معجزات و کرامات امیر المومنین علی علیه السلام

295 - مسلمان شدن مرد نصرانی

از شیخ حسن ابن حسین ابن طحال المقدادی نقل است از پدرش از جدش ( گویا جد او کلیددار حرم علوی بوده است ) که گفت : شخصی خوش قیافه و خوش لباس نزد من آمد و دو دینار به من داد و از من تقاضا کرد که شب مرا در حرم بگذار و درب را ببند .

آن پول را گرفتم و او را در حرم گذارده

درب را بستم ، چون به خواب رفتم امیرالمؤ منین ( ع ) را در خواب دیدم که به من فرمود : این نصرانی را از حرم من بیرون کن .

پس وقتی از خواب بلند شدم طنابی با خود برداشته و انداختم برگردن آن مرد نصرانی و به او گفتم : از حرم حضرت امیر ( ع ) تو با من به دو دینار خدعه کردی و حال اینکه تو نصرانی هستی . آن مرد گفت : من نصرانی نیستم . گفتم : بله تو نصرانی هستی ، همانا امیرالمؤ منین را در خواب دیدم که دستور فرمود ترا از حرم بیرون کنم که نصرانی هستی . در این هنگام ( از برکات انوار ضریح مطهر شاه ولایت علی بن ابیطالب ( ع ) نور اسلام در قلب آن نصرانی تابش کرد ) آن مرد نصرانی به کلید دار گفت : دست خود را بگشا تا بر دست تو مسلمان شوم .

اشهد ان لااله الاالله و ان محمدا رسول الله ( ص ) و ان علیا ولی الله .

آن گاه گفت : به خدا قسم احدی در خروج من از شام آگاه نبود و احدی از اهل عراق و اسلام مرا نمی شناخت و اسلام او نیکو شد . ( 341 )

296 - لاشه مردار و جیفه دنیا

جناب مولوی نقل کرده اند از آقا سید رضا موسوی قندهاری که سیدی فاضل و متقی بود ، فرمود : سلطان محمد ، دایی ایشان شغلش خیاطی و تهی دست و پریشان حال بود .

روزی از او بشاش و خندان یافتم ، پرسیدم : چطور است امروز شما را شاد می بینم ؟

فرمود

: آرام باش که می خواهم از شادی بمیرم . دیشب از جهت برهنگی بچه هایم و نزدیکی ایام عید و پریشانی و فلاکت خودم گریه زیادی کردم و به مولا امیرالمؤ منین ( ع ) خطاب کردم : آقا ! تو شاه مردانی و سخی روزگاری ، گرفتاری های مرا می بینی ، چون خوابیدم دیدم که از دروازه عیدگاه قندهار بیرون رفتم ، باغی بزرگ دیدم که قلعه اش از طلا و نقره بود ، دری داشت که چندین نفر نزد آن ایستاده بودند نزدیک آنها رفتم پرسیدم : این باغ کیست ؟

گفتند : از حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) است . التماس کردم که بگذارند داخل شده و به حضور آن حضرت برسم .

گفتند : فعلا رسول خدا ( ص ) تشریف دارند بعد اجازه دادند . به خود گفتم : اول خدمت رسول خدا ( ص ) می رسم و از ایشان سفارشی می گیرم . چون به خدمتش رسیدم از پریشانی خود شکایت کردم .

فرمود : پیش آقای خود اباالحسن ( ع ) برو ، عرض کردم : حواله ای مرحمت فرمایید .

حضرت خطی به من دادند ، دو نفر را هم همراهم فرستادند ، چون خدمت حضرت اباالحسن ( ع ) رسیدم فرمود : سلطان محمد کجا بودی ؟

گفتم : از پریشانی روزگار به شما پناه آورده ام و حواله از رسول خدا دارم ، پس آن حضرت حواله را گرفت و خواند و به من نظر تندی فرمود و بازویم را به فشار گرفت و نزد دیوار باغ آورد . اشاره فرمود شکافته شد ، دالانی تاریک

و طولانی نمایان شد . و مرا همراه برد و سخت ترسناک شدم . اشاره دیگری کرد روشنایی ظاهر شد ، پس دری نمایان شد و بوی گندمی به مشامم رسید و به من فرمود : داخل شو و هر چه می خواهی بردار ، ( لاشه خورهای زیادی آن جا بود ) از ترس مولا دست دراز کردم پای قورباغه مرده ای به دستم آمد ، برداشتم . فرمود : برداشتی ؟

عرض کردم : بلی .

فرمود : بیا ، در برگشتن دالان روشن بود در وسط دالان دو دیگ پر آب روی اجاق خاموش مانده بود ، فرمود : سلطان محمد ! چیزی که به دست داری در آب بزن و بیرون آور ، چون آن را که در آب زدم دیدم طلا شده است .

حضرت به من نگریست لکن خشمش اندک بود ، فرمود : سلطان محمد ! برای تو صلاح نیست محبت مرا می خواهی یا این طلا را ؟ عرض کردم : محبت شما را ، فرمود : پس آن را در خرابه انداز ، به مجرد انداختن از خواب بیدار شدم ، بوی خوشی به مشامم رسید تا صبح از خوشحالی گریه می کردم و شکر خدای را نمودم که محبت آقا را پذیرفتم .

آقا سید رضا فرمود : پس از این واقعه ، اضطرار دنیوی سلطان محمد برطرف شد و وضع فرزندانش مرتب گردید . ( 342 )

297 - الهام علی ( ع )

وقتی نادرشاه گنبد حرم مطهر حرم حضرت امیر ( ع ) را تذهیب نمود از وی پرسیدند که بالای قبه مقدسه چه نقش کنیم ؟ نادرشاه فورا گفت : ید الله

فوق ایدیهم . فردای آن روز وزیر نادر میرزا مهدی خان گفت : نادر سواد ندارد و این کلام به دلش الهام شده است اگر قبول ندارید بروید مجددا سؤ ال کنید . لذا آمدند و پرسیدند : در بالای قبه مقدسه چه فرمودید نقش کنیم ؟ گفت : همان سخن که دیروز گفتم . ( 343 ) ( 344 )

298 - علی ( ع ) جاودانه قرون

یکی از علمای فارس به تهران آمده بود در مسافرخانه پولهایش را می دزدند ، او هم هیچ کس را نمی شناخته و مانده بود که چه بکند ، به فکرش می رسد که برای تهیه پول ، فرمان امیرالمؤ منین ( ) به مالک اشتر را روی یک کاغذ اعلا با یک خط عالی بنویسد و به صدر اعظم وقت هدیه بکند تا هم او را ارشاد کرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود .

این عالم محترم خیلی زحمت می کشد و فرمان را می نویسد ، وقت می گیرد و می رود . صدر اعظم می پرسد : این چیست ؟

می گوید : فرمان امیرالمؤ منین ( ع ) به مالک اشتر است . صدر اعظم تاملی می کند و بعد مشغول کارهای خودش می شود ، این آقا مدتی که می نشیند و بعد می خواهد برود ، صدر اعظم می گوید : نه ، شما بنشینید ، این مرد محترم باز می نشیند . مردم می آیند و می روند . آخر وقت می شود ، بلند می شود برود می گوید : نه آقا شما بفرمایید . همه می روند غیر از نوکرها ، باز می خواهد

برود ، می گوید : نه شما بنشینید من با شما کاری دارم . به فراش می گوید : این را برای چه نوشتی ؟

می گوید : چون شما صدراعظم هستید فکر کردم که اگر بخواهم به شما خدمتی بکنم ، هیچ چیز بهتر از این نمی شود که فرمان امیرالمؤ منین ( ع ) را که دستور حکومت است و موازین اسلامی حکومت است برای شما بنویسم . صدر اعظم می گوید بیا جلو و یواشکی از او می پرسد : آیا خود علی به این عمل کرد یا نه ؟ عالم می گوید : بله ، عمل کرد .

می گوید : خودش که عمل کرد جز شکست چه نتیجه ای گرفت ؟ چه چیزی نصیبش شد که حالا تو این را آورده ای که من عمل کنم ؟

آن مرد عالم گفت : تو چرا این سؤ ال را جلوی مردم از من نپرسیدی و صبر کردی همه مردم رفتند ؟ حتی نوکرها را بیرون کردی و من را آوردی نزدیک و یواشکی پرسیدی ؟ از چه کسی می ترسی ؟ از این مردم می ترسی . تو از چه چیز مردم می ترسی ؟ غیر از همین علی است که در فکر مردم تاثیر کرده ؟ الآن معاویه کجاست ؟ معاویه را لعنت می کنی . پس علی شکست نخورده ، باز هم امروز منطق علی است که طرفدار دارد ، باز هم حق پیروز است .

این یک مثل بود ولی بیانگر واقعیت است . ( 345 )

299 - قبه منوره علی ( ع )

در جلد دوم دارالسلام ص 54 محدث نوری ( ره ) می نویسد : شخصی

از تحصیل داران مالیات ، یکی از زوار امیرالمؤ منین ( ع ) را در نجف به شدت مضروب ساخت به طوری که آن مرد از زندگی خود ناامید شد ، به تحصیل دار گفت : شکایتت را به امیرالمؤ منین ( ع ) می کنم ، جواب داد : هر چه می خواهی بکن من از این حرف ها نمی ترسم . صبحگاه هنگام تشرف با اشک جاری عرض کرد : یا علی من زایر تو هستم سزاوار است زایرین خود را حفظ فرمایی ، عرض نیاز به پیشگاه تو آورده ام و پناهنده به آستان مقدست شده ام ، یا علی فلانی به من این چنین ستم کرده ، داد مرا از او بگیر . هنگام ظهر برای بار دوم مشرف شد و حاجت خود را تکرار نموده ، شامگاه نیز همین کار را کرد .

در این سه وقت کسانی که از زوار شاهد بیدادگری تحصیل دار بودند ، همراه او آمین می گفتند . همان شب در خواب مردی را سوار بر اسب سفیدی دید که با تمام مشخصات او را صدا می زند . پرسید : شما کیستید ؟

جواب داد : تو به زیارت من آمده ای ؟ من علی بن ابی طالب ( ع ) خواستم دست و پای مبارکش را ببوسم . فرمود : همان جا بایست ، دیگر مرا قدرتی نماند که از جا حرکت کنم فرمود : از فلانی شکایت داری ؟

عرض کردم : بلی مرا برای ارادت به شما آزار کرده ، فرمود : به واسطه خاطر ما از او بگذر .

عرض کردم : نمی گذرم

تا سه مرتبه تکرار نمود من قبول نکردم .

در این هنگام از خواب بیدار شدم . داستان خواب را برای زایرین شرح دادم و همه گفتند : خوب است فرمان مولا را اطاعت کنی سه روز متوالی من شکایت می کردم و شامگاه همان خواب را می دیدم که حضرت می فرمود : از او به واسطه خاطر ما بگذر .

شب سوم فرمود : من مایلم از او بگذری تا پاداش یک کار خوبی که آن مرد کرده داده باشم .

پرسیدم : چه کار کرده ؟

فرمود : در فلان تاریخ با عده ای به طرف بغداد می رفت عبورشان از محلی افتاد که قبه مرا مشاهده کردند ، در میان این عده تا چشم او به دور نمای بارگاه من افتاد تواضع نموده از اسب پیاده شد ، اینک می خواهم جبران این کارش را بکنم او از دوستان ما خواهد شد در ضمن برای تو پاداشی در قیامت ضمانت می کنم .

از خواب بیدار شدم فردا صبح او را دیدم گفت : به آقایت شکایت کردی ، جوابت را نداد ؟

گفتم : مولایم ، جواب داد ولی فرمود : به واسطه یک کار خوبی که انجام داده ای من از تو بگذرم ، آن کار این بود که تو با عده ای از دهکده سموات به طرف بغداد می رفتی ، همین که چشمت به قبه منوره علی ( ع ) افتاد از اسب پیاده شدی و مقدار زیادی از نظر احترام و تواضع پیاده راه پیمودی تا محلی که قبله را دیگر نمی دیدی در ضمن آن جناب اجداد تو را به این

نام و نشان یک به یک به من فرمود .

تحصیل دار پیش آمد که دست و پای مرا ببوسد ، گفت : به خدا هر چه فرموده درست است از من عذر خواست و به میمنت این سعادت که او را نصیب شده بود هزار دینار بین زوار تقسیم نموده ، آن ها را ضیافت شایانی کرد . ( 346 )

300 - حق بودن علی ( ع )

محیی الدین اربلی گفت : روزی در خدمت پدرم بودم ، دیدم مردی نزد او نشسته و چرت می زند و در آن حال عمامه از سرش افتاد و جای زخم بزرگی در سرش نمایان شد .

پدرم پرسید : این زخم چه بوده گفت : این زخم را در جنگ صفین برداشتم به او گفتند : تو کجا و جنگ صفین کجا ؟ گفت :

وقتی به مصر سفر می کردم ، مردی از اهل غزه با من همراه گردید در بین راه درباره جنگ صفین به گفتگو پرداختیم همسفر من گفت : اگر من در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون علی و یارانش سیراب می کردم .

من هم گفتم : اگر من نیز در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و پیروان او سیراب می کردم اینک من و تو از یاران علی ( ع ) و معاویه ملعون هستیم بیا با هم جنگ کنیم باهم در آویختیم و زد و خورد مفصلی نمودیم یک وقت متوجه شدم که بر اثر زخمی که بر سرم رسیده از هوش می روم .

در آن اثنا دیدم شخصی مرا با گوشه نیزه اش بیدار می کند ، چون چشم گشودم از

اسب فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید ، در آن حال بهبودی یافت و فرمود : همین جا بمان و بعد اندکی ناپدید شد و سپس در حالی که سر بریده همسفرم را که با من جنگ می کرد در دست داشت با چهار پایان او برگشت و به من گفت : این سر دشمن توست تو به یاری ما برخاستی ما هم تو را یاری کردیم چنان که خداوند هر کس او را یاری کند نصرت می دهد .

پرسیدم : شما کیستید ؟

فرمود : منم صاحب الامر ( ع ) سپس فرمود : هر کس از تو پرسید این زخم چه بوده بگو ضربتی است که در صفین برداشته ام . ( 347 ) ( 348 )

301 - ادای قرض

قاسم بن عناد عزالدین کاظمی ، عالم جلیل القدر و صاحب کرامات بود و آثاری چون ( شرح استبصار ) و ( اقوال الفقها ) از وی به یادگار مانده است .

فرزند فاضلش - شیخ ابراهیم - در ظهر کتاب ( مزار ) مرحوم والدش نقل نموده که پدرم اظهار داشت : پدرم در مجاورت نجف اشرف اقامت فرمود و در کیفیت این مجاورت به من گفت : بدهکاری زیادی داشتم و از ادای دیون و قرض ها عاجز مانده و هیچ گونه وسیله زندگی و اسباب تامین معاش نداشتم ، ناچار قصد آن نمودم که به دیار عجم کوچ کنم ، شب آخر عازم نجف اشرف گشتم که هم حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) را زیارت نموده و نیز از محضرشان وداع نمایم ، پس به حرم مشرف شده و زیارت وداع نمودم

و با قلبی محزون با دیده ای گریان و حالتی منقلب در کناری ایستادم ، آن گاه به امام خطاب نموده و عرضه داشتم :

ای مولای من ، از فشار مشکلات زندگی ناچار شده ام که به دیار عجم کوچ کنم و در این سفر ناگزیرم با برخی حاکمان و وزیران و کارگزاران ملاقات کنم و شرح این مهاجرت را به آنان بگویم و اگر زبان قال آنان با من سخن نگوید ، لسان حالشان این است که ای شیخ دست از دامن مولای خود برداشتی و به دیگران پناه آوردی ، در صورتی که اهل عالم محتاج آن مقامند . پس از زیارت آن حضرت با او وداع کرده و در بستر خواب قرار گرفتم ، در عالم خواب مردی را مشاهده کردم که نامش حاج علی بود و همیشه نسبت به من لطف داشت و احترام می کرد ، اما دیدم این بار با حالتی پرخاش گونه و عصبانی مرا مورد خطاب قرار داد و عتاب گونه گفت : ای حاجی تو که با من چنین نبودی ، چرا که این همه کم لطفی می کنی ، چه گناهی از من صادر شده ؟ در همین حال سروشی از مناره صحن مطهر شنیدم که ندا می دهد : ای غافل این مکان ، جایی است که حاکمان و نامداران آستانه آن را می بوسند و تو قصد داری این جا را ترک گویی .

پس از خواب بیدار شدم ، تصمیم گرفتم که مجاورت این مکان مقدس را ترک نگویم ، توکل به خدا نموده و خانواده را به نجف اشرف فرا خواندم ،

سالی نگذشت که قرض هایم ادا گردید و زندگیم رو به رونق گذاشت .

مؤ لف ( ریاض العلما ) گفته است : این جانب در نجف اشرف به خدمت عالم مزبور رسیده ام ، از سیمایش نور معنویت و ایمان ساطع بود و رخسارش آیه شریفه سیما هم فی وجوههم من اثر السجود ( 349 ) را در اذهان تداعی می کرد . ( 350 )

302 - شاهد علی ( ع ) است

شخصی مبلغی را از فردی به عنوان قرض گرفت و امیرمؤ منان ( ع ) را شاهد قرار داد . سه سال از این ماجرا گذشت و آن پول را به صاحبش برنگردانید . شبی یکی از آشنایانش او را در عالم رؤ یا مشاهده کرد که از دار دنیا رفته و طبق سنت متداول در صدد آن هستند تا جنازه اش را در جوار مرقد حضرت علی ( ع ) ببرند ، اما خود آن حضرت مانع ورود جنازه به حرم شدند و فرمودند : کسی بر وی نماز نخواند .

شخص خواب بین می گوید : من جلو رفتم ، عرض کردم : یا مولای پرهیزگاران ! صاحب این جسد از دوستان شماست .

آن حضرت فرمودند : درست است ، ولی او در هنگام قرض گرفتن مالی ، مرا بر آن شاهد گرفته که آن رابه صاحب مال برنگردانیده است !

کسی که این رؤ یا را دیده بود ، صبح روز بعد نزد دوستش که آن مال را قرض گرفته بود رفت و به او گفت : به چه دلیل آن مال را به صاحبش باز نمی گردانی ؟

او گفت : وی نزد من مالی ندارد !

مرد با

حالت فریاد و خشم گفت : وای بر تو ای دوست ، شاهد این ماجرا حضرت علی ( ع ) است و داستان رؤ یا را برایش باز گفت ، او وقتی حکایت خواب را شنید دگرگون گشت و توبه نموده و قرض خود را ادا کرد و مال را به صاحبش برگردانید . ( 351 )

303 - شیعه علی ( ع ) شدن

مریم ( مادر سردار کابلی ) مانند خانواده خود پیرو مذهب حنفی بود ، ولی محبت حضرت علی ( ع ) و آل او ( ع ) از گذشته در جانش ریشه دوانیده بود . شبی در عالم رؤ یا حضرت علی ( ع ) را می بیند و در خواب با لطف آن امام مظلوم به مذهب تشیع روی می آورد ، فردای آن شب حکایت خواب و ملاقات با امیرمؤ منان ( ع ) را به همسر خویش که ( نور محمد خان ) نام داشت می گوید ، نور محمد به شکرانه این نعمت ، جشن بزرگی برپا می کند . همان روز گوسفندی را قربانی می نماید و جمعی از شیعیان و دوستان اهل بیت را ولیمه می دهد . آری سردار کابلی در رحم ( مریم ) با عشق خاندان عصمت و طهارت پیوند می خورد . ( 352 ) ( 353 )

304 - آگاهی امام ( ع ) بر وضع شیعیانش

مرحوم آیه الله طبسی ( متوفی 1405 هق ) به یک واسطه از مرحوم آیه الله العظمی سید ابوالقاسم خویی ( ره ) نقل می کند که یکی از سادات معاصر سید ابوالحسن اصفهانی - ساکن نجف - در منزل استیجاری به سر می برد و مدتی اجاره منزلش به تاخیر افتاده بود ، صاحب منزل مدام بر وی فشار می آورد که اگر اجاره اش را پرداخت نکند ، لوازمش را به کوچه خواهد ریخت . این وضع وی را بشدت ناراحت کرد . در یکی از روزها وقتی با تهدید موجر مواحه شد ، با اندوه و تالم خاطر به حرم حضرت علی ( ع

) مشرف گشت و از آن یاور محرومان استمداد طلبید ، در همان حال که مشغول راز و نیاز و توسل بود ، به خواب رفت و در عالم رؤ یا خود را در محضر علی ( ع ) دید .

امام از وی پرسید : چرا این قدر ناراحتی ؟ آن مرد محترم ماجرای به تاخیر افتادن کرایه منزل را به عرض حضرت می رساند ، امام می فرمایند : ما وضع شما را می دانیم و مطلب تان را حواله دادیم . به محض اختتام این کلام ، آن مرد از خواب بیدار می شود و با نهایت شگفتی از خود می پرسد : این چه حواله ای بود و حضرت مرا به چه کسی حواله دادند ؟ بهت و حیرت سراپای وجودش را فرا می گیرد و به منزل مراجعت می نماید .

سحرگاه متوجه می شود در خانه اش را می کوبند ، وقتی در را باز می کند آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی را مقابل خویش مشاهده می کند ، با هیجان خاصی می گوید : آقا بفرمایید ! مرحوم اصفهانی می گوید : ماموریت ما تا همین جا بود ، آن گاه پاکتی به دست وی می دهد و از آن جا دور می شود ، وقتی پاکت را می گشاید ، با کمال تعجب می بیند مبلغی معادل پولی که باید اجاره به موجر بدهد ، در آن قرار دارد . ( 354 ) ( 355 )

305 - باز کننده درب ها

آیه الله دستغیب می گوید : در اوقات مجاورت حقیر در نجف اشرف در ماه محرم ، سنه 1358 از طرف حکومت عراق

قمه زدن و سینه زدن و بیرون آمدن دسته جات منع شده بود ، شب عاشورا برای این که در حرم مطهر و صحن شریف سینه زنی نشود از طرف حکومت ، اول شب درهای حرم و رواق را قفل کردند و هم چنین درهای صحن را و آخرین دری که مشغول بستن آن شدند در قبله بود و یک لنگه آن را بسته بودند که ناگاه جمعیت دسته دسته سینه زن هجوم آورده وارد صحن شده و رو به حرم آوردند درها را بسته دیدند در همان ایوان مشغول عزاداری و سینه زنی شدند . ناگاه عده ای شرطی با رییس آنها آمده و آن رییس با چکمه ای که به پا داشت در ایوان آمده و بعضی را می زد و امر می کرد آنها را بگیرند ، سینه زن ها بر او هجوم آوردند و او را بلند کرده و در صحن انداختند و سخت او را مجروح و ناتوان ساختند و چون دیدند ممکن است قوای دولتی تلافی کنند و بالاخره مزاحمشان شود ، با کمال التجا و شکستگی خاطر همگی متوجه در بسته حرم شده و به سینه می زدند و می گفتند : ( یا علی فک الباب ) ما عزادار فرزندت هستیم .

پس در یک لحظه ، تمام درهای حرم و رواق و صحن گشوده گردید و بعضی موثقین که مشاهده کرده بودند برای حقیر نقل کردند که میل های آهنین که بین درها و دیوارها بود وسط آنها بریده شده بود .

و بالجمله سینه زنان وارد حرم مطهر می شوند سایر نجفی ها که با خبر می

شوند همه در صحن و حرم جمع می شوند و شرطی ها پنهان می گردند . موضوع را به بغداد گزارش می دهند دستور داده می شود که مزاحم آنها نشوید . در آن سال در نجف و کربلا بیش از سال های گذشته اقامه عزا شد و این معجزه ها باهره را شعرا در اشعار خود نقل نموده و منتشر ساختند .

از آن جمله یکی از فضلای عرب اشعار یکی از ایشان را بر لوحی نوشته و به دیوار حرم مطهر چسبانده بود و بنده هم چند شعر آن را همان وقت یادداشت کردم بدین قرار :

من لم یقر بمعجزات المرتضی

صنو النبی ( ص ) فلیس بمسلم

متحت لنا الابواب راحه کفه

اکرم بتلک الراحتین و انعم

اذا قد ارادوا منع ارباب العزا

بوقوع ما یجری الدم بمحرم

فاذا الوصی براحیته ارحوا

او ماففک الباب حفظا للدم

و چنان چه در شعر آخر اشاره شد ، راستی اگر این عنایت از طرف آن حضرت نشده بود ، قتنه عظیمی بر پا می شد و خون ها ریخته می گردید ، صلوات الله و سلامه علیه . ( 356 )

306 - کشف کیسه

از فردی به نام آقا حسین کزازی نقل شده است : بعد از رحلت میرزای قمی ( ره ) شخصی از اهالی شیروان ( 357 ) قفقاز همیشه ملازم و خدمتگزار مقبره مرحوم میرزای قمی - واقع در مزار شیخان قم - بدون توقع مزد و عوضی بود ، یک روز از او سؤ ال کردند : چه چیز وادارت نموده که رایگان خدمت می کنی ؟

گفت : من از افراد با عزت ( شیروان ) بودم و ثروت زیادی داشتم ،

به قصد زیارت بیت الحرام و زیارت قبور ائمه اَنام از شهر خود حرکت نمودم و بعد از فراغت از حج و زیارت قبور مدینه منوره به قصد زیارت عتبات به کشتی نشستم ، در حین سوار شدن بر کشتی همیان پول من به دریا افتاد و امیدم قطع گردید ، حیران ماندم که چه کنم ، بخشی از اثاثیه خود را فروختم و گذران زندگی کردم تا خود را به نجف اشرف رسانیدم و رفتم حرم مطهر حضرت علی ( ع ) و متوسل به آن بزرگوار شدم .

در عالم رؤ یا دیدم آن بزرگوار به من فرمود : محزون مباش و غم به دل خویش راه مده و کیسه چرمی محتوی اموالت را از عالم جلیل القدر میرزای قمی مطالبه کن ، بیدار شدم و شگفت زده با خود گفتم : همیان من به دریای عمان افتاده ، چگونه به من می رسد ؟ به قم رفتم و با پی گیری ، خانه میرزای قمی ( ره ) را یافتم . از خادمش حال ایشان را جویا شدم ، گفت : آقا در خواب است ، صبر کن تا از خواب بیدار شود . گفتم : مرد غریبی هستم و اراده حرکت دارم ، خادم با حالت تغیر و تعرض گفت : خودت درب خانه را بزن . چون دق الباب نمودم ، صدای میرزا از داخل منزل بلند شد که : ای شخص مسافر ! صبر کن الآن می آیم و مرا با اسم خواند ، این برخورد تحیر و تعجب مرا افزون ساخت . ناگاه جنابش در را باز کرد و

عین همیان سربسته مرا از زیر عبا بیرون آورد و تحویلم داد و فرمود : برو به ولایت خود و تا زنده هستم به احدی خبر ندهی ، پس کیسه حاوی دارایی ام را گرفتم و دستش را بوسیدم و به شیروان بازگشتم . یک روز حکایت خود را برای همسرم بازگو کردم ، گفت : اگر چنین شخص بزرگواری را دیدی ، باید در هنگامی که در قید حیات بود ، ملازم خدمتش می شدی .

به قم برگشتم ، شنیدم که از دنیا رحلت فرموده است ، پس قصد کردم ملازم و خادم مرقد شریفش در شیخان قم باشم . ( 358 )

307 - سپردن امامت به علی ( ع )

غلام سید میر شجاعت علی الموسوی النجفی معروف به هندی که در عصر سید بحرالعلوم و شیخ جعفر کبیر بوده ، می گوید : من خدمت سید بودم هنگامی که از هند به نجف اشرف می آمد ، گاهی اوقات میان کشتی عقدی ( جواهرات ) از جیبش بیرون می آورد که در او انواع جواهرات بود مدتی به آنها نظر می کرد و دو مرتبه به جیبش می گذاشت ، هیچ یک از مسافرها متوجه نشدند ، مگر ناخدا از بالای کشتی متوجه آن جواهرات شده و آن ها را نشان کرده بود سید نفهمید که او متوجه شده ، پس ناخدا خواست حیله ای بنماید و آن عقد را از سید بگیرد ، پس میان کشتی فریاد زد : با من عقدی بود ، از جواهر علامت و نشانی اش این است ، دیشب از من سرقت شده باید من لباس ها و اسباب های شما رابگردم ، سپس

مشغول جستجو کردن شد .

جناب سید فهمید که اگر این عقد را از جیب او بیرون بیاورند ، اهل کشتی ناخدا راتصدیق می کند و می گویند : سید دزدی کرده ، در این بین سید عقد را میان دریا انداخت و عرض کرد :

یا امیرالمؤ منین این امانت من است نزد شما . احدی متوجه نشد که سید چه کاری انجام داد .

ناخدا همه را تفتیش کرد و نوبت به سید که رسید ، مشغول بازرسی او شد ، چیزی نیافت پس مایوسانه مراجعت کرد .

وقتی کشتی به جزیره رسید ، اهل کشتی پایین آمدند ، سید به خادمش گفت : من خیلی به ماهی علاقه دارم ، می گوید : من رفتم یک ماهی بزرگ را که در دست کسی دیده بودم بخرم ، به سید عرض کردم : چنین ماهی در دریا هست بخرم .

فرمود : همان را بخر . پس او را خریدم و چون شکمش را چاک زدم دیدم آن عقد به همان علامت ها از شکم ماهی خارج شد آن را نزد سید آوردم ، او نیز شکر و سپاس خدا را به جای آورد . ( 359 )

308 - رؤ یای صادقانه

صاحب مقام یقین و مخلص در ولایت اهل بیت طاهرین ( ع ) مرحوم حاج شیخ محمد شفیع جمی فرمود : سالی عید غدیر به نجف اشرف مشرف بودم و پس از زیارت به سمت بلد خود ( جم ) مراحعت کردم و ایام عاشورا در حسینیه اقامه مجلس تعزیه داری حضرت سیدالشهدا ( ع ) نمودم و روز عاشورا سخت مشتاق زیارت آن بزرگوار شدم و از آن حضرت

در رسیدن به این آرزو استمداد نمودم و از حیث اسباب ، عادتا محال به نظر می آمد

همان شب در عالم رؤ یا جمال مبارک حضرت امیرالمؤ منین ( ع ) و حضرت سید الشهدا را زیارت کردم حضرت امیر ( ع ) به فرزند خود فرمود : چرا حواله محمد شفیع را نمی دهی ؟

فرمود : همراه آورده ام پس ورقه ای به من مرحمت فرمود که در آن دو سطر از نور نوشته بود و از هر دو طرف هم مساوی بود . چون نظر کردم دیدم دو شعر است که نوشته شده و با این که اهل شعر نبودم به یک نظر از حفظ شد :

از مخلصان درگه شاه لوکشف

اسمش محمد است و شفیع ازره شرف

توفیق شد رفیق رود سوی کربلا

با آنکه اندکی است که برگشته از نجف

فرمود : چون بیدار شدم با کمال بهجت و یقین به روا شدن حاجت بودم و بحمدالله در همان روز وسایل حرکت میسر شد و به سمت کربلا حرکت کرده و به آن آستان قدس مشرف شدم .

مرحوم حاج شیخ محمد شفیع ، قریب سی سال با بنده رفاقت داشت و چند مرتبه حج و زیارت عتبات با مصاحبت ایشان نصیب شد . عالمی عامل و مروجی مخلص و مردی خلیق و محبی صادق بود . در هر شهری که می رسید . با نیکان آن شهر آمیزش داشت و در هر مجلسی که بود اهل آن مجلس را به یاد خدا و آل محمد ( ص ) می انداخت و از ذکر مناقب آن بزرگواران و ذکر شقاوت اعدای آن ها خودداری نداشت و

در ملکات فاظله خصوصا تواضع و حیا و ادب و محبت به بندگان خدا و سخاوت و خیر خواهی خلق به راستی کم نظیر بود ، اعلی الله مقامه و حشره الله مع محمد و آله الطاهرین صلوات الله اجمعین . ( 360 )

309 - نتیجه توسل به علی ( ع )

عالم متقی مرحوم حاج میرزا محمد صدر بوشهری نقل فرمود : هنگامی که پدرم مرحوم حاج شیخ محمد علی از نجف اشرف به هندوستان مسافرتی نمود ، من و برادرم شیخ احمد در سن شش هفت سالگی بودیم ، اتفاقا سفر پدرم طولانی شد به طوری که آن مبلغی که برای مخارج به مادر ما سپرده بود تمام شد و ما بیچاره شدیم .

طرف عصر از گرسنگی گریه می کردیم و به مادر خود می چسبیدیم ، پس مادرم به من و برادرم گفت : وضو بگیرید و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بیرون آورد تا وارد صحن مقدس شدیم ، مادرم گفت : من در ایوان می نشینم شما هم به حرم بروید و به حضرت امیر ( ع ) بگویید : پدر ما نیست و ما امشب گرسنه ایم و از حضرت خرجی بگیرید و بیاورید تا برای شما شام را مهیا کنم .

ما وارد حرم شدیم ( و ) سر به ضریح گذاشته عرض کردیم : پدر ما نیست و ما گرسنه هستیم دست خود را داخل ضریح نموده گفتیم : خرجی بدهید تا مادرمان شام تدارک کند ، مقداری گذشت اذان مغرب را گفتند و صدای قد قامت الصلوه شنیدم ، من به برادرم گفتم حضرت امیر ( ع ) می خواهند

نماز بخوانند ( به خیال بچگی گفتم حضرت نماز جماعت می خوانند ) پس گوشه ای از حرم نشستیم و منتظر تمام شدن نماز شدیم ، کمتر از ساعتی که گذشت شخصی مقابل ما ایستاد و کیسه پولی به من داد و فرمود : به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بیاید هر چه لازم داشتید به فلان محل ( بنده فراموش کرده ام نام محلی را که حواله فرمودند ) مراجعه کن . و بالجمله فرمود : مسافرت پدرم چند ماه طول کشید و در این مدت به بهترین وجهی مانند اعیان و اشراف زادگان نجف معیشت ما اداره می شد تا پدرم از مسافرت برگشت . ( 361 )

310- نورافشانی ضریح حضرت امیر ( ع ) و باز شدن دروازه نجف

جناب شیخ محمد حسین فرمود : شبی دو ساعت از شب گذشته به قصد خرید ترشی از خانه بیرون آمدم و دکان ترشی نزدیک دروازه شهر بود ( سابقا شهر نجف اشرف حصار و دروازه داشته و دروازه آن متصل به بازار بزرگ و بازار بزرگ متصل به درب صحن مقدس و درب صحن محاذی ایوان طلا و درب رواق بوده است به طوری که اگر تمام درها باز بود ، شخص از دروازه ، ضریح مطهر را می دید ) و شیخ مزبور هنگام عبور می شنود عده ای پشت دروازده در را می کوبند و می گویند : ( یا علی ! انت فک الباب ، یعنی یا علی ! خودت در را باز کن ) . و مامورین به آنها اعتنایی نمی کنند ، چون اول شب که در را می بستند تا صبح باز کردنش ممنوع بود

/ 0 نظر / 190 بازدید