معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

281- تقلید از علی ( ع )

یکی از پادشاهان مسخره ای داشت که با تقلید از اشخاصی باعث انبساط خاطر شاه می گردید ، شاه خود مذهب اهل سنت را داشت ولی وزیرش مردی ناصبی و دشمن خاندان نبوت بود . زمانی پادشاه را مسافرتی پیش آمد وزیر را به جای خود نشاند . وزیر می دانست که مقلد از دوستان علی ( ع ) و شیعه مذهب است ، روزی او را خواسته گفت : باید برای من تقلید علی بن ابی طالب ( ع ) را دربیاوری ، مقلد هر چه پوزش خواست و طلب عفو نمود پذیرفته نشد ، عاقبت از روی ناچاری یک روز مهلت خواست .

روز بعد با لباس اعراب در حالی که شمشیری بران در کمر داشت وارد شد ، جلو وزیر آمد با لحنی جدی و آمرانه گفت : ایمان به خدا و پیغمبر و خلافت بلافصل من بیاور و الا گردنت را می زنم . وزیر به خیال اینکه شوخی و مسخرگی می کند ، سخت در خنده شد .

مقلد جلوتر آمد ، با لحنی جدی تر سخنان خود را تکرار کرد و مقداری شمشیر را از نیام خارج نمود ، خنده وزیر شدیدتر شد

. بالاخره در مرتبه سوم با کمال نیرو پیش آمد و تمام شمشیر را از نیام کشید ، سخنان خود را برای آخرین بار گفت ، وزیر در حالی که غرق در خنده بود ناگاه متوجه شد شمشیری بران بر فرقش فرود آمد . با همان ضربت به زندگیش خاتمه داد .

جریان به پادشاه رسید . مقلد فراری شد دستور داد او را پیدا کنند وقتی حاضر شد واقع جریان را مشروحا نقل کرده پادشاه از عمل به جایش خندید و او را بخشید . ( 323 ) ( 324 )

282- کیفر مخالف علی ( ع )

علامه طباطبایی ( صاحب تفسیر المیزان ) نقل کرد : استاد ما عارف برجسته ( حاج میرزا علی آقا قاضی ) می گفت : در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما ، مادر یکی از دخترهای افندی ها ( سنی های دولت عثمانی ) فوت کرد .

این دختر در مرگ مادر ، بسیار ضجه و ناله می کرد و عمیقا ناراحت بود ، و با تشیع کنندگان تا کنار قبر مادرش آمد و آن قدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند .

هنگانی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند ، دختر فریاد می زد : ( من از مادرم جدا نمی شوم ) .

هر چه خواستند او را آرام کنند ، مؤ ثر واقع نشد . دیدند اگر بخواهند با اجبار ، دختر را از مادر جدا کنند ممکن است جانش به خطر بیفتد ، سرانجام بنا شد دختر را در قبر ماردش بخوابانند ، و دختر هم در کنار پیکر مادر ، در قبر بماند ، ولی روی

قبر را با خاک نپوشانند ، بلکه با تخته بپوشانند ، و دریچه ای بگذارند تا دختر نمیرد ، و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید .

دختر در شب اول قبر ، کنار مادر خوابید ، فردای آن شب آمدند و سرپوش را برداشتند ، تا ببینند بر سر دختر چه آمده است ؟

دیدند تمام موهای سر او ، سفید است .

پرسیدند : چرا این طوری شده ای ؟

در پاسخ گفت : شب کنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و یک شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد ، آن دو فرشته مشغول سؤ ال از عقاید مادرم شدند ، و او جواب می داد ، سؤ ال از توحید نمودند ، جواب درست داد ، سؤ ال از نبوت نمودند ، جواب درست داد که پیامبر من ، محمد بن عبدالله ( ص ) است تا این که پرسیدند : ( امام تو کیست ؟ ) .

آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود ، گفت : لست لها بامام : ( من امام او نیستم ) ( آن مرد محترم ، امام علی ( ع ) بود ) .

در این هنگام ، آن دو فرشته ، چنان گرزی بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه کشید ، من بر اثر وحشت و ترس زیاد ، به این وضع که می بینید ( که موهای سرم سفید شده ) درآمدم .

مرحوم قاضی می فرمود : ( تمام افراد طایفه آن دختر در مذهب اهل تسنن

بودند ، تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند ( زیرا این واقعه با مذب تشیع ، تطبیق می کرد ) و خود آن دختر ، جلوتر از آنها به مذهب تشیع گروید . ( 325 )

283 - علی ( ع ) چشمم را کور کرد

جناب شیخ مفید اعلی الله مقامه می فرماید : روزی در بغداد ، جعفر کتاب فروش کتاب هایی را حراج می کرد ، من هم رفتم چند جلد کتاب از او خریدم وقتی خواستم بیایم به من گفت : بنشین که چیزی دیده ام برای مذهب تو یعنی شیعه خوب است معجزه ای که من دیده ام برایت بگویم برای تقویت مذهب تو نافع است .

شیخ مفید می فرماید : نشستم او گفت : من مϘʙɠبا رفیقم برای درس حدیث و خواندن روایات نزد شیخی به نام ابوعبدالله محدث می رفتیم ، بعد کم کم معلوم شد او از دشمنان سر سخت علی ( ع ) است ، گاهی هم گوشه هایی می زد ، جسارت هایی هم به علی بن ابی طالب ( ع ) می کرد ، ما دو نفر او را نصیحت و خیر خواهی می کردیم ، ولی او می گفت : من همین هستم تا دفعه دیگر که به فاطمه ( س ) زهرا جسارت کرد ، ما دیگر تصمیم گرفتیم نرویم ، گفتیم فایده اش چیست ما نزد چه کسی درس بخوانیم ؟ ! بالاخره شب در عالم رؤ یا شاه ولایت ماه هدایت اسدالله الغالب علی بن ابی طالب ( ع ) را دیدم در خانه ابوعبدالله محدث است امیرالمؤ منین ( ع ) به او تغیر کرد به

شیخ فرمود : مگر من با تو چه کردم ؟ ( مثلی می زنند - دوستی بی جا می شود - دشمنی بی جا نمی شود ) آیا نمی ترسی خدا کورت کند .

تا این را فرمود ، اشاره به چشم راست شیخ کرد در خواب دیدم ، چشم راستش کور شد از خواب بیدار شدم .

صبح که شد گفتم : با رفیقم برویم پیش شیخ خواب دیشب را بگویم و او را قهر علی بن ابی طالب ( ع ) بترسانم از خانه که بیرون دیدم رفیقم رو به خانه من می آید گفتم : رفیق کجا ؟ گفت : دیشب خوابی دیده ام آمده ام برایت بگویم . گفتم : چه دیدی ؟ عین خوابی که من دیده بودم او هم دیده بود ، گفت : بله ، در خواب دیدم امیرالمؤ منین ( ع ) اشاره فرمود چشم راست شیخ کور شد و من آمدم با تو برویم پیش این شیخک نصیحتش کنیم بگوییم دست بردارد .

گفتم : من هم همین خواب را دیده ام هر دو یک خواب را دیده ایم دو نفری آمدیم درب منزل ، در زدیم زن تو خانه آمد پشت در گفت : امروز درس نیست .

گفتیم : چرا درس نیست ، کار داریم ما می خواهیم شیخ را ببینیم .

گفت : امروز شیخ حال ندارد - ناله می کند گرفتاری دارد بالاخره ما اصرار کردیم گفتیم : ما باید او را حتما ملاقات کنیم . زن گفت : امروز حالش خراب است از وقتی که بیدار شده است ، روی چشم راستش دست گذاشته فریاد می

زند ، علی کورم کرد . ما دو تا گفتیم : در را باز کن ما برای همین آمده ایم . در را باز کرد دو نفری آمدیم دیدیم این بدبخت افتاده از درد چشمش ناله و استغاثه می کند .

همین که وارد شدیم ، گفت : علی ( ع ) آخر مرا کور کرد .

ما دو نفر گفتیم : ما دیشب خودمان در خواب این جریان را دیدیم که امیرالمؤ منین ( ع ) اشاره بر چشم تو کرد و کور شدی . بیا و دست بردار تا شاید خدا تو را شفا بدهد چشمت هم به لطف آقا خوب شود .

یک دفعه گفت : اگر علی چشم دیگرم را هم کور کند ، من دست از دشمنی او بر نمی دارم ( چه قدر شقاوت است ؟ ! ) بالاخره ما بلند شدیم آمدیم . باز در خواب همان جریان را دیدیم . آقا چشم چپش را هم کور کرد . بعد آمدیم برای ملاقتش دو تا چشمش کور شده ، اما دشمنی اش بیشتر شده ( 326 ) آخرش با کفر و زندقه از دار دنیا رفت . ( 327 )

284 - زنجیر برگردن جنازه

نقل کرده اند : شبی کلیددار روضه مطهر حضرت علی ( ع ) ، آن حضرت را در عالم رؤ یا دید که خطاب به وی فرمودند : جنازه ای را می آورند که بر استری قرار گرفته است ، یک چشم مرکب و جسد کور است ، اجازه ندهید جنازه ای با این مشخصات در کنار مرقد من دفن شود .

صبح که شد کلیددار رؤ یای خویش را برای خادمین

حرم امام اول نقل نمود ، همه بیرون رفتند و در انتظار ورود جنازه ای با آن اوصاف گشتند ، ناگاه جسدی با همان علایم را مشاهده کردند و مانع از دخول آن به حرم شدند .

کلیددار بار دیگر حضرت علی ( ع ) را در خواب دید که فرمودند : مگر مانع نکردم تو را از این برنامه ! پس چرا خلاف آن عمل شد ؟ و فرمودند : فلان شخص چندین درهم رشوه گرفت و به دفن جنازه مزبور مبادرت نمود .

گویند : صبح آن روز وقتی قبر وی را شکافتند دیدند در گردنش زنجیر محکمی است . ( 328 )

285 - عذاب دشمن علی ( ع )

ابن ابی یعفور ( یکی از شاگردان امام صادق ( ع ) می گوید : ما با ( خطاب جهنمی ) همنشین بودیم ، و او نسبت به آل محمد ( ص ) ، ناصبی شدید بود ( بسیار آنها را دشمن داشت ) و از دوستان ( نجده ) حروری ( رییس خوارج منسوب به قریه حروا ) به شمار می آمد .

خطاب ، بیمار شد و در بستر مرگ افتاد ، من به خاطر همنشینی سابق و تقیه ، به عیادت او رفتم ، دیدم بی هوش شده و در حال جان دادن است ، ناگاه شنیدم که می گفت :

مالی ولک یا علی : ( مرا به تو ای علی ( ع ) چه کار ؟ ) ( چرا با تو دشمنی کردم که اکنون کیفر سختش را بنگرم ) .

ابن ابی یعفور می گوید : بعدا به حضور امام صادق ( ع ) رفتم و ماجرای جان کندن

و سخن خطاب را ، برای امام صادق ( ع ) بیان کردم .

آن حضرت ، دوباره فرمود : رآه ورب الکعبه : ( به خدای کعبه ، او علی ( ع ) را دید ) ( یعنی خطاب ، هنگام مرگ ، علی ( ع ) را دید ، و فهمید که دشمنی با آن حضرت ، چه باطن پرعذابی دارد . ) ( 329 )

286 - با آل علی ( ع ) هر که درافتاد ور افتاد

یکی از ثقات نقل کرد که چندی قبل از این ، در کاشان مردی بود به نام آقا محمد علی ، که شغلش مباشر صنف عطار متوجه امور دیوانی بود . ایشان قدغن کرده بود که دیگر به هیچ وجه اجناس عطاری خرید و فروش نشود ، شخص سید فقیری به قدر یک من سریشم خریده و آن رابه شخص دیگری فروخت . آن مرد ظالم مطلع شد در بازار به او برخورد کرد و دشنام بسیاری به او داد و چند سیلی به رویش زد و آن بیچاره رفت در حالی که می گفت : جدم سزای تو را بدهد ، وقتی آن ظالم این جمله را شنید برگشت و غلام خود را گفت : آن سید را برگردانید و چند پشت گردنی به او زده و گفت : حال برو و به جدت بگو : کتف مرا بیرون آورد . روز دیگر آن ظالم تب کرد و در شب کتف های او درد گرفت و روز دوم ورم شدید کرد ، دوا به کتف های او مالیدند ، روز چهارم جراحان تمام گوشت های کتف او را تراشیدند به طوری که سرهای کتف او نمایان شد

و روز هفتم مرد ( با آل علی ( ع ) هر که در افتاد ور افتاد ) ( 330 ) ( 331 )

کرامات دیگر امام علی ( ع ) پس از شهادت
287 - کشف راز

وقتی که امیرمؤ منان علی ( ع ) به شهادت رسید ، طبق وصیت آن حضرت ، امام حسن و یاران ، جنازه او را بر زمین بلندی ( در نزدیکی کوفه ) که عرب به آن ( نجف ) می گفت ، بردند و به خاک سپردند .

ولی قبر مقدس آن حضرت حدود 150 سال مخفی بود ، و مردم نمی دانستند که قبر آن حضرت در کجا واقع شده است .

و علت این مخفی کاری این بود که دشمنان پر کینه علی ( ع ) ، معاویه و فرزندان او ( طاغوت های بنی امیه ) به قبر آن حضرت دست نیابند و بی احترامی نکنند .

تنها عده اندکی از خواص ، محل قبر آن حضرت را می شناختند و مخفیانه دور از چشم طاغوتیان ، به زیارت قبر شریف آن بزرگوار می رفتند .

وقتی هارون الرشید ( پنجمین خلیفه عباسی ) به خلافت رسید ، روزی هارون در بیرون کوفه در دشت وسیع نجف ، برای شکار و صید آهو رفت و دستور داد که ماموران ، اطراف آن را مسدود کنند ، و از هر سو جلوی آهوها را بگیرند و آنها را به نقطه ای رم بدهند تا در تیررس ، خلیفه قرار گیرند .

در این گیر و دار ، ناگاه هارون دید یک گله آهو در یک جا اجتماع کرده اند ، دستور داد ، شکارچیان با سگ های و بازهای شکاری خود ، از

هر سو ، آن گله را در محاصره خود قرار دهند ، ولی وقتی آن گله احساس خطر بیشتر کردند به سرعت بالای بلندی رفتند و همان جا دست ها و پاهای خود را در زمین افراشتند ، عجیب این که آهوها کاملا احساس آرامش می کردند ، و سگ ها و بازها وقتی به دنبال آنها بالای تل می رفتند در نیمه راه سقوط می نمودند .

هارون و همراهان از مشاهده این وضع اسرارآمیز ، حیران و بهت زده شدند ، به راستی این چه رازی است که آهوها در آن جا بست نشسته اند ؟ ! و با این که وحشی هستند ، رام شده اند و سگ ها و بازها نمی توانند به سوی آنها بروند و در نیمه راه سقوط می کنند ؟ ! !

هارون دستور داد ، افرادی به کوفه بروند و پیر سالخورده ای را که به آن محل آشنایی دارد ، بیاورند ، تا بلکه راز مطلب ، کشف گردد .

آن ها به کوفه رفتند ، و پیر سالخورده ای را یافتند و آوردند ، هارون از او پرسید ( آیا تو درباره این محل ، از گذشتگان چیزی نشنیده ای ؟ )

او گفت : ( آیا من در امان هستم تا خبری را بگویم )

هارون به او امان داد و گفت : ( خاطرت آسوده باشد ، هرگز کوچک ترین صدمه ای به تو نمی زنیم ) .

پیر گفت : پدرم از پدر خود نقل می کرد : ( شیعیان علی ( ع ) عقیده داشتند که قبر علی ( ع ) در همین جا است و

خداوند این محل را حرم امن خود قرار داده است ! ) .

همان دم هارون به راز آگاهی یافت از اسب پیاده شد و در همان نقطه خود را به زمین افکند و تا سه روز ، گریه می کرد و دستور داد در همان نقطه بارگاهی ساختند ، و از آن پس ، هر کس به کوفه می آمد به زیارت قبر شریف علی ( ع ) می رفت . ( 332 )

به این ترتیب ، این راز عجیب ، کشف شد ، آن هم به وسیله یکی از دانشمندان سرسخت اهل بیت ( ع ) هارون ، که ظاهری خوش نما داشت ولی طاغوتی خون خوار بود ، و فرزند برومند علی ( ع ) یعنی امام موسی بن جعفر ( ع ) را پس از زندانی کردن طولانی ، به شهادت رساند ، و دستش تا مرفق به خون عزیزان و آل علی ( ع ) آغشته بود .

288 - پناهنده به قبر علی ( ع )

عضدالدوله دیلمی از پادشاهان سلسله دیالمه است که با عنوان شاه ایران زمین خوانده می شد ، و معاصر شیخ مفید بود و در ترویج مذهب تشیع سعی وافر داشت ، از آثار او تجدید بنای بارگاه مرقد شریف علی ( ع ) است .

او به سال 324 هق در اصفهان متولد شد و به سال 372 در بغداد از دنیا رفت ، و طبق وصیتش ، در نجف اشرف در جوار قبر مقدس امیرمؤ منان ( ع ) دفن گردید . ( 333 )

عمران بن شاهین از افراد سرشناس عراق بود و در امر حکومت و سلطنت با عضدالدوله مخالفت می کرد

، و مورد خشم او واقع شد ، عضدالدوله دستور شدید دستگیری او را صادر کرد ، او با پای برهنه به نجف اشرف فرار کرد و مخفیانه به قبر شریف امام علی ( ع ) پناهنده گردید . مدتی که در آن جا بود در عالم خواب ، علی ( ع ) را دید که به او فرمود : فردا ( فنا خسرو ) ( عضدالدوله ) به این جا می آید و از این مکان ( اشاره به مکانی مخصوص ) بیرون می رود ، تو در فلان زاویه حرم باش ، کسی تو را نخواهد دید ، عضدالدوله می آید و نماز می خواند و زیارت می کند و با گریه و زاری دعا می نماید ، و خدا را قسم به محمد و آلش می دهد که بر تو دست یابد ، تو در این وقت نزد او برو و بگو ای شاه ! این کیست که آن همه اصرار در دست یابی بر او داری ، حتی خدا را به محمد و آلش قسم می دهی که تو را بر او مسلط سازد .

او در جواب تو می گوید : مردی است که تفرقه ایجاد کرده و با من در مورد حکومت و سلطنت ، نزاع و کشمکش می کند .

به او بگو : اگر کسی تو را به عمران شاهین راهنمایی کند و بر او دست یابی ، چه جایزه ای به آن کس می دهی ؟

او ( عضدالدوله ) در پاسخ گوید : ( اگر آن کس طلب عفو عمران شاهین کند ، من حتما او را می

بخشم ، آن گاه خود را به او ( عضدالدوله ) معرفی کن و آن چه را بخواهی ، برآورده خواهد کرد ) .

عمران شاهین ، از خواب بیدار شد و منتظر فردا شد ، فردای آن روز فرا رسید ، همان گونه که امیرمؤ منان علی ( ع ) در عالم خواب به او فرموده بود ، بی کم و کاست ، واقع گردید ، عضدالدوله وارد حرم شد و به نماز و زیارت پرداخت ، و خدا را به محمد و آلش قسم داد که او را بر عمران شاهین ، مسلط کند و . . .

عمران نزد او رفت و گفت : اگر کسی عمران را به تو معرفی کند ، چه جایزه ای به او خواهی داد ؟

عضدالدوله گفت : اگر او از من بخواهد که عمران را عفو کنم ، حتما عفو می کنم .

عمران شاهین ( که تا آن وقت ناشناس بود ) خود را معرفی نمود و گفت : ( من عمران شاهین ) هستم .

عضدالدوله گفت : چه کسی تو را واداشت که خودت را ( با این که فراری بودی ) به من معرفی نمایی ؟

عمران گفت : این مولای ما ( امیرمؤ منان علی علیه السلام ) در عالم خواب به من فرمود : فردا ( فنا خسرو ) به این جا می آید . . .

عضدالدوله به عمران گفت : تو را به حق علی ( ع ) سوگند ، به تو فرمود : ( فنا خسرو ) به این جا می آید ؟

عمران گفت : آری به حق علی ( ع ) سوگند

.

عضدالدوله در حالی که در تعجب فرو رفته بود گفت : هیچ کس جز مادرم و خودم و قابله ام نمی دانست که نام اصلی من ( فنا خسرو ) است .

سپس به عمران محبت کرد و خلعت وزارت به او پوشاند ، همراه او به کوفه رفت ، و بدین ترتیب هر دو از نگرانی بیرون آمدند و دوست صمیمی همدیگر شدند .

باید توجه داشت که عمران شاهین از مردان نیک بود و علاقه خاصی به ائمه و اهل بیت ( ع ) داشت ، و در کنار مرقد شریف امام علی ( ع ) و امام حسین ( ع ) رواقی بنا کرد که هنوز به ( رواق عمران ) معروف است . ( 334 )

به این ترتیب امام علی ( ع ) به پناهنده اش ، لطف کرد ، و او را علاوه بر آزادی ، به مکنت رساند .

289 - عشق و محبت مولای متقیان

عمران شاهین که سرگذشت پناهندگی و نجاتش توسط حضرت علی ( ع ) در داستان قبل ذکر شد ، با خود نذر کرده بود که هر گاه مورد عفو عضدالدوله واقع شود ، با پای پیاده از کوفه به نجف اشرف رفته و مرقد شریف علی ( ع ) را زیارت کند ، هنگامی که مورد عفو واقع شد ، نیمه های شب پیاده و تنها از کوفه به قصد نجف اشرف روانه شد ، یکی از محبان علی ( ع ) به نام ( علی بن طحال ) در عالم خواب دید ، امیرمؤ منان علی ( ع ) به او فرمود : همین کنار در ورودی حرم ، بنشین ،

و هنگامی که دوستم عمران شاهین آمد ، در را به روی او باز کن ، او از خواب بیدار شد و مطابق دستور حضرت علی ( ع ) کنار در حرم نشست ، و در را باز کرد ، ناگهان دید عمران شاهین سر رسید .

علی بن طحال از او استقبال کرد و گفت : ( بسم الله ای مولای ما ) .

عمران به او گفت : من کیستم ؟

او گفت : ( شما عمران بن شاهین هستید ) .

عمران در ظاهر گفت : من عمران نیستم .

علی بن طحال گفت : تو عمران شاهین هستی و امیرمؤ منان ( ع ) در عالم خواب به من فرمود : کنار در ، بنشین و در را به روی دوستم ( عمران شاهین ) بگشا .

عمران گفت : تو را به حق علی ( ع ) آن حضرت چنین دستور داد .

عمران که غرق در عشق و محبت مولای متقیان علی ( ع ) شده بود ، خود را به آستانه حرم مقدس آن حضرت افکند و عتبه حرم را بوسید ( و به شکرانه این نعمت ) مبلغ شصت دینار ، حواله کرد که سرپرست ماهی ها به علی بن طحال بدهد ( با توجه به این که عمران شاهین دارای چند قایق صید ماهی در دریا بود ) ( 335 )

آری امیرمؤ منان مولای پرهیزگاران ، این گونه به دوستان خود محبت می فرماید ، و آنان که در این خانه ، آشنایند ، این مطالب را به خوبی درک می نمایند که حافظ گوید :

تا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی

گوش

نامحرم نباشد ، پیغام سروش

290 - ادای وام علی ( ع )

در کوفه تاجر سرشناسی به نام ( ابوجعفر ) تجارت می کرد و خوش معامله بود ، از خصوصیات او این بود که هر گاه شخصی از سادات علوی نزد او می آمد و درخواست وام می کرد ، به او وام می داد و به منشی خود می گفت : ( این مبلغ وام را در فلان دفتر ، به حساب امیرمؤ منان علی ( ع ) بنویس ، که از ما قرض گرفته است ) .

سالها این روش را ادامه می داد ، تا این که تجارت و زندگی او دگرگون شد و سرمایه اش از دست رفت ، و تهی دست گردید ، او و برای تامین زندگی خود به هر کسی که وام داده بود ، مطابق نوشته دفتر محاسبات می رفت ، اگر زنده بود وام خود را از او می گرفت و اگر مرده بود ، نام او را در دفتر ، قلم می کشید ، ولی آن دفتری که وام ها را به حساب امیرمؤ منان علی ( ع ) نوشته بود ، همان گونه باقی بود ، زیرا نام وام گیرندگان ( سادات علوی ) را ننوشته بود .

در این میان ، همسرش به او زخم زبان می زد ، و او را سرزنش می نمود که چرا به هر کسی وام دادی و خود را بیچاره نمودی ؟ !

از طرفی بعضی از منافقان تیره دل بجای این که از او دلجویی کنند ، به او طعنه می زدند ، یکی از روزها کنار خانه خود نشسته بود ، یکی از تیره

بختان کور دل از آن جا رد شد و از روی طعنه و سرزنش به او گفت : ( آن کس علی ( ع ) که قرض دار تو بود و به سادات علوی به حساب او قرض دادی ، و اکنون که درمانده شده ای ، آیا به تو توجهی کرد ؟ آیا سراغی از تو گرفت ؟ ) .

تاجر ورشکسته وقتی که این سرزنش ناجوانمردانه را از آن منافق سیه دل شنید ، فوق العاده رنجیده خاطر گردید ، چرا که می دید او از این فرصت سو استفاده کرده و به ساحت مقدس علی ( ع ) دهن کجی می کند .

تاجر در حالی که غمگین بود ، خوابید ، در عالم خواب دید پیامبر ( ص ) همراه حسن و حسین ( ع ) در راهی عبور می کنند ، پیامبر ( ص ) از حسن و حسین ( ع ) پرسید : ( پدر شما کجاست ؟ ) .

همان دم امیرمؤ منان علی ( ع ) حاضر شد و گفت : ( ای رسول الله خدا همین جا هستم ) .

پیامبر ( ص ) به علی ( ع ) فرمود : ( چرا حق این تاجر را نمی دهی ؟ ) .

علی ( ع ) گفت : هم اکنون حق او را آورده ام که به او بپردازم .

پیامبر ( ص ) فرمود : بنابراین حقش را بده .

امام علی ( ع ) کیسه ای پر از طلای ناب به او داد و فرمود : ( این کیسه را بگیر ، و هر گاه از اولاد من کسی برای درخواست

وام نزد تو آمد ، آنها را محروم نکن ، و از این پس ، دیگر فقیر نمی شوی ) .

تاجر کوفی ، بیدار شد ، ناگاه دید کیسه پر از دینارهای طلا و در دستش می باشد ، همسرش را بیدار کرد و گفت :

( ای سست عقیده و ضعیف الایمان ، این کیسه را بگیر که در آن هزار دینار ( هزار اشرفی ) وجود دارد ) .

زن که باور قبلی نداشت ، شوهرش گفت : ( از خدا بترس ، فقیر و تهیدستی تو باعث نگردد که مال کسی را برداری ، و اگر با حیله و تزویر ، مال کسی از تاجران را برداشته ای آن را به صاحبش رد کن ، و با فقر بساز و صبر کن که خداوند بهترین رازق است و به صبر کنندگان کمک می کند ) .

تاجر داستان خواب خود را برای همسرش نقل کرد : زن که هنوز باور نمی کرد ، به شوهر گفت : اگر راست می گوئی وام هایی که به حساب علی ( ع ) به سادات دادی و آنها را نوشته ای ، به من نشان بده تا مقدار آن وام ها را بدانم .

تاجر ، آن دفتر مخصوص را حاضر کرد ، ولی وام هایی که قبلا به حساب علی ( ع ) در آن نوشته شده بود ، به طور کلی پاک شده بود ، زیرا همه آن وام ها به قدرت الهی ، وصول شده بود ( 336 ) که به اندازه هزار دینار بود و تاجر از آن پس هیچ گونه طلب از علی (

ع ) نداشت .

291 - وفای به نذر

از علی بن مظفر نقل است که گفت : از برای من در مزرعه ای سهمی بود ، پس غاصبی آن سهم را غصب کرد .

پس به حرم حضرت علی ( ع ) رفتم و به آن حضرت از غاصب شکایت کردم و گفتم : یا امیرالمؤ منین اگر برگردد به من سهم من ، این مجلس را تعمیر می کنم .

( مراد از مجلس حرم مطهر شاه ولایت علی بن ابیطالب است که محل جلوس اهل ایمان اهل ایمان و قرائت و سلام و ذکر است ) .

پس حصه من از آن مزرعه به من برگردانیده شد و غافل شدم از آن عهدی که با آن حضرت کرده بودم ، پس شبی در خواب دیدم که حضرت در گوشه ای از حرم شریف ایستاده بود پیش من آمد و دست مرا گرفت و آورد نزدیک باب الوداع و فرمود : یوفون بالنذر .

( یعنی ای ابن مظفر به عهد خود وفا کن ) عرض کردم : حبا و کرامتا یا امیرالمؤ منین . چون صبح شد به تعمیر آن حرم شریف مشغول شدم . ( 337 )

292 - لطف علی ( ع )

در دارالسلام نوری ، نقل است که در سال پانصد و یک در نجف گرانی شد تا آن که نان هر رطلی به قیراط فروخته می شد و مدت گرانی طول کشید .

پس کارکنان حرم شریف آن حضرت از شدت فقر و فاقه و سختی در امرار و معاش جدا شده و به شهرستان های اطراف رفتند . از جمله کارکنان حرم شریف آن حضرت مردی بود که نام او ابوالبقا بود که یکصد و ده سال

عمر داشت و از خدمه آستانه مقدسه علوی غیر از او باقی نمانده بود .

پس چون سختی و تنگدستی به نهایت رسید زوجه و دختران او گفتند : ما به هلاکت رسیده ایم از شدت فقر و ناقه تو هم برو به اطراف شهرستان ها شاید خداوند روزی کند ما را تا از آن سخنی نجات یابیم ، همان طور که بقیه رفتند .

در این حال ابوالبقا ( کلید دار آستانه مقدس علوی ) عازم رفتن شد پس وارد حرم حضرت امیر ( ع ) شد و زیارت نمود و نماز خواند و نشست طرف بالای سر و گفت : یا امیرالمؤ منین در خدمت شما بوده ام و به مدت صد سال از حرم شریف شما دور نشده ام ولی الحال به اضطرار به جهت کسب معاش برای خود و اطفالم از شما جدا می شوم و بسیار سخت است بر من دوری شما .

سپس از حرم شریف خارج شد و با قافله روانه گردید . تا آن که رسید به مکانی که نام آن وقف بود جماعت مکاریه که از نجف بیرون آمده بودند در آن مکان پیاده شدند ابوالبقا نیز پیاده شد و خوابید .

در خواب دید حضرت امیر ( ع ) را به او فرمود : ای ابوالبقا بعد از مدت زیادی که با ما بودی از ما جدا شدی . برگرد به مکانی که بودی .

پس بیدار شد در حالی که گریان بود از او سؤ ال کردند : علت گریه شما چیست ؟ خواب خود را نقل کرد و به سوی نجف برگشت . چون دختران او دیدند که

با دست خالی برگشته است پریشان شدند و از علت بازگشت سؤ ال کردند قصه خواب و دستور علی ( ع ) را نقل نمود و کلید حرم را برداشته درب را باز کرد و نشست برجای خود و از این مطلب سه شبانه روز گذشت .

در روز سوم مردی پیدا شد که خورجین کوچکی بر دوش انداخته بود مانند پیاده روها بسوی مکه کیسه را باز کرد و لباس از آن بیرون آورده پوشیده و داخل حرم مطهر شد زیارت کرد و نماز خواند و مبلغ یک دینار به ابوالبقا داد و گفت : این طعام را تهیه کن تا غذا بخوریم .

ابوالبقا دینار را برداشته به بازار رفت ، مقداری نان و مقداری ماست و خرما خرید چون سفره مهیا شد مرد مسافر به ابوالبقا گفت : این غذا موافق مزاج من نیست ، باشد این غذا را اولاد تو بخورند .

دینار دیگری به ابوالبقا داد و گفت : این را نان و مرغ بگیر .

پس چنین کرد چون ظهر شد نماز رابجای آورد و آمد به خانه ابوالبقا پس غذا خوردند چون آن مرد دست خود را شست روی به ابوالبقا کرده گفت : سنگ هایی که با آن ها طلا را وزن می کنند بیاور .

پس ابوالبقا از خانه بیرون شد درب دکان زرگری رفت که در آن نزدیکی مغازه داشت و از او گرفت ظرفی که در آن بود اوزان طلا و نقره و آورد به منزل .

آن شخص مسافر تمام آن اوزان را گذاشت در یک کفه تراز و بیرون آورد کیسه ای را که مملو از طلا بود

و در کفه مقابل به اندازه ای که مساوی هم شد ریخت و طلاها را در دامن ابوالبقا ریخت و بلند شد که برود ابوالبقا به آن مرد گفت : با این طلاها چه کنم . گفت : از برای تو است . سؤ ال کرد : از ناحیه چه کس قبول کنم ؟ این را گفت : از ناحیه کسی که به تو گفت : برگرد آن جا که بودی و به من دستور داده است که عطا کنم به تو آن چه وزن آوردی و اگر چنانچه بیشتر می آوردی ، بیشتر به تو می دادم .

پس ابوالبقا را حالتی دست داد از شوق لطف حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) و دخترهای خود را شوهر داد و خانه اش را تعمیر کرد و حال او نیکو شد . ( 338 )

293 - حلال مشکلات
/ 0 نظر / 49 بازدید