معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

خبر امام علی ( ع ) از ضمیر افراد
150- خبر از باطن افراد

علی ( ع ) پیش از آن که با طلحه و زبیر و معاویه و خوارج پیکار نماید ، از جنگ کردن با آنان اطلاع داد و چنان شد که فرموده بود .

او به طلحه و زبیر که از وی اجازه عمره خواستند ، فرمود : به خدا سوگند شما اراده عمره ندارید بلکه می خواهید آهنگ بصره نمایید و چنان بود که فرمود .

از جمله به ابن عباس اطلاع داد طلحه و زبیر از من اجازه عمره گرفتند و من با آن که می دانستم آنان آهنگ مکر دارند به ایشان اجازه دادم و به خدا پناهنده شدم و می دانم خدا مکر آنها را به خودشان برمی گرداند و مرا بر آنها پیروز خواهد کرد و چنان شد که فرموده بود . ( 169 )

151- آگاهی بر دل زن بی تقوا

امام علی ( ع ) با جمعی در مسجد کوفه ( پس از جنگ جمل و صفین ) نشسته بودند ، عمرو بن حریث یکی از حاضران بود .

در این وقت زن نمایی که خود را پوشیده بود و شناخته نمی شد به آن مجلس آمد و رو به روی امام علی ( ع ) ایستاد و رو به علی ( ع ) کرد و گفت : ( ای کسی که مردان را کشتی ، و خون ها ریختی ، و کودکان را یتیم نمودی و زنان را بیوه کردی ) .

امام علی ( ع ) فرمود : ( این زن همان زن زبان دراز و بدزبان و بی شرمی است که هم شباهت به زنان دارد و هم شباهت به مردان ، که هرگز خون ( عادت

زنانه ) ندیده است ) .

وقتی که او دید هوا پس است از آن جا گریخت در حالی که سر در گریبان خود فرو برده بود تا کسی او را نشناسد .

عمرو بن حریث ، او را تعقیب کرد وقتی که به میدان رحبه رسیدند ( عمرو بن حریث از منافقین بود ، با این کار خود می خواست بداند که آیا علی ( ع ) این نسبت ها را که به آن زن داد راست است یا نه ؟ ) عمرو بن حریث فریاد زد : ای زن سوگند به خدا آن چه امروز به این مرد ( علی ( ع ) گفتی خوشم آمد ، به خانه من بیا تا به تو جایزه ای بدهم و لباسی هدیه کنم . زن وارد خانه او شد ، عمرو بن حریث به کنیزان خود دستور داد تا آن زن را تفتیش کنند .

او گریه کرد و التماس نمود که مرا برهنه نکنید ، من حقیقت را می گویم ، آن گاه گفت : ( سوگند به خدا من همان اوصاف را دارم که علی ( ع ) گفت : من در عین این که زن هستم ، نشانه های مردی در من هست ، و هرگز خون عادت ماهیانه زنانگی ندیده ام ) .

عمرو بن حریث او را از خانه بیرون کرد ، و سپس به محضر علی ( ع ) آمد و جریان را به عرض امام علی ( ع ) رسانید ، امام علی ( ع ) فرمود : ( خلیلم رسول خدا ( ص ) ، دشمنان سرکش من از مرد و

زن را تا روز قیامت به من خبر داده که چه کسانی هستند ) . ( 170 )

152- خبر از باطن خزانه دار معاویه

امام صادق ( ع ) روایت می کند : شخصی به نام جبیر ، خزانه دار معاویه بود و مادر پیری داشت که در کوفه زندگی می کرد . روزی به معاویه گفت : مادر پیرم در کوفه است و دلم برای او تنگ شده ، اجازه بدهید بروم و او را ملاقات کنم و حق مادری را ادا نمایم .

معاویه گفت : در کوفه چه کار می کنی ؟ چون در آنجا مرد ساحری است که به او ( علی بن ابی طالب ) می گویند و می ترسم تو را فریب دهد !

جبیر گفت : من با علی چه کار دارم ، می روم و مادرم را زیارت می کنم و برمی گردم . معاویه اجازه داد . جبیر آمد تا به عین التمر ( 171 )

رسید و مقدار پولی که همراه آورده بود در آنجا دفن کرد . ماموران علی ( ع ) او را گرفتند و پیش آن حضرت آوردند .

وقتی که چشم علی ( ع ) به او افتاد ، فرمود : ای جبیر ! تو گنجی از گنج های خدا هستی ، معاویه به تو گفته است که من ساحر هستم ؟

جبیر گفت : به خدا سوگند ! همین طور است .

امام فرمود : پیش تو مقداری پول بود که قسمتی از آن را در عین التمر ، مخفی کردی . جبیر گفت ( درست می فرمایید یا امیرالمؤ منین ! ) .

علی ( ع ) رو کرد به امام حسن

و فرمود : یا حسن ! او را به خانه خود ببر و به او نیکی کن . فردای آن روز ، علی ( ع ) او را صدا کرد و فرمود : در زمان رجعت او از طرف کوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح می آید و کنار قائم اهل بیت ( ع ) می جنگند . ( 172 )

153- علی ( ع ) در رحبه

امام باقر ( ع ) فرمود : روزی امیر مؤ منان علی ( ع ) در رحبه ( میدان ) کوفه بود ، جمیع کثیری از مردم در محضرش اجتماع کرده بودند ، در این میان مردی ( که از شام آمده بود و بی آنکه خود را معرفی کند به طور مخفی در میان مردم راه یافته بود ) برخاست وگفت :

سلام بر تو ای امیر مؤ منان ، و رحمت و برکات خدا بر تو .

علی ( ع ) جواب سلام او را داد و سپس فرمود : ( تو کیستی ؟ ) .

او گفت : ( من ، یکی از افراد ملت تو و اهل شهرهای تحت حکومت تو می باشم ) .

علی ( ع ) فرمود : ( تو از افراد ملت من نیستی و در سرزمین های تحت حکومت من سکونت نداری ، و امور بر ما پوشیده نیست ، آیا می خواهی تو را خبر دهم که چه وقت وارد کوفه شدی ؟ تو از جنگجوهای دشمن ( معاویه ) هستی ، ولی اینک که آتش جنگ فرو نشسته مانعی ندارد ، و بر تو سخت نمی گیریم .

او گفت : مرا معاویه به صورت ناشناس به

حضور تو فرستاده است تا پاسخ چند سؤ ال را از شما بگیرم ، این سؤ ال ها را ابن الاصفر ( یکی از رجال مسیحی ) از معاویه پرسیده و گفته اگر معاویه پاسخ این سؤ الها را بدهد ، از معاویه پیروی می کند و هدایایی می فرستد و تسلیم می شود . معاویه در پاسخ این سؤ الات ، درمانده و مرا به حضور شما فرستاده تا پاسخ آنها را از شما دریافت کنم .

امیر مؤ منان علی ( ع ) فرمود : خداوند فرزند هند جگر خوار را بکشد چه چیز او و پیروانش را گمراه و کور کرد ، با این که حکم خداوند بین من و امت ، نزد من است ، معاویه و پیروانش ، پیوند خویشاوندی را گسستند و روزهای عمر مرا تباه ساختند ، و حق مرا پامال نموده ، و مقام ارجمند مرا کوچک شمردند و برای جنگ با من اجتماع نمودند .

سپس امام ( ع ) فرزندش حسن را خواند تا به سؤ الات آن مرد پاسخ دهد . ( 173 ) ( 174 )

154- مالک قوی تر است یا علی ( ع ) ؟

مالک اشتر گفت : در دل من گذشت که : آیا من قوی ترم یا امیرالمؤ منین ( ع ) ؟

پس حضرت مرکبش را به طرف ذوالکلاع حمیری ( که در لشکر معاویه بود ) راند ، و او را به چالاکی ربود و به بالا پرت کرد ، و شمشیر را حواله او کرده ، دو نیمش کرد ، سپس به من فرمود : من قوی ترم یا تو ؟

گفتم : یا امیرالمؤ منین ( ع ) .

( 175 )

155- وقوف بر ضمیر افراد

امیر مؤ منان علی ( ع ) همراه کمیل ، نیمه های شب از خانه بیرون آمدند ، هنگام عبور شنیدند شخصی با صدای پراندوه در دل شب ، قرآن می خواند تا به این آیه رسید : ( امن هو قانت انا اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخره و یرجوا رحمه ربه : ( آیا کسی که در دل شب به طاعت خدا و سجده و قیام به سر برد و از آخرت ، هراسناک ، و به رحمت حق امیدوار باشد ، با کسی که در کفر و گناه است یکسان است ؟ ) ( 176 )

کمیل به قدری تحت تاثیر قرار گرفت که آهی از ته دل کشید ، علی ( ع ) از علت آه کشیدن کمیل پرسید ، او در پاسخ گفت : از صدای پرسوز این قاری آه کشیدم ، کاش مویی بودم در بدن او تا همیشه این کلام را از او می شنیدم .

حضرت فرمود : ( آه مکش و این آرزو را مکن )

کمیل آن شب ، سخن علی ( ع ) را درنیافت ، تا پس از مدتی جنگ نهروان شروع شد ، و همان قاری جز دشمنان علی ( ع ) در جنگ شرکت کرد و به هلاکت رسید ، پس از پایان جنگ ، علی ( ع ) ، کمیل را به کنار بدن کشته او برد و فرمود : ( ای کمیل ! این همان قاری است که آرزو می کردی چون مویی در بدنش باشی ، آیا هنوز آن آرزو را داری ؟ )

کمیل عرض کرد : از

درگاه خدا از هر خطایی که بر زبان جاری می شود ، طلب آمرزش می کنم .

علی ( ع ) فرمود : خواب کسی که بر یقین است ، بهتر از نمازگزار در حال شک می باشد . ( 177 )

156- اژدها شدن قوس

شخصی بنام عدوی از بیت المال مبلغ هزار دینار دزدید .

پس سلمان نزد آن شخص آمد و از زبان علی ( ع ) پیغام آورد که آن حضرت می فرماید : مالی را که از بیت المال برداشته ای برگردان . آن مرد بسیار تعجب کرد و گفت : احدی اطلاع پیدا نکرده است بر عمل من و آن خبیث سخن امیر ( ع ) را سحر دانست و گفت : چقدر زیاد است سحر اولاد عبدالمطلب و عجب تر از این آنکه روزی او را دیدم در حالتی که در دست او قوس حضرت محمد ( ص ) بود و او را استهزا نمودم پس قوسی را که در دست داشت پرتاب کرد و فرمود : بگیر دشمن خدای را ناگاه اژدهای عظیم شد و به سوی من حمله کرد پس قسم دادم او را تا اینکه گرفت آن را و در دست آن حضرت بازگشت به صورت اول مؤ لف گوید : حکایت قوس پیغمبر اسلام ( ص ) در دست علی ( ع ) حکایت عصای شعیب است در دست موسی که هرگاه برای اظهار معجزه می انداخت اژدهای عظیم می شد و چون او را می گرفت به صورت اول باز می گشت . ( 178 )

157- آگاهی از نام افراد

معاویه حضرمی می گوید : سوارانی خدمت علی ( ع ) آمدند و ابن ملجم نیز با آنها بود .

وقتی که علی ( ع ) از اسم و رسم او پرسید ، جواب صحیح نداد .

حضرت فرمود : دروغ می گویی ! تا این که مجبور شد اسم واقعی پدرش را بگوید در حال

علی ( ع ) فرمود : راست گفتی . ( 179 )

158- وقوف بر ضمیر افراد

ابن کوا از حضرت امیر ( ع ) سؤ ال نمود و گفت : خبر ده مرا از معنای قول خدای تعالی که فرموده است : ( قل هل انبئکم بالاخسرین اعمالا ) .

آن حضرت فرمود : مراد کفار اهل کتاب یهود و نصاری می باشند که بر حق بوده اند پس بدعت گذاشتند در دینشان و آنها گمان کردند خوب عملی انجام می دهند .

سپس آن حضرت از منبر پایین آمد و دست شریف خود را بر کتف ابن کوا زد و فرمود : ای ابن کوا اهل نهروان از آن ها دور نیستند ( یعنی اشخاصی که با علی ( ع ) بعد از این در نهروان می جنگند با آنها بی شباهت نیستند ) .

گفت : یا امیرالمؤ منین من غیر شما را واجب الاطاعه نمی دانم و طالب کسی غیر از شما نیستم .

راوی گفت : دیدم ابن کوا را در جنگ نهروان که در قشون خوارج است ، گفته شد به او که مادرت به عزایت بنشیند .

تو سؤ ال نمودی از امیرالمؤ منین ( ع ) از معنای آن آیه و امروز آمده ای با او جنگ می کنی . پس دیدم شخصی با نیزه بر او حمله کرد و آن ملعون را به درک فرستاد . ( 180 )

159- نامیدن غلام به اسم واقعیش

داوود عطار می گوید : مردی گفت : یکی از یاران علی ( ع ) به من گفت :

بیا باهم برویم و به امیرالمؤ منین ( ع ) سلام کنیم . خوشم نیامد ، ولی رفتیم تا به او سلام نمودیم . حضرت تازیانه را بلند کرد و به

پایم زد . پس مضطرب شدم ، فرمود : ( دور شو ، دور شو ، تو با اکراه به اینجا آمده ای نه با رضایت دل . تو میسره هستی ) .

وقتی که رفت به او گفتند : امیرالمؤ منین با تو کاری کرد که با هیچ کسی نکرده بود .

گفت : من غلام خانواده فلان بودم و اسم من میسره بود ، از آنها جدا شدم و ادعا کردم که من آن نیستم ، ولی علی ( ع ) مرا به اسم خودم صدا کرد . ( 181 )

160- خبر علی ( ع ) از غیب

عایشه گفت : مردی را که دشمن سرسخت علی ( ع ) باشد برای من پیدا کنید تا نزد او بفرستم ، چنین مردی را آوردند و چون در برابر او ایستاد سرش را به جانب آن مرد بلند کرد و گفت : دشمنی تو با این مرد به چه پایه رسیده ؟

( راوی ) گوید : به او گفت : بسیار از خدای خود طلب می کنم و آرزو دارم که او با اصحابش زیر چنگال من باشند ، و با شمشیر ضربتی ( بر سر آنان ) بزنم و خون از شمشیر بچکد .

عایشه گفت : تو شایسته این کار هستی ، این نامه مرا ببر به او بده چه در حال سفر و حرکت باشد ، چه اقامت کرده باشد ، و آگاه باش که اگر او را در حال حرکت بینی خواهی دید که بر استر پیغمبر ( ص ) سوار است ، و کمان او را به شاخه انداخته ، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته ، و

اصحابش مانند مرغان صف کشیده پشت سرش هستند .

( قاصد ) گفت : پس او را سواره با همان حالت که عایشه گفته بود استقبال کردم ، و نامه را به او دادم ، و مهرش را شکست و خواند و فرمود : به منزل می آیی و از غذا و آب ما می خوری و جواب نامه ات می نویسم . گفتم : به خدا ! این کارها عملی نمی شود . ( راوی ) گفت : پس آن مرد پشت سر حضرت حرکت کرد و اصحاب آن جناب اطرافش را گرفته بودند ، سپس به او فرمود : از تو سؤ ال کنم ؟

عرض کرد : آری .

فرمود : جوابم را می دهی ؟

عرض کرد : آری .

فرمود : تو را به خدا قسم می دهم آیا عایشه نگفت : مردی را که دشمن سرسخت این مرد ( علی ) باشد برای من پیدا کنید و تو را نزد او بردند ، و به تو نگفت : دشمنی تو با این مرد به چه پایه رسیده ؟ و تو نگفتی : بسیاری از اوقات از خدای خود تمنا می کنم که او با یارانش در چنگال من باشند ، و با شمشیر ضربتی ( بر سر آنها ) بزنم که خون از شمشیر بچکد ؟

( قاصد ) گفت : خدایا ( تو می دانی ) ، آری .

فرمود : پس تو را به خدا قسم می دهم آیا به تو نگفت که : نامه مرا ببر و به او بده خواه در حال حرکت باشد یا اقامت کرده باشد ، و آگاه باش

که اگر او را در حال حرکت ببینی خواهی دید که بر استر پیغمبر ( ص ) سوار است ، و کمانش را به شاخه انداخته ، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته ؟

گفت : خدایا ( تو می دانی ) بلی .

فرمود : پس تو را به خدا قسم می دهم آیا به تو نگفت : اگر غذا و آبش را بر تو عرضه داشت هرگز چیزی از آن مخور که در آن سحر است ؟

گفت : خدایا ( تو می دانی ) آری .

فرمود : پس از من هم پیغام می بری ؟

گفت : خدایا ( تو می دانی ) آری ، زمانی که من نزد تو آمدم روی زمین مخلوقی از تو مبغوض تر نزد من نبود ، و اکنون مخلوقی در زمین از تو محبوب تر نزد من نیست ، پس هر امری که می خواهی بفرما .

فرمود : پس نامه مرا به او برسان و بگو : اطاعت خدا و رسولش را نکردی چون که خدا تو را به ماندن در خانه امر کرد ، و تو از خانه بیرون آمده در لشکرها رفت و آمد کردی ، و به طلحه و زبیر و یارانش بگو : شما درباره خدا و رسولش به انصاف رفتار نکردید ، چون زنان خود را در خانه هایتان گذاشتید ، و زن پیغمبر را بیرون آوردید .

( راوی ) گفت : پس ( مرد ) نامه او را آورد و نزد عایشه انداخت و پیغام حضرت را به او داد و برگشت نزد او و در صف جنگ صفین کشته شد ، عایشه

گفت : هیچ کس را نزد او نمی فرستیم مگر این که او را بر ما فاسد کند ( و به ما می شوراند . ) ( 182 )

161- اعراف کیست ؟

امام باقر ( ع ) می فرماید : پیش امیر المؤ منین ( ع ) سوره ( اذا زلزلت الارض زلزالها ) ( 183 ) تلاوت شد تا رسید به ( و قال الانسان مالها یومئذ تحدث اخبارها ) . ( 184 )

حضرت فرمود : من ( الانسان ) هستم و به من اخبار گفته می شود .

ابن الکوا گفت : یا امیرالمؤ منین ( و علی الاعراف رجسال یعرفون کلا بسیماهم ) ، ( 185 ) چه کسانی هستند ؟

حضرت فرمود : ( ما اعراف هستیم و یاران خود را از سیمای آنها می شناسیم و ما اعرافی ها بین بهشت و جهنم می ایستیم . کسی وارد بهشت نمی شود مگر این که ما او را بشناسیم و او ما را بشناسد . و کسی وارد آتش نمی شود مگر این که ما او را نشناسیم و او ما را نشناسد ) .

ابن الکوا اظهار تشیع می کرد و علی ( ع ) او را با جمله ( وای بر تو ) مخاطب قرار می داد ، وقتی که جنگ نهروان پیش آمد ، ابن الکوا طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگید ! مردی پیش آن حضرت آمد و گفت : من تو را دوست دارم .

حضرت فرمود : ( دروغ می گویی ) .

آن مرد گفت : سبحان الله ! مثل این که قلبم را می داند .

یک نفر دیگر

آمد و گفت : من شما اهل بیت پیامبر را دوست دارم .

حضرت فرمود : ( دروغ می گویی ، ما را نه مخنثی دوست می دارد و نه دیوثی و نه ولد الزنایی و نه کسی که در حیض نطفه اش بسته شده است ) .

آن مرد رفت و وقتی که غالبا جنگ برپا شد در لشکر معاویه قرار گرفت . ( 186 )

162- ماجرای حرقوص بن زهیر

هنگامی که شامی ها قرآن ها را روی نیزه کردند و یاران علی ( ع ) را به شک انداختند و آنان از علی ( ع ) درخواست کردند تا با شامی ها به مسالمت رفتار کند و سازش نماید فرمود : وای بر شما این کار ، مکر شامیان است و منظور آنها نگهداری قرآن نیست و آنها اهل قرآن نمی باشند از خدا بترسید و دست از پیکار برندارید ، هرگاه سخن مرا نپذیرید راه ها بر شما سخت شود و چنان پشیمان شوید که سودی نبرید و قضیه چنان شد که فرمود : زیرا آنها پس از آنکه کار خلافت را به حکومت حکمین واگذار نمودند پی به تقصیر خود برده و دانستند عدم اجابت خواسته علی ( ع ) به زیان آنها تمام شده و راه وصول به مقصود را برای آنان دشوار ساخته و جز هلاکت راه دیگری برای آنان نمی باشد .

و هنگامی که علی ( ع ) عازم پیکار با خوارج شد فرمود : هرگاه خوف این معنی نبود که شما ممکن است از راه حق منحرف شوید و دست از پیکار بکشید از قضای الهی که بر زبان پیغمبر حق جاری شده

درباره کسی که با آنان می جنگد و کاملا از احوال ایشان باخبر است به شما اطلاع می دادم و ثابت می کردم که آنان بدترین افرادند و کسی که با آنها پیکار کند هر چه بیشتر و بهتر به خدا نزدیک است .

هنگامی که علی ( ع ) از کارزار با خوارج آسوده شد در صدد یافتن مرد کوتاه دست که نامش حرقوص ابن زهیر بود برآمد و در میان کشتگان می گشت و می فرمود سوگند به خدا دروغ نگفته ام و کسی هم که مرا از وجود چنین آدمی اطلاع دروغ نگفته و بالاخره نامبرده را در میان کشتگان یافته پیراهنش را دریده و بر شانه اش گوشت زیادی به شکل پستان زنان بود که چون آن را می کشیدند دست و شانه اش به دنبال آن کشیده می شد و چون رها می کردند به جای اول بازمی گشت و چون حال او را بدان کیفیت ملاحظه کرد تکبیر گفته و فرمود : پیش آمد این موجود ، عبرت برای بینایان است . ( 187 )

163- آگاهی علی ( ع ) از نیت مردم

روزی علی ( ع ) فرمود : اگر فرد مورد اطمینانی می یافتم توسط او مالی را به سوی مداین برای شیعیانم می فرستادم .

شخصی با خودش گفت : می روم و می گویم من می توانم این مال را ببرم ، وقتی که گرفتم ، راه شام را در پیش می گیرم و به معاویه ملحق می شوم !

با این فکر ، پیش آن حضرت آمد و گفت : ای امیر مؤ منان ! من می توانم آن مال را ببرم . حضرت سرش

را بلند کرد و فرمود : ( از من دور شو ، تو راه شام را در پیش می گیری و به معاویه ملحق می شوی ) ( 188 ) ( 189 )

164- اتصال معنوی شیعیان با علی ( ع )

رمیله یکی از شیعیان امیرالمؤ منین است ، می گوید : در کوفه چند روز تب و لرز کردم و نتوانستم در نماز امیرالمؤ منین حاضر شوم ، روز جمعه ای بود در خودم سبکی دیدم تبم سبک شده بود گفتم : چه بهتر است غسل جمعه ای بکنم بروم امروز نماز جمعه را با آقایم علی ( ع ) بخوانم .

در مسجد کوفه آمدم نشسته بودم امیرالمؤ منین به منبر خطبه خواند تب و لرز من شروع شد ولی خودم را گرفتم ، حضرت از خطبه فارغ و بعد هم نماز جمعه ، و بعد هم از نماز علی فرستاد دنبالم ، رفتم توی خانه اش فرمود : رمیله چه بود ، وقتی من روی منبر بودم تو چه عارضت شد که در خودت می پیچیدی ؟

گفتم : من مدتی تب و لرز داشتم ، امروز تبم کم شد آمدم مسجد موقعی که شما خطبه می خواندید تب و لرز آمد حاصل فرمایش امیرالمؤ منین : این تب و لرز از تو به من هم سرایت کرد ، عرض کرد : آنهایی که در مسجدند این طور است یا افراد خارج هم همین طور است ؟

فرمود : در شرق و غرب عالم هر یک از شیعیان ما اگر مبتلا بشوند به ما اثر می کند . ( 190 )

165- یافتن بار یهودی

حیوانات یک یهودی با بار در راه گم شدند ، برای شکایت حال نزد علی ( ع ) آمد ، حضرت ابتدا از حاجت او خبر دادند ، سپس با او به جایی که حیوان ها گم شده بودند رفتند ، و کلامی فرمودند ،

حیوانات با بار پیدا شدند و یهودی مسلمان شد . ( 191 )

166- رهنمود امام ( ع ) به خدّاش

طلحه و زبیر مردمی را که از قبیله ( عبدالقیس ) بود به نام خدّاش ، نزد امیرالمؤ منین ( ع ) فرستادند و به او گفتند : تو را به سوی کسی می فرستیم که مدت هاست او و خاندانش را به سحر می شناسیم ، وقتی نزدش رفتی از خوردنی و آشامیدنی او مخور ، و از وسایل شستشو و عطر او استفاده مکن و با او خلوت نکن ، هنگامی که او را دیدی آیه سحر را بخوان و از خدعه او به خدا پناه ببر ، و بعد پیغام خویش را ذکر کردند .

خداش خدمت امام آمد و سفارش های آنان را عمل کرد ، امام دید او آیه سحر می خواند ، خندید و فرمود : ای عبدالقیس ! اینجا بیا .

عرض کرد : جا وسیع است می خواهم پیغامی به شما برسانم .

امام فرمود : اکنون غذا بخور و آب بیاشام و لباست را بیرون بیاور و عطر استعمال نما ، سپس پیغامت را برسان ، قنبر ! برخیز و از او پذیرایی کن .

خداش گفت : به آنچه گفتی احتیاجی ندارم .

فرمود : با تو خلوت کنم ؟

عرض کرد : سر من آشکار است .

فرمود : تو را به آن خدایی که بین تو قلبت حایل است و به هم زدن چشم ها و راز سینه ها را می داند ، قسم می دهم آنچه زبیر به تو پیشنهاد کرد همین مطالبی نبود که من گفتم ؟

گفت : آری خدا می داند .

فرمود : اگر

کتمان می کردی همان دم ، جان می سپردی ، تو را به خدا قسم می دهم آیا به تو نگفت که هنگام ملاقات با من ، آیه سحر را بخوان ؟

گفت : آری .

فرمود : آن را بخوان ، او می خواند و حضرت آیه را تکرار می کرد و از سرمی گرفت و هر جا او اشتباه می کرد تعلیمش می داد .

خداش عرض کرد : یا امیرالمؤ منین ( ع ) ! در امر به تکرار آیه ، چه منظوری داری ؟

فرمود : برای این که قلبت مطمئن شود .

گفت : درست است .

فرمود : آن دو نفر به تو چه گفتند ؟ او پیغام آنان را نقل کرد ، و حضرت فرمود : جواب پیغام را برسان و بعد فرمود : خداوند ! زبیر را به بدترین وضع بکش و خونش را در حال گمراهی بریز و طلحه را خوار و ذلیل فرما و در آخرت ، بدتر از این برای آنان ذخیره کن که مرا ستم کردند و افترا بر من بستند و شهادت خود را کتمان کردند و درباره من و تو و پیامبرت نافرمانی کردند ، بگو آمین !

خداش گفت : آمین ! و از آنان بیزاری می جویم و به خدا پناه می برم .

فرمود : برگرد به سوی آنها و به آنچه گفتم خبر ده .

عرض کرد : نه به خدا قسم ، از خدا بخواه مرا به زودی به سوی تو برگرداند و توفیقم دهد و خوشنودی او را درباره تو فراهم کند .

حضرت دعا کرد ، و طولی نکشید که خداش برگشت و در

جنگ جمل شهید شد . ( 192 )

167- اسلام آوردن نصرانی

جاثلیق پیشوای علمای نصرانی بعد از رحلت پیغمبر به مدینه آمده و گفت : ما در انجیل یافته ایم که پیغمبری بعد از عیسی خواهد آمد و خبر آمدن محمد بن عبدالله به ما رسیده ، و در آنچه از کتاب های خود خوانده ایم هست که پیمبران از دنیا بیرون نمی روند تا اوصیایی نصیب کنند که در امت هایشان جانشین ایشان باشند ، و در مشکلات از نور آنان استفاده کنند ، سپس سؤ الاتی پرسید که ابوبکر جوابی که مورد پسند او باشد نداد ، آن گاه

آن ها را از علی ( ع ) پرسید و حضرت جواب مورد پسند به او داد و خوشش آمد ، از امیرالمؤ منین ( ع ) دلیلی بر صحت دعوایش خواست ، فرمود : ای نصرانی از محل خود بیرون شدی در حالتی که از آن کسی که خیال پرسش داشتی متنفر و منزجر بودی ، و اظهار حقیقت جویی و هدایت طلبی می کردی در صورتی که در دل نیت دیگری داشتی ، و در خواب مقام من به تو نشان داده شد ، و سخن من برایت گفته شد ، و از مخالفت من ترسانده شدی ، و به متابعت من مامور شدی ؟

گفت : به آن خدایی که مسیح را مبعوث کرد راست گفتی ، و جز خدای تعالی کسی بر آنچه به من خبر دادی اطلاع نداشت ، و من گواهی می دهم که : معبودی غیر از خدا نیست ، و محمد پیغمبر خدا است ، و تو وصی محمد پیغمبر خدا

، و سزاوارترین مردمی به مقام او . ( 193 )

168- سکرات مرگ به حق آمد

روزی امیرالمؤ منین ( ع ) از محمد بن ابی بکر پرسیدند : آیا پدرت قبل از مردن این آیه را قرائت نکرد : ( و جات سکره الموت بالحق ذلک ما کنت منه تحید ) ، ( سکرات مرگ به حق آمد ، این همان چیزی بود که از آن روی گردان بودی ) . عمر در آن حال به تو گفت : ( بپرهیز پسرم که علی بن ابی طالب این خبر را از تو نشنود و ما را ملامت نکند ) ! هنگاهی که امیرالمؤ منین ( ع ) این خبر را به محمد بن ابی بکر داد و از او سؤ ال کرد ، تبسمی فرمود .

محمد گفت : یا علی ، درست فرمودی ، و من شنیدم که پدرم عمر را لعنت کرد و گفت : ( تو مرا به مهلکه ها انداخته ای ) .

حضرت فرمود : درست است . ( 194 ) ( 195 )

خبر دادن علی ( ع ) از شهادت خود
169 - اگر می دانستم تو قاتل منی تو را نمی کشتم

علی ( ع ) پس از پیروزی بر خوارج به کوفه آمد و به مسجد رفت ، پس از خواندن دو رکعت نماز بر فراز منبر رفت ، به جانب فرزندش امام حسن ( ع ) نظری افکند و فرمود :

یا ابا محمد کم مضی من شهرنا هذا فقال ثلث عشره یا امیرالمؤ منین : ای ابا محمد چه قدر از این ماه گذشته است ؟

جواب داد : 13 روز یا امیرالمؤ منین ( ع ) .

علی ( ع ) رو به جانب امام حسین ( ع ) کرد و فرمود : یا ابا عبدالله کم بقی من شهرنا هذا ؟ فقال الحسین

: سبع عشره یا امیرالمؤ منین : ای ابا عبدالله چقدر از این ماه مانده است ؟

امام حسین گفت : 17 روز باقی مانده است یا امیرالمؤ منین .

سپس حضرت مضرب بیده علی لحیته و هی یومئذ بیضا فقال و الله لیخضبها بدمها اذا انبعث اشقها سپس دست خود را به ریش خود که در آن روز سفید شده بود زد و فرمود : این ریش با خون سرم رنگین خواهد شد هنگامی که آن شقی بیاید . و این شعر را قرائت فرمود :

ارید حیاته و یرید قتلی

عذیرک من خلیلک من مراد

در این مجلس ابن ملجم حاضر بود و این کلمات را می شنید و تا امیرالمؤ منین علی ( ع ) از منبر فرود آمد ابن ملجم برخاست و با عجله خود را نزد علی ( ع ) رسانید و عرض کرد : یا امیرالمؤ منین ( ع ) من حاضرم و دست چپ و راست من با من است دستور بده تا دست های مرا از تن جدا کنند و اگر می خواهی دستور فرمایید سر از بدن من جدا کنند .

فقال علی و کیف اقتلک و لاذنب لک و لو اعلم انک قاتلی لم اقتلک و لکن هل کانت لک حاضنه یهودیه فقالت لک یوما من الایام یا شقیق عاقر ناقه ثمود .

علی ( ع ) فرمود : چگونه ترا بکشم در حالی که جرمی نداری و اگر چنان چه هم می دانستم که قاتل من هستی تو را نمی کشتم لکن بگو ببینم آیا از یه

/ 0 نظر / 62 بازدید