صلح حدیبیة

صلح حدیبیة

کتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 490

نویسنده: رسولى محلاتى

در ماه ذى قعده سال ششم بود که رسول خدا(ص)در خواب دید با یارانش به مکه رفته و به طواف خانه خدا و انجام مناسک عمره موفق گشته‏اند. پیغمبر این خواب را براى اصحاب نقل کرده و وعده آن را به آنها داد و به دنبال آن از مسلمانان و قبایل اطراف مدینه دعوت کرد با او براى انجام عمره به سوى مکه حرکت کنند.

قبایل مزبور بجز عده معدودى دعوت آن حضرت را نپذیرفتند و تنها همان مهاجر و انصار مدینه بودند که اکثرا آماده حرکت‏شدند و به همراه آن حضرت از مدینه بیرون رفتند.

همراهان آن حضرت را در این سفر برخى هفتصد نفر و برخى یک هزار و چهارصد نفر نوشته‏اند.

پیغمبر اسلام مقدارى که از مدینه بیرون رفت و به‏«ذى الحلیفة‏» - که اکنون به نام مسجدى که در آنجا بنا شده به‏«مسجد شجره‏»معروف است - رسید جامه احرام پوشید و هفتاد شتر نیز که همراه برداشته بود نشانه قربانى بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادى که خبر حرکت او را به قریش مى‏رسانند بفهماند که به قصد جنگ بیرون نیامده بلکه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست.

پیغمبر اسلام و همراهان همچنان‏«لبیک‏»گویان تا«عسفان‏»که نام جایى است در دو منزلى مکه پیش راندند و در آنجا به مردى بشیر نام - که از قبیله خزاعه بود برخورد و اوضاع را از او جویا شد و بشیر در پاسخ آن حضرت عرض کرد: قریش که‏از رکت‏شما مطلع شده‏اند براى جلوگیرى از شما همگى از شهر خارج شده و زن و بچه‏هاى خود را همراه آورده‏اند و سوگند یاد کرده‏اند تا نگذارند به هیچ قیمتى شما داخل مکه شوید و خالد بن ولید را با دویست نفر از جلو فرستاده تا خود نیز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا«کراع الغمیم‏» (1) آمده‏اند.

پیغمبر فرمود: واى بر قریش که هستى خود را در این کینه توزیها از دست داده‏اند چه مى‏شد که اینها از همان آغاز مرا با سایر قبایل عرب وا مى‏گذاردند تا اگر آنها بر من پیروز مى‏شدند مقصودشان حاصل مى‏شد، و اگر من بر آنها غالب مى‏شدم قریش اسلام را مى‏پذیرفتند اگر این کار را هم نمى‏کردند با نیرو و قوه با من مى‏جنگیدند، اینها چه مى‏پندارند؟به خدا سوگند من در راه این دینى که خدا مرا بدان مبعوث فرموده آن قدر مى‏جنگم تا خدا آن را پیروز گرداند یا جان خود را بر سر این کار گذارده و کشته شوم!

به دنبال آن، رو به همراهان کرده فرمود: کیست تا ما را از راهى ببرد که با قریش برخورد نکنیم؟

مردى از قبیله اسلم که راههاى حجاز را خوب مى‏دانست پیش آمده و انجام این کار را بر عهده گرفت‏سپس جلو افتاده و مهار شتر پیغمبر را به دست گرفت و از میان دره‏ها و سنکلاخهاى سخت آنها را عبور داده و پس از اینکه راههاى دشوار و سختى را پشت‏سر گذاردند به فضاى باز و وسیعى رسیدند و همچنان تا«حدیبیه‏»که نام دهى است در نزدیکى مکه - و فاصله آن تا مکه یک منزل راه بود - پیش رفتند.

در آنجا به گفته ابن اسحاق - ناگهان شتر از رفتن ایستاد و دیگر پیش نرفت. پیغمبر دانست که در این کار سرى است و از این رو وقتى اصحاب گفتند: شتر وامانده و نمى‏تواند راه برود؟فرمود: نه، وانمانده بلکه آن کس که فیل را از رفتن به سوى مکه بازداشت این شتر را هم از حرکت‏باز داشته است و من امروز هر پیشنهادى قریش بکنند که دایر بر مراعات جنبه خویشاوندى باشد مى‏پذیرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پیاده شوند و در آنجا منزل کنند. لشکر اسلام در آن سرزمین فرود آمد اما از نظر بى‏آبى رنج مى‏بردند و از این رو به رسول خدا(ص)عرض کردند: در این سرزمین آبى یافت نمى‏شود؟پیغمبر اسلام از تیردان چرمى خود، تیرى بیرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود: آن را در ته یکى از این چاهها فرو بر، و او چنان کرد و به دنبال آن آب بسیارى از چاه خارج شد و همگى سیراب شدند.

رفت و آمد فرستادگان قریش و رد و بدل پیامهاى صلح

قرشیان که تصمیم گرفته بودند به هر قیمتى شده نگذارند پیغمبر اسلام به آن صورت وارد مکه شود و آن را براى خود خوارى و ذلت و ننگ مى‏دانستند و مى‏گفتند: اگر محمد بدین ترتیب به مکه در آید صولت و قدرت ما در نزد عرب شکسته خواهد شد و حرمت ما از میان خواهد رفت، با لشکرى انبوه از مکه بیرون آمده بودند و پیغمبر اسلام نیز همه جا با گفتار و رفتار خود مى‏خواست‏بفهماند که براى جنگ با قریش بیرون نیامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قربانى منظور دیگرى ندارد، از این رو وقتى بدیل بن ورقاء خزاعى، مکرز بن حفص و حلیس بن علقمه رئیس‏«احابیش‏» (2) و به دنبال همه عروة بن مسعود ثقفى که شخصیت‏بزرگى بود به نزد رسول خدا(ص)آمدند و با آن حضرت مذاکره کرده و هدف او را از این سفر و آمدن تا پشت دروازه مکه مى‏پرسیدند پاسخ همه را به یک گونه مى‏داد و به طور خلاصه به همه مى‏فرمود:

- ما براى جنگ نیامده‏ایم بلکه منظورمان زیارت خانه خدا و انجام عمره است، سپس مى‏خواهیم این شتران را قربانى کرده گوشت آنها را براى شما واگذاریم و باز گردیم!

فرستادگان که این سخنان را مى‏شنیدند و وضع مسلمانان را نیز مشاهده مى‏کردند که همگى در حال احرام هستند و اسلحه‏اى جز یک شمشیر که آن هم در غلاف است‏همراه نیاورده‏اند و شتران را نیز که همگى نشانه قربانى داشتند از نزدیک مى‏دیدند خشمناک به سوى قریش باز مى‏گشتند و هر کدام به نوعى آنها را ملامت کرده و به دفاع از مسلمین برخاسته و مى‏گفتند:

- چرا مانع زیارت زائرین خانه خدا مى‏شوید؟و چرا هر آدم بى‏نام و نشانى حق دارد به زیارت خانه خدا بیاید ولى زاده عبد المطلب با آن همه عظمت و شرافت‏خانوادگى و دودمان سادات مکه حق زیارت ندارد؟ما از نزدیک مشاهده کردیم که اینان لباس جنگ نپوشیده و هر کدام دو جامه احرام بیش در تن ندارند، شتران قربانى را که همگى علامت قربانى داشتند و در اثر طول کشیدن زمان قربانى کرکهاى خود را خورده بودند به چشم خود دیدیم!چرا دست از لجاجت و کینه توزى بر نمى‏دارید؟

قریش در محذور سختى گرفتار شده بودند، از طرفى ورود مسلمانان را به مکه که دشمنان سر سخت‏خود مى‏دانستند و بزرگان و پهلوانان نامى آنها به دست ایشان کشته شده بودند براى خود بزرگترین ننگ و شکست مى‏دانستند و حاضر نبودند به چنین خفت و خوارى تن دهند و زبان شماتت عربها را به روى خود باز کنند، از سوى دیگر روى هیچ قانونى حق نداشتند از زایرین خانه خدا - هر کس که باشد - جلوگیرى کنند و او را از انجام مراسم عمره یا حج‏باز دارند، از این رو در کار خود سخت متحیر بودند.

بخصوص که بسختى مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نیز قرار گرفته بودند تا آنجا که بیم یک اختلاف داخلى و محلى نیز میان آنها مى‏رفت. حلیس بن علقمه - رئیس احابیش - وقتى از نزد محمد(ص)بازگشت‏به قریش گفت: به خدا سوگند اگر جلوى محمد را رها نکنید و مانع زیارت او شوید من با شما قطع رابطه خواهم کرد و احابیش را از دور شما پراکنده خواهم ساخت.

و نیز عروة بن مسعود ثقفى - که مورد احترام همه قریش بود - وقتى از نزد رسول خدا(ص) بازگشت و به چشم خود دیده بود که پیغمبر اسلام چه احترام و عظمتى در نظر مسلمانان دارد تا آنجا که اگر تار مویى از سر و صورت او بر زمین مى‏افتد فورا آن را از زمین برداشته و نگهدارى مى‏کنند و یا در وقت وضو نمى‏گذارند قطره آبى ازوضوى آن حضرت بر زمین بریزد و هر قطره آن را شخصى از آنها براى تبرک مى‏برد و به سر و صورت و بدن خود مى‏مالد. . . به قریش گفت:

- اى گروه قریش من به دربار پادشاهان ایران و امپراتوران روم و سلاطین حبشه رفته‏ام و چنین احترامى که پیروان محمد از او مى‏کنند در هیچ کدام یک از دربارهاى آنها ندیده‏ام و با این ترتیب هرگز او را تسلیم شما نخواهند کرد و از دورش پراکنده نخواهند شد، اکنون هر فکرى دارید بکنید!و هر تصمیمى که مى‏خواهید بگیرید!

رسول خدا(ص)نیز که مامور به جنگ نبود، مى‏کوشید تا کمترین بهانه‏اى براى جنگ به دست قریش ندهد و به هر ترتیبى شده مى‏خواست‏خونى ریخته نشود و شمشیرى کشیده نشود و حرمت ماه محرم شکسته نگردد، و اگر چنین کارى هم مى‏شود از طرف قریش شروع شود تا آنها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان.

اسارت مکرز بن حفص به دست مسلمانان

قرشیان که سخت در محذور افتاده بودند مکرز بن حفص را که به شجاعت و بى‏باکى معروف بود با چهل پنجاه نفر از سوارکاران ورزیده مامور کردند تا در اطراف لشکر مسلمانان جولانى بزنند و اگر بتوانند کسى را از ایشان دستگیر ساخته به نزد قریش ببرند تا گروگانى از مسلمانان در دست قریش باشد و بلکه از این راه بتوانند پیشنهادهاى خود را برایشان بقبولانند، اما مکرز و همراهان نیز نتوانستند کارى انجام دهند و همگى به دست نگهبانان لشکر اسلام اسیر گشته و آنها را به نزد پیغمبر اسلام بردند و رسول خدا(ص)به همان جهت که مامور به جنگ نبود دستور داد آنها را آزاد کنند و با اینکه آنها پیش از اسارت خود به سوى مسلمانان تیراندازى کرده و آزار زیادى رسانده بودند و حتى به گفته برخى: یکى از مسلمانان را نیز به نام ابن زنیم به قتل رسانده بودند، به دستور پیغمبر، همگى آزاد شده سالم به سوى قریش بازگشتند.

عذرخواهى عمر از فرمان رسول خدا(ص)

در این وقت پیغمبر اسلام(ص)عمر را خواست و بدو فرمود: بیا و به نزد قریش برو و منظور ما را از این سفر براى آنان تشریح کن و پیغام ما را به گوش آنها برسان!

عمر که از قریش بر جان خود مى‏ترسید صریحا از انجام این کار عذر خواست و گفت: یا رسول الله از قبیله بنى عدى کسى در مکه نیست تا از من دفاع کند و من از قریش مى‏ترسم و بهتر است‏براى این کار عثمان را بفرستى که خویشانى در مکه دارد و مى‏توانند از او حمایت کنند. (3)

پیغمبر خدا که دید عمر حاضر به انجام این دستور نیست عثمان را مامور این کار کرد و عثمان به مکه آمد و ابتدا به خانه ابان بن سعید - پسر عموى خود - رفت و از او خواست تا وى را در پناه خود قرار دهد تا پیام رسول خدا(ص)را به قریش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قریش برد و عثمان پیغام آن حضرت را رسانید.

قریش با اکراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند: ما اجازه نمى‏دهیم محمد به این شهر در آید و طواف کند ولى خودت که به اینجا آمده‏اى مى‏توانى برخیزى و طواف کنى؟

عثمان گفت: من پیش از پیغمبر این کار را نخواهم کرد و تا او طواف نکند من طواف نمى‏کنم، و به دنبال آن قرشیان نگذاردند عثمان به نزد پیغمبر باز گردد و او را در مکه محبوس کردند.

بیعت رضوان

از این سو خبر به مسلمانان رسید که عثمان را کشته‏اند!و به دنبال این خبر هیجانى در مسلمانان پیدا شد و رسول خدا(ص)نیز که در زیر درختى نشسته بود فرمود: از اینجا بر نخیزم تا تکلیف خود را با قریش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان براى‏دفاع از اسلام بیعت گرفت و چون این بیعت در زیر درختى انجام شد به همین جهت آن را«بیعت‏شجره‏»نیز گفته‏اند.

منادى آن حضرت فریاد زد: کسانى که حاضرند تا پاى جان در راه دین پایدارى کنند و نگریزند بیایند و با پیغمبر خود بیعت کنند، مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بیعت کردند، تنها یک تن از منافقین مدینه به نام - جد بن قیس - خود را زیر شکم شتر پنهان کرد تا بیعت نکند و در این پیمان مقدس شرکت نجست.

پیغمبر اسلام با این عمل به قرشیان هشدار داد که اگر براستى سر جنگ دارند و بهانه‏جویى مى‏کنند او نیز متقابلا آماده جنگ خواهد شد و عواقب سیاسى و زیانهاى مالى و جانى آن متوجه آنان خواهد شد ولو اینکه در حقیقت - همان طور که گفته بود - سر جنگ نداشت و مامور به قتال نبود. و شاید جهت دیگر آن نیز آرام کردن احساسات تند مسلمانان و افرادى که با شنیدن خبر قتل عثمان خونشان به جوش آمده بود و آن نرمشها را از پیغمبر مى‏دیدند بوده است، و الله العالم.

آمدن سهیل بن عمرو از طرف قریش و تنظیم قرارداد صلح

پس از اینکه کار بیعت پایان یافت‏خبر دیگرى رسید که عثمان زنده است و به قتل نرسیده و در دست مشرکین زندانى شده، و از آن سو سهیل بن عمرو - یکى از سرشناسان و متفکران قریش - را دیدند که به عنوان نمایندگى از طرف قریش و مذاکره با رسول خدا مى‏آید.

پیغمبر که از دور چشمش به سهیل افتاد فرمود: قریش به فکر صلح افتاده‏اند که این مرد را فرستاده‏اند و چنان هم بود زیرا قریش پس از شور و گفتگوى زیاد سهیل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمایندگى از طرف آنها به هر نحو که مى‏تواند پیغمبر اسلام را راضى کند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مکه خوددارى کرده سال دیگر این کار را انجام دهد و ضمنا مذاکراتى هم درباره ترک مخاصمه و تکلیف مهاجرینى که از مکه به مدینه مى‏روند و افراد مسلمانى هم که در مکه به سر مى‏بردند و موضوعات دیگرى که مورد اختلاف بود انجام دهد، و قراردادى در این باره از هردو طرف امضا شود.

به خوبى روشن بود که این قرار داد و مصالحه به هر نحو هم که بود از نظر سیاسى در چنین وضعى به نفع مسلمانان تمام مى‏شد زیرا از طرف قریش مسلمانان به سمیت‏شناخته شده بودند بدون آنکه خونى ریخته شود و جنگى بر پا گردد، اما از نظر برخى افراد کوته نظر که خود را براى ورود به شهر مکه آماده کرده بودند و مآل اندیش نبودند تحمل این کار ناگوار و دشوار مى‏نمود، و از آن جمله عمر بن خطاب بود که بسختى به این کار پیغمبر اعتراض کرد، چنانکه در ذیل مى‏خوانید.

اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا(ص)

مورخین مى‏نویسند هنگامى که مذاکرات مقدماتى براى نوشتن و تنظیم صلحنامه میان رسول خدا(ص)و سهیل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابو بکر - دوست صمیمى خود - آمده و با ناراحتى از او پرسید: مگر این مرد پیغمبر خدا نیست؟

ابو بکر گفت: چرا!

عمر گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟

ابو بکر گفت: چرا.

عمر گفت: مگر اینها مشرک نیستند؟

ابو بکر گفت: چرا.

عمر گفت: پس با این وضع چرا ما زیر بار ذلت‏برویم و خوارى را براى خود بخریم؟

ابو بکر گفت: هر چه هست مطیع و فرمانبردار وى باش که او رسول خدا است!اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تکرار و چون پرسید: پس چرا ما باید زیر بار ذلت و خوارى برویم؟

رسول خدا(ص)فرمود: این دیگر امر خداست و من نیز بنده و فرمانبردار اویم و نمى‏توانم امر او را مخالفت کنم. عمر گفت: مگر تو نبودى که به ما وعده دادى بزودى خانه خدا را طواف خواهیم کرد؟

فرمود: چرا، من چنین وعده دادم ولى آیا وقت آن را هم تعیین کردم؟و هیچ گفتم که همین امسال خواهد بود؟

عمر گفت: نه.

فرمود: پس به تو وعده مى‏دهم که این کار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زیارت خواهیم کرد.

عمر دیگر سخنى نگفت و رفت. (4)

و در بسیارى از تواریخ اهل سنت و دیگران است که عمر بارها مى‏گفت: من آن روز در نبوت پیغمبر شک و تردید کردم.

على(ع)متن قرارداد را مى‏نویسد

پس از این مذاکرات رسول خدا(ص)على(ع)را طلبید و به او فرمود: بنویس:

«بسم الله الرحمن الرحیم‏»

سهیل بن عمرو گفت: من این عنوان را به رسمیت نمى‏شناسم، باید همان عنوان رسمى ما را بنویسى‏«بسمک اللهم‏»و على(ع)نیز به دستور رسول خدا(ص)همان گونه نوشت.

آن گاه فرمود: بنویس‏«این است آنچه محمد رسول الله با سهیل بن عمرو نسبت‏به آن موافقت کردند. . .

سهیل گفت: اگر ما تو را به عنوان‏«رسول الله‏»مى‏شناختیم که این همه با تو جنگ و کارزار نمى‏کردیم، باید این عنوان نیز پاک شود و به جاى آن‏«محمد بن عبد الله‏»نوشته شود، پیغمبر قبول کرد و چون متوجه شد که براى على بن ابیطالب دشوار است عنوان‏«رسول الله‏»را از دنبال نام پیغمبر پاک کند خود آن حضرت انگشتش را پیش برده و فرمود: یا على جاى آن را به من نشان ده و بگذار من خود این عنوان را پاک کنم و به‏دنبال آن فرمود:

«اکتب فان لک مثلها تعطیها و انت مضطهد».

[بنویس که براى تو نیز چنین ماجراى دردناکى پیش خواهد آمد و به ناچار به چنین کارى راضى خواهى شد! (5) ]

و سپس مواد زیر را نوشت:

1. جنگ و مخاصمه از این تاریخ تا ده سال (6) میان طرفین ترک شود و به حالت جنگ پایان داده شود.

/ 0 نظر / 12 بازدید