام مولای من مهمان را زیاد دوست دارد ، من بیرون منزل کاری دارم ، این را گفت و از خانه بیرون رفت ، بلافاصله کودکانش از پی پدر بیرون رفتند و پدر متوجه نشد ! جلاد قصاب را زیر تیغ خوابانید ، ناگاه پسر بزرگتر پیش رفت و گفت : ای جلاد پدرم را رها کن و مرا به جای او به قتل برسان ، جلاد طفل را زیر تیغ خوابانید ، خواست سر از بدنش جدا کند برادر کوچک خود را روی برادر بزرگتر افکند ، جلاد هر دو را کشت و خون آنها را گرفته به نزد پادشاه برد و تمام ماجرا را نقل کرد .

قصاب با

چشم پرآب و جگر کباب سر و تن فرزندان خود را برداشته و مخفی از همسرش در زاویه خانه اش گذاشت و نزد همسرش رفت و گفت : غذا را حاضر کن . به خدمت امام آمد دید نمازشان تمام شده ، سفره را گسترده و غذا را آورد و گفت : بفرمایید به نام خدا و محبت مولایم غذا میل کنید .

امام فرمودند : تا بچه ها نیایند غذا نمی خوریم !

قصاب گفت : ای برادر غذا بخورید ، بچه ها جای دیگری رفته اند !

امام فرمودند : ما غذا نمی خوریم تا آنها بیایند . هر چه قصاب اصرار به غذا خوردن کرد ، امام قبول نکردند تا این که فرمودند : آیا مرا نمی شناسی ؟ من مولای تو علی بن ابی طالب هستم .

قصاب گفت : ای مولای من فرزندان ، مال و همسرم فدای تو باد !

سپس نزد همسرش رفت ، زن گفت : بچه هایم کو ؟ قصاب گفت : خاموش باش که به خاطر محبت مولایم ذبح شدند ، همسرش گریان شد . قصاب گفت : ساکت باش که مهمان مهربان کودکانمان را زنده خواهد کرد .

زن گفت : چه طور زنده می کند ؟ !

قصاب گفت : این مهمان امیر مؤ منان است .

همسر قصاب با شنیدن این کلمات خودش را روی قدم های امام انداخت . امام فرمودند : ناراحت نباش ! الآن به اذن خدا فرزندانت را زنده می کنم !

امام به قصاب فرمودند : نعش طفلانت را بیاور ، قصاب نعش کودکان را آورد ، امام برخاست دو رکعت نماز به جای آورد و

دعا کرد . مرد کوفی می گوید : دیدم آن دو طفل نشستند و گفتند : ( لبیک ، لبیک ، یا مولانا یا اباالحسن ) و بر قدم های آن حضرت افتادند و دست و پای آن بزرگوار را بوسیدند ، قصاب و همسرش بسیار مسرور شدند .

امام به آن مرد کوفی فرمودند : آیا شما هم مثل این قصاب با زبان و قلب مرا دوست دارید ؟ گفت : نه ، امام فرمودند : این ها محب قلبی و زبانی من هستند ، آن وقت نشستند و غذا خوردند .

قصاب دامن امام را گرفت و گفت : ای آقای من اگر این راز در شهر فاش شود و پادشاه از این جریان باخبر گردد همه ما را خواهد کشت !

امام فرمودند : نترس ، هرگاه مشکلی برایت پیش آمد مرا صدا بزن ! سپس خداحافظی کرده و رفتند و به مرد کوفی فرمودند : چشم را روی هم بگذار ، کوفی چشم را روی هم گذاشت و پس از سه قدم خود را در کوفه دید .

طولی نکشید که جریان مرد قصاب در شهر منتشر گردید و پادشاه در جریان قرار گرفت ، اراده کرد آنها را بکشد وقتی که مامورین به آنان حمله کردند ، قصاب شاه ولایت را خواند ، همان ساعت امام حاضر شده و مهاجمین را به قتل رسانید و سپس رفتند که پادشاه را به سزای عملش برسانند ، پادشاه به وحشت افتاد و با سر و پای برهنه به حضور آن حضرت شرفیاب شد و فریاد الامان برداشت و ایمان آورد و از هلاکت نجات یافت و

عاقبتش به خیر گردید . ( 252 )

217- فروشنده جبرییل ، خریدار میکاییل

روزی علی مرتضی ( ع ) وارد خانه شد ، دیدند امام حسن و امام حسین ( ع ) پیش فاطمه زهرا ( س ) گریه می کنند ، پرسید : روشنایی چشمان من و میوه دل و سر و جان چرا گریه می کنند ؟ فاطمه ( س ) گفت : این ها گرسنه اند و یک روز است که چیزی نخورده اند !

علی ( ع ) پرسید این دیگ بر سر آتش چیست ؟ گفت : در دیگ تنها آب است که برای دل خوشی فرزندان بر سر آتش نهاده ام !

علی ( ع ) دل تنگ شد ، عبایی داشت به بازار برد و فروخت و با شش درهم بهای آن خوراکی خرید و به سوی خانه باز می گشت که سائلی گفت : آیا در راه خدا وام می دهید تا خدا آن را چند برابر کند ؟

علی ( ع ) همه آن خوراکی را به او داد ، وقتی به خانه بازگشت فاطمه ( س ) پرسید : آیا توانستی چیزی آماده کنی ؟

گفت : آری اما همه آن را به بینوایی دادم ، برگشت که برای نماز به مسجد برود در راه کسی را دید گفت : یا علی ( ع ) این شتر را می فروشم . حضرت فرمود : نمی توانم بخرم چون پول آن را ندارم ، آن کس گفت : به تو فروختم تا هر وقت غنیمتی یا عطایی از بیت المال به تو رسید به من بازدهی !

علی ( ع ) آن شتر را به 60

درهم خرید و به راه افتاد ، ناگهان شخصی را دید ، او گفت : یا علی این شتر را به من بفروش .

علی ( ع ) گفت : فروختم ، به چند می خواهی ؟

گفت : به 120 درهم می خرم .

علی ( ع ) راضی شد و پول را گرفت ، نیمی از آن به برگشت وام داد و نیم دیگر را به خانه برد و وقتی حضرت محمد ( ص ) ، قصه را از علی ( ع ) شنید ، به او فرمود : فروشنده جبرییل و خریدار میکاییل بوده و این آن وامی بود که به آن سائل دادی . ( 253 ) ( 254 )

کرامات امام علی ( ع ) پس از شهادت
شفا یافتگان علی ( ع )
218 - توسل شیفته علی ( ع ) به آن حضرت

به نقل یکی از موثقین ، علامه امینی فرمودند :

( در بغداد کنفرانسی از علما و شخصیت های برجسته بر پا شده بود و مرا نیز به مناسبتی دعوت کرده بودند وقتی وارد سالن شدم دیدم همه صندلی ها اشغال شده است و صندلی خالی نیست که بر آن بنشینم . عبایم را وسط سالن پهن کرده و روی آن نشستم ( گویا تعمدی در کار بود که به ایشان اهانت شود ) . در این میان پسر بچه ای سراسیمه وارد سالن شد ، تا مرا دید گفت : هو هذا ( او همین است ) .

سپس بیرون رفت . من ترسیدم که جریان چیست ، ممکن است زیر کاسه نیم کاسه ای باشد ( بعد معلوم شد مادر آن بچه غش کرده و قبلا دعا نویسی که عمامه ای شبیه عمامه امینی داشته دعا نوشته و مادر او خوب شده است ،

حالا بچه خیال کرده که آن دعا نویس همین آقاست ) . بعد همراه بچه ، شخصی آمد و به من گفت : آقا ، شما دعا می نویسی ؟ گفتم : آری می نویسم .

آن گاه کاغذی برداشتم و در آغاز آن ( بسم الله الرحمن الرحیم ) و سپس آیه ای از قرآن را نوشتم و کاغذ را پیچیدم و به او دادم و گفتم : ان شاالله خوب می شود . بعد که رفت ، گوشه عبایم را به صورتم انداختم و متوسل به مولی علی ( ع ) شدم و با گریه عرض کردم : السلام علیک یا مولای یا امیرالمؤ منین . در این جلسه آبروی مرا حفظ کن ( در میان این افرادی که حتی اجازه نشستن روی صندلی را به من ندادند ) . یا علی ، دستم به دامنت ! ناگهان دیدم بچه پرید به داخل سالن و گفت : مادرم خوب شد . آن گاه مجلسیان به نظر احترام به من نگریستند و مرا سلام و صلوات در بهترین جایگاه آن سالن نشاندند ) .

/ 0 نظر / 97 بازدید