معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

کرامات علی ( ع ) نسبت به علما
244- الهامی از امیرالمؤ منین ( ع )

علامه امینی فرمودند : وقتی الغدیر را می نوشتم خیلی مایل بودم کتاب الصراط المستقیم ( 283 ) را هم ببینم . شنیده بودم نسخه خطی اش در نجف نزد شخصی است ، خیلی مایل بودم ایشان را ببینم و تقاضا کنم کتاب را امانت بدهند که مطالعه کنم و سپس برگردانم .

یک شب اوایل مغرب که می خواستم به حرم مطهر مشرف شوم ، دیدم همان شخص با یکی دو نفر از علما در ایوان مطهر نشسته و مشغول صحبت اند . خدمت ایشان رفتم و بعد از احوالپرسی

، تقاضای خود را اظهار کردم عذرهایی آورد ، من گفتم : اگر می خواهی ، به من امانت ده و اگر نمی شود ، بیرونی منزلت می آیم و همان جا مطالعه می کنم و اگر این را هم قبول ندارید ، در دالان منزلت می نشینم و مطالعه می کنم .

گفتند : خیر ، نمی شود . در نهایت آن شخص گفت : شما هیچ گاه این کتاب را نخواهید دید . علامه امینی فرمودند : مثل آن که آسمان را بر سر من زدند ( نه از آن جهت که او قبول نکرد بلکه از مظلومیت آقا امیرالمؤ منین ( ع ) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض کردم : چقدر شما مظلومید ؟ یکی از ارادتمندان و شیعیان شما کتابی را در فضایل و حقانیت شما نوشته است و یکی از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم می خواهد بخواند و به دیگران برساند . این کتاب پیش یکی از شیعیان و ارادتمندان شما و در محیط شیعیان شماست و در کنار قبر مطهرت ، اما باز هم از این کار ابا دارد . به راستی که مظلوم تاریخ و قرن هایی !

آن مرحوم فرمودند : حال گریه عجیبی داشتم ، به طوری که تمام بدنم تکان می خورد .

ناگهان در قلبم افتاد که : ( فردا صبح به کربلا برو ) . به مجرد این خطاب در قلبم ، دیدم حال بکا از میان رفته و یک شادابی مرا گرفته است . هر چه به خودم فشار آوردم که به آن حال خوش و گریه و درد

دل ادامه دهم ، دیدم هیچ نمی توانم و به کلی آن حال رفته و تنها یک مطلب در دل من جایگزین شده است : ( به کربلا برو ) .

از حرم مطهر به منزل آمدم . صبح به اهل منزل گفتم : قدری صبحانه به من بدهید ، می خواهم به کربلا بروم . گفتند : چرا وسط هفته می روید و شب جمعه نمی روید ؟

گفتم : کاری دارم . به کربلا آمدم و یکسره به حرم مطهر حسینی مشرف شدم . در حرم مطهر به یکی از آقایان محترم اهل علم برخوردم . خیلی محبت و احوالپرسی کردند ، گفتند : آقای امینی ، چه عجب وسط هفته به کربلا آمده اید ؟ زیرا رسم علما آن بود که پنجشنبه ها مشرف شوند تا زیارت شب جمعه را درک کنند .

گفتم : کاری داشتم . گفت : آقای امینی ، ممکن است از شما خواهشی کنم ؟ گفتم : بفرمایید .

گفت : تعدادی کتاب نفیس از مرحوم والد باقی است که بدون استفاده مانده و تقریبا محبوس است ، بیایید ببینید ، اگر چیزی به درد شما می خورد به صورت امانت ببرید و بعد برگردانید . گفتم : کی بیایم ؟

گفت : من امروز کتاب ها را بیرون می آورم و آماده می کنم . جناب عالی فردا صبح برای صرف صبحانه به منزل ما تشریف بیاورید ، هم صبحانه صرف کنید و هم کتاب ها را ملاحظه بفرمایید .

قبول کردم و رفتم . مقدار بیست و چند جلد کتاب روی هم گذاشته بود . من تا نشستم ، دست دراز

کردم و اولین کتاب را که برداشتم ، دیدم نسخه ای بسیار پاکیزه نفیس و مجدول از کتاب الصراط المستقیم است . حالت گریه شدیدی به من دست داد . صاحب خانه علت را جویا شد ، من قضیه کتاب را در نجف نقل کردم . ایشان هم از لطف الهی به گریه افتادند ، کتاب مذکور و چند جلد کتاب نفیس دیگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از انجام رسیدن کارم به شخص مذکور بازگردانم . ( 284 )

245- یک فنجان عسل

آیه الله گلپایگانی برای تکمیل تحصیلات و بهره مندی از محضر علمای نجف راهی عراق گردید و از محضر میرزای نایینی ، سید ابوالحسن اصفهانی ، آقا ضیا الدین عراقی و شیخ محمد حسین غروی اصفهانی بهره ها برد . در همین سفر بود که شبی در عالم رؤ یا ، آقا به حضور با کرامت حضرت علی ( ع ) مشرف شده و مورد لطف آن حضرت قرار گرفتند ، ایشان خود فرموده اند : شبی در خواب دیدم داخل ضریح مطهر در برابر مرقد مبارک امیرالمؤ منین ( ع ) ایستاده ام ، آقا یک فنجان عسل به من عطا فرموده و گفتند : این برای تو است ، مقداری از آن را خوردم و بقیه را نگه داشتم ، حضرت فرمودند : چرا بقیه آن را نمی خوری ؟

گفتم باقی مانده را برای زعیم شیعه آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی گذاشتم .

فرمودند : ما به او عسل عطا کردیم و این فنجان به شما اختصاص دارد ، از خواب بیدار شدم .

مرحوم آیه الله

جاج شیخ علی مشکات اصفهانی که هم حجره ای معظم له بودند ، در جمعی اظهار داشتند : زمانی که ماجرای این رؤ یا را از زبان آیه الله گلپایگانی شنیدم ، به حرم مطهر مولای متقیان علی ( ع ) مشرف گشته و ضریح را گرفتم و گفتم : آقا به میهمان من دادید ، سهمی هم به من بدهید . شبی در عالم رؤ یا دیدم ، قندیلی از سقف جدا شد و جلو پایم افتاد ، به من گفتند : آن را بردار . هر چه سعی کردم موفق نشدم آن را از جایش تکان بدهم . از خواب دریافتم که لیاقت و صلاحیت مرجعیت شیعیان از جانب خداوند به ایشان عطا شده است . ( 285 )

246- جواب صحیح

ابن ابی الحدید در کتاب ( شرح نهج البلاغه ) نوشته است : شیخ مفید با سید مرتضی علم الهدی در مساله ای مباحثه می نمودند و از راه بحث و استدلال به جایی نرسیدند و هر کدام در نظر خویش اصرار و ابرام می ورزیدند . پس قرار گذاشتند که هر کدام مطلب مورد مجادله را تحریر نموده و از حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) سؤ ال کنند ، پس آن را نوشته و بالای مرقد مطهر آن حضرت قرار دادند ، صبح آن روز دیدند در جواب نوشته شده : ( الحق مع ولدی والشیخ معتمدی ) یعنی حق با فرزندم ( سید مرتضی ) است و شیخ ( مفید ) مورد اعتماد من است . ( 286 )

247- پیغام علی ( ع )

در زمان مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطا که از علمای بزرگ نجف اشرف بودند ، قحطی عجیب آمد ، مردم محتاج باران شدند ، به حضور شیخ آمده ، از او خواستند دعا کند ، شیخ آمد و دعا کرد و میان حرم امیرالمؤ منین ( ع ) عرض کرد : ای مولای من ، مردم محتاج باران می باشند با این همه نماز و دعا ، خداوند اثری بر دعاهای مردم نمی گذارد ، از خداوند بخواهید عنایتی بفرماید .

در عالم خواب دید حضرت کنار بالینش آمدند و فرمودند : به فلان مرد قهوه چی

که در بین راه کوفه است ، بگو در مراسم دعا شرکت کند ، شیخ بیدار شد بین راه کوفه و نجف آمد ، دکان مرد قهوه چی را پیدا نمود ، در دکان قهوه چی ماند و

شب را در آن جا گذراند . شیخ دید این مرد فقط نماز عادی می خواند ، دائم الذکر هم نیست به قدر متعارف عبادت می کند ، شیخ نزد قهوه چی آمد و گفت :

ای مرد توجه کن که مولای من امیرالمؤ منین ( ع ) تو را وسیله استجابت دعا قرار داده است ، علت این ارزش را بگو .

قهوه چی گفت : من شاگرد قهوه چی بودم ، مادرم می گفت : آرزو دارم تو را داماد کنم .

پولی جمع کردم به مادرم دادم دختری برایم خواستگاری کرد ، مقدمات عروسی من مهیا شد ، شب زفاف دیدم عروس خیلی متوحش است ، به عروس گفتم : چرا ناراحتی ؟

گفت : داستانم را نقل می کنم ، می خواهی مرا بکش ، می خواهی ببخش ، من سرمایه بکارت را از دست داده ام و حالا حامله هستم و هیچ کس جز خدا نمی داند .

من گفتم : خداوندا ! حالا بهترین وقت است که من برای رضای تو از موضوع صرف نظر کنم ، و پرده آبروی این زن را ندرم ، هیچ نگفتم مگر این که قول به زنم دادم که چنانچه تا به حال کس ندانسته از حال به بعد هم کس نخواهد دانست . فردا صبح هم اظهار رضایت کردم تا به حال هم با آن زن زندگی می کنم ، احدی جز خدا ماجرا را نمی داند ، شیخ می گوید : گفتم ای مرد به حق خدا ، عملی بزرگ نموده و تسلیم خدا کردی حالا بیا دعا کن .

قهوه چی دست به طرف آسمان بلند

کرد و گفت : خدایا مردم محتاج رحمت تو هستد ، علی ( ع ) پیغام داده من دعا کنم ، از پیشگاه تو برای خود و مردم طلب عفو می کنم . باران رحمت خویش را نازل فرما ، دستهای این مرد بلند بود که ابرها در آسمان ظاهر شد و باران شدید بارید . ( 287 )

248- باطن ولایت و محبت علی ( ع )

مرجع بزرگ محقق اردبیلی ، ملا احمد ، معروف به ( مقدی اردبیلی ) ( ره ) از علمای بسیار برجسته ، و از پارسایان بسیار پاک و با فضیلت بود که به سال 933 هق در نجف اشرف از دنیا رفت .

درباره کمالات اخلاقی و فضایل معنوی این مرد بزرگ ، مطالب بسیار نقل شده ، از جمله : برای زیارت به کربلا رفته بود . یکی از زایران که او را نمی شناخت ، از لباس و قیافه ساده او ، خیال می کرد که یک خدمتکار عادی است . لباس های چرک شده خود را به او داد و گفت : ( این ها را برای من بشوی ! ) .

محقق اردبیلی لباس های او را گرفت و شست و سپس به او تحویل داد . در آن هنگام ، آن مرد زایر ، او را شناخت و چند نفر نیز که در آن جا بودند از جریان آگاه شدند و آن مرد زایر را سرزنش نمودند که چرا به عالم بزرگ ، مقدس اردبیلی توهین کرد ؟ . . .

محقق اردبیلی ( ره ) آنها را از سرزنش کردن بازداشت و گفت : ( حقوق برادران دینی نسبت به یکدیگر ، خیلی

زیادتر از این ها است ، کاری نکرده ام که شما این چنین جوش و خروش می کنید ) .

این مرد بزرگ از دنیا رفت . پس از مدتی ، یکی از مجتهدین وارسته او را در عالم خواب دید که با لباس زیبایی که در تن دارد ، با سیمای جذاب از حرم امیر مؤ منان علی ( ع ) بیرون می آید ، از او پرسید : ( چه عملی باعث شده که شما دارای آن همه مقام شدید که در سیمایتان پیدا است ؟ ) .

محقق اردبیلی ( ره ) در پاسخ گفت : ( بازار اعمال کساد است ، و نفع نبخشید ما را غیر از ولایت و محبت صاحب این قبر ) . ( 288 )

249- رابطه مقدس اردبیلی با حضرت علی ( ع ) و امام زمان ( عج )

علامه مجلسی ( ره ) از جماعتی نقل می کند که آنها از عالم بزرگوار ( امیر علام ) که از شاگردان برجسته محقق اردبیلی بود نقل کردند که گفت : در یکی از حجره های صحن مطهر علی ( ع ) بودم ، نیمه های شب شخصی را دیدم که به طرف مرقد مطهر علی ( ع ) می آمد ، نزدیک رفتم تا ببینم کیست . دیدم استاد ( مولا احمد اردبیلی ) است ، خود را مخفی نمودم ، دیدم او کنار در حرم رفت ، در بسته با رسیدن او باز شد ، او وارد حرم گردید ، شنیدم او با کسی سخن می گفت ، سپس از حرم بیرون آمد و در حرم بسته گردید ، او از حرم خارج گردید و من به دنبال او حرکت کردم ،

بی آنکه او از حرکت من آگاه باشد ، او به سوی کوفه رفت و به مسجد کوفه وارد گردید و کنار محراب رفت ، و در آن جا مدتی توقف نمود و سپس بازگشت و از مسجد بیرون آمد و به سوی نجف اشرف روانه شد ، من در تاریکی به دنبال او حرکت می کردم ، وقتی که نزدیک ستون حنانه رسید ، سرفه مرا گرفت ، نتوانستم سرفه ام را کنترل کنم ، او به من متوجه شد و مرا شناخت و فرمود : تو امیر علام هستی ؟

گفتم : آری .

فرمود : در این جا چه می کنی ؟

عرض کردم : من از آن وقتی که وارد حرم مطهر علی ( ع ) شدی تاکنون همراه تو هستم ، تو را به صاحب این قبر ( اشاره به قبر حضرت علی ( ع ) سوگند می دهم که آنچه امشب برای تو اتفاق افتاده از آغاز تا انجام برای من بگویی !

فرمود : با این شرط که تا زنده ام به کسی نگویی ، به تو خبر می دهم . من به او اطمینان دادم که تا زنده است به کسی نگویم ، وقتی که اطمینان یافت ، چنین توضیح داد : من در بعضی از مسایل در بن بست قرار می گیرم و هر چه فکر می کنم ، نمی توانم مشکل آن مساله را حل کنم ، به قلبم خطور می کند که کنار قبر مطهر علی ( ع ) بروم و جواب آن مساله از آن حضرت بپرسم ، امشب به حرم مشرف شدم ، و به مناجات

با خدا پرداختم و از درگاهش خواستم که مولایم علی ( ع ) پاسخ سؤ ال مرا بدهد ، ناگاه صدایی از جانب قبر شنیدم ، به من فرمود : ( به مسجد کوفه برو و سؤ ال خود را از قائم ( عج ) بپرس ، زیرا امام زمان تو او است ) .

به مسجد کوفه کنار محراب رفتم و مساله ای را از امام قائم ( عج ) پرسیدم ، آن حضرت پاسخ مرا داد ، اینک به خانه خود باز می گردم . ( 289 )

250- کرامتی عجیب

علامه بحرالعلوم ( سید محمد مهدی طباطبایی ) از مراجع بزرگ تقلید زمانش بود ، و شاگردان برجسته ای از مکتب او برخاستند .

او عموی جد دوم حضرت آیت الله العظمی بروجردی است ، که در نجف اشرف در سال 1212 هق از دنیا رفت ، و قبر شریفش در نجف اشرف است .

از عجایب این که : یکی از شاگردان او ، محدث و عالم بزرگ شیخ عبدالجواد عقیلی می گوید :

( در نجف اشرف ، روزی به زیارت مرقد شریف امیرالمؤ منین علی ( ع ) رفتم ، پس از زیارت عرض کردم : ( ای مولای من ، کتابی از شما می خواهم که محتوی نصایح و موعظه های خود شما باشد ، تا حقیر از آن بهره مند گردم ) .

سپس از حرم بیرون آمدم ، ملا معصوم علی کتاب فروش نزدیک در صحن ، مرا صدا زد و گفت : فلانی بیا این کتاب را بخر ، که کتاب خوبی است ، آن کتاب را به قیمت ارزان از او خریدم

، پس از آن که کتاب را مطالعه و بررسی کردم ( دیدم کتاب غررالحکم است ) دریافتم که تقاضای من از آن حضرت مورد قبول واقع شده است ) . ( 290 )

251- مرا به این و آن محتاج مکن

علامه امینی از روز اول که به نجف آمدند تصمیم گرفتند ، بر این که نسبت به وجوه شرعیه و سهم امام ( ع ) و یا سایر وجوهات دخالت نکرده و از آن راه امرار معاش نکنند .

می فرمودند : من هنگامی که به نجف آمدم یک مقداری پول داشتم ، بعدا تمام شد و در نجف رسم بود افرادی که از هر شهری می آمدند ، اسامی آنها به وسیله نماینده آن شهر یادداشت می شد تا اگر پولی از آن شهر برای آقا فرستاده شد ، بین طلاب آن شهر تقسیم گردد . این آقا آمد پیش من و به من گفت : من اسم شما را نوشتم و شما از ماه آینده این قدر از من حقوق می گیرید . ولی شما بایستی از یکی از این مراجع اجازه بگیرید که به این مرحله رسیده اید که می توانید صرف وجوهات نمایید .

من از این موضوع خیلی ناراحت شدم و به حرم مطهر امیرالمؤ منین ( ع ) مشرف شدم و عرض نمودم : یا علی ، من آمده ام در جوار شما و درس می خوانم ، مرا به این و آن محتاج مکن . اگر می توانی مرا بپذیری و قبول کنی و تامین نمایی ، من هم می مانم و شما را خدمت می کنم . ایشان می فرمودند : از آن لحظه تا

هنگام بازگشت از نجف ، حقوق شرعیه و وجوهات از کسی نگرفتم . ( 291 )

252- اخلاص در تالیف

خاتون آبادی در کتاب حدائق المقربین می نویسد که عده ای از علمای بزرگ شیعه از قبیل حمدانی قزوینی و عبدالجبار بن عبدالله مقری و حسن بن بابویه مشهور به حسکا در بغداد راجع به کتاب نهایه شیخ طوسی و ترتیب ابواب و فصولش سخنانی گفتند . هر یک به زبانی اعتراض بر شیخ نمودند ، و متفقا رای دادند که خالی از عیب نیست ، همگی برای زیارت عازم نجف شدند این موضوع در زمان حیات شیخ بود . با هم قرار گذاشتند : سه روز روزه بگیرند و غسل کنند ، شب جمعه از حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) بخواهند که امر کتاب را برایشان واضح نماید .

اعمال را انجام دادند ، در شب جمعه علی ( ع ) را در خواب دیدند که فرمود : در فقه اهل بیت کتابی که سزاوار اعتقاد باشد و به مسایلش بتوان رجوع نمود مانند نهایه شیخ همان کتابی که درباره اش اختلاف دارید نوشته نشده و علت این ارزش آن است که منصف در راه رضای خدا با اخلاص آن را نوشته راجع به موضوعات کتاب شک نکنید به مسایلش عمل نمایید و فتوی بدهید؛ نهایه شیخ به واسطه ترتیب و تفصیلی که دارد شما را از سایر کتب بی نیاز می کند .

همین که از خواب بیدار شدند هر یک اظهار کردند درباره نهایه خوابی دیده ایم . قرار بر این شد که جداگانه هر کدام تفصیل رؤ یای خود را بنویسد آن گاه با یکدیگر مطابقه

نمایند تا تعیین شود در خواب ها اختلافی وجود دارد یا نه . پس از نوشتن و مطابقه کردن معلوم شد هیچ اختلافی بین خواب ها نیست . برای عرض تهنیت همگی خدمت شیخ رسیدند ، همین که چشم شیخ طوسی رضوان الله علیه به آن ها افتاد . فرمود : آن چه من راجع به نهایه گفتم قبول نکردید تا از زبان امیرالمؤ منین ( ع ) در خواب شنیدید شیخ خواب خود را برای آنها نقل کرد .

همین موضوع باعث شد که علمای شیعه مدت مدیدی عمل به فتاوی نهایه می کردند . به طوری که عده ای علما گفته اند در میان شیعه پس از شیخ طوسی هشتاد سال گذشت و مجتهدی پیدا نشد . در این مدت علما عمل به نهایه او می کردند . ( 292 )

253- توسل به امیرالمؤ منین ( ع )

از یکی از شاگردان شیخ مرتضی انصاری رضوان الله علیه که او گفت : چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نفهمیدم خیلی از این وضع متاثر شدم تا جایی که دست به ختوماتی زدم باز فایده نبخشیده بالاخره به حضرت امیر ( ع ) متوسل گشتم .

شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم ، بسم الله الرحمن الرحیم را در گوش من قرائت نمود . صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را می فهمیدم کم کم پیشرفت کرده پس از آن چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت می کردم .

روزی از زیر منبر درس با شیخ

بسیار صحبت می نمودم و اشکال می گرفتم . آن روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم وی آهسته در گوش من فرمود : آن کسی که بسم الله را در گوش تو خوانده است تا ( ولا الظالین ) در گوش من خوانده است این را گفت و رفت . ( 293 )

254- کرامت علی ( ع ) بر امام خمینی ( ره )

در سومین جمعه از رحلت جانگداز رهبر کبیر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی ( ره ) آیه الله شیخ ابوالقاسم خزعلی - از فقهای شورای نگهبان - طی سخنان قبل از خطبه های نماز جمعه در دانشگاه تهران اظهار داشت : حضرت امام خمینی ( ره ) قبل از آن که به دار بقا بشتابند خوابی دیده اند که مضمون آن را برای همسر خویش نقل کرده اند و تاکید نموده اند تا در قید حیات دنیوی هستم و به سرای باقی سفر ننموده ام از فاش نمودن این خواب احتراز نما و برای احدی نقل مکن .

آن خواب این است :

( در رؤ یایی دیدم از دنیای فانی کوچ نموده ام و حضرت امیر مؤ منان علی ( ع ) مرا غسل داده و کفن نمود ، سپس آن حضرت به من فرمود : آیا راحت شدی ؟

عرض کردم : ای جد بزرگوار ! قلوه سنگی در زیر سرم می باشد که موجب ناراحتی می شود ، پس آن امام بزرگوار سنگ مزبور را از زیر سرم برداشتند و دوباره فرمودند : آیا رهایی یافتی ؟ عرض کردم : بلی یا امیرالمؤ منین ( ع ) ) . ( 294 )

255- علی ( ع ) سراغ از علما می گیرد

دانشمند شهید ( آیه الله سید محمد باقر صدر ) در مواقعی از خاطراتش دوران دانش اندوزی و طلبگی خود سخن می گفت ، یک بار نقل نمود .

در ایام تحصیلم هر شب ساعتی به حرم حضرت علی ( ع ) در نجف اشرف مشرف می گشتم و در برابر بارگاه مطهر آن حضرت می نشستم و به

مطالب علمی و دروس و مباحث روزمره خود می اندیشیدم ، بر این باور بودم که چنین حالات معنوی و استمداد و روحانیت این روضه منور در کشف معضلات و دشواری های علمی تاثیر به سزایی دارد و احساس می کردم از صفای حرم و روح پاک آن امام الهام می گیرم .

پس از مدتی این سنت حسنه و رفتار بابرکت و مفید را ترک کردم و کسی غیر از خداوند تبارک و تعالی از این کارم آگاهی نداشت . روزی یکی از بانوان که پیوند نسبی با ما داشت ، در عالم رؤ یا حضرت علی ( ع ) را مشاهده کرد که فرموده بود : به سید باقر بگو هر شب نزد من می آمد و به درس خواندن و اندیشیدن در مطلب علمی مشغول می شد ، دلیل ترک این کارش چیست و چرا آن را رها نموده است ؟ ( 295 )

256- فضیلت امیرالمؤ منین ( ع )

ابامنصور مظفر بن اردشیر عبادی واعظ در تاجیه ، مدرسه ای در ( باب برز ) ( محله ای در بغداد ) ، بعد از وقت عصر نشسته بود و داستان حدیث ( رد الشمس برای علی ( ع ) ) رابیان می کرد و با عبارات مخصوص خود و روش زیبایش توضیح می داد . آن گاه فضایل اهل بیت ( ع ) را متذکر شد . ناگاه ابری پدید آمد و چهره خورشید در نقاب آن فرو رفت تا جایی که مردم گمان کردند خورشید غروب کرد . ابومنصور بر منبر ایستاد و اشاره به خورشید کرد و این اشعار را خواند .

ای خورشید ، تا مدحم

را درباره آل مصطفی و فرزندش به آخر نرسانم ، غروب مکن . عنان خود را از رفتن ، وقتی می خواهم مدحشان را بگویم ، بازگردان . مگر فراموشت شده است که به این منظور توقف کردی ؟

اگر ایستادنت به امر مولی بوده است ، برای خیل و حشم او نیز باید بایستی .

گویند : در این موقع پرده ابر از چهره خورشید به یک سو رفت و خورشید ظاهر شد . ( 296 )

257- تولد میرداماد از کرامات علی ( ع )

شیخ فقیه و عالم بصیر علی بن عبدالعال الکرکی از دانشمندان عصر صفوی است ، در ( مستدرک الوسایل ) از علی قلی خان داغستانی معروف به شش انگشتی متخلص به ( واله ) نقل شده که وی حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) را در خواب دید که فرمودند : دخترت را به عقد ازدواج میر شمس الدین درآور که از وی فرزندی به دنیا می آید که وارث دانش انبیا و اولیا خواهد بود .

شیخ محقق ( علی بن عبدالعال ) دخترش را به وی تزویج نمود ، بعد از مدتی آن دختر از دنیا رفت ، قبل از آن که اولادی بیاورد ، پس مرحوم محقق متحیر شد ، دو مرتبه در خواب دید که حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : منظور ما این دختر نبود و چون دختر دیگری را به میر شمس الدین تزویج کرد ، میرداماد متولد شد . ( 297 )

258- عتاب امیرالمؤ منین ( ع )

یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط ( نکوگویان ) می گوید : مادرم تعریف می کرد که : زمان قحطی بود ، حسن و علی ( 298 )

روی پشت بام آتش روشن کرده بودند ، رفتم ببینم چه می کنند ، دیدم آن دو ، پوست خیکی راآورده اند سرخ کنند و بخورند ! با دیدن این صحنه گریه ام گرفت ، آمدم پایین ، مقداری مس و مفراغ از منزل برداشتم ، بردم زیر بازارچه فروختم و قدری دم پختک تهیه کردم . برادرم قاسم خان - که شخص پولداری بود - رسید ، دید خیلی ناراحتم ، از علت ناراحتی سؤ ال کرد

، جریان را گفتم . قاسم خان که این ماجرا را شنید گفت : چه می گویی ؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد تا بلیط چلوکباب میان مردم تقسیم می کند ! چراغی که به خانه رواست ، مسجد حرام است ، این مرد کی می خواهد . . . ، درست است که عابد و زاهد است ، ولی کارش درست نیست !

با شنیدن این حرف ها ناراحتی من بیشتر شد . شب که شیخ به خانه آمد ، با او برخورد کردم که چرا . . . و با ناراحتی خوابیدم . نیمه های شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می زنند که بلند شو . بلند شدم ، دیدم مولا امیرالمؤ منین ( ع ) است که ضمن معرفی خود فرمود : ( او بچه های مردم را نگه داشته ، ما هم بچه های تو را ! هر وقت بچه هایت از گرسنگی مردند ، حرف بزن ! ) ( 299 )

259- الهام غیبی

درباره ملا حسین کاشفی بیهقی سبزواری آمده است که : چون خواهر ملا عبدالرحمن جامی را به ازدواج خود در آورد ، مردم سبزوار که شیعیان متعصبی بودند به او بدگمان شدند . لذا روزی که در مسجد جامع سبزوار بر بالای منبر به موعظه مشغول بود ، پیرمردی از شیعیان سبزوار عصا در دست گرفته و کنار منبر او ایستاد ، منتظر او بود سؤ الی از ملا حسین کند تا شیعه و سنی بودن او مشخص شود . در این موقع ملا حسین در ادامه سخنرانی خود گفت : جبرییل دوازده هزار مرتبه

بر پیامبر نازل شد ! پیرمرد وقتی این سخن را شنید ، فرصت یافته و به ملا حسین گفت : جبرییل بر امیر مؤ منان علی ( ع ) چند بار نازل شد ؟ ملا حسین چون می دانست مردم سبزوار به او شک دارند ، لذا متحیر ماند که چه جوابی دهد ؟ اگر بگوید که اصلا جبرییل بر علی ( ع ) نازل نشد که سبزواریان نسبت سنی بودن به او خواهند بست ، و اگر بگوید جبرییل بر علی ( ع ) نازل شده است که به ظاهر دروغ گفته است ! ناگهان به ذهنش آمد و گفت : جبرییل بیست و چهار هزار مرتبه بر علی ( ع ) نازل شده ! پیرمرد سبزواری گفت : آیا بر این حرفت دلیل داری و یا برای خوشامد من این مطلب را می گویی ؟ ملاحسین گفت : دلیل آن این است که پیامبر ( ص ) فرمود : ( من شهر علمم و علی دروازه آن است ) . در این دوازده هزار بار که جبرییل بر پیامبر نازل شد ، مجبور بود که از دروازه وارد شود و بر علی هم نازل شود و موقع خروج هم مجبور بود از دروازه خارج شود و باز بر علی نازل شود ، که جمیعا بیست و چهار هزار مرتبه می شود ! مردم با این سخن با او گمان خیر بردند . ( 300 )

260- ادای قرض

مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی در خاطرات خود نقل کرده که : یک وقت بسیار بدهکار شده بودم . مدتی به حرم حضرت امیر ( ع ) می

رفتم و برای پرداخت قرض هایم ، دعا می کردم ، ولی فرجی نشد .

روزی به همسرم گفتم : شما بروید حرم و برای ادای قرض هایمان دعا کنید ، شاید خداوند می خواهد دعای شما را اجابت کند .

ایشان به حرم رفتند . پس از مدتی برگشتند با پای برهنه و خیلی ناراحت گفت : کفش هایم را هم از دست دادم !

خیلی ناراحت شدم ، بلند شدم و عبا را بر سر کشیدم و به حرم مشرف شدم . مختصری زیارت نامه خواندم و شروع به عرض حال کردم به حضرت ، از حرم آمدم بیرون . در حرم ، شخص ناشناسی ، پول زیادی به من داد ، این پول به حدی بود که قرض هایم را پرداخت کردم تا مدتی هم برای مخارج روزانه ، از آن استفاده کرم . ( 301 )

261- پرداخت اجاره خانه

از یکی از سادات و علمای نجف نقل شده که اجاره خانه اش مدتی تاخیر افتاده بود . صاحب خانه هر روز فشار می آورد که اگر تا فردا وجه الاجاره تاخیر افتاده را پرداخت نکنی ، اثاثیه ات را به کوچه خواهم ریخت . این مرد عالم با حالت افسرده به حرم امیرالمؤ منین ( ع ) مشرف شده و به آن حضرت متوسل می شود و در آن حال به خواب می رود . در عالم خواب حضرت علی ( ع ) را می بیند که از او سؤ ال می کند : چرا ناراحتی ؟ سید جریان خود را به حضرت می گوید . امام می فرماید : ما الآن تو را می بینیم .

عرض می کند : آقا من هر شب دو ساعت سعادت تشریف در حرم شریف را دارم . می فرماید : نه ، ما الآن شما را می بینیم . با این حال مسئله ای نیست مطلب را حواله دادیم !

سید از خواب بیدار می شود و با تعجب از خود می پرسد این چه حواله ای بود و حضرت مرا به که حواله دادند . به منزل باز می گردد . سحرگاه درب خانه اش به صدا درمی آید . پس در را باز می کند و خود را در مقابل آیه الله ابوالحسن اصفهانی می بیند . چون انتظار وی را نداشت ، و دست و پای خود را گم کرده و شتاب زده می گوید : آقا بفرمایید . آیه الله اصفهانی می فرمایند : ماموریت ما تا همین جا بود و پاکتب بدست او داده و دور می شوند . وقتی پاکت را باز می کند ، با کمال تعجب می بیند داخل پاکت درست همان مبلغی که وی به صاحب خانه بدهکار بود ، پول قرار داده شده است . ( 302 )

262- اعطای طعام غیبی

مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی نقل کرده که : شبی ، عده زیادی از بستگان ، که برای زیارت به نجف اشرف آمده بودند ، به منزل ما وارد شدند . شام نخورده بودند و ما هم در مجلس چیزی نداشتیم !

برای تهیه غذا از منزل خارج شدم . مغازه ها بسته بودند . عبا را بر سر کشیدم و به سمت مرقد حضرت امیر ( ع ) رفتم . آن جا هم مغازه ها بسته بودند

. متحیر بودم که خدایا چه کنم !

گفتم : خدایا ! اینان زوار حضرت امیر ( ع ) هستند و از بستگان من . در این حال که این حرف ها را با خود زمزمه می کردم ، دیدم مغازه ای در آن طرف ، باز است . حال آن که من چنین مغازه ای را قبلا ندیده بودم . چند گام به طرف مغازه رفتم . یک وقت متوجه شدم که مغازه دار سلام کرد . گفت : چه می خواهی ؟ آنچه احتیاج داشتم به او گفتم . تمامی آنچه را که خواستم ، به من داد . قرار شد پولش را بعد ، پرداخت کنم . چند قدمی که آمدم ، برگشتم و به عقب نگاه کردم . نه مغازه ای بود و نه کسی ! ( 303 )

263- کرامت علی ( ع ) به شیخ ابوالقاسم قمی

شیخ ابوالقاسم قمی این داستان را درباره دوران طلبگی خود نقل فرموده است :

در یکی از سال های تحصیلی که چند ماه ، گوشت نخورده بودم ، از کنار حجره طلبه ای رد می شدم در حالی که او آبگوشت را از دیزی به داخل کاسه می ریخت و بوی آبگوشت که در فضا پیچیده بود ، پای مرا سست کرد . طلبه متوجه شد و به من تعارف کرد . قبول نکردم و گفتم : نه ، من نهار خورده ام ، چون قبلا با مقداری تربچه خود را سیر کرده بودم .

یکی از عادات من این بود که نماز شب را در حرم علی ( ع ) بخوانم . آن شب وقتی به حرم حضرت امیر ( ع ) مشرف شدم

، دیدم یکی از صوفی های بکتاشی در حرم ، حجره ای گرفته و در بالای کفشداری مشغول مناجات است . من بعد از نماز شب به حضرت امیر ( ع ) متوسل شدم که : یا علی ! تو نزد خدا واسطه شو ، شاید ماهی یک بار گوشت نصیب ما بشود . در همین موقع شنیدم که آن صوفی در مناجات خود می گفت : خدایا ! مرا با ذوالنورین ( عثمان ) محشور کن ! من ناخودآگاه گفتم : آمین !

در این موقع یکی از خدمه حرم به من گفت : فرار کن که اگر این مرد تو را بگیرد ، پدرت را در می آورد .

من اول خواستم فرار کنم ، ولی بعد گفتم : کجا از حرم حضرت امیر ( ع ) مطمئن تر ، و با خود گفتم : همین جا می مانم تا ببینم چه می شود . در این هنگام آن صوفی به من رسید و گفت : تو بودی آمین گفتی ! گفتم : آری ! گفت : به راستی مؤ من هستی که در غیاب برادر دینی به او دعا کردی . بعد در ضمن دست دادن ، یک لیره به من داد . بدین ترتیب ، حضرت امیر ( ع

/ 0 نظر / 106 بازدید