معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

320 داستان از معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام
مشخصات کتاب

سرشناسه : عزیزی عباس 1342 -

عنوان و نام پدیدآور : 320 داستان از معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام/ عباس عزیزی.

مشخصات نشر : قم: معصومین (ع) 1386.

مشخصات ظاهری : 320 ص.

شابک : 28000 ریال : 964-6185-29-0

وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری.

یادداشت : عنوان روی جلد: کرامات امام علی علیه السلام 320 داستان از معجزات و کرامات امیرالمومنین علیه السلام

یادداشت : کتابنامه: ص [319] - 320؛ همچنین به صورت زیرنویس.

عنوان روی جلد : کرامات امام علی علیه السلام 320 داستان از معجزات و کرامات امیرالمومنین علیه السلام

عنوان گسترده : 320 [سیصد و بیست] داستان از معجزات و کرامات امیرالمومنین علی علیه السلام.

موضوع : علی بن ابی طالب ع) ، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- معجزات

موضوع : علی بن ابی طالب ع) ، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- کرامت ها

رده بندی کنگره : BP37/4 /ع4س9 1386

رده بندی دیویی : 297/951

شماره کتابشناسی ملی : 1286520

پیشگفتار

معجزه ، مطمئن ترین ، استوارترین و روشن ترین دلیل صدق گفتار پیامبران و ائمه اطهار در ادعای ارتباط آن ها با جهان ماورا الطبیعه است .

معجزه ، عمل خارق العاده ای است که تحقق آن وابسته به قدرت خداوند است و به صورت عادی وقوع آن غیر ممکن است .

معجزه ، عمل خارق العاده ای است که انسان با اتکا به قدرت های بشری قادر به انجام آن نمی باشد .

معجزه ، یعنی انجام کاری که دیگران از انجام آن عاجز باشند .

معجزه اهداف تربیتی ، اخلاقی و اعتقادی دارد .

معجزه شکست ناپذیر است ، چون به قدرت بی کران پروردگار متکی است .

معجزه سبب می شود

که حجاب از جلو چشم انسان کنار رود .

مردم تقاضای معجزات جسمانی می کنند ، در حالی که قرآن برترین معجزه معنوی است .

عنایات و معجزاتی که در حرم مطهر ائمه اطهار - علیه السلام به وقوع می پیوندد ، کرامات نامیده می شود .

تفاوت میان معجزه و کرامت این است که در معجزه تحدی یعنی دعوت به مبارزه و معارضه و هدایت خلق مطرح است ، ولی در دعاهای اولیای الهی و کرامت های صادره از آن ها صحبت تحدی در کار نیست .

کرامات ، برگهای افتخار برای انسان هاست .

کرامات سبب می شود که علاقه مردم به اهل بیت بیشتر شود .

کرامات ، رابطه بین عاشق و معشوق است .

کرامات ، با خواسته خداوند تحقق می یابد .

کرامات از چشمه الهی منشا می گیرد و تمام شدنی نیست .

کرامات اهل بیت با توسل و دعا و مناجات و اشک چشم و دل سوخته به دست می آید .

کرامات ، هدیه از خداوند به انسان ها است .

کرامات سبب می شود انسان به عظمت ، قداست و حقانیت اهل بیت پی ببرد .

کرامات امری است خارق العاده که به وسیله تقرب به پیشگاه خداوند و لطافت روح و صفای باطن از انسان صادر می شود .

اعتقاد به معجزات انبیا و ائمه اطهار - علیهم السلام - لازم و ضروری و انکار آن گناه است .

امام کاظم ( ع ) می فرماید : ( گناهکارترین مردم کسی است که بر آل محمد ( ص ) طعنه بزند و سخن آنها را تکذیب و معجزاتشان را انکار کند ) .

هر کسی که معجزه را انکار کند

جاهل است ، چون اولا صاحب اعجاز دارای عصمت می باشد ، ثانیا اعجاز برای تقویت ایمان صورت می گیرد ، ثالثا به اذن خداوند تحقق پیدا می کند .

اگر می خواهیم معجزات و کرامات ائمه را بپذیریم ، باید پرده حجاب و غفلت کنار رود .

کرامات امام علی ( ع ) بسیار است ، اما جای تعجب است که مردم با وجود دیدن این همه کرامات ، باز هم به عنادورزی خویش با آن حضرت ادامه دادند .

اگر می خواهیم کرامات و عنایات امام علی ( ع ) نصیب ما بشود ، باید قلب آماده و دل سوخته داشته باشیم ، از امام علی ( ع ) خواسته های کوچک طلب نکنیم و چیزی بخواهیم که تا ابد بماند ، شفای جسم و رفع فقر خواسته های اندکی است . از امام علی ( ع ) بخواهیم که هنگام مرگ و موقع جان دادن و در تاریکی و تنهایی عالم برزخ و در پل صراط و میزان و حساب او را ببینیم و به فریاد ما برسد .

از امام علی ( ع ) با تمام وجود می خواهم که بهترین کرامات را که شفای قلب و زیارت قبرش و شفاعت در روز قیامت می باشد ، نصیب همه شیعیان که با نام و یاد او زنده هستند بگرداند ، به خصوص برای برادران و خواهران ، از جمله کادر ویراستاری ، حروفچینی ، طراحی و مدیریت انتشارات سلسله که در تدوین و چاپ و نشر این نسخه و داروخانه معنوی نقش به سزایی داشتند .

عباس عزیزی - قم

رمضان 1420/ آذر ماه 1378 .

معجزات امام علی علیه السّلام
اعجاز امام علی علیه السّلام
1 - دعای باران

مردم

از کمی باران به حضرت علی ( ع ) شکایت کردند ، و حضرت ( از خدا ) طلب باران کرد و فورا باران نازل شد ، به طوری که از زیادی آن به او شکایت کردند ، و باز دعا کرد تا از میزان باران کم شد . ( 1 )

2 - نشان دادن بهشت و دوزخ

اصحاب علی ( ع ) گفتند : یا امیرالمؤ منین ! ای کاش از آنچه که از پیغمبر به شما رسیده ، برای اطمینان خاطر به ما چیزی نشان می دادی ؟

فرمود : اگر یکی از عجایب مرا ببینید کافر می شوید ، و می گویید ساحر و دروغگو و کاهن است ، و تازه این بهترین سخن شما درباره من است .

گفتند : همه ما می دانیم که تو وارث پیغمبری ، و علم او به تو رسیده .

فرمود : علم عالم سخت و محکم است ، و جز مؤ منی که خدا قلبش را برای ایمان آزموده باشد ، و به روحی از خود تاییدش کرده باشد ، تاب تحمل آن را ندارد .

سپس فرمود : شما تا بعضی از عجایب مرا و آنچه از علمی که خدا به من داده ، نشان ندهم راضی نمی شوید ، وقتی نماز عشا را خواندم همراه من بیایید .

وقتی نماز عشا را خواند ، راه پشت کوفه را در پیش گرفت ، و هفتاد نفر که در نظر خودشان بهترین شیعیان بودند دنبال ایشان رفتند ، فرمود : من چیزی به شما نشان نمی دهم تا عهد و پیمان خدا را از شما بگیرم که به من کافر نشوید ، و امر سنگین

و نادرستی به من نسبت ندهید ، چون که به خدا قسم به شما چیزی نشان نمی دهم جز آنچه پیغمبر ( ص ) به من یاد داده و عهد و پیمانی محکم تر از آنچه خدا از پیغمبرانش گرفته ، از آنها گرفت ، و فرمود : رو از من بگردانید ، تا دعایی که می خواهم ، بخوانم ، و شنیدند دعاهایی که مانندش را نشنیده بودند خواند و فرمود : رو بگردانید ، و چون روگرداندند ، دیدند از یک طرف باغ ها و نهرهایی است و از طرفی آتش فروزانی زبانه می کشد ، به طوری که در معاینه بهشت و دوزخ هیچ شک نکردند ، و آن که از همه خوش گفتارتر بود گفت : این سحر بزرگی است ، و به جز دو نفر همه کافر برگشتند ، و چون با آن دو نفر برگشت فرمود : گفتار اینها را شنیدند ؟

تا آن جا که فرمود : و چون به مسجد کوفه رسیدند دعاهایی خواند که سنگریزه های مسجد در و یاقوت شد ، و به آن دو نفر فرمود : چه می بینید ؟

گفتند : در و یاقوت است ، فرمود : اگر درباره امری بزرگتر از این هم خدا را قسم بدهم ، خواسته ام را انجام می دهد ، و یکی از آن دو هم کافر شد ، ولی دیگری ثابت ماند ، و حضرت به او فرمود : اگر از این در و یاقوت ها برداری پشیمان شوی و اگر هم برنداری پشیمان می شوی ، و حرص او را رها نکرد تا دری برداشت

و در آستین گذاشت ، و چون صبح شد دید در سفیدی است که کسی مثلش را ندیده ، گفت : یا امیرالمؤ منین من یکی از آن درها را برداشتم .

فرمود : برای چه ؟

گفت : می خواستم بدانم حق است یا باطل ؟

فرمود : اگر آن را به جای خود برگردانی خدا عوض آن بهشت را به تو می دهد ، اگر برنگردانی خدا جهنم را در عوض به تو می دهد ، و آن مرد برخاست و دُر را به جایی که برداشته بود برگرداند ، و حضرت آن را به سنگریزه مبدل کرد ، مانند سابق ، و بعضی گفتند : آن مرد میثم تمار بود ، و بعضی گفتند : عمرو بن حمق خزاعی . ( 2 )

3 - مسخ شدن به دست علی ( ع )

از عمار یاسر نقل است که گفت ، در مقابل علی ( ع ) بودم ناگاه بر آن حضرت مردی وارد شد و گفت : یا امیرالمؤ منین من پناهنده هستم به شما و شکایت دارم از مصیبتی که بر من وارد شده و مرا مریض کرده است . آن حضرت فرمود : قصه تو چیست ؟

عرض کرد : فلان شخص زن مرا گرفته و تفرقه انداخته است ، بین من و زوجه من جدایی انداخته است حال آنکه من شیعه شما هستم .

آن حضرت فرمان داد که آن فاسق فاجر را نزد من بیاور .

آن مرد شاکی به طلب آن مرد فاسق روانه شد او را در بازار بنی الحاضر ملاقات کرد و به او گفت : امیرالمؤ منین تو را می خواهد و او را به حضور آن حضرت آورد

. عمار یاسر می گوید : دیدم به دست علی ( ع ) چوب دستی ، وقتی مرد خیانتکار مقابل علی ( ع ) قرار گرفت ، آن حضرت فرمود : یا لعین بن العین الزنیم آیا ندانسته ای که من آگاه هستم به چشم خیانتکار و چیزهائی که در سینه پنهان است و نمی دانی که من حجت خدا در زمین هستم . به حرم مؤ منین تجاوز می کنی ؟ آیا از عقوبت من و از عقوبت خداوند ایمن شده ای ؟

سپس فرمود : ای عمار لباسهایش را بیرون آور عمار می گوید : لباسهایش را بیرون آرودم .

بعد فرمود : قسم به آن کسی که حبه را می شکافد و خلقت نموده خلق را ، قصاص مؤ من را غیر از من نمی گیرد .

پس با چوب دستی که در دست آن جناب بود به پهلوی آن مرد زد و فرمود : بنشین خدای تو را لعنت کند ، عمار یاسر گفت : به ذات حضرت حق قسم است که دیدم آن لعین را که خداوند به صورت لاک پشت او را مسخ کرده بود .

سپس آن حضرت فرمود : خداوند روزی کرد تو را در هر چهل روز یک آب آشامیدن و مسکن تو صحرای خشک و بی آب و علف است .

پس آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود : ( و لقد علمتم الذین اعتدوا فی السبت و قلنا لهم کونوا قرده خاسئین ) این آیه راجع به مسخ شدن یهود به صورت میمون است . ( 3 )

4 - حفظ مال و عیال

از علی ( ع ) روایت شده است که :

مردی از شام برای او نوشت که : من بار عیال به دوش دارم ، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها می ترسم ( که معاویه آزارشان کند ) و به اموالم هم علاقه مندم و دوست دارم که خدمت شما برسم ، حضرت پیغام داد : اهل و عیالت را جمع کن ، و مالت را نزد آنها بگذار ، و صلوات بر پیغمبر و آلش بفرست و بگو : خدایا همه اینها به امر بنده ات علی بن ابی طالب امانت من اند نزد تو ، پس برخیز به سوی من بیا . آن مرد چنین کرد ، و خبر به معاویه رسید که او به سوی علی ( ع ) فرار کرده ، معاویه دستور داد عیالش را اسیر کرده به غلامی و کنیزی برگیرند و اموالش را غارت کنند ، پس خداوند عیال او را شبیه عیال معاویه قرار داد و آن شر را از آنها دور کرد ، و ترسیدند که دزدان اموالشان را ببرند ، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب قرار داد ، و هر وقت دزدان خیال بردنش را می کردند آنها را می گزیدند ، تا آن جا که علی ( ع ) به آن مرد فرمود : می خواهی مال و عیالت نزد تو بیاید ؟

گفت : آری .

حضرت گفت : خدایا آنها را بیاور ، ناگاه همه ، نزد آن مرد حاضر شدند ! و چیزی از مال و عیالش مفقود نبود . ( 4 )

5 - در آوردن دینار از زمین

از حسن بن ابی الحسن بصری از امیرالمؤ منین ( ع ) در

حدیثی روایت کرده که : آن جناب با تازیانه اش خطی بر زمین کشید و یک دینار بیرون آورد و سپس خط دیگری کشید و دینار دیگری درآورد تا سه دینار ، و آنها را در دستش زیر و رو کرد تا مردم دیدند ، آن گاه آنها را برگرداند و با شستش دفن کرد ، و فرمود : بعد از من مرد نیکوکار یابد عملی صاحب اختیار تو شود ، و رفت ، و ما آن جا نشانه را گرفتیم ، و زمین را حفر کردیم تا به نم رسیدیم و چیزی نیافتیم . ( 5 )

6 - استوار نگاه داشتن دیوار

جمعی توطئه کردند که دیوار باغی را بر سر او و یارانش خراب کنند دیوار را کج کردند ، حضرت با دست چپش آن را نگه داشت و با دست راست با اصحاب غذا می خورد و چون فارغ شدند ، با دست چپ دیوار را راست و مستوی کرد . ( 6 )

7 - حجت خدا بر زمین و آسمان

مقداد بن اسود کندی روایت کرده ، است که : مولایم امیرالمؤ منین ( ع ) روزی به من فرمود : شمشیر مرا بیاور ، آوردم روی زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت ، و من به او نگاه می کردم تا از چشمم پنهان شد ، و فرمود : جمعی از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند ، و من بالا رفتم و آنها را تطهیر کردم یعنی مفسدین را کشتم . گفتم : ای مولای من مگر کار آسمانی ها هم به دست شما است ؟ فرمود : ای پسر اسود من حجت خدا بر خلقش هستم ، چه از اهل آسمانهای او و چه از اهل زمینش . ( 7 )

8 - نیروی بدنی علی ( ع )

خالد بن ولید ، علی ( ع ) را در زمین های خود دید ، جسارتی به حضرت نمود ، علی ( ع ) از اسب پیاده شد و خالد را به سمت آسیای حارث بن کلده برد ، سپس میله آهنی سنگ آسیا را در آورد و آن را مانند حلقه ای بر گردن خالد انداخت ، در این حال یاران و اطرافیان خالد ترسیدند و خالد نیز شروع به قسم دادن علی نمود که مرا رها کن .

علی ( ع ) او را رها کرد و خالد در حالیکه میله آهنین مانند حلقه ای اطراف گردنش بود ، نزد ابوبکر رفت .

ابوبکر به آهنگران دستور داد که حلقه آهنین را از اطراف گردن او باز کنند ، آنها گفتند : میله آهنین فقط توسط آتش بریده می شود و خالد طاقت و توان آتش گداخته را ندارد

و می میرد . میله آهنین در گردن خالد بود و مردم با دیدن آن می خندیدند تا این که حضرت از سفر بازگشتند ، مردم شفاعت خالد را نمودند ، آن حضرت قبول کرده و حلقه آهنین را مثل خمیر قطعه قطعه کرد و بر زمین ریخت . ( 8 )

9 - تبدیل سنگ به طلا

شخص منافقی از مؤ منی مالی طلب داشت . امیرالمؤ منین ( ع ) برای او دعایی کرد تا او بتواند قرض خود را ادا کند ، سپس به او امر کرد سنگ یا کلوخی را از روی زمین بردارد ، آن شخص سنگ را برداشت و دید سنگ در دست حضرت تبدیل به طلا شده است ، علی ( ع ) طلا را به آن مرد داد آن مرد دین خویش را ادا کرد و صد هزار درهم نیز برایش باقی ماند . ( 9 )

10 - پنجاه درهم سود در برابر پنج درهم

روزی مقداد حضرت علی ( ع ) را دید و گفت : سه روز است که چیزی نخورده ام .

حضرت امیرالمؤ منین علی ( ع ) رفت و زره اش را به پانصد درهم فروخت و مقداری از آن پول را به مقداد داد و برگشت ، در راه شخصی را دید که شتری به دستش گرفته و از حضرت خواست تا آن را به صد درهم از او بخرد . علی ( ع ) شتر را خرید و در بین راه شخصی آمد و از حضرت خواست تا آن شتر را به صد و پنجاه درهم به او بفروشد .

علی ( ع ) شتر را فروخت و در آن حال ، حسن و حسین را صدا زد تا به دنبال آن شخص بروند .

رسول خدا ( ص ) صحنه را دید و فرمود :

( ای علی ! کسی که شتر را به تو فروخت ، جبرئیل و شخصی که شتر را از تو خرید میکاییل بود . پنجاه درهمی که از خرید و فروش شتر سود کردی

، در مقابل پنج درهمی بود که به مقداد دادی . ( من یتق الله یجعل له من امره یسرا . ) . ( 10 ) ( 11 )

11 - یا علی ، جبرئیل کجاست ؟

روایت شده که حضرت علی ( ع ) روزی بر منبر کوفه خطبه می خواند و در ضمن خطبه فرمود : ای مردم از من بپرسید ، قبل از اینکه مرا از دست بدهید . از راه های آسمان ها بپرسید که من به آنها داناتر از راه های زمین هستم . پس مردی از بین آن جماعت برخاست و گفت : یا امیرالمؤ منین ، جبرئیل الآن کجاست ؟

فرمود : مرا بگذار تا بنگرم . سپس نگاهی به بالا و بر زمین و به راست و چپ نموده ، فرمود : تو جبرئیل هستی . پس جبرئیل از بین آن قوم پرواز کرد و با بالش سقف مسجد را شکافت و مردم تکبیر گفتند و عرضه داشتند : یا امیرالمؤ منین ، از کجا دانستی او جبرئیل است ؟

فرمود : من به آسمان نظر انداختم و نظرم به آن چه بر بالای عرش و حجب بود رسید . وقتی به زمین نگاه کردم ، بینایی من در تمام طبقات زمین تا ثری ( قعر آن ) نفوذ کرد و هنگامی که به راست و چپ نگاه کردم ، آنچه را خداوند آفریده دیدم ، ولی جبرئیل را در بین مخلوقات ندیدم ، به همین علت ، دانستم که این ( سؤ ال کننده ) همان جبرئیل است . ( 12 )

12 - علی ( ع ) و رد امانات

امام حسین ( ع ) فرمود : روزی علی ( ع ) ندا کرد : ( هر کس از رسول خدا ( ص ) طلبکار است یا عطایی را می طلبد ، بیاید و آن را بگیرد ) .

هر روز عده ای می

آمدند و چیزی را می خواستند و علی ( ع ) جا نماز پیامبر را بلند می کرد و همان مقدار در آن جا می یافت و به شخص طلبکار می داد .

خلیفه اول به خلیفه دوم گفت : علی با این کار آبروی ما را برد ! چاره چیست ؟

عمر گفت : تو نیز مثل او ندا کن ، شاید مانند او بتوانی بدهی های رسول خدا ( ص ) را ادا کنی .

ابوبکر ندا کرد : هر کس از رسول خدا ( ص ) طلبی دارد بیاید . این قضیه به گوش علی ( ع ) رسید ، فرمود : ( او به زودی پشیمان می شود ) .

فردای آن روز ، ابوبکر در جمع مهاجر و انصار نشسته بود ، عربی بیابانی آمد و پرسید :

کدام یک از شما جانشین رسول خدا است . به ابوبکر اشاره کردند .

گفت : تو وصی و جانشین پیامبر هستی ؟

ابوبکر گفت : بلی ؟ چه می خواهی ؟

گفت : پیامبر اکرم ( ص ) قول داده بود که هشتاد شتر به من بدهد ، اکنون که او نیست ، پس آنها را تو باید بدهی .

ابوبکر گفت : شترها باید چگونه باشند ؟

عرب گفت : هشتاد شتر سرخ موی و سیه چشم .

ابوبکر به عمر گفت : چه کار کنیم ؟

عمر گفت : عرب ها چیزی نمی دانند ، از او بپرس آیا شاهدی بر گفته خود دارد ؟ ابوبکر از او شاهد خواست .

عرب گفت : مگر بر چنین چیزی شاهد می خواهند ؟ به خدا سوگند تو جانشین پیامبر نیستی .

سلمان برخاست و

گفت : ای عرب ! دنبال من بیا تا جانشین پیامبر را به تو نشان دهم .

عرب به دنبال او به راه افتاد تا این که به علی ( ع ) رسیدند .

عرب گفت : تو وصی پیامبر ( ص ) هستی ؟

حضرت فرمود : بلی ، چه می خواهی ؟

عرب گفت : رسول خدا ( ص ) هشتاد شتر سرخ موی و سیه چشم برای من تعهد کرده بود ، اکنون از تو می خواهم .

حضرت فرمود : آیا تو و خانواده ات مسلمان شده اید ؟

در این هنگام عرب دست علی ( ع ) را بوسید و گفت : تو وصی به حق پیغمبر خدا ( ص ) هستی . چون بین من و پیامبر شرط همین بود ، ما همه مسلمان شده ایم .

علی ( ع ) فرمود : ( ای حسن ، تو و سلمان ، با این عرب به فلان صحرا بروید و بگویید :

( یا صالح ، یا صالح ! ) وقتی که جوابتان را داد ، بگو : امیرالمؤ منین به تو سلام می رساند و می گوید : هشتاد شتری که رسول خدا ( ص ) برای این عرب تعهد کرده بود بیاور )

سلمان می گوید : به جایی که علی ( ع ) فرموده بود ، رفتیم ، اما حسن ( ع ) همان گونه که علی ( ع ) فرموده بود ، ندا سر داد . پس جواب دادند : لبیک یابن رسول الله .

امام حسن ( ع ) پیام امیرالمؤ منین علی ( ع ) را رساند ، گفت : روی چشم اطاعت می

کنم .

چیزی نگذشت که افسار شترها از زمین خارج شد و امام حسن ( ع ) آن را گرفت و به عرب داد و فرمود : بگیر . شترها پیوسته خارج می شدند تا این که هشتاد شتر با همان اوصاف تکمیل شد . ( 13 )

13 - دعای علی ( ع ) در حق زاذان

سعد خفاف می گوید : به زاذان گفتم : تو قرآن را خوب تلاوت می کنی ، چگونه یاد گرفتی ؟

تبسمی کرد و گفت : روزی امیرالمؤ منین از کنار من می گذشت و من شعر می خواندم و اخلاق خوبی داشتم . از صدایم خوشش آمد . فرمود : ای زاذان ! چرا قرآن حفظ نکرده ای ؟

گفتم بیش از دو سوره که در نماز می خوانم ، از قرآن چیزی نمی دانم .

فرمود : نزدیک بیا . پس نزدیک او رفتم . در گوشم چیزهائی گفت که نفهمیدم چیست . سپس فرمود : ( دهانت را باز کن ، از آب دهان مبارک خود در دهان من انداخت ) به خدا سوگند وقتی که از کنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم ، بعد از آن هیچ مشکلی نداشتم که از آن بپرسم .

سعد می گوید : داستان زاذان را برای امام باقر ( ع ) نقل کردم فرمود : زاذان راست می گوید ، علی ( ع ) با اسم اعظمی که هیچ وقت رد نمی شود ، برای زاذان دعا نمود . ( 14 )

14 - تعلیم قرآن

رمیله می گوید : علی ( ع ) شخصی را در حال خیاطی و آواز خوانی دید و فرمود : ( ای جوان ! اگر قرآن بخوانی برای تو بهتر است ) .

گفت : خوب نمی توانم بخوانم ، دوست داشتم خوب قرآن می خواندم .

حضرت فرمود : ( نزدیک بیا ) .

جوان نزدیک علی ( ع ) آمد و علی ( ع ) آهسته چیزی در گوش او گفت که تمام قرآن

در قلب او نقش بست و حافظ کل قرآن شد . ( 15 )

15 - علی ( ع ) در میان قوم عطرفه

از جمله نشانه های ( معجزات ) امیرالمؤ منین ( ع ) روایتی است که زاذان از سلمان نقل نموده که : روزی رسول خدا ( ص ) در بطحا نشسته و جماعتی از اصحاب نزد ایشان بودند . آن حضرت در حالی که روی به ما داشت و حدیث می فرمود؛ ناگاه به گردبادی نظر افکند که گرد و غبار به پا می کرد و همین طور که نزدیک می شد ، گرد و غبار بالاتر می رفت تا این که در مقابل رسول خدا ( ص ) ایستاد . در میان آن شخصی بود که گفت : ای رسول خدا ، سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد . بدان من فرستاده قوم خود هستم که به تو پناه آورده ام . ما را پناه ده و کسی را همراه من از جانب خودت بفرست که بر قوم ما تسلط داشته باشد؛ زیرا جمعی از آنان بر جمع دیگر ستم کرده اند . تا او بین ما و آن ها مطابق حکم خداوند و کتابش قضاوت کند و من از عهد و پیمان های مؤ کد بگیر که فردا صبح او را صحیح و سالم به سوی تو برگردانم ؛ مگر این که برای من حادثه ای از جانب خداوند پیش آید .

پیامبر ( ص ) فرمود : تو کیستی و قوم تو چه کسانی هستند ؟

گفت : من عطرفه بن شمراخ یکی از بنی کاخ هستم . من و جماعتی از خانواده ام استراق سمع می

کردیم ؛ ولی هنگامی که ما را از آن منع کردند ، مؤ من شدیم و زمانی که خداوند تو را به پیامبری مبعوث کرد ، به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق نمودیم . اما گروهی از این قوم با ما مخالفت کردند و بر اعمال گذشته خویش پایدار ماندند و بین ما و آنها اختلاف افتاد . آنها از نظر تعداد از ما بیشتر و از نظر قدرت از ما نیرومندترند و بر آب و چراگاه دست یافته اند و به ما و حیوانات مان ضرر وارد می کنند؛ پس کسی را با من به سوی آنها بفرست که بین ما به حق حکم کند .

پیامبر فرمود : پوشش صورتت را بردار و خودت را به ما نشان بده تا تو را با آن صورت حقیقی ات که هستی ببینیم .

آن شخص صورتش را برای ما گشود . دیدیم پیرمردی است که بر او موی فراوان بود و سری دراز داشت و چشم هایش نیز دراز و در طول سر او قرار داشت . حدقه چشمش کوچک بود و در دهانش دندان هایی مانند دندان های درندگان بود . سپس پیامبر از او پیمان گرفت کسی را که همراهش می فرستد ، فردا صبح برگرداند .

چون کلامش پایان یافت ، پیامبر به ابی بکر ( و عمر و عثمان ) رو کرد و فرمود : کدام یک از شما با برادر ما عطرفه می رود تا ببیند آنها در چه حالند و بین آنان به حق حکم کند ؟

گفت : آنها کجا هستند ؟

حضرت فرمود : آنها زیر زمین هستند .

ابوبکر گفت

: چگونه ما طاقت داخل شدن در زیر زمین را خواهیم داشت و چگونه بین قضاوت کنیم ، در حالی که زبان آنها را نمی دانیم ؟ پیامبر جواب او را نداد .

سپس رو به عمر بن خطاب کرد و همان سخنانی را که ابوبکر فرموده بود ، به عمر گفت و عمر نیز جوابی مثل جواب ابوبکر داد . سپس رسول خدا ( ص ) روبه عثمان کرد و همان حرف ها را که به آن دو ؟ ( ابوبکر و عمر ) فرموده بود ، به عثمان گفت و عثمان نیز همانند ابوبکر و عمر پاسخ داد .

سپس رسول خدا ( ص ) علی ( ع ) را خواست و به او فرمود : یا علی ، با برادرما عطرفه برو و بر قومش اشراف پیدا کن و ببین آنها در چه حالند و در بین آنها به حق حکم کن .

امیرالمؤ منین برخاست و عرضه داشت : گوش می سپارم و اطاعت می کنم ، آنگاه شمشیرش را حمایل نمود . سلمان گفت : من به دنبال علی ( ع ) حرکت کردم تا این که به وادی معهود رسیدند . وقتی امیرالمؤ منین ( ع ) وسط آن قرار گرفت ، و به من نگاه کرد و فرمود : ای اباعبدالله ، خداوند جزای کوشش تو را عطا فرماید؛ برگرد . من برگشتم ( ولی در عین حال ) ایستادم و به آن حضرت نگاه می کردم که چه کاری انجام می دهد . دیدم زمین شکافته شد و حضرت در آن فرو رفت و زمین به حال اول برگشت .

اندوه

و حسرت فراوانی به من دست داد که خدا به آن داناتر است و همه آن به خاطر شفقت نسبت به امیرالمؤ منین ( ع ) بود .

به هر حال ، پیامبر ( ص ) صبح کرد و نماز صبح را با مردم خواند سپس بر کوه صفا نشست در حالی که اصحابش دور آن جناب را گرفته بودند . امیرالمؤ منین از مؤ عد مقرر دیرتر کرده بود . تا این که خورشید کاملا بالا آمد و مردم در مورد ( تاخیر ) آن حضرت زیاد حرف می زدند تا این که ظهر شد . از جمله می گفتند : جن ها ، پیامبر ( ص ) را فریب دادند و خداوند ما را از دست ابوتراب راحت کرد و افتخار کردن او به پسر عمویش تمام شد .

سرزنش دشمنان و منافقین آشکار گردید و حرفهای بسیار زدند تا این که پیامبر ( ص ) نماز ظهر و عصر را نیز خواند و به جای خود بازگشت و مردم آشکارا سخن می گفتند و از امیرالمؤ منین ( ع ) مایوس گشتند . نزدیک بود که خورشید غروب کند و مردم مطمئن شدند که علی ( ع ) هلاک شده است ، و نفاقشان هویدا گشت .

ناگهان کوه صفا شکافته شد و امیرالمؤ منین ( ع ) در حالی که از شمشیرش خون می چکید و عطرفه همراه او بود ، هویدا گشت . پیامبر ( ص ) برخاست و میان دو چشم و پیشانی علی ( ع ) را بوسید و به او فرمود : چه چیز تو را تا بحال از من

دور داشت ؟

علی ( ع ) فرمود : به جانب خلق کثیری که به عطرفه و قومش ظلم کرده بودند رفتم و آنها را به سه چیز دعوت کردم ، ولی نپذیرفتند .

/ 0 نظر / 116 بازدید